نور
Open in Telegram
"نور" رو با همه قسمت میکنم چون روشنایی وقتی میدرخشه که مشترک باشه🌻
Show more587
Subscribers
-124 hours
-137 days
-11530 days
Posts Archive
586
سلام دوستای قشنگم 🤍
متاسفانه اکانت و چنلم از دسترسم خارج شده و با اکانت ادمین دارم براتون پیام میزارم
ازین ببعد در این چنل فعالیتی نخواهم داشت و اگر دوس داشتید ،چنل جدیدم جوین بشید 🍓🌻
https://t.me/noorchanelll
اوندوستانم هم که چنل دارند ، لینک چنلشون رو داخل ناشناس برام بفرستن 🤍
https://t.me/BChatBot?start=sc-7d74da9825
586
اولین اربعین زندگیام بود…
نمیدانم اربعین را باید با چشم دید یا با دل.
از همان روزی که قدم در مسیر گذاشتم و عمودها یکییکی پشت سرم جا ماندند، بیشتر از هر چیزی آدمها توجهم را گرفتند.
آدمهایی که هیچ شباهتی به هم نداشتند…
یکی از آن سر دنیا آمده بود، یکی از همین نزدیکیها.
یکی زبانم را نمیفهمید، یکی فرهنگم را.
اما همه، انگار یک دل داشتند؛
دلی که فقط یک نام را صدا میزد…
حسین…
در تمام عمر، آدم از درد فرار میکند…
اما اینجا، آدمهایی را دیدم که ساعتها زیر آفتاب سوزان راه رفته بودند، پاهایشان تاول زده بود، خسته بودند، اما هیچکدام از اینها مانع ادامهی راهشان نمیشد. انگار شوقِ رسیدن، از تمام خستگیها بزرگتر بود. انگار اینجا، رنج دیگر رنج نبود؛ زبانِ عشق بود.
اما چیزی که بیشتر از همه در دلم ماند، آدمهای این مسیر بودند.
کودکهایی را دیدم که زیر همان آفتاب سوزان، با تمام اصرار میخواستند سهمی در خدمت به زائر داشته باشند.
پیرزنها و پیرمردهایی را دیدم که دستت را میگرفتند و با مهربانی اصرار میکردند چند دقیقه مهمان خانهشان شوی.
هرکس، به اندازهی توانش عاشقی میکرد.
یکی وقتش را میبخشید،
یکی توانش را،
یکی خانهاش را،
و من، هرچه بیشتر نگاه میکردم، بیشتر احساس میکردم دستم خالی است.
تازه آنجا فهمیدم دوست داشتنِ حسین، اولِ راه است، نه آخرش.
وقتی عشقِ بیادعای آدمهای آن مسیر را دیدم، مدام از خودم پرسیدم:
من برای حسین (ع) چه کردهام؟
و هنوز نفهمیدهام…
چه چیزی در این خاک پنهان شده که میلیونها نفر، بیقرارش میشوند؟
چه رازی در نام حسین است که آدم، قبل از آمدنش بیقرار است و هنوز از آن دل نکنده، دلتنگش میشود؟
من جوابی برای این سؤالها ندارم…
فقط میدانم هنوز این سفر تمام نشده، اما دلم از همین حالا برایش تنگ شده است.
و حالا، از همین امروز، یک آرزو بیشتر ندارم…
نمیدانم سال دیگر دوباره در این مسیر قدم خواهم زد یا نه.
نمیدانم دوباره قسمت میشود یا نه.
میگویند این راه ، دعوت میخواهد..
و من فقط از خدا میخواهم اگر لایقش باشم ، یکبار دیگر صدایم بزند .
آخر بعضی سفر ها تمام نمیشوند..
فقط زائر از آن ها برمیگردد
دلش ، همان جا میان عمود های نجف تا کربلا ، به انتظارِ دعوتِ دوباره میماند ❤️
586
اولین اربعین زندگیام بود…
نمیدانم اربعین را باید با چشم دید یا با دل.
از همان روزی که قدم در مسیر گذاشتم و عمودها یکییکی پشت سرم جا ماندند، بیشتر از هر چیزی آدمها توجهم را گرفتند.
آدمهایی که هیچ شباهتی به هم نداشتند…
یکی از آن سر دنیا آمده بود، یکی از همین نزدیکیها.
یکی زبانم را نمیفهمید، یکی فرهنگم را.
اما همه، انگار یک دل داشتند؛
دلی که فقط یک نام را صدا میزد…
حسین…
در تمام عمر، آدم از درد فرار میکند…
اما اینجا، آدمهایی را دیدم که ساعتها زیر آفتاب سوزان راه رفته بودند، پاهایشان تاول زده بود، خسته بودند، اما هیچکدام از اینها مانع ادامهی راهشان نمیشد. انگار شوقِ رسیدن، از تمام خستگیها بزرگتر بود. انگار اینجا، رنج دیگر رنج نبود؛ زبانِ عشق بود.
اما چیزی که بیشتر از همه در دلم ماند، آدمهای این مسیر بودند.
کودکهایی را دیدم که زیر همان آفتاب سوزان، با تمام اصرار میخواستند سهمی در خدمت به زائر داشته باشند.
پیرزنها و پیرمردهایی را دیدم که دستت را میگرفتند و با مهربانی اصرار میکردند چند دقیقه مهمان خانهشان شوی.
هرکس، به اندازهی توانش عاشقی میکرد.
یکی وقتش را میبخشید،
یکی توانش را،
یکی خانهاش را،
و من، هرچه بیشتر نگاه میکردم، بیشتر احساس میکردم دستم خالی است.
