en
Feedback
𝑴𝒊𝒓𝒂𝒚 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒎𝒊𝒔𝒕

𝑴𝒊𝒓𝒂𝒚 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒎𝒊𝒔𝒕

Open in Telegram

Oh dear diary...

Show more
Iran157 805The category is not specified
Buy Ad
111
Subscribers
No data24 hours
-27 days
+730 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+1
in 0 channels
August '26
+16
in 0 channels
Get PRO
July '26
+7
in 0 channels
Get PRO
June '26
+2
in 0 channels
Get PRO
May '260
in 0 channels
Get PRO
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '26
+1
in 0 channels
Get PRO
February '26
+3
in 0 channels
Get PRO
January '26
+1
in 0 channels
Get PRO
December '25
+34
in 1 channels
Get PRO
November '250
in 2 channels
Get PRO
October '250
in 4 channels
Get PRO
September '250
in 4 channels
Get PRO
August '250
in 2 channels
Get PRO
July '250
in 1 channels
Get PRO
June '250
in 6 channels
Get PRO
May '250
in 7 channels
Get PRO
April '250
in 0 channels
Get PRO
March '250
in 0 channels
Get PRO
February '250
in 0 channels
Get PRO
January '250
in 1 channels
Get PRO
December '240
in 0 channels
Get PRO
November '240
in 0 channels
Get PRO
October '240
in 0 channels
Get PRO
September '240
in 0 channels
Get PRO
August '24
+5
in 0 channels
Get PRO
July '240
in 1 channels
Get PRO
June '240
in 2 channels
Get PRO
May '240
in 1 channels
Get PRO
April '24
+81
in 1 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
10 September0
09 September0
08 September0
07 September0
06 September0
05 September0
04 September0
03 September0
02 September0
01 September+1
Channel Posts
Repost from بیگانه
یارو می‌گفت ببین واسه یه زندگی چقدر مردیم؟ همون.

2
انگار من بعضی روزها اصلا حواسم به زندگی نیست. یهو به خودم میام می‌بینم امروز داره تمام میشه اما هرکاری کردم رو بدون اینکه حواسم باشه انجام دادم. یعنی بپرسی امروز چیکار کردی، باید مرور کنم و پاسخ بدم. انگار یک سیستم بسیار عجیب در من وجود داره که بدون اینکه بخواد از مغزم انرژی بگیره، کنترل زندگی رو دست می‌گیره، و خیلی معمولی بجای من زندگی می‌کنه. هروقت زیادی که فکر می‌کنم اینجوری می‌شم. انگار بدنم می‌خواد چیزی بهم بفهمونه. انگار برای ادامه دادن گاهی نیازه مغز خاموش بشه و فقط بدن با حافظه‌ای که داره کارها رو انجام بده. ورزش کردم، غذا پختم، چیزهایی نوشتم، با عزیزانم صحبت کردم و حالا که شب شده انگار اونی که امروز رو زندگی کرده من نبودم.
36
3
امروز با اسنپ رفتم سرکار راننده یه پیرمرد مهربون بود این موزیک با صدای کم تو ماشینش پلی بود و بهم گفت اشکال نداره یکم حرف بزنم دخترم؟ دوماه بیشتر قرار نبود زنده باشه. دخترش استرالیا پناهنده شده بود و پسرش بخاطر بی‌پولی نتونسته بود با دختر موردعلاقه‌اش ازدواج کنه واسه همین افسرده افتاده بود تو خونه. خیلی درد داشت و مریض بود ولی می‌گفت یه عمر زندگیمو با آبرو حفظ نکردم که الان شونه خالی کنم. گفت می‌آد سرکار که وقتی فوت کرد، زنش برای مخارج مراسمش دست جلوی کسی دراز نکنه. بهم گفت "دخترم من خیلی ناراحتم که عمر من تموم شد و اینا نرفتن و آخر عمری منو انقدر شرمنده کردن. شمارو که دیدم فکر کردم دخترمو دیدم شاید اینطوری وقتی دارم می‌میرم به شما فکر کنم و دلتنگیم برا دخترم که نمی‌تونه بیاد کم بشه" بعد بهم گفت "آفرین که کار می‌کنی. حتی اگه نتونستی کارایی که می‌خوایو بکنی با اونایی که تونستن خودتو مقایسه نکن باباجان. چون من می‌دونم زحمت بکشی و نشه یعنی چی! ولی نگران نباش، شما دختر خوبی هستی. درست می‌شه برات همه‌چی به امید خدا" عمو اسنپی، خیلی برات گریه کردم امروز. اینم به یاد تو اینجا می‌ذارم که هیچوقت قصه‌اتو فراموش نکنم.
