ما هیچ، ما نگاه :]
Open in Telegram
به تماشا سوگند / و به آغاز کلام… راه ارتباطی: t.me/HidenChat_Bot?start=504297737
Show more697
Subscribers
+124 hours
+37 days
+1430 days
Posts Archive
از قصههای پدر فهمیدم که مادر خانم پروین، بیبی کو، از دهکده جر شاهبابا، ولسوالی کشم، ولایت بدخشان و از خانواده میرهای این ولایت بوده است.
امیدوارم که باران ببارد و باران هم باعث شود که امروز کمی حالتان خوب شده و شیرینخندهای زیبا بزنید.
در مکتب، هر بار که نوبت صنف ما بخاطر برنامه صبح و ترانهخوانی میرسید، با تمرین بسیار میآمدیم و چیزی را میخواندیم که دوستش داشتیم. از میان تمام شعرها و ترانههایی دیگر، دوست داشتیم شعرهایی را بخوانیم که در وصف فارسی بودند و یا به فارسی سروده شده بودند. یکی از شعرهایی که دوست داشتیم و آن را بارها در صنف و پیش روی تمام شاگردان مکتب خواندیم، شعر «گل نیست، ماه نیست، دل ماست پارسی» از عاصی بود. امروز هم بارها خواندم:
«گل نیست، ماه نیست، دل ماست پارسی
غوغای کوه، ترنم دریاست پارسی
از آفتاب معجزه بر دوش میکشد
رو بر مراد روی به فرداست پارسی
از شام تا به کاشغر از سند تا خجند
آئینهدار عالم بالاست پارسی
تاریخ را وسیقه سبز و شکوه را
خون من و کلام مطلاست پارسی
روح بزرگ و طبل خراسانیان پاک
چتر شرف چراغ مسیحاست پارسی
تصویر را، مغازله را و ترانه را
جغرافیای معنوی ماست پارسی
سر سخت در حماسه و هموار در سرود
پیدا بود از این که چه زیباست پارسی
بانگ سپیده عرصه بیدار باش مرد
پیغمبر هنر سخن راست پارسی
دنیا بگو مباش، بزرگی بگو برو
ما را فضیلتیست که ما راست پارسی»
— عاصی
مدتی پیش، در فایلهای قدیمی کمپیوتر، عکسی را دیدم که چند سال پیش استاد زیتون جان فرستاده بود. عکس من، زحل و فایزه بود که سهتایی مقابل شاگردان مکتب ایستاده بودیم و به فارسی شعر و ترانه میخواندیم. حالا چند سال گذشته. دیگر مکتب نیست و آن سه دختر هم با هم بلند شعر نمیخوانند. اما فارسی هست و ما هم زندهایم و بهجای ترانه خواندن، هرکداممان در گوشهای با این زبان مینویسیم و میخوانیم.
پسرخاله پدرم، کاکا امیر حمزه صحرایی، یکی از آن انسانهایی است که از کودکی تا امروز برایش احترام بسیاری قائل بودهام. هرچه سالهای بیشتری میگذرد، احترامم به ایشان کمتر که هیچ، بیشتر هم میشود. در کودکی، وقتی در مهمانیها و محافل خانوادگی مادرم را زیاد اذیت میکردم، همسر ایشان، خانم آمنه، مرا دعوا میکرد و با جدیت میگفت: «مه داکتر هستم؛ اگر یک بار دگه صدایت بیرون شوه، پیچکاریات میکنم.» من هم، چون یک طفل لجباز و حرفنفهم بودم، به جای اینکه بترسم، بیشتر لجبازی میکردم. خلاصه، اختلافات من و خاله آمنهجان یک مدتی ادامه داشت. حالا که این زن مهربان، فهمیده و دوستداشتنی در بستر بیماری افتاده و به شفاخانه منتقل شده، تمام دیروز دعا میکردم که حالش خوب شود. امروز مادرم با خبر خوش از شفاخانه برگشت و فهمیدم که وضعیتشان خوب است. مادر در دهلیز خانه قصه میکرد که کاکا صحرایی آنقدر گریه کرده که چشمانش سرخ و کوچک شده بودند. وقتی همسرش را به اتاق عمل میبردند، بارها دستش را بوسیده و اشک ریخته؛ آنقدر که گریههایش صدای اعتراض دوست، آشنا و خویش و قوم را بلند کرده بود. من به شجاعت کاکا صحرایی ده از ده میدهم. چه زیباست که آدم تابوها را بشکند و در چنین جامعهای بیهراس گریه کند و آشکارا عشقش را به همسرش نشان دهد. مردی که وفادار است و محبتش را پنهان نمیکند، شایسته احترام است؛ احترام، احترام و احترام. از وقتی مادرم این قصه را تعریف کرده، حس میکنم که در قلبم کارخانه شکلاتسازی فعال شده و دوباره باور کردهام که این زندگی، با همهای تلخیهایش، هنوز چیزهایی شیرین و دوستداشتنی هم دارد که به آدم نشان بدهد.
من از یکجایی به بعد، نه در اینستاگرام، نه در تلگرام و نه در هیچ جای دیگر، آدم متفاوتی ندیدهام. همه شدهاند یک آوازخوان، یک نویسنده، یک اختلال، یک ویژگی و چیزهایی از این دست. چون آدمها را با این ترس روبهرو کردهاید که اگر در یک گروه مشخص قرار نگیری، ارزشی نداری و دیده هم نمیشوی.
ما مجبور نیستیم سلیقه موسیقی همدیگر را دوست داشته باشیم؛ اما باید یاد بگیریم اگر از چیزی خوشمان نمیآید، کسی را که آن را دوست دارد مسخره نکنیم. اینکه یک نفر چه موسیقیای گوش میدهد، چه هنرمندی را دوست دارد یا با چه چیزی حالش خوب میشود، انتخاب شخصی خودش است. اگر چیزی را دوست نداریم، خیلی ساده میتوانیم از کنارش بگذریم و بگوییم من دوستش ندارم یا نمیپسندم. آزادی فقط این نیست که من حق دارم هرچه میخواهم بگویم؛ این هم است که دیگران هم حق دارند چیزی را دوست داشته باشند که من دوست ندارم، البته تا زمانی که به من و دیگری آسیبی نمیرساند.
چه حسی عجیبی دارد که بعد از بسیار وقتها بخش کمنت را باز گذاشتم. خیلی وقت پیش، همیشه باز بود و با یک تعداد دوستهایمان که حالا نیستند، حرف میزدیم و ساعتمان تیر میشد.
