Mah
Open in Telegram
338
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-530 days
Posts Archive
338
از تو ای عشق در این دل چه شرر ها دارم
یادگار از تو چه شب ها چه سحرها دارم
با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم
گرچه از خود خبرم نیست،خبرها دارم
تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی
تو مرا غافل از اندیشه ی فردا کردی
آری ای عشق تو بودی که فریبم دادی
دل سودا زده ام را به حبیبم دادی
بوسه ها از لب یارم به رقیبم دادی
داروی کشتن من یاد طبیبم دادی
آری ای عشق تو بودی که فریبم دادی
دل سودا زده ام را به حبیبم دادی
چو نکو مینگرم شمس و پروانه تویی
حرم و دیر تویی،کعبه و بت خانه تویی
راز شیرینی این عالم افسانه تویی
لب دلدار تویی،طره ی جانانه تویی
338
اثری ماندگار درباره رنج و زحمت کارگران معادن..
با گذشت دههها، هنوز هم شنیدنی و تاثیرگذاره و تلختر اینکه، شرایط بسیاری از کارگران در کشور ما هم، همچنان شبیه همین روایت باقی مونده..
338
ملت ایران میداند که گرگهای ما داخلی هستند، از خارجی نباید متوقع بود که دایه خاتون از مادر مهربان تر باشد. بدانیم که اگر به خودمان رحم نکنیم، دیگران نیز به ما رحم نخواهند کرد.
صادق هدایت
338
ملت ایران میداند که گرگهای ما داخلی هستند، از خارجی نباید متوقع بود که دایه خاتون از مادر مهربان تر باشد. بدانیم که اگر به خودمان رحم نکنیم، دیگران نیز به ما رحم نخواهند کرد.
صادق هدایت
338
دوست داشتنت برایم به ظرافتِ گرفتنِ دستِ دخترکی خردسال است، میخواهم مواظب این دخترک باشم، نگذارم زمین بخورد، گرسنه بماند یا اسیرِ دست انسانهای بد شود و دلش بشکند.
از نامه ناظم حکمت به پیرایه
338
«غذاهای مادرم چه خوب بود. تازه من به او ایراد میگرفتم که رنگ سبز خورش اسفناج چرا متمایل به کبودی است. آدم چه دیر میفهمد. من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی عجالتاً.
ایران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفکران بد و دشتهای دلپذیر.
و همین.»
از نامه سهراب سپهری به احمدرضا احمدی
338
بخش دوم این قطعه، شامل شعر «مرگ ناصری» از احمد شاملوست (۱۳۴۴). شاملو در این شعر، با بازآفرینی لحظهی مصلوب شدن مسیح، تراژدی رنج و رهایی انسان، سکوت تماشاگران، خشونت حاکمان و توجیههای مذهبی و اجتماعی را با زبانی تصویری، تلخ و کوبنده به نقد میکشد:با آوازی یکدست یکدست دنبالهی چوبینِ بار در قفایش خطی سنگین و مرتعش بر خاک میکشید. «- تاجِ خاری بر سرش بگذارید!» و آوازِ درازِ دنبالهی بار در هذیانِ دردش یکدست رشتهیی آتشین میرشت. «- شتاب کن ناصری، شتاب کن!» از زخمی که در جانِ خویش یافت سبک شد و چونان قویی مغرور در زلالیِ خویشتن نگریست «- تازیانهاش بزنید!» رشتهی چرمباف فرود آمد، و ریسمانِ بیانتهای سُرخ در طولِ خویش از گرهی بزرگ برگذشت. «- شتاب کن ناصری، شتاب کن!» از صفِ غوغای تماشاییان العازر گامزنان راهِ خود گرفت دستها در پسِ پُشت به هم درافکنده، و جانَش را از آزارِ گرانِ دِینی گزنده آزاد یافت: «- مگر خود نمیخواست، ورنه میتوانست!» آسمانِ کوتاه به سنگینی بر آوازِ رو در خاموشیِ رحم فرو افتاد. سوگواران به خاک پُشته برشدند و خورشید و ماه به هم بر آمد.
338
برخی واژهها، فارغ از معنا، همواره برای من ارجمندند؛
چون عشق،
چون رنج،
چون زندگی.
براستی، کدام انسانْ معنای راستین این واژهها را میداند؟
و کدامکس توان آن دارد که بیتزلزل، بارِ این کلمات را بر دوش کشد؟
واژگان برای هر کس، معنایی یگانه دارند؛
اما آنچه اصیل و گرانسنگ است، برگزیدن معناییست برآمده از تجربهٔ زیست.
و چه موهبتی والاست: زیستن، عاشق بودن، و رنج کشیدن...
رنج و زندگی، چون مادر و فرزندی درهمتنیدهاند؛
یکی بدون دیگری بیمعناست.
آنکه زندگی را با تمام عمقش تجربه کرده باشد،
بیشک طعم آتشین رنج را نیز چشیده است.
و تنها اوست که میداند رنج، نه دشمن، که آموزگار زندگیست.
Mahla
