en
Feedback
اشعار فاضل نظری

اشعار فاضل نظری

Open in Telegram

کانال اشعار فاضل نظری

Show more
6 124
Subscribers
No data24 hours
+147 days
+4830 days
Posts Archive
فردا اگر بدون تو باید به سر شود فرقی نمیکند شب من کی سحر شود شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود رنج فراق هست و امید وصال نیست این « هست و نیست» کاش که زیر و زبر شود رازی نهفته در پس حرفی نگفته است مگذار درد دل کنم و دردسر شود ای زخم دلخراش لب از خون دل ببند دیگر قرار نیست کسی باخبر شود موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است بگذار گفتگو به زبان هنر شود #فاضل_نظری | @ashoomteam #ضد

بر سر سجاده می افتاد چشمم تا به می شیشه می با دهان باز می پرسید: کی؟ کاش از اول بر در میخانه می‌خواندم نماز حیف از آن عمری که شد در گوشهٔ محراب طی نالهٔ جانسوز من بود آنچه می آمد به گوش آه من بود آنچه یکدم زیر لب می‌خواند نی کاش با ساقی حسابم پاک می شد، سال‌هاست او به من جامی بدهکار است و من جانی به وی من خطایی کمتر از بخشایشت دارم، ببخش با توام ای یار! ای غمخوار! ای «بسیار ای»! #فاضل_نظری / @ashoomteam #وجود

بر سر سجاده می افتاد چشمم تا به می شیشه می با دهان باز می پرسید: کی؟ کاش از اول بر در میخانه می‌خواندم نماز حیف از آن عمری که شد در گوشهٔ محراب طی نالهٔ جانسوز من بود آنچه می آمد به گوش آه من بود آنچه یکدم زیر لب می‌خواند نی کاش با ساقی حسابم پاک می شد، سال‌هاست او به من جامی بدهکار است و من جانی به وی من خطایی کمتر از بخشایشت دارم، ببخش با توام ای یار! ای غمخوار! ای «بسیار ای»! #فاضل_نظری / @ashoomteam #وجود

تعریف تو از عقل همان بود که باید عقلی که نمی خواست سر عقل بیاید یک عمر کشیدی نفس اما نکشیدی آهی که از آیینه غباری بزداید از گریه ی بر خویشتن و خنده ی دشمن جانکاه تر،آهی ست که از دوست برآید کوری که زمین خورد و منش دست گرفتم در فکر چراغی ست که از من برباید با آن که مرا از دل خود راند،بگویید ملکی که در آن ظلم شود، دیر نپاید #فاضل_نظری / @ashoomteam #کتاب

در این میخانه مستی می‌کنند از فرطِ هشیاری نمی‌بینند غیر از دوست را در خواب و بیداری چو عطر از شیشه روح از جسم شوق پر زدن دارد نمی‌گنجند جان‌ها در بدن‌ها از سبکباری کمندِ عشق را پیچیدگی این بس که در دامش گرفتاری‌ست آزادی و آزادی گرفتاری به دندان هم نشد تا خیمه، مشکِ آب را بردن چه شرحِ جانگدازی داشت معنای وفاداری بیابان داغ و مقصد دور، لب‌ها خشک و دل‌ها خون مبار ای ابر دیگر! گر بر این صحرا نمی‌باری #فاضل_نظری / @ashoomteam #وجود

با آنکه بی دلیل رها میکنی مرا آنقدر عاشقم که نمی پرسمت چرا؟ در پیچ و تاب عشق، به معنای هجر نیست رودی ز رود دیگر اگر می شود جدا خون می خوریم در غم و حرفی نمی زنیم ما عاشق توایم همین است ماجرا خوش باد روح آنکه به ما با کنایه گفت گاهی به قدر صبر بلا میدهد خدا حق با تو بود هرچه بکوشد نمی رسد شیر نفس بریده به آهوی تیزپا ای عشق! ای حقیقت باورنکردنی؛ افسانه ای بساز خود از داستان ما #فاضل_نظری / @ashoomteam #اقلیت

