گایده شده توسط بکتاش پروانی
Open in Telegram
3 955
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-15030 days
Posts Archive
"بگذریم غیبت نکنیم"
" اصلا به ما چه؟"
جمله ها افغانی ها بعد از دو ساعت فضولی و غیبت😐😑
😂😂😂🤣🤣
مخصوصا دخترا😂😂😂😂
ای طرف دختر خاله ام امد و گفت حسنا او بچه چطو مقبول است ماشاءالله
گفتم چپ دیوانه او بچه همسایه ما است ایمان
اسیه : خو چطو مقبول است گپش بتم
حسنا : برو بتی ببینم گپ میخوره
اسیه : خو چرا قار میشی وی فقد گفتم جذاب است
حسنا : برو بیازو او طرفت سیل هم نمیکنه هههههه
اسیه : هههههه شاتو ولی طرف شما جناب خو خوب میبیند
حسنا : بریم که ناوقت میشه شعر نخان
اسیه : سیس بریم
ایمان #
امدم کابل روز ها دلتنگ کننده بود و حسنا هم نبود اوف خدایا ای دختر همراه مه چی کد که اینطوری اسیرش شدم خو خیر
بلاخره انتظار به پایان رسید و حسنایم امد او خدایا شکرت خوب شب شد برم زنگ زد
حسنا : سلام ایما......
ایمان : هله بیا در جایگاه ما
حسنا : ایمان خیریت خو است ان شاءالله
ایممان : است است هله بیا دیگه
حسنا : سیس وی اینه امدم
همی که دیدم اش محکم بغلش کدم گفتم زیاد پشتت دق شده بودم
او هم خوب محکم بغلم کد و گفت مه هم دق شده بودم جانمم
ایمان : چهره ماه مانند اش ره غرق بوسه های پر محبتم کدم که عاری از شرم جناب مقابل نبود ولی خیلی زیبا میشه در شرم و همچنان سرخ میشه ههه
خو خدا حافظی کدیم و او رفت مه هم خانه رفتم
رمان: عاشق گیسو
قسمت چهارم
نویسنده : دنیا سهاک
ایمان #
امروز هم روزی خوبی بود و خوب گذشت و شب هم خوب گذشت خو روز ها می گذشت و امشب هم سالگرد دوستی ما است خو چی کنم چی بگیرم بلاخره راهش ره پیدا کدم و برش گفتم امشب بیایه کمی وقت زیاد هم داشته باشه قبول کد گفت سیس
خو شب شد امد خیلی مقبول شده بود و مه هم کم از او نبودم او خدا جان ای دختر چطو خوده اراسته کده حالی دیدم مژه های که با ریمل تزیین شده لب های اناری چشم های سیاه ابرو های کمان و پوست سفید ساده واو ای محشر کده خوب رفتم نزدیک اش برش تبریکی دادم و ساعت ره برش دادم جورییی گرفته بودم گفتم حسنایم ایره بعد از عروسی بخیر می پوشیم او هم گفت سیس خو خدا حافظی کردیم و رفت
مه هم خانه رفتم دیدم مسج اش امده گفتم وی چی میگه نوشته بود : ایمانم تو چقدر ظالم استی خوده چقدر برت مقبول کرده بودم حتی ماچم هم نکدی 🙁😶
مه نوشتم : حسنایم تو از دل مه چی خبر داری که او لب های اناری ات چی میگفت 😕🙂
گفت : خو ماچ میکدی کی رویت ره گرفته بود
گفتم : راستی یعنی اجازه میتی
گفت : ایمانم تو شوهرم استی خود که اجازه میتم
گفتم : حسنایم ای مبایل است لاف نزن ناق 😑😏
گفت : خو دیگه خودت نمیتانی سر مه ننداز گپ ره
مه هم خندیده نوشتم : خیر یکبار دیگه بیا گلمه
گفت : سیس اینه امدم
دوباره دیدیم مه هیچی نگفتم و نزدیک اش شدم زیاد برش نزدیک شدم تا حدی که صدای نفس هایش ره می شنیدم او گفت
ایمانم مه مزاق کدم لطفا دور شو
