950
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-330 days
Posts Archive
950
https://t.me/zambiyab
دوستان بیزحمت این چنل رو ریپورت کنید.
اگر خواستید این متن هم میتونید بنویسید..
This Telegram channel is posting photos of Iranian students who protested, so they can be identified and arrested.
This puts their lives at serious risk. It must be removed immediately.
950
اگر لیوان رو زندگی و محتویات لیوان رو احساس زندگی حساب کنیم، زندگیم همینقدر خالی از احساس زندگیه.
950
Repost from دانشجویان متحد
+2
⭕️ تکمیلی: دانشجویان بازداشتی دانشگاه هنر صبح امروز خارج محیط دانشگاه بازداشت شدهاند.
🔻اخبار اعتراضات دانشجویی را برای ما ارسال کنید.
ارتباط با ما:
@Public_anjmotahed
🆔 @anjmotahed
950
سَودا: پس چهکار کنیم؟ چهکار کنیم؟ دسترودست بذاریم و منتظر بشیم؟ یعنی که مثلاً درک میکنیم، یعنی که داریم میفهمیم؟ چی رو میفهمیم؟ به خودمون بگیم که همهٔ اینها داستانهایی بین یه مشت آدمِ احمق و عوضیه و هیچ ربطی به ما نداره! که سرمون رو فرو کنیم تو کتابها و نوشتهها و دنبالِ جملات زیبا بگردیم؛ بگیم: این جمله «خیلی» قشنگه! اون «خیلی» فوقالعادهس! اون یکی دیگه «خیلی» محشره! قشنگه! فوقالعادهس! محشره! گفتن این کلمات، مثل تف کردن تو صورتِ قربانیهاس. کلمات! به من بگو این کلمات به چه دردِ من میخورن، اگه ندونم امروز چه کار باید بکنم! چهکار کنیم، نوال؟
نوال: نمیتونم جوابی بهت بدم، سَودا، چون ما درمانده و بیپناهیم. برای ما بهجز چیزهایِ کوچیک و بیاهمیت، هیچچیز باارزشی باقی نمونده. فقط اونچه که میبینیم و اونچه که احساس میکنیم. چیزی در حدِ این خوبه، این بده. من بهت میگم که ما جنگ رو دوست نداریم، اما مجبوریم بجنگیم. بدبختی رو نمیخوایم، ولی تو دلِ بدبختی گیر کردیم.
- آتشسوزیها/وَجدی مُعَوَد
950
Repost from حاجیت آرتیسته
میام یکم دیگه. هروقت که آسمون امن بشه. هروقت که، پرواز جرم و سقوط، ترجیح سرنوشت نباشه، هروقت که من بیام با خورشید، اون کره ی زرین و هیچ دستی، مسلح به سرب، عاشق ماشه کشی نباشه.
950
Repost from UsefulVoice.
همه میدونیم چهلمه، تسلیت هم میگیم.
اما کارِ مفیدتر پخش کردن و پرداختن به این موارده، لطفاً مفید باشیم:
لینک پست اول: جنایتِ چنار اسدآباد
لینک پست دوم: خیزش در آبدانان ایلام
950
دوست مردهام چگونه تو را در واژهها زنده کنم یک زندگی پر از تردید و ترس از دستی بر شانههایت تو هرگز نمیدانی با دستی بر شانههایت چه اتفاقی خواهد افتاد این را جنگ به ما آموخت بدون گوشت و در گذر زمان فقط استخوانی وقتی تو را برای آخرین بار دیدم کلامی بر زبانت جاری نمیشد اما با چهرهات حرف زدی ..و من ناتوان در کنار بستر تو، دستم را بروی اندام زندهی بزرگت که هنوز از مرگ چیزی نمیدانست انداختم وداعی که هرگز برای من امکانپذیر نشد.
-رمکو کامپرت
950
نشد بت بگم بمون من میرم. نشد بت بگم یکم بیشتر بخند. نشد بت بگم کمتر حرص بخور. نشد بت بگم خیلی قشنگی. نشد بت بگم افتخار این وطنی. نشد بت بگم خیلی بزرگی. نشد بت بگم اسمت رو میلیون ها نفر توی ذهنشون تکرار میکنن. نشد بت بگم عکستو قراره میلیون ها نفر ببینن. نشد بت بگم تو برای همیشه زنده میمونی، توی دل آدما، توی فکر آدما. نشد بت بگم بمون من میرم. نشد بت بگم خیلی چیزارو. نشد بت بگم.
