en
Feedback
Reference Library

Reference Library

Open in Telegram

کتابخانه مرجع مرجع تخصصی کتاب آگاهی است که طغیان میکند چنل آرشیو کتب: @BOOKzMA

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel Reference Library

Channel Reference Library (@referencelibrary) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 27 176 subscribers, ranking 1 180 in the Books category and 12 642 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 27 176 subscribers.

According to the latest data from 08 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by 202 over the last 30 days and by 11 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 6.50%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 3.82% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 1 767 views. Within the first day, a publication typically gains 1 039 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 20.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as سرکوب, چیز, فرد, ایمیل, کس.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
کتابخانه مرجع مرجع تخصصی کتاب آگاهی است که طغیان میکند چنل آرشیو کتب: @BOOKzMA

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 09 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

Buy Ad
27 176
Subscribers
+1124 hours
+747 days
+20230 days
Posts Archive
دوباره کمی خودم را بدست آورده‌ام و اندک اندک کار می‌کنم؛ همان جریان پیاپی از هم پاشیدن و به خود آمدن، پراکندگی و جمع و پیوسته جمعِ پریشان بودن.
_روز‌ها در راه _ شاهرخ مسکوب
@ReferenceLibrary

زندگی یک رشته رنج‌هایی بود که مدام شدیدتر می‌شد و با سرعت پیوسته فزاینده‌ای به سوی پایانش، که عذابی بی‌نهایت هولناک بود می‌شتابید.
مرگ ایوان ایلیچ @ReferenceLibrary

نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر نزاع بر سر دنیای دون مکن درویش @ReferenceLibrary
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر نزاع بر سر دنیای دون مکن درویش @ReferenceLibrary

هیچ‌یک از ما نمی‌تواند به تنهایی خودش را نجات دهد؛ باید با هم نابود شویم، یا این که خودمان را با هم از معرکه در ببریم. انتخاب کنید.
ژان پل سارتر - نمایشنامه دوزخ
دانلود کتاب @ReferenceLibrary

من که هرگز عامدانه دیگری را نرنجانده‌ام، حق ندارم خودم را برنجانم.
_مارکوس اورلیوس _تاملات
@ReferenceLibrary

حقیقت این است که به من حساسیتی نامعقول و مسخره عطا شده است؛ آنچه بر دیگران خراشی وارد می‌آورد، مرا از هم می‌درد و پاره‌پاره م
حقیقت این است که به من حساسیتی نامعقول و مسخره عطا شده است؛ آنچه بر دیگران خراشی وارد می‌آورد، مرا از هم می‌درد و پاره‌پاره می‌کند. چرا من برای شادی ساخته نشده‌ام، این‌چنین که برای رنج کشیدن!
_نامه گوستاو فلوبر به ژرژ ساند
@ReferenceLibrary

چقدر این جمله «مارسل پروست» نویسنده فرانسوی را ‎زندگی کرده‌ام که گفته بود: در من بسیاری چیزها از بین رفتند، که گمان می‌کردم تا ابد ماندگارند … @ReferenceLibrary

چرا هیتلر با اینکه می‌دونست سرمای روسیه ناپلئون رو نابود کرد، باز هم همون اشتباه مرگبار رو تکرار کرد؟
چون فکر می‌کرد شرایط برای او فرق می‌کنه. جنگ رو کوتاه می‌بینه، ارتش سرخ رو دست‌کم می‌گیره و مطمئنه قبل از زمستون کار تمومه. اما جنگ طول کشید؛ تدارکات کم آوردند، مقاومت شوروی بیشتر شد و زمستان رسید.
شاید تلخ‌ترین درس تاریخ همین باشه: آدم‌ها همیشه از تاریخ بی‌خبر نیستند؛ گاهی فقط فکر می‌کنند شکست، برای دیگران اتفاق می‌افته. @ReferenceLibrary

چه چیزی ترجمه‌ او را نسبت به سایرین خاص می‌کند؟
مهم‌ترین مزیت ترجمهٔ بنفشه فریس‌آبادی نسبت به بسیاری از ترجمه‌های دیگر،به‌روزبودن زبان و حفظ ریتم درونی و نفس‌گیر روایت است. در بعضی ترجمه‌ها نثر هوگو به فارسی سنگین یا بیش از حد کتابی برمی‌گردد و حسِ تک‌گوییِ پراضطراب و سیال محکوم در میان جمله‌های طولانی گم می‌شود. اما فریس‌آبادی با جمله‌بندی کوتاه، سطرهای بریده‌بریده و واژگان دقیق و امروزی، توانسته ضرباهنگ تند و حالت هذیانی ذهن محکوم را منتقل کند و همذات‌پنداری خواننده را حفظ کند. همچنین اگر ترجمه مستقیماً از متن فرانسوی انجام شده باشد، ظرایف بلاغی و لحن اعتراضی و عواطف هوگو و محکوم را بهتر از ترجمه‌هایی که از زبان واسطه برگردانده شده‌اند منتقل می‌کند

