146
Subscribers
No data24 hours
-367 days
-4330 days
Posts Archive
146
بار دیگر ناسازگارم
بیخواب؛ پرخاشگر؛ ستیزهجو
یک روز؛ کار میکنم
گویی حیوانی را شلاق میزنم،
هرآنچه را که مقدس است دشنام میگویم
و یک صبح تا غروب به پشت میخوابم
با ترانهای کاهل بر لبانم؛
چون سیگاری نیفروخته و این دیوانهام میکند
خود را نفرین میکنم؛
دلم به حال خودم میسوزد
بار دیگز ناسازگارم
بیخواب؛ پرخاشگر؛ ستیزهجو
این بار نیز در اشتباهم
دلیلی برای ناسازگاری ندارم
146
بار دیگر ناسازگارم
بیخواب؛ پرخاشگر؛ ستیزهجو
یک روز؛ کار میکنم
گویی حیوانی را شلاق میزنم، هرآنچه را که مقدس است دشنام میگویم
و یک صبح تا غروب به پشت میخوابم
با ترانهای کاهل بر لبانم؛ چون سیگاری نیفروخته و این دیوانهام میکند
خود را نفرین میکنم؛ دلم به حال خودم میسوزد
بار دیگز ناسازگارم
بیخواب؛ پرخاشگر؛ ستیزهجو
این بار نیز در اشتباهم
دلیلی برای ناسازگاری ندارم
146
بار دیگر ناسازگارم
بی خواب؛ پرخاشگر؛ ستیزهجو
یک روز؛ کار میکنم
گویی حیوانی را شلاق میزنم، هرآنچه را که مقدس است دشنام میگویم
و یک صبح تا غروب به پشت میخوابم
با ترانهای کاهل بر لبانم؛ چون سیگاری نیفروخته و این دیوانهام میکند
خود را نفرین میکنم؛ دلم به حال خودم میسوزد
بار دیگز ناسازگارم
بی خواب؛ پرخاشگر؛ ستیزهجو
این بار نیز در اشتباهم
دلیلی برای ناسازگاری ندارم
146
شبهای من گرامافونیست که خش سوزان صفحهاش هر از گاهی، صدای حقیقت پنهان را بیرون میدهد. و من، بین ضربان موسیقی و خاموشی، بار دیگر با خودم میجنگم.
146
واقعیت این است که انسانها همیشه به نقطهٔ پایان یک چیز برمیگردن تا ببینند دری برایشان باز میشود؟ یا اصلا دری وجود دارد که باز شود؟
