818
Subscribers
No data24 hours
-557 days
-23430 days
Posts Archive
818
گاهی دوست داشتن
خودش زخمی ست که هیچ وقت خوب نمیشود.
دوستش داشتم نه از روی عادت نه از روی تنهایی از روی فهم از روی حسی که هیچ منطقی برایش پیدا نمیکردم حرف هایش برایم آرامش بود حضورش پناه و لبخندش چیزی شبیه نجات ما با هم حرف میزدیم از چیزهایی که هیچ کس نمی دانست میخندیدیم بی دلیل و سکوت هایمان هم معنا داشت. اما بی آنکه دلی بخواهد بی آنکه قلبم راضی باشد. ترک کردنش آسان نبود، هنوز هم نیست. هر روز هزار بار اسمش از ذهنم رد میشود صدایش در گوشم می پیچد و یادش مثل سایه ای آرام همه جا همراهم است. گاهی با خودم فکر میکنم چه شد؟ کی فاصله میان ما این قدر زیاد شد که دیگر صدای هم را نشنیدیم؟ دوست داشتنم واقعی بود اما زندگی همیشه به عشقها مهلت نمیدهد. باید میرفتم چون ماندن فقط زخمی ترمان میکرد. اما اگر روزی از میان شلوغی دنیا نگاهم با نگاهش تلاقی کند شاید همان لحظه ی کوتاه تسكين تمام دلتنگی هایم شود.
کم کم روزی رسید که فهمیدم باید بروم.
دوستش دارم هنوز اما در سکوت از دور بی هیچ ادعایی
بی هیچ امیدی
بی هیچ
امیدی