مه هیچ به گپش توجه ای نکدم خو خوده کمی دور کدم اخر و او هم یک نفس عمیق کشید
ممه چادرش ره گرفتم و سر لبش ماندم باز ماچ اش کردم 🙈🙊
او هم دو بار او چشم های خوده بسته کده بود
به تعقیب بوسه ام محکم بغل اش کدم وقتی از بغلم کشیدمش دوید میخاست بره که گیرش کدم
___ کجا خانم حسنا
___ ایمان دیوانه شدی باید برم هله ایلا کو دیگه
___ جان حالا برو ولی به یاد داشته باش پیش از نامزدی یا عروسی هیچ کاری از دستم ساخته نیست و نمیخاییم سیس جانم باز بعد عروسی مه و تو گپ میزنیم از شرم سرخ شده بود و حرکت کد طرف خانه
خو باز زنگ زدیم گپ زدیم او گفت
** ایمانم تو چقدر با حیا استی دلبرم ان شاءالله که خداوند تره در قسمت مه کنه خیلی دوستت دااارم جانمه
**جاااان مه هم دوستت دارم ولی چطور
حسنا: جانم اگر کسی دیگه میبود حتما یک کاری خوده میکد او هم که خود دختر پیشنهاد داده باشه اوخ دیگه جانمه
ایمان : خو جان حالی باشه باز بعد عروسی نشانت میتم
حسنا : در اصل مه نشانت میتم
ایمان : خو جان سیس فعلا شب خوش و خدا حافظی کردیم
حسنا #
خوب خداحافظی کردم روز ها خوب تیر میشد مه با لغمان سفر کردم که یکمی هم ایمان رضایت نداشت ولی گفت برو خیر باشه 😉حالی در دست مه نیستی که قیدت کنم باز نشانت میتم دوری از ایمان یعنی چی 😁مه فقد برش خنده میکدم و او قار بود میگفت ایقدر خوشحال استی به رفتن که دیگه مره نبینی انی هههههه
خو پانزده روز است که در لغمان استم خوش میگذره ولی یاد ایمانم از دلم نمیره خو خیر باشه شب ها دلتنگش میشم ولی چاره چیست حالی خو امدیم ولی زیاد دق شدیم میگم کاش نمیامدم خو خیر امروز هم تصمیم گرفتیم همه به بازار برویم همه تیار استن مه هم رفتم چند چیز گرفتم کلش سامان ارایش ههههه گرچند ساده فیشن میکنم و خوش دارم ولی تا حال مه لبسرین سرخ نزدیم و تصمیم دارم در عروسی ام بخیر بزنم ♥️🤩🤩
نو در پیش لباس ها رسیده بودیم که به برادرم زنگ امد خو او دیگه طرف رفت پس امد گفت زود خلاص کنین دیگه گفتیم خو در پیش سامان ایستاد بودیم که یک بچه پرزه رفت مه برش چیزی نگفتم دیگه بار باز امد و گفت در قصه اش نشدم خو پشتم ره گرفته بود خو او طرف رفتیم در پیش کراچی که چشمم به ایمان خورد وای خدایا ای دیوانه اینجه چی میکنه توبه امد نزدیکم احوال پرسی کرد گفتم
اینجه چی میکنی تو روانی؟؟؟
میگه : تره چی به دیدن کسی امدیم 😑به دیدن ماه رویم
گفتم : خوب شد دیدی دیگه برو گفت ماسکت ره خو پایین کو ظالمم مه هم برش پایین کدم و زود بلند کدم که باز همو بچه پرزه رفت مه او طرف رفتم او و ایمان خوب جنگ شدن دیگه ولی از دستی مه چیزی نمی امد اوووف ایمانم کشتی اش ایلایش کو دیگه اوووف دیکه خو برادرم رفت و خلاص شان کد محاسبه شان در گوشم میامد سر خوده ایمان بلند کرد
که وای خدایا ای ظالم چطو مقبول است موهایش در پیشانیش افتاده بود خیلی جذاب بود ولی مه تیر خوده اوردم برادرم برش گفت
احمد : ایمان خوب استی چی گپ است اینجه
ایمان : گپی نیست یک مشکل بود تو خوب هستی
احمد : شکر فضل خداست بیا با ما برو