72
4
Anyway, as my last piece of advice, in a world where you can get erased easy as pie, flirt, love unconditionally and try. To make others laugh and life worth living. Flirt twice though.
78
5
دل من تنگه برای همه روزایی که رفتن خاطره‌هایی که ساختیم نه دیگه برنمی‌گردن اگه میشد می‌زدم دکمه رو برگرده از اول آرزومه که بخندم دوباره از ته قلبم
89
6
کند بودن، کند خوندن، کند رفتن و آمدن هم گاهی اثبات من برای زنده بودنم هست. برای اثبات اینکه تو این سرعت غرق و گم و محو نمیشم. از آروم بودن خوشم میاد؛ مثلا به کجا چنین شتابان؟
104
7
کمونيست‌ها و سوسياليست‌های ایرانی به ليبرال‌های کلاسيک به تمسخر می‌گویند دست پنهان بازار همان "یدلله فوق ایدیهم" است. طرفداران بازار آزاد یا همان ليبرال کلاسيکی‌ها می‌گویند که در آزادی بازار، ساز و کارها به گونه‌ای غيرمتمرکز و خودجوش پيش می‌رود که همه رفاه و دنيای بهتری تجربه می‌کنند گویی که دست پنهانی وجود دارد که خودش همه چيز را سامان می‌دهد. کمونيست‌ها و سوسياليست‌ها و فاشيست‌ها و دولت پرست‌ها، می گویند ما خودمان مثل خدا می‌توانيم همه چيز را با محاسبه و پيشرفت علم و هوش مصنوعی و غيره فرموله کنيم و قيمت گذاری کنيم و دستور دهيم و زندگی انسان را بهتر کنيم. ذات ماجرا این است که عده ای می خواهند دست دولت امور را سامان دهد و دولت پرستند و عده‌ای می‌گویند دست پنهان آزادی امور را سامان می دهد. جمع گرایان (سوسياليست و کمونيست و فاشيست و دولت پرست و ...) می‌گویند خدا مایيم ولی طرفداران بازار آزاد می‌گویند ما نمی‌دانيم خدا کيست ولی قطعاً مجموعه‌ای انسان به اسم دولت که چه دموکراتيک چه دیکتاتوری حکومت کنند، با مداخله در آزادی بازار و مالکيت افراد، فلاکت به بار می آورند. "اگر آزادی را بفهمی، متعاقباً قدرت انتخاب و اختیار را هم فهمیدی، قدرت انتخاب و اختیار را بفهمی، یعنی "دنیا فرمول از پیش تعیین شده و سرنوشت جبرگونه قطعی ندارد " این را که بفهمی یعنی حالا باید مسئولیت خودت را بپذیری. جمع گرایان (دیگر از کلمه کمونیست و سوسیالیست و فاشیست و ... گذر کردیم در این بخش از سفر) در حال انکار مسئولیت فردی و القای عدم وجود اراده آزاد هستند و ادعا می‌کنند که فرمول بشریت در دستان آن هاست. فلذا از انسان خداگونه بترسید. از یووال نوح هراری خیلی بترسید." #آزادی‌دین‌ایران ص ۷۴ نویسنده این اثر هم‌اکنون در زندان ج‌ا است.
104
8
سالها پیش این نقل قول رو دیدم؛ سالهاست که وقتی از هرچی می‌ترسم سرم میاد و با ترس‌هام روبه‌رو میشم، می‌فهمم؛ می‌فهمم که کی رو
سالها پیش این نقل قول رو دیدم؛ سالهاست که وقتی از هرچی می‌ترسم سرم میاد و با ترس‌هام روبه‌رو میشم، می‌فهمم؛ می‌فهمم که کی رو ملاقات کردم.
85
9
چقدر تلاش برای ارتباط انسانی که شما با اون نگاه‌های لعنتیتون حرومش می‌کنید.
96
10
فکر نمی‌کنم هیچ‌چیز و هیچ‌جا بتونه بیشتر از موقعیت‌هایی که تو خانواده‌های مذهبی و شهر کوچک و آشنا پیش میاد منو از زن بودنم و ناکام کردنم در راهیابی به جمع‌هاشون ناراحت کنه. آخه به کی دارید توهین می‌کنید بیشتر از خودتون؟ واقعا ناامیدم.
