5 277
Subscribers
-224 hours
-147 days
-13630 days
Posts Archive
5 277
شاید ایرانیها دارن تو دههی هشتاد میلادی خودشون رو میسازن تا تظاهر کنن ۱۹۷۹ اتفاق نیوفتاده.
5 277
با بنزین دههزارتومانی دیگه حتی نمیتونی بگی بنزین میخرم میریزم رو خودم خودمو آتیش میزنم. دیگه یه خودکشی چیه که ما اونم پول نداریم بکنیم.
5 277
با بنزین دههزارتومانی دیگه حتی نمیشه تو پراید خندید، ما سگ کی باشیم اگر بنز داشتیم توش گریه کنیم؟
5 277
درمورد توییت وایرال اخیر، مسئله نه کفش است، نه دوازده میلیون تومان، و نه حتی گریهی زنی که از خریدن آن بازمانده است. مسئله، گسستِ فرساینده میان کوشش و امکان زیستن است؛ جایی که انسان میکوشد، پسانداز میکند، چیزی را به تعویق میاندازد و سرانجام، درست در لحظهی تحققِ خواسته، با قیمت جدید مواجه میشود. دوازده میلیون، بیست میلیون شده ؛ نه بهعنوان یک عدد، بلکه بهمثابهی نشانهای از اقتصادی که در آن آینده، پیش از رسیدن، از دسترس خارج میشود. پس، تمسخر گریهی آن زن به دلایلی مثل “گریه برای دوازده تومن کفش درحالی که مردم حتی پول خرید گوشتومرغ ندارند” و نسبت دادن آن اشک به بیدغدغگی، تبدیلِ رنجی ساختاری به مسئلهای فردی و سپس محاکمهی فرد برای آنکه “چرا در سطحی متفاوت از فقر، رنج میبرد” است. ما صرفاً از خریدنِ اشیا عقب نماندهایم؛ از خودِ زندگی عقب افتادهایم. از امکانِ برنامهریزی، از افقِ اطمینان، از تجربهی سادهی اینکه تلاش امروز بتواند فردای ما را اندکی بهتر کند. در چنین وضعیتی، هر سطحی از زیستن، شکل دیگری از فقدان را آشکار میکند. یکی برای گوشت، دیگری برای کفش، و آن دیگری برای حفظِ سبک زندگیای که زمانی بدیهی میپنداشت؛ اما همه در یک ساختار مشترک گرفتارند: تورمی که فقط قیمتها را افزایش نمیدهد، بلکه نسبتِ انسان با آینده را مختل میکند. خنده به این ویدیو، اگر صرفاً خنده به کفش باشد، از فهمِ مسئله بازمانده است. آنچه باید دید، نه شیء، بلکه بیثباتی دائمی است؛ نه مبلغ، بلکه جهانی که در آن حتی خواستههای کوچک نیز به وعدههایی موکول میشوند که مدام عقبتر میروند. ما در اینجا با فقرِ محض مواجه نیستیم؛ با نوعی فقرِ نسبیِ فراگیر روبهروایم: فقری که ممکن است در سطوح گوناگون رخ دهد، اما در همهی آنها یک تجربه را تکرار میکند اینکه هرچه بیشتر میدوی، فاصلهات با زندگیِ مطلوب، بهجای کمترشدن، بیشتر میشود.
تمسخرِ گریهی آن زن، یعنی انگار، رنج، تنها وقتی مشروع است که به ابتداییترین نیازها محدود شود. یعنی انگار حتی برای رنجکشیدن هم باید ثابت کنیم به اندازهی کافی محروم بودهایم. پس مسئله، کفش یا گوشت نیست؛ مسئله، تقلیل دادن شأنِ انسان به توانِ خرید اوست. وقتی هر خواستهای باید در محکِ محرومیت سنجیده شود، رنج نیز به رقابتی برای اثباتِ استحقاق بدل میشود.