ایمان : تشکر لطف داری باید برم خانه عمه ام
احمد : سیس هر رقم راحت استی باز چکر میزنیم
ایمان : ها ان شاءالله
حسنا : تو خو کل استی وله تره کسی نمیگیره حالی مه تره بگیرم نی نمیشه از ما کل مرغ جان هههههه
ایمان : ههههههه حسنایم مگم تو کلم نکدی
حسنا : ههههههههه ایمان مه جان مه در هر حال راضی استم عشق مه
ایمان : جآنم دیگه بار همچون شوخی ها نکو شوخی اش هم درد داره
حسنا : چشم کل مرغ جان هههههه
ایمان : کل مرغ به فدایت
حسنا : ایمان کم کم نزدیکم شد یا خدا چی ره در سر دارد اوف آهسته در گوشم گفت
دلبرم مه به اسانی با کسی عادت نمیکنم اگر گدم باز خدا نجاتت بته حالا هم مه دیوانه وار عاشقت هستم و هیچ کس در دنیا قادر به ای نیست که تره از مه بیگیره حتی اگر خودت بخایی هم نمیتانی رفته و ها راستی ای گپم ره باز وقتی که به نام مه شدی به یادت میارم جانم حالی هم برو جانم خانه که کسی نیایه
حسنا : زود زود خوده به خانه رساندم یا خدا ای چقسم ادم است دفعتا جدی شد باز زور گفتن ره شروع کد اوووف ان شاءالله به هم برسیم ایمانم
رمان : عاشق گیسو
قسمت : سوم
نویسنده : دنیا سهاک
ایمان #
وای خدا دیوانه شدم بیخی از ای عشق ای چی رقم دختر است آدم ره دلگیر خودش میکنه جااانمه از همه ای معصوم بودن و پاکی اش خوشم آمد جانمه
حالی هم همراه برادر حسنا محمد در شار استیم کمی چکر میزنیم
و حسنا هم کورس است در ای تایم
حسنا #
مادر او مادر همی کالای بانجانی مه کجاست ایقدر پالیدم نبود
مادر : برو همونجه است دیوانه نشو
حسنا : خو نیست
احمد : او شیشک اگر همو خط دار ره میگی در الماری است
حسنا : زنت شیشک در کدام اطاق
محمد : در بالا اطاق
خو پیدا کدم و پوشیدم اش خو دیگه باز شب شد و باز هم دیدار ما روز ها خوب تیر میشد
حسنا #
مه و ایمان دیدار داشتیم میده میده باران هم بود
چندقه هم گپ نزده بودیم که مادرم برآمد فکر مه نشد ولی ایمان گفت : حسنایم مادرت آمد
ایمان #
همی که گفتم مادرت آمد خوده دفعتا در بغلم انداخت واه دلبرم چطو وارخطا شد و خوده پت کد
وقتی مادرش رفت گفتم حسنایم مادرت رفت
ایمان : مه هم محکم بغلش کدم
حسنا: تو یک فرصت ره هم از دست نتی😒
ایمان : خو تو در بغلم باشی مه طرفت سیل کنم
حسنا : حالی باید برم ایمان
ایمان : برو جانم
حسنا #
خو امروز باز سر نل رفتم بخاطر اب گرفتن و فکرم به کلکین بود دیدم کسی نبود چون ایمان بیرون میباشه بیخیال همه چیز ها ره پر کدم و امدم خانه
شب بود ایمان زنگ زد با خوش روی محاسبه داشتیم که گفت
ایمان : حسنایم فکرت به یخن و کالایت باشد سیس جانم
حسنا : زیاد شرمیده بودم ای دیگه چی معنی اخر گفتم ایمان تو چی میگی بیازو فکرم است
ایمان: حسنا گپ بد نزدیم چرا قار میشی فقد گفتم فکرت ره به کالایت و یخن ات بیگی
حسنا : ترررررررره چی به یخنم 😡
ایمان:حسنایم اعصابم ره خراب نکو فقد گفتم فکرت ره بیگی دیوانه چرا قار میشی 😒
حسنا : فکرم است تو تشویش نکو فامیدی در ضمن به تو چی