105
11
دیروز روز سر زدن به اهل قبور بود؛ میون تکه سنگ‌ها و برآمدگی‌ها و مستطیل‌های سیاه و سفید، یه چهره‌ی دورِ آشنا به چشمم اومد. شانس آوردم که چیزی بیشتر از سه عزیز از دست رفته بینمان فاصله نبود وگرنه چشم‌هام یارای دیدنش رو نداشت. گفتم سین، خودتی؟ تو...کی انقدر بزرگ شدی؟ و پرتاب شدم به سالها قبل؛ شاید حتی به اندازه یک دهه قبل‌. بین حرف‌هایی که سعی داشتند زورچپانی این دره‌ی عمیقِ هیچ رو پر کنند، یه جمله هنوز تو ذهنمه که می‌گفتم خبرها از دور و نزدیک به گوشم می‌خورد، که الان رفته راهنمایی، الان این رشته رو انتخاب کرده، حالا داره دانشگاه میره و هربار نقش دندون‌های خرگوشی و چهره‌ی کودکانه‌ی سالها قبلت به خاطرم میومد انگار که سین برام همونجا یخ زده بود. نمی‌تونستم تصور کنم چطور آدمی شدی. بعد فکر کردم که من خیلی از خاطراتم رو یخ زده دارم. کنج ذهنم، گوشه‌ کنارهای تنم، یادگار‌های روزگار؛ که خیلی وقت‌ها یادم نمیاد چطور با خودم به همراه دارمشون. و نمی‌دونم چطور همراه با من بزرگ شدن، آب شدن و یا از یاد رفتن. اون دره‌ی عمیق بخش عمیقی از منه. قبرستانی از پاره سنگ‌های بهم پیوسته که درهم شکسته.
112
12
The bloody Red Wedding.
162
13
در عمیق‌ترین خاطراتم صدا و رفتارهایت در حال محو شدن هستند. می‌گویم عمیق‌ترین چون هرچه بوده و گذشته را چون خاکستری از اجساد آدم‌هایی که بودم، باد با خود برده است. مغزم پر است از جای خالی خاطراتی که روزگاری با خود به همراه داشتم. از میان همه‌ی آنها که از یاد رفته و می‌روند از یاد رفتن هرچیزی از تو برایم یک جان دادنیست که دارد تکرار می‌شود. این را هنگامی می‌نویسم که نیمی دیگر از تو کنارم با موهای گیس شده‌ی آشفته از روزش، به خواب رفته. می‌نویسم که بدانم تو هم هنوز هستی، هنوز مانده‌ای، کاش بیشتر بودی و کاش بیایی؛ هر چه زودتر. امیدوارم تا وقتی که برمی‌گردی، تا وقتی که هر دوتون، و حالا هر سه‌تون بزرگ می‌شید، آدم بهتری باشم.
175
14
در عجیب‌ترین جواب‌هایی که به اساتیدم می‌دادم، هیچوقت فکر نمی‌کردم در جواب به سوال "اگر دوست شما افسرده باشد چه می‌کنید" به‌جای یک تکست علمی، از امکانِ افسرده نبودن بنویسم. بنویسم که " قصد نداشتم این تکلیف را به مثابه‌ی یک انشا بنویسم اما هرچه از دانسته‌ها و تحقیقاتی که می‌توانستم بکنم نوشته بودم را پاک کردم؛ از ایده‌های در نظر گرفتن فرد ارجحِ بر جمع و انسان‌شناسانه و ملاحظات فرهنگی و تکثر و تامل‌های اخلاقی تا رویکرد‌های رفتار و معنا و ساخت و انسان گرایانه؛ همه را بوسیدم و گذاشتم کنار چرا که برخورد من با دوستانی که همین حالا هم فرسوده و رنجورند، از منِ فرسوده و رنجور، وابسته‌ی پیش شرط‌هاییست که هیچ‌کدام را در مخیله‌ام نیافتم. عاملیت‌های کوچک و بزرگ از دست رفته و من نمی‌توانم نبود عاملیت را با هیچ‌یک از نظریه‌های مبتنی بر وجود آن پیش‌شرط‌ها جبران کنم. پس فکر کردم پیش از نوشتن راجع به "افسردگی"، باید راجع به "امکانِ تغییر افسردگی" نوشت. امکانِ عمل‌های کوچک مثبت و تقویت آن‌ها در دیدگاه رفتار‌گرایی، امکانِ در نظر گرفتن یا نگرفتن حساسیت‌های فرهنگی در دیدگاه‌های آنتروپولوژی، امکانِ معنا ساختن و یافتن و پرداختن و جهان‌بینی‌های متفاوت داشتن در رویکرد معناگرایی و امکانِ روایت داشتن و پدیده‌های اجتماعی در ساخت‌های اجتماعی. برای دوستانم، داشتن همدلی و صبوری و آگاهی شروط لازمیست که ناکافیست. پیش رفتن از روی پروتکل‌های اصولی مشاوره و پرسیدن از داستانِ او، گوش دادنِ به او، تصویر او از خود و دنیای پیرامونش، فشار‌های اجتماعی و ناکامی‌هایش، رفتار‌ها و پنداره‌هایش، همه و همه را می‌دانم و احساس می‌کنم پیش از وجود آن امکانات، با اندکی اغراق، همه‌ی آن‌ها آب کوبیدن در هاونی خیالیست. لیکن از همه‌ی این مداخلات و تشخیصات و ملالات که بگذرم؛ برای دوست افسرده‌ام، هستم؛ چرا که "بودن یا نبودن" مسئله‌ای نیست که اینجا مطرح باشد. من در کنار دوست افسرده‌ام هستم تا او را ببینم؛ همانطور که این ملزوم است و کافی...؟"