#معرفی مترجم بنفشه فریس آبادی قسمت اول: آخرین روز اول یک محکوم رمانی نوشته ی ویکتور هوگو است که نخستین بار در سال 1829 انتشار
#معرفی مترجم بنفشه فریس آبادی قسمت اول: آخرین روز اول یک محکوم رمانی نوشته ی ویکتور هوگو است که نخستین بار در سال 1829 انتشار یافت. این رمان که در زمانه ی خود، اثری بسیار شوکه کننده بود، داستانی ژرف و تکان دهنده و کتابی بسیار بااهمیت در عرصه ی تحلیل های اجتماعی است. مردی طرد شده از اجتماع و محکوم به مرگ، هر روز صبح با این فکر از خواب بیدار می شود که این روز ممکن است آخرین روز عمرش باشد. فقط امید به آزادی است که اندکی برایش تسلی بخش است و او ساعت هایش را با فکر کردن به زندگی سابق خود و زمان آزادی اش سپری می کند. اما با گذشت ساعت ها، او می داند که قدرت تغییر سرنوشتش را ندارد. او باید قدم در مسیری بگذارد که بسیاری قبل از او، آن را تجربه کرده اند؛ مسیری که به گیوتین ختم می شود.

یادداشتی کوچک راجع به انتری که لوطیش مرده بود.
آدم چوبک فقط از جامعه بیگانه نشده است؛ از امکان دستیابی به ماهیت و وجود دیگری برای خودش هم بیگانه شده. نمی‌تواند خودش را جز در همان صورتی که سال‌ها به او تحمیل شده تصور کند و این اوج درماندگی‌ست. آدمی که درد می‌کشد شاید بتواند روزی از دردش بیرون بیاید، اما کسی که دیگر قادر نیست زندگی دیگری را تصور کند، پیش از آنکه در جهان بیرون شکست خورده باشد، جایی در درون خودش شکست خورده است. در جهان چوبک، مرگ گاهی درست در نقطهٔ مقابل آن تراژدی‌های آشنای داستانی قرار می‌گیرد. بیشتر تداوم و برون‌دهیِ هیچ است. لوطی می‌میرد و دنیا ادامه پیدا می‌کند. اتفاقی نمی‌افتد. مخمل کنار جنازه می‌ماند. لوطی می‌تواند خیلی چیزها باشد؛ ارباب سیاسی، پدر، رهبر، ایدئولوژی، معشوق، سنت، یا حتی عادتی که سال‌ها با آن زندگی کرده‌ای. هر چیزی که زمانی مرکز جهان تو بوده و به تو گفته چه کسی هستی، از چه باید بترسی و کجا باید بایستی. تاکید دارم که انتر برای من دیگر صرفاً نماد یک ملت زیر سلطه یا مردمی گرفتار دیکتاتوری نیست. چنین خوانشی ممکن است و بخشی از معنای داستان را هم روشن می‌کند، اما تمام آن نیست. شاید انتر خود ما باشیم؛ هرکدام با لوطی‌های خودمان. رابطه‌ای که تمام شده، اما هنوز ارزش خودمان را با آن می‌سنجیم. عشقی که مرده و ما همچنان با غیابش زندگی می‌کنیم. باوری که دیگر عمیقاً به آن اعتقاد نداریم، اما رهایش نمی‌کنیم، چون نمی‌دانیم بیرون از آن چه کسی خواهیم بود. تصویری که خانواده از ما ساخته، ترسی که زمانی شاید به کارمان آمده اما حالا فقط دیوار شده، یا کسی که سال‌ها پیش تحقیرمان کرده و ما هنوز طوری زندگی می‌کنیم که انگار چیزی مانده که باید به او ثابت کنیم،علاقه و میلی کاذب و غیرحقیقی به فردی یا فعالیتی چون که مدت زیادی یا با قدرت زیادی به ما تحمیل شده و سایر گیره ها، طناب ها و زنجیر ها.
آزادی تا وقتی یک کلمه است، آسان و زیبا به نظر می‌رسد، اما وقتی واقعاً اتفاق می‌افتد، مسئولیت خودش را هم با خود می‌آورد. دیگر کسی نیست که به تو بگوید چه باشی و تازه آن‌وقت آدم با سؤالی روبه‌رو می‌شود که: حالا که او نیست، من کیستم؟
داستان از همین‌جا وجه سیاسی دیگری پیدا می‌کند. جامعه‌ای که نسل‌ها با دیکتاتور و ارباب و پدر و کدخدا و صاحب و آقابالاسر زندگی کرده، با حذف یکی از آن‌ها الزاماً آزاد نمی‌شود. استبداد همیشه در حد یک نظام سیاسی باقی نمی‌ماند. گاهی بعد از سال‌ها به نوعی عادت روانی تبدیل می‌شود؛ میل به اینکه کسی باشد که بیشتر بداند، تصمیم بگیرد، حقیقت را در اختیار داشته باشد و بگوید چه باید کرد. اگر تمام مسئله شخص لوطی بود، مرگ او باید پایان داستان می‌شد، اما نمی‌شود. لوطی فقط بیرون از مخمل با او ارتباط برقرار نکرده بلکه درون بند بند وجود او رسوخ کرده؛ با سال‌ها ترس و سلطه و دیکته.
لوطی یا گودو؟
مخمل را می‌توان مانند جامعه‌ای دید که قدرت را عمدتاً عمودی تجربه کرده است: حاکم و رعیت، ارباب و بنده، پدر و فرزند، ناجی و توده. در چنین ساختاری آدم کمتر فرصت پیدا می‌کند خودی را حساب کند. همیشه کسی هست که قرار است بیشتر بداند، برسد، نجات بدهد یا راه را نشان دهد. انتظار ناجی از همین‌جا به نوعی موجب تسلیم و فرمان‌برداری بی قید و شرط و عدم وجود خودباوری تبدیل می‌شود
انتر کنار جنازهٔ لوطی شاید جامعه‌ای باشد که آن‌قدر انتظار کشیده که جز انتظار، شکل دیگری از کنش را به یاد نمی‌آورد. و این انتظار و وابستگی موجب ارتکاب بدترین جنایت ها و حماقت ها می‌شود: انجام رسوم و مناسک ابلهانه و خرافی، توهم محق بودن و اختیار بینش و بصیرت، برتری و پاکی کشتن هرکسی که خلاف آن بت بزرگ حرف بزند یا به هر نحوی جلوی او بایستد یا بدتر، مانع ظهور آن ناجی، آن همیشه غایب، ان وسیله ی فریب و سوء استفاده و قتل و غارت شود.
لوطی های شخصی را نیز دریابیم
ممکن است کسی آن‌قدر با زخمی زندگی کرده باشد که زخم دیگر چیزی نباشد که «دارد»؛ چیزی باشد که خیال می‌کند «هست». آن‌وقت خوب شدن هم می‌تواند ترسناک شود، چون بعد از رفتن درد، آدم باید دوباره با خودش روبه‌رو شود. بعضی وابستگی‌های پوشالی ما شاید از همین جنس باشند.

