146
Subscribers
No data24 hours
-367 days
-4330 days
Posts Archive
146
اما اگه سیاه به رنگهای روشن غلبه کنه اونوقت افراط و زیادهروی رو از دست میدی، و چی داری که باقی بمونه؟
146
کمی بعد، از شمردن خسته میشد. نگاهی به درختان اطرافش میانداخت و زير لب میگفت آدمها شبيه درختانند، درختها را قطع میکنند تا روزهای عمرشان را بفهمند، میکُشندشان تا بفهمند چقدر زندگی کردهاند؛ آدمها هم تا زندهاند مدام زخم میخورند و مدام آدمهای ديگر در روح و جانشان خطی میاندازند و میروند. بعد آهی میکشيد و رو به کسی که ناپيدا بود میگفت: اگر میخواهی بفهمی هر آدمی چقدر زخم خورده تعداد آدمهايی که در مراسم ختمش حاضر میشوند را بشمار!
146
از روزی که تنها شده بود بيشتر روی صندلی پارک مینشست. به آمدن و رفتن آدمها نگاه میکرد و برای خودش فلسفه میبافت. باور کرده بود که آدمها شبيه درختانند. میگفت اگر میخواهی بدانی يک درخت چقدر عمر کرده بايد اره برداری و به جان درخت بيفتی و بعد شروع به شمردن حلقههايی کنی که گذرِ ايام آنها را در دل درخت نشانده. گاهی سکوت میکرد، گاهی زيرلب با خودش حرف میزد. با خودش میگفت در طول ساليان آدمهای زيادی وارد زندگیات میشوند؛ هر کسی هم که میآيد از خودش اثری در روح و قلبت جا میگذارد و بعد میرود. روح و قلب و مغز آدم را اگر مانند تنه درخت ببُری خط و خطوط زيادی میبينی که هر کدامش يادگار کسیست. مثلا آن يکی خط يادگار رفيقیست که ترک وطن کرده، يا آن يکی خط هم همينطور. آن خطوط کوتاه هم يادگار کسانیست که دير آمدهاند و زود رفتهاند. روح آدمها را اگر میشد مثل تنه درخت ببُری میفهميدی که چه تعداد آدم وارد زندگیشان شدهاند و بعد رفتهاند. بعد شروع میکرد به شمارش خطها. گاهی به يکباره شمردن را متوقف میکرد، انگار به چيزی برخورده باشد، بعد با خودش میگفت گاهی کسی میآيد، نه خطی به جا میگذارد نه حتی نگاهی به شاخ و برگت میاندازد؛ فقط میآيد، زخمی میزند و میرود؛ سالها بعد میبينی قلب و روحت پر شده از همين زخمها.
146
خودخواه نیستم، اما گاهی ناچارم خود را از بسیاری دور بدارم؛ نه از سر غرور، که از سر محافظت. حس میکنم اگر به هر صدایی دل بسپارم دیگر صدای قلب خود را نخواهم شنید.
بیاحساس نیستم، اما احساساتم چنان ژرفاند که دیگران شاید آن را بیتفاوتی پندارند؛ در حالی که هر چیز از صدای باران گرفته تا نگاه خاموش رهگذری تنها، میتواند مرا در خویش غرق کند.
146
در گذشته گمان مىكردم كه آن چيزى كه همواره اهميت خواهد داشت، واقعيت باطنی آدم است. نه تنها براى خود، بلكه براى ديگران نيز. اكنون فكر میکنم مسئلهای وجود دارد که پذیرش آن در اكثر مواقع دشوار خواهد بود: اين حقيقت كه شايد چيزهايى كه در نظر تو ارزشی خالصانه دارند، در نگاه ديگران همواره درحال سقوط از ارج خود باشند. اينکه شايد در واقعيت هیچکس در پى يافتن آن گوهر با ارزش تو، کسی که در درون خود هستی نباشد. همه همان چيزهايى را بخواهند و ببينند كه هميشه درست جلوى ديدشان است. جلوى چشمهاى بستهشان. همان پوسته، و ظاهر بیرونیات.
با اینحال شايد هم زمانى برسد كه سرانجام، کسی، بخواهد از کل به جزء، و از بيرون به درون تو را به تمامی جست و جو كند؛ بلكه شايد دريابد آن واقعيت نهان را.
146
گاهی اوقات بهتر است همهچیز را آنطور که هست رها كرد، اندوه را آزاد گذاشت تا دورهاش را بگذراند.
146
برکههایی که در مسیر دریا گم میشوند جانهای بیشتری میگیرند و من چندین سال است که دریایم را گم کردهام.
146
من،
درختی دیدم
که برگهایش نمیلرزید
اما خاکش،
آتش داشت؛
و کسی نمیدانست
رنگ ریشهها سرخ است
وقتی که به عمق میرسند.
146
همزمان آرزو دارم بمیرم و آرزو دارم که زندگی کنم، گاهی اوقات به زندگی نظم میدهم و گاهی هرج و مرج است که زندگیم را میبلعد.
146
همزمان آرزو دارم بمیرم و آرزو دارم که زندگی کنم، گاهی اوقات به زندگی نظم میدهم و گاهی هرج و مرج است که زندگیم را میبلعد.
