141
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
141
«من یه بغل میخوام… از اون بغلهایی که آدم توش اجازه داره بشکنه.از اون بغلهایی که انگار زمان توش یه کم کندتر میگذره. یه آغوش که حس کنی واقعی و امنه؛ نه نمایشی، نه نصفهنیمه. آغوشی که نگهت داره، حتی وقتی حرف نمیزنی؛ حتی وقتی فقط نفس میکشی و یهدفعه میبینی اشکهات خودشون راهشونو پیدا کردن. من بغلی میخوام که توش اندوهم جا بشه؛ نه با دلداریهای عجولانه، نه با نصیحتهای خستهکننده… فقط با بودن. یه آغوش که وقتی سرتو روش میذاری، انگار دیگه لازم نیست قوی باشی، لازم نیست خندان باشی، لازم نیست تظاهر کنی حالت خوبه.
آدم، آدمه.
بغل نشه، پوست تنش از غم تجزیه میشه.
راستش اینه که کسی نیست که الان دستهاش رو باز کنه و منو تو خودش جمع کنه… همین بیکسی گاهی دردناکه، اما اشتیاقِ اون بغل هنوز تو من زندهست. یه گوشه قلبم هنوز امیدوار میمونه که شاید یه روز، یه نفر بیاد که بشه اندوهم رو توی آغوشش رها کنم؛ بیهیچ شرم، بیهیچ سانسور.
تا اون روز… این خواستن، این اشتیاقِ خاموش، خودش سهمی از زندگی منه.
141
جمعه رو هر چقدر هم که خوش بگذرونی باز جمعهست.
باز با یه سنگینیِ خاصی تموم میشه، شدیدا از جمعه بدم میاد.
دیگه درد و ناراحتی و اینام قاطیش بشه که حقیقتا خیلی فاجعه بار و تو مخه..
141
داشتم به این فکر میکردم، کاش لابهلای تبریکهای تولدی که فردا میشنوم؛ پیام تبریک یه نفر بین اونا باشه و جاش خالی نباشه:)))