ایمان : ها ایتو خو فکرت است که مه دیدم اش
حسنا : جام ماندم ای از چی حرف میزد ایمان تو به خود استی ها
ایمان : ها جانم امروز دیگر وقتی اب میگرفتی خوده زیاد پایین و بالا کدی و ها گفتم فکرت ره بیگی به مه خو خیر ولی نشه جای دیگه تکرار شه
حسنا " زیاد شرمیده بودم نمیفامیدم چی بگویم اخر گفتم سیس سیس میگیرم ان شاءالله
حسنا #
امروز هم در خانه کمی غالمغال کدم گریه ام گرفته چون مه دل نازک دارم زیاد دلم نازک است باش به ایمان بگویم بیایه
حسنا : سلام ایمانم میشه بیایی
ایمان : علیکم السلام حسنایم البته چرا که نه
حسنا : همی که دیدم اش بغل اش گرفتم و گریه کدم در بغلش محکم تر از هر بار بغلش کدم او که دید مه گریه دارم وارخطا شد
ایمان : حسنایم خیریت باشه جانم چرا گریه
حسنا: خو از سر تا پاه برش گفتم گفت خیره جان چی میشه دیگه خو مادرت است دیگه گریه نکو جان
حسنا: درست است ولی باید برم
ایمان: برو جان یکدفعه بغلم کد ماچم هم کد باز رفت مه حیران ماندیم حالی چی کنم
وله عجب بلای است ای دختر 😍😒
خو یکدودقه بودم باز رفتم
شب هم زنگ زد گپ زدیم و خواب شدیم شب خوش
او روز که از کورس میامدیم دو دختر طرف ایمان زیاد سیل میکدن چون او موهای موجی و خوبش داشت شمالک هم بود زیاد خوبش شده بود مره اعصابم خراب شد برش گفتم خوده کل کنه ولی او قبول کد ایقه زود قبول کد دیوانیم ره 😍
مه صبح کارم ره خلاص کدم باز چای تیار کدم احمد ره گفتم او احمد بیا خیره میمانم ات که همرایم چای بخوری بیا که همراه دست های جادوییم پخته شده
احمد : برو حسنو گک بان ما سیر استم
حسنا : تو بیا بخدا پشیمان نمیشی زیاد مزه دارم است اممممم
احمد : چپ شیشک اینه امدم
خو چای به مزاق های ما خورده شد و مه روانه کورس شدم مادر جان رفتم برو دختر خدا حافظ
از کورس که امدم در راه ایمان ره دیدم با سر کلش هههههه چطو خوبش شده بیا که ای ره یک ازار بتم او هم متوجه مه شد و با لبخند زد مه هم سرم ره پایین انداخته طرف خانه رفتم
شب شد زنگ زدم که بیا برت یک گپ مهم ره میگم و او هم امد
ایمان : حسنایم خوبی بخیر چرا ایقدر عجله داشتی
حسنا : علیکم السلام شکر خودت خوب هستی میخاستم یک گپ مهم ره برت بگویم
ایمان: خدا خیر کند بگو جانم
حسنا: ببین ایمان مه نمیخایم همراه تو باشم تو کل شدی بسیار بد معلوم میشی هیچکس هم طرفت نمیبینه دلت است مه ببینم
ابمان : حسنایم چی میگی خودت کل ام نکدی مگم
حسنا : نی ایمان نمیخایم ادامه بتم زور است وی
ایمان: حسنایم نکو لطفا هیچ کسی قادر به گرفتن تو از مه نیست ایره در کله ات جای بتی
دیدم که جدی شد دست از شوخی برداشتم
+1
سعی کنید
مثل همون مردی باشید که
آرزو میکنید
وارد زندگی خواهرتون بشه...!
✨☺️
𝐌𝐎𝐑𝐅𝐈𝐍💊 ܩ❟ܝܦ߭ࡅ࡙ߺࡍ߭
صـــبࢪ داشتھ بآش بہ آنچه کہ قلــبت ࢪا به درد می آورد، زیࢪا الله بھ هر چیزی آگاه است. 🙂↔️🍀
𝐌𝐎𝐑𝐅𝐈𝐍💊 ܩ❟ܝܦ߭ࡅ࡙ߺࡍ߭
💜⃟📿¦⇢ #ذکر
بهترین ذکر برای گناھکاران «أَسْتَغْفِرُ ﷲ»
بهترین ذکر برای غافلان « سبحانَ ﷲ» و
بهترین ذکر در همه حال «لا إلهَ إلا ﷲ» است