نه چون اهل خطا بودیم رسوا ساختی ما را که از اول برای خاک دنیا ساختی ما را ملائک با نگاه یأس بر ما سجده می کردند ملائک راست میگفتند، اما ساختی ما را که باور می کند با اینکه از آغاز می دیدی که منکر می شویم آخر خودت را ساختی ما را به ظاهر ماهیانی ناگزیر از تنگ تقدیریم تو خود بازیچه «اهل تماشا» ساختی ما را! به جای شکر، گاهی صخره ها در گریه می گویند چرا سیلی خور امواج دریا ساختی ما را؟ دل آزردگانت را به دام آتش افکندی به خاکستر نشاندی، سوختی تا ساختی ما را! #فاضل_نظری / @ashoomteam #اقلیت

اما کم و بسیار! چه یک بار چه صد بار تسبیح توای شیخ رسیده ست به تکرار سنگی سر خود را به سر سنگ دگر زد صد مرتبه بردار سر از سجده و بگذار از فلسفه تا سفسطه یک عمر دویدم آخر نه به اقرار رسیدم نه به انکار در وقت قنوتم به کف آیینه گرفتم جز رنگ ریا هیچ نمانده است به رخسار تنهایی خود را به چهار آینه دیدم بیزارم، بیزارم، بیزارم، بیزار ای عشق مگر پاسخ این فال توباشی مشت همه را باز کن، ای کاشف اسرار #فاضل_نظری / @ashoomteam #آنها

درختان را هنوز ای برف! شوق برگ و باری هست زمستان گرچه طولانی ست، آخر نوبهاری هست مرا در قلب خود کشتی و از دنیای خود راندی گمان می کردم ای بی رحم بین ما قراری هست تمنای وفاداری مرا هرگز نبود از تو ولی ای بی وفا از بی وفا هم انتظاری هست چو در قلب تو میتازند بعد از من رقيبانم به یاد آور که در صحرای آغوشت مزاری هست اگر یک عمر هم در بستر آرامشت باشی بدان ای رود در پایان راهت آبشاری هست #فاضل_نظری / @ashoomteam #اکنون

هرچه آیینه به توصیف تو جان کند، نشد آه! تصویر تو هرگز به تو مانند نشد گفتم از قصه زلفت گره‌ای باز کنم به پریشانی گیسوی تو سوگند نشد خاطرات تو و دنیای مرا سوزاندند تا فراموش شود یاد تو هرچند نشد من دهان باز نکردم که نرنجی از من مثل زخمی که لبش باز به لبخند نشد دوستان عاقبت از چاه نجاتم دادند بلکه چون برده مرا هم بفروشند نشد #فاضل_نظری / @ashoomteam #کتاب

در شب باران به خاک ریخته گاهی بوسه ابری که دل سپرده به ماهی خط به خط سرنوشت من مژه توست زندگی کوه بسته است به کاهی زلف تو و عمر من؟ چه راه درازی! چشم تو و حال من؟ چه روز سیاهی؟ مسئله مرگ و زندگی نظر توست میکشی و زنده می کنی به نگاهی حق من این زندگی نبود، خدایا! جان مرا زودتر بگیر، الهی... #فاضل_نظری / @ashoomteam #اقلیت

دیگر بهار در سبد روزگار نیست دیگر «قرار» نیست نه! دیگر قرار نیست شادم که زود میگذرد شادی ام، ولی غم می خورم که هیچ غمی ماندگار نیست از یاد رفت غرش شیران بی قرار آهوی چشم های تو در بیشه زار نیست بگذار در غبار فراموشمان کنند! این سینه را تحمل سنگ مزار نیست اقرار عشق راه به انکار می برد این کفر جز عبادت پروردگار نیست #فاضل_نظری / @ashoomte #اقلیت

