en
Feedback
[فقدانِ‌خویش]

[فقدانِ‌خویش]

Open in Telegram

درحال آموختن برای آموختن؛ دانشجوی‌ادبیات/ روزمره‌نویسِ خسته‌ی معاصر!

Show more
276
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-1030 days
Posts Archive
انتخاب خوبتون توی جمهوری اسلامی، حسن روحانی بود. انتخاب خوبتون برای پادشاهی، رب پهلوی؛ لطفا هرکس هرجا نشسته یه مدت چیزی رو انتخاب نکنه تروخدا

فورکنید،فولدر‌بزارم‌جذب‌بگیرید🤏🏻
+ گروه حمایتی

فورکنید،فولدر‌بزارم‌جذب‌بگیرید🤏🏻
+ گروه حمایتی

از بعد راهیان دچار یاس فلسفی شدم :((( زندگی‌ای که توش تکاپو و بدو بدو‌ نباشه رو نمی‌خوام..

یک بی تربیتی دیس لایک داده بود ری‌اکت ها رو باز کردم واکنش بدید بهم

فکر می‌کنی بزرگ شده‌ای که یهو به خودت میای و می‌بینی مثل دوران بلوغ، از کوره دررفتی.

فکر می‌کنی بزرگ شدی تا دوباره مثل دوران بلوغت عصبانی می‌شی.

بماند به یادگار از سفری نورانی.
+8
بماند به یادگار از سفری نورانی.

بسم الله الرحمن الرحیم با کوله باری سنگین از سفر راهیان نور برگشتم.. وارد خانه که شدم لحظه‌ای بهت وجودم را گرفت. “چطور این پنج روز تموم شد؟” چیزهای عادی خانه برایم عجیب می‌آمد. آب خنک، خلوتی و از همه مهمتر سکوت.. راستش را بخواهید ترجیح می‌دادم همان سهمیه‌ی روزی یک بطری آب را استفاده کنم و دورم پر از سر و صدا باشد. شروع کردم به مرور خاطرات؛ آن شبِ قبل از سفر که به بهانه‌ی خوابگاه دورهم جمع شدیم و تک به تک، رزق ها را آماده کردیم. یا از آن شروع سفر و رد شدن از زیر قرآن و رسیدن به دوکوهه .. گردان تخریب و صدای تیرهایش، فکه‌ی باقری با آن صحبت‌های حماسی‌اش، بله برون حاج حسین یکتا، شط علی، هویزه و عروس داماد هایش، طلاییه و روایتگری زیبایش.. تک به تک اجزاء این سفر چنان خاطره ی عمیقی بر دلم هک کرده که احتمالاً اگر روزی دچار فراموشی بشوم هنوز لحظاتی از این ۵ روزِ ۱۲۰ ساعتی را به یاد خواهم داشت. آنجا انگار کسی آرام دستی بر شانه‌هایمان کشید و بارهایی را که سال‌ها بی‌صدا حمل می‌کردیم، برداشت؛ دل‌نگرانی‌ها، دل‌بستگی‌ها، ترس‌ها… اما وقتی برگشتم و کوله‌ام را زمین گذاشتم، تازه فهمیدم بار روی شانه‌هایم از همیشه سنگین‌تر شده است. انگار از آن خاک‌ها فقط خاطره نیاورده بودم؛ مسئولیت آورده بودم. انگار جنوب و خاک پر جذبه‌اش از ما چیزی نگرفت، چیزی به ما سپرد. ما سبک برگشتیم، اما دست پُر. و این کوله، کوله‌ی امانت بود نه خستگی. آنجا بار از شانه‌هایمان برداشتند و اینجا پرچمی روی دوشمان گذاشتند🇮🇷 ‌. “زهرا فراهانی”

یادمه وقتی بچه بودم از این داستان که کله ی صبح بیدارم می‌کردن تا بریم راهپیمایی متنفرررر بودم. اما الان که بزرگ شدم و حب وطن و مبانی انقلابی به وجودم اضافه شده همه‌ش لحظه شماری می‌کنم تا از خونه بزنم بیرون و لاقل یه قدم برا این مملکت بردارم.

نی‌نی‌های غلت‌زننده✨

ما امروز بجای ساندیس، نی‌نی رو با چشمامون خوردیم😭❤️
ما امروز بجای ساندیس، نی‌نی رو با چشمامون خوردیم😭❤️

Repost from رضوان؛
میگفت اگه شما سرتو بیاری بالا اسم خیابون هارو نگاه کنی اسم شهیده. شهیدایی که برای دفاع از این کشور رفتن از خیلی قبل تر باید پ
میگفت اگه شما سرتو بیاری بالا اسم خیابون هارو نگاه کنی اسم شهیده. شهیدایی که برای دفاع از این کشور رفتن از خیلی قبل تر باید پاتونو روی خون شهدا نمیذاشتین

ساندیس خونم کمی پایینه، فردا بریم تنظیمش کنیم.

زندگی این روزها عجیب و غریییییب می‌گذره

بله کمی روی فاز غرغر هستم.

تنها راهی که تلگرام می‌تونه برگردونتم اینه که بهم پول بده.

باورم نمی‌شه کارم به جایی رسیده که وقتی بله قطعه گوشی رو کنار می‌ذارم به جای اینکه بیام تلگرام😳

متاسفانه دشمن داره از ناحیه‌ی ضعف سیاسی ما ضربه های استراژیکی می‌زنه و اگر همینطور پیش بریم خواهیم دید که چه خواهد شد.

من نجف می‌خوام. من نجف می‌خوام. من نجف می‌خوام. من نجف می‌خوام.