999
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
999
چشمانش سرخ بود! انگار یک گوی سیاه افتاده بود وسط شعلههای سوزان آتش! به وضوح جهانی را دید که درون چشمانش میسوخت. خیال کرد، مستی افسارش را کشیده؛ اما طرز نگاهش آنقدر هوشیار بود که قلب دخترک هر لحظه امکان داشت، از سینه بیرون بزند. مرد جوان کلافه دستی لای موهایش کشید و اینبار خودش زودتر راه افتاد؛ اما گامهایش آنقدر سنگین بود، که دخترک به وضوح دید؛ غم، روی قامت بلندش سنگینی میکرد. غمی که، هیچ ربطی به او و موقعیت الانشان نداشت… قدمت داشت، ریشهدار بود!
پ.ن: یه بخش مهمی از من؛ تا ابد پیش تو جا میمونه، میدونم🥹
#نرگس_ثاقب
#عاشقانه
#رمان_جدید
