ᴄɪɴɴᴀᴍᴏɴ ɢɪʀʟ
Open in Telegram
I told the stars about you: لینک ناشناس🤍☁️ https://telegram.me/BChatBot?start=sc-800559-yu7lqhk
Show more229
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
Repost from N/a
به ساعت نگاه کردم، شش و بیست دقیقه صبح بود. دوباره خوابیدم.بعد پاشدم.به ساعت نگاه کردم.شش و بیست دقیقه صبح بود.
فکر کردم: هوا که هنوز تاریکه، حتماً دفعه ی اول اشتباه دیده ام.خوابیدم وقتی پاشدم هوا روشن بود ولی ساعت باز هم شش و بیست دقیقه صبح بود.
سراسیمه پا شدم، باورم نمیشد که ساعت مرده باشد.به این کارها عادت نداشت. من هم توقع نداشتم. آدمها هم مثل ساعتها هستند.
بعضیها کنارمان هستند مثل ساعت، مرتب، همیشگی. آنقدر صبور دورت میچرخند که چرخیدنشان را حس نمیکنی.بودنشان برایت بی اهمیت میشود، همینطور بی ادعا میچرخند، بی آنکه بگویند باطری شان دارد تمام میشود بعد یکهو روشنی روز خبر میدهد که او دیگر نیست.
قدر این آدم ها را باید بدانیم
قبل از شش و بیست دقیقه...!
نیم ساعت درس میخونم بعد گریه میکنم
باز درس میخونم باز گریه میکنم
داستان دارم از صبح 🤝
میله گذاشتن اون وسط که چند نفری دستشونو بگیرن به اون که نیوفتن
بعد فک کن دستتو گرفتی یکی خیلی وقیح تکیه میده رو دستت به رو خودشم نمیاره یکی دستش اون زیره🥹
منم دستمو برنداشتم که خودش بکشه کنار ولی کوتاه نیومد آخر سر پیاده شدم دستم بی حس بود (من دستام خیلی ضعیفه)
خیلی اشتباه کردم بهش چیزی نگفتم و فکر کردم خودش شعورش میرسه
ولی گفتم شاید بد تر بخورتم سلیطه بازی دراره همونجا گریم بگیره
