999
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
999
پاییزبود...🍁💛
نفسش را از عطر او پر کرد و پرسید:
_ عید شد؟
امیرعلی محو صورت رنگ پریدهای که همچنان زیبا بود، سر تکان داد.
_ فکر کنم موقع تحویل سال خواب بودی!
لبخندی زد و افزود:
_ اگه اروند بود میگفت خوش به حالت که قراره کل سال و خواب باشی.
_ کجا خوابیده بودم؟! اینو بگو!
امیرعلی با محبت نگاهش کرد. دستانش بند دستان او بود؛ وگرنه دوست داشت صورتش را میان دستانش بگیرد و بگوید: «خوش به حال دل حسرت کشیدهام!» اما تنها در سکوت نگاهش کرد.
عاقبت به سبک خودش به در شیطنت زد و به یاد آن سال که همراه خاتون و مادرش به رفت حج و بعد از آن پناه با حاجیهایی که دم به دقیقه به نافش میبست، ذلهاش کرده و به خندهاش میانداخت؛ گفت:
_ تو بغل حاجیت!
لبخند پناه عمیق شد. رخ در رخش ایستاد، خیره در نگاهی که مهر و نگرانیاش معجون جذابی ازش ساخته بود؛ دستانش را فشرد. روی پنجهی پا بلند شد و زمزمه کرد:
_ حاج علی... منو ببوس!
دل امیرعلی نزده در هوای عشق او میرقصید؛ وای به حال الان و دلبریهای بیحد و مرزش!
تمام تنش در آتش خواستن او میسوخت. اما... بوسهای که روی پیشانیاش نشاند دل پناه را بیچارهترین کرد. دلش فراتر از اینها را میخواست؛ اما... زیادی به جانش چسبید.
#پاییزبود...
#نرگسثاقب
https://t.me/N_saqeb
