519
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
517
او مرا به گلی نایاب در دلِ جنگلی وحشی تشبیه کرد؛ گلی تنها، میانِ غبار و آشوب، که هر لحظه در معرضِ بلایی، آفتی و هجومِ جانوری وحشی بود. و شاید از همان لحظه، نگاهش در میانِ تمامِ گلهای آن جنگل، اندکی بیشتر بر من درنگ کرد؛ چنانکه گویی در آن همه رنگ و شکوفه، چیزی او را پیوسته به سوی همان گلِ کوچک و نایاب بازمیگرداند. و بیآنکه خود بداند چرا، دلش میخواست راهِ بادهای تند را از او دور کند و نگذارد غبار، تمامِ زیباییاش را در خود پنهان سازد.
هیـساکو
517
و از آن پس،
بزرگترین هراسش در این جهان،
دیدنِ قطرهای اشک باشد
که از چشمهای شما
بر گونههایتان میلغزد.
هیـساکو
517
در نخستین فرصتِ زندگی،
کسی را پیدا کنید.
یا شاید، به تقدیر فرصت دهید
تا او را بر سر راهتان قرار دهد.
کسی که بزرگترین نشانهی امن بودنش،
اهمیت دادن به روحِ شما باشد؛
به آن بخشِ شکنندهای که
همه نمیبینند.
کسی که
ذرهذرهی اشکهایتان را بفهمد،
لبخندتان را تنها یک اتفاقِ ساده نداند،
و سکوتتان را
پیش از آنکه به زبان بیاید، بشنود.
کسی که نگاهتان به جهان
برای او تکراری نباشد؛
که در میان هزاران حرفِ نگفته،
هنوز مشتاق شنیدنِ شما بماند.
کسی که بتوانید ساعتها با او
از زمین بگویید و به آسمان برسید؛
از آدمها،
از ترسها،
از رؤیاها،
از جهانهای ناشناخته
و رازهای دورِ کیهان
کسی که کنار او
دوست داشته شدن،
فقط یک واژه نباشد؛
بلکه این باشد که
روحتان را ببیند،
صدایتان را بشنود،
و در میان تمامِ شلوغیِ جهان،
شما را
همانگونه که هستید،
بفهمد.
هیـساکو
517
من همیشه یا صفرم یا صد
هیچ حدّ وسطی در من وجود ندارد.
میتوانم آنقدر کامل فراموش کنم که انگار از همان ابتدا نه تو وجود داشتهای، نه چیزی میان ما بوده و نه حتی بدانم چه بوده و چه گذشته است.
وقتی چیزی برای من تمام شود،
یکباره، یکشبه و در کسری از ثانیه تمام میشود.
چون خودم میدانم چقدر جنگیدهام، چقدر صبوری کردهام و چقدر برای نجاتش تلاش کردهام.
و اگر بعد از تمام شدنش،
جوری رفتار کردم که انگار نه میشناسمت و نه دیگر هیچ اهمیتی داری،
حتماً به آینه مراجعه کن
شاید پاسخِ تمام شدن من را همانجا پیدا کردی.
هیـساکو
