en
Feedback
ژینوس'

ژینوس'

Open in Telegram
146
Subscribers
No data24 hours
-367 days
-4330 days
Posts Archive
وقتی در من نگاه می‌کنی زخم‌های من آرام می‌گیرند.

@HipHopFree - Eshghe Bachegi - The Don.mp38.24 MB

وقتی در من نگاه می‌کنی زخم‌های من آرام می‌گیرند.

بار دیگر ناسازگارم بی‌خواب؛ پرخاشگر؛ ستیزه‌جو یک روز؛ کار می‌کنم گویی حیوانی را شلاق می‌زنم، هرآنچه را که مقدس است دشنام می‌گویم و یک صبح تا غروب به پشت می‌خوابم با ترانه‌ای کاهل بر لبانم؛ چون سیگاری نیفروخته و این دیوانه‌‌ام می‌کند خود را نفرین می‌کنم؛ دلم به حال خودم می‌سوزد بار دیگز ناسازگارم بی‌‌خواب؛ پرخاشگر؛ ستیزه‌جو این بار نیز در اشتباهم دلیلی برای ناسازگاری ندارم

بار دیگر ناسازگارم بی‌خواب؛ پرخاشگر؛ ستیزه‌جو یک روز؛ کار می‌کنم گویی حیوانی را شلاق می‌زنم، هرآنچه را که مقدس است دشنام می‌گویم و یک صبح تا غروب به پشت می‌خوابم با ترانه‌ای کاهل بر لبانم؛ چون سیگاری نیفروخته و این دیوانه‌‌ام می‌کند خود را نفرین می‌کنم؛ دلم به حال خودم می‌سوزد بار دیگز ناسازگارم بی‌‌خواب؛ پرخاشگر؛ ستیزه‌جو این بار نیز در اشتباهم دلیلی برای ناسازگاری ندارم

بار دیگر ناسازگارم بی خواب؛ پرخاشگر؛ ستیزه‌جو یک روز؛ کار می‌کنم گویی حیوانی را شلاق می‌زنم، هرآنچه را که مقدس است دشنام می‌گویم و یک صبح تا غروب به پشت می‌خوابم با ترانه‌ای کاهل بر لبانم؛ چون سیگاری نیفروخته و این دیوانه‌‌ام می‌کند خود را نفرین می‌کنم؛ دلم به حال خودم می‌سوزد بار دیگز ناسازگارم بی‌ خواب؛ پرخاشگر؛ ستیزه‌جو این بار نیز در اشتباهم دلیلی برای ناسازگاری ندارم

درنهایت خواهی فهمید که زندگی به تو نمی‌تابد، بلکه از تو ساطع می‌شود.

و درنهایت خواهی فهمید که زندگی به تو نمی‌تابد، بلکه از تو ساتع می‌شود.

هرچیز که در جستن آنی ، آنی

شعله‌اش آرام سرد شد از عادت به سوختن بی‌آنکه نوری دیده شود.

من اگر دنیای خود را خلق نمی‌کردم بی‌تردید در دنیای دیگران مرده بودم

مدت زیادی در این تن نخواهید ماند.

چیزی در دل خاموش شد و سنگ‌وار ماند.

You never know what they're going through.

You never know what they're going through.

Halsey-Without-Me-320.mp38.10 MB

You never know what they're going through

هرچه را می‌شد رها کرد، رها کردم.

شب‌های من گرامافونی‌ست که خش سوزان صفحه‌اش هر از گاهی، صدای حقیقت پنهان را بیرون می‌دهد. و من، بین ضربان موسیقی و خاموشی، بار دیگر با خودم می‌جنگم.

واقعیت این است که انسان‌ها همیشه به نقطهٔ پایان یک چیز برمی‌گردن تا ببینند دری برایشان باز می‌شود؟ یا اصلا دری وجود دارد که باز شود؟