یادتونه یه مدت این کتاب مد شده بود ؟! اگر شما هم نتونستید باهاش ارتباط بگیرید و از محدود کتابایی بود که اصلا نتونستید بخونید.
یادتونه یه مدت این کتاب مد شده بود ؟!
اگر شما هم نتونستید باهاش ارتباط بگیرید و از محدود کتابایی بود که اصلا نتونستید بخونید.
شما دوست های خوب من هستید🧡✨ @ReferenceLibrary

همان‌طور که درد من مدام شدیدتر می‌شود تمام زندگی‌ام روز‌به‌روز سیاه‌تر و تباه‌تر شده است. در گذشته‌های بسیار دور، در آغاز زندگی‌ام یک نقطه‌ی روشن وجود داشت و بعد از آن پیوسته رو به ظلمت پایین می‌روم و پیوسته بر سرعت سقوطم افزوده می‌شود.
مرگ ایوان ایلیچ @ReferenceLibrary

‌ آخر به چه گویم هست از خود خبرم، چون نیست وز بَهرِ چه گویم نیست با وی نظرم، چون هست حضرت حافظ @ReferenceLibrary

بی حیایی که کار سختی نیست،متانت مشکل است،کار همه کس نیست! _بامداد خمار @ReferenceLibrary
بی حیایی که کار سختی نیست،متانت مشکل است،کار همه کس نیست! _بامداد خمار @ReferenceLibrary

بهترم است که با موسیقی خوش باشم، با سه چارتا حیوان خانگی، آرامش خواب و رویا، گربه‌م، خُرخُرش. این‌طوری عالی‌ست. همین‌قدر خوشی، بیشتر هم نه. دسته‌ی دلقک‌ها @ReferenceLibrary

بیهوده است به دنبال دستورالعملی برای رستگاری باشیم.باید خود را آزاد بگذاریم تا زندگی کنیم و نتایج آنچه را هستیم دریابیم.و بخص
بیهوده است به دنبال دستورالعملی برای رستگاری باشیم.باید خود را آزاد بگذاریم تا زندگی کنیم و نتایج آنچه را هستیم دریابیم.و بخصوص این توصیه را فراموش نکنیم که طبق قانون خودمان نابود‌ شویم بهتر از آن است که با قانون دیگران نجات پیدا کنیم. _امیل چوران @ReferenceLibrary

پدرم راننده کامیون بود. هر وقت پا به راه بود، موقع خداحافظی یکی می‌خواباند زیرِ گوشم و بعد مرا می‌بوسید. می‌گفت دردش که بیاید کمتر دلش برایم تنگ می‌شود. مادرم می‌گفت: «پس چرا بوسش می‌کنی؟» و پدر پریشان می‌شد: «آخر دلم برایش تکه‌تکه می‌شود، ولی چاره‌ای ندارم، باید بروم...
تماما مخصوص عباس معروفی
@ReferenceLibrary

نه گربهٔ کوچولو، ما حق نداریم برای این‌که خودمان را راحت کنیم بمیریم، ما می‌توانیم درصورتی‌که آرام‌مان کند، بر روی زمین تف کنیم و فحش بدهیم؛ ولی نباید پنجهٔ دست خود را جدا کرده و دور بیندازیم.
 خرمگس @ReferenceLibrary