en
Feedback
N_saqeb

N_saqeb

Open in Telegram
999
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive

پاییز-بود-نمونه.pdf2.56 KB

پاییز-بود-نمونه.pdf2.56 KB

Repost from Narges.sagheb
#عیارسنج_پاییزبود...💛 #نرگس_ثاقب

#NewSong Khorshido Maah 🌚🌝 «🕊 ~  @Hamim »

photo content

photo content

Hamkhaab.mp36.86 MB

Payane Harfat.mp312.66 MB

Dasthaye Aloodenima Masihaorginal Quality [Mp3glu.com].mp35.42 MB

♥️ #رمان‌جدید #نرگس‌ثاقب

#نرگس‌ثاقب با من برای قصه‌ی جدید گوش بدید❤️‍🩹

#نرگس‌ثاقب #قصه‌ی_جدید #به_زودی https://t.me/N_saqeb

#نرگس‌ثاقب #به‌زودی #قصه‌ی‌جدید https://t.me/N_saqeb

پاییزبود...🍁💛 نفسش را از عطر او پر کرد و پرسید: _ عید شد؟ امیرعلی محو صورت رنگ پریده‌ای که همچنان زیبا بود، سر تکان داد. _ فکر کنم موقع تحویل سال خواب بودی! لبخندی زد و افزود: _ اگه اروند بود می‌گفت خوش به حالت که قراره کل سال و خواب باشی. _ کجا خوابیده بودم؟! اینو بگو! امیرعلی با محبت نگاهش کرد. دستانش بند دستان او بود؛ وگرنه دوست داشت صورتش را میان دستانش بگیرد و بگوید: «خوش به حال دل حسرت کشیده‌ام!» اما تنها در سکوت نگاهش کرد. عاقبت به سبک خودش به در شیطنت زد و به یاد آن سال که همراه خاتون و مادرش به رفت حج و بعد از آن پناه با حاجی‌هایی که دم به دقیقه به نافش می‌بست، ذله‌اش کرده و به خنده‌اش می‌انداخت؛ گفت: _ تو بغل حاجی‌ت! لبخند پناه عمیق شد. رخ در رخش ایستاد، خیره در نگاهی که مهر و نگرانی‌اش معجون جذابی ازش ساخته بود؛ دستانش را فشرد. روی پنجه‌ی پا بلند شد و زمزمه کرد: _ حاج علی... منو ببوس! دل امیرعلی نزده در هوای عشق او می‌رقصید؛ وای به حال الان و دلبری‌های بی‌حد و مرزش! تمام تنش در آتش خواستن او می‌سوخت. اما... بوسه‌ای که روی پیشانی‌اش نشاند دل پناه را بی‌چاره‌ترین کرد. دلش فراتر از این‌ها را می‌خواست؛ اما... زیادی به جانش چسبید. #پاییزبود... #نرگس‌ثاقب https://t.me/N_saqeb

#برنده‌مسابقه‌عکاسی
#برنده‌مسابقه‌عکاسی

#پاییزبود #رفاقت

#نرگس‌ثاقب #برای‌قصه‌ی‌جدید

#پاییزبود #نرگس‌ثاقب
#پاییزبود #نرگس‌ثاقب