تازه آنجا فهمیدم دوست داشتنِ حسین، اولِ راه است، نه آخرش.
وقتی عشقِ بیادعای آدمهای آن مسیر را دیدم، مدام از خودم پرسیدم:
من برای حسین (ع) چه کردهام؟
و هنوز نفهمیدهام…
چه چیزی در این خاک پنهان شده که میلیونها نفر، بیقرارش میشوند؟
چه رازی در نام حسین است که آدم، قبل از آمدنش بیقرار است و هنوز از آن دل نکنده، دلتنگش میشود؟
من جوابی برای این سؤالها ندارم…
فقط میدانم هنوز این سفر تمام نشده، اما دلم از همین حالا برایش تنگ شده است.
و حالا، از همین امروز، یک آرزو بیشتر ندارم…
نمیدانم سال دیگر دوباره در این مسیر قدم خواهم زد یا نه.
نمیدانم دوباره قسمت میشود یا نه.
میگویند این راه ، دعوت میخواهد..
و من فقط از خدا میخواهم اگر لایقش باشم ، یکبار دیگر صدایم بزند .
آخر بعضی سفر ها تمام نمیشوند..
فقط زائر از آن ها برمیگردد
دلش ، همان جا میان عمود های نجف تا کربلا ، به انتظارِ دعوتِ دوباره میماند ❤️
586
حسین من!
فارغ از شعار!
از تمام اعماق قلبم میگویم که؛
تو آخرین پناه و امن ترین پناه منی
وقت هجوم سیل اشک ها بر روی گونه، به خدایِ مان قسم، غیر از اسمت پناهی نمییابم، نه اینکه نباشد،
نه! من نمیخواهم!
کدام آغوش امن تر از آغوشِ توست؟❤️
586
Repost from N/a
کارگروه مطالعات نهجالبلاغه دانشگاه مفید برگزار میکند:
موضوع نشست:
«مرزهای عیبجویی و نهی از منکر در کلام امیرالمؤمنین (علیهالسلام)»
🎓 دبیر علمی:
محمدجواد ابراهیمی
پژوهشگر حدیث و نهجالبلاغه
👤 ارائهدهنده:
خانم اسما جادری
دانشجوی رشته مترجمی زبان
🗓 زمان:
شنبه، ۳ مرداد ۱۴۰۵
ساعت ۱۳:۰۰
🏛 مکان:
دانشگاه مفید، اتاق جلسات، طبقه چهارم
حضور برای علاقهمندان آزاد است و از تمامی دانشجویان، پژوهشگران و علاقهمندان به معارف نهجالبلاغه دعوت میشود در این نشست علمی حضور یابند.
با ما در مسیر فهم عمیقتر کلام امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) همراه باشید.
@nahjolbalagheh_mofid_uni
Admin : @masoomeh_zand
586
زندگی من شبیه یه جعبه مدادرنگیه.
هر دوره از زندگیم یه رنگ داره؛
روزهایی که با خیال راحت زیر پنجرهی اتاقم کتاب میخونم، با آدمهای موردعلاقم ساعتها راه میرم و حرف میزنم، یا شب که میشه از خودم راضیام، زندگی برام رنگ نارنجی و سبز میگیره؛ رنگِ آرامش و رضایت.
یه وقتایی اما همهچی خاکستریه؛ همون روزهایی که پر از سؤال میشم، نمیدونم مسیرم درسته یا نه و آینده بیشتر از اینکه هیجانزدهم کنه، میترسوندم.
بعضی روزها هم زندگی آبیه؛ آبیِ سرد ، نه اتفاق خاصی افتاده و نه دلیل مشخصی برای غمم پیدا میکنم، ولی انگار یه سنگینی عجیب روی شونههامه و هر کاری میکنم، حالم بهتر نمیشه.
بعد، درست وقتی فکر میکنم این رنگها موندنیان، یه اتفاق کوچیک ، یه خبر خوب ، یه آدم ، یا حتی یه جرقه امید ، مثل نور خوشید از راه میرسه و همه چی زرد میشه..
قبلاً فکر میکردم باید همیشه دنبال رنگهای روشن باشم، اما حالا فهمیدهام اگر خاکستری و آبی نبودند، زرد هیچوقت اینقدر درخشان به چشم نمیومد..
شاید زیبایی زندگی هم همینه ؛ اینکه هیچ رنگی قرار نیست برای همیشه بمونه، اما هر کدوم، حتی تیرهترینشون، باعث میشن قدرِ رنگهای روشن را بیشتر بدونیم🌻
586
زمانی که توی مدرسه تاریخ میخوندیم، همیشه از سختیهای دوران بردهداری میگفتن؛ اینکه بردهها تمام زندگیشون رو صرف برآورده کردن خواستههای ارباب میکردن. آخرش هم معلمها میگفتن اون دوران گذشته و بردهداری منسوخ شده.
اما اگه منطقی نگاه کنیم، شاید فقط شکلش عوض شده باشه. دقت کردید همه دارن شبیه هم میشن؟ همه سعی میکنن خودشون رو به یه سری معیار برسونن که معلوم نیست کی و چرا ترندشون کرده. همه توی مسیری راه افتادن که نه مقصدش معلومه، نه دلیل به وجود اومدنش.
شاید فرق بردهداری دیروز و امروز فقط این باشه که اون موقع زنجیرها دیده میشدن، ولی امروز نامرئیان؛ اسمش هم شده «تأیید گرفتن» و «شبیه بقیه بودن».