156
15
در دور‌ترین تصوراتم هم فکرش را نمی‌کردم روزی بیاید که بین چای خوردن‌ عصرگاهی یک روز رندوم در جواب به تراپیست بردن یا نبردن کودک اقوامم، آری نگویم و خیر، بله. بگویم بجای معلمی که کودکت را در چهارچوب برده‌پرور و بله‌چشم‌گوی آموزش و تراپیستی که یک مصرف‌کننده‌ی دیگر برای قرص‌های ADHD‌ و کسب درآمد و همسان‌سازی‌ همگانی‌اش می‌خواهد، به کسی رجوع کن که او را بهتر می‌شناسد. کسی که نخواهد او را مانند درختی که نیاز به هرس دارد حراست کند. کسی که شما را بشناسد محتمل‌تر است بتواند کمکت کند تا کسی که تعلیم دیده "آنچه جامعه باید باشد" را بشناسد و بسازد و هدایت کند. در هیچ‌جای آینده‌ای که از این رشته تصور می‌کردم، انقدر دور از انسانِ آنها و نزدیک به انسان‌ها نبوده‌ام.
140
16
"..هرچقدر می‌توانید توليد کنيد، مصرف کنيد. هر چقدر بيشتر توليد کردید، بيشتر مصرف کنيد؛ زیست، چيزی جز این نيست. اگر بيشتر از توليدتان مصرف کنيد محکوم به حذف هستيد و اگر کمتر از توليدتان مصرف کنيد از درون خواهيد گندید هرچقدر حاصل جمع قدر مطلق توليد و مصرف بيشتری داشته باشيد، قدرتمندترید. هر چقدر سرعت توليد و مصرفتان بالاتر رود این حاصل جمع بيشتر می‌شود یعنی شما هم قوی‌تر می‌شوید و هم در مسير تکامل حيات موثرتر می‌شوید. ..کسی که 10 بار خوشحال شده و 10 بار ناراحت شده بيشتر از کسی که 1 بار خوشحال شده و اصلا ناراحت نشده زندگی کرده و زیستن را تجربه کرده است چون آنتروپی بيشتری توليد کرده است حتی افسردگی ناشی از بيشتر فهميدن و تعداد موفقيت های کوچک و زیاد هم بهتر از اميد و انگيزه برای رسيدن به یک رویای دست نيافتنی‌ است. از نظر من یک طبيعت گرد و یک سفرنامه نویس و یک فرد شاغل که روزانه با موقعيت ها و افراد مختلف سر و کار دارد و در طول عمرش یک کتاب هم نخوانده است از یک متفکر چپ گرا و سوسياليست که صدها کتاب مارکسيستی و عرفانی و سوسياليستی خوانده، سواد و وجدان و شعور بالاتری دارد." #آزادی‌دین‌ایران ص ۴۷ و ۴۸ نویسنده این اثر هم‌اکنون در زندان ج‌ا است.
1 347
17
حقیقتی که به سختی بهم خورونده شده اینه که یک گوارش خوب، گوارش یک مرده است.
1 077
18
رو به آینه میگم رو به آسمون میگم رو به زمین میگم رو به روش میگم، تا شاید بشنوه؛ شاید تو موج‌های غم‌ها غرق نشم. برای کسی که باید بشنوه همیشه نشانه‌هاییست. برای اینکه مواظب باشه؛ باشیم.
180
19
دست هات رو میگیرم وقتی میخوام مطمئن شم که یادتون باشه اگر خدایی نکرده خودتون رو بکشید یک اعدام رایگان برای ج آ کردین تو دنیایی که ادم ها دارن تیر میخورن و میمیرن که جلوی همین رو بگیرن. خب؟
164
20
It was the last day of summer And I travelled from this home I tried, I tried to find a way As another year passed by And the cold sets in the bones Keep moving, keep moving And don't look back Hold on keep breathing Your star, will rise Hold on, Keep dreaming Keep the sparks, keep the sparks Alive
195