این یکیو خونده فقط واسه گریه و زاری😢 #محسن_چاوشی @maneoryan

اگر خطا نکنم، عطر، عطر یار من است کدام دسته گل امروز بر مزار من است گلی که آمده بر خاک من نمی داند هزار غنچه ی خشکیده در کنار من است گل محمدی من، مپرس حال مرا به غم دچار چنانم که غم دچار من است تو قرص ماهی و من برکه ای که می خشکد خود این خلاصه ی غم های روزگار من است بگیر دست مرا تا ز خاک برخیزم اگر چه سوخته ام، نوبت بهار من است #فاضل_نظری / @ashoomteam #گریه_های_امپراتور / #خطا

راه پیدا کردن گنج جهان جز رنج نیست رنج آن را راست می گویند اما گنج نیست گاه می افتد به خاک و گاه می غلتد به رود هیچ رازی در فروافتادن نارنج نیست گاه سربازی شجاعی، گاه شاهی نا امید روز و شب چیزی به جز تکرار یک شطرنج نیست در کف بازار دنیا «عمر» خود را باختی سکه ها را جمع کن! دعوای چار و پنج نیست باید از بهتی که چشمم داشت قلبش می شکست چشم پوشی کن که این آیینه حیرت سنج نیست #فاضل_نظری / @ashoomteam #اقلیت / #بی_نیاز

تنگ آب از روز‌های قبل خالی‌تر شده است زندگی در دوستی با مرگ عالی تر شده است هر نگاهی می‌تواند خلوتم را بشکند کوزهٔ تنهایی روحم سفالی‌تر شده است آخرین لبخند او هم غرق خواهد شد در آب ماهِ در مرداب این شب‌ها هلالی‌تر شده است گفت تا کی صبر باید کرد؟ گفتم چاره چیست؟! دیدم این پاسخ، از آن پرسش سؤالی‌تر شده است زندگی را خواب می‌دانستم اما بعد از آن تازه می‌بینم حقیقت‌ها خیالی‌تر شده است ماهی کم‌طاقتم! یک روز دیگر صبر کن تنگ آب از روزهای قبل خالی‌تر شده است #فاضل_نظری / @ashoomteam

نسبت عشق به من نسبت جان است به تن تو بگو من به تو مشتاق ترم یا تو به من؟ زنده ام بی تو همین قدر که دارم نفسی از جدایی نتوان گفت به جز آه سخن بعد از این در دل من، شوق رهایی هم نیست این هم از عاقبت از قفس آزاد شدن وای بر من که در این بازی بی سود و زیان پیش پیمان شکنی چون تو شدم عهدشکن باز با گریه به آغوش تو برمی گردم چون غریبی که خودش را برساند به وطن تو اگر یوسف خود را نشناسی عجب است ای که بینا شده چشم تو ز یک پیراهن #فاضل_نظری / @ashoomteam #کتاب

پیشکش ما به چشم یار نیامد خواستمش جان کنم نثار، نیامد هر چه پریدند پلک های تمنا مژده‌ی پایان انتظار نیامد جام شرابی که طعم بوسه به لب داشت پیر شدیم و شبی به کار نیامد هر چه درخشید ماه و جلوه گری کرد هیچ پلنگی به کوهسار نیامد آه! که هر بار یاد عشق تو کردم در نظرم مرگ ناگوار نیامد قافله‌ی عمر هست و حوصله اش نیست کیست که با زندگی کنار نیامد؟ #فاضل_نظری / @ashoomteam #کتاب / #پیشکش

این چیست که چون دلهره افتاده به جانم حال همه خوب است، من اما نگرانم در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر مثل خوره افتاده به جانم که بمانم چیزی که میان تو و من نیست غریبی‌است صد‌بار تو را دیده‌ام ای غم به گمانم؟! انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم از سایهٔ سنگین تو من کمترم آیا؟! بگذار به دنبال تو خود را بکشانم ای عشق! مرا بیشتر از پیش بمیران آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم #فاضل_نظری / @ashoomteam