246
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-330 days
Posts Archive
جلوهٔ برقِ شتابنده بوَد جلوهٔ عمر مگذر از بادهٔ مستانه که شب در گذر است لب فروبستهام از ناله و فریاد ولی دل ماتمزده در سینهٔ من نوحهگر است گریه و خندهٔ آهسته و پیوستهٔ من همچو شمع سحر آمیخته با یکدگر است داغ جانسوز من از خندهٔ خونین پیداست ای بسا خنده که از گریه غمانگیزتر است خاکِ شیراز که سرمنزل عشق است و امید قبلهٔ مردم صاحبدل و صاحبنظر است سرخوش از نالهٔ مستانهٔ سعدی است رهی همه گویند ولی گفتهٔ سعدی دگر است
جلوهٔ برقِ شتابنده بوَد جلوهٔ عمر
مگذر از بادهٔ مستانه که شب در گذر است
لب فروبستهام از ناله و فریاد ولی
دل ماتمزده در سینهٔ من نوحهگر است
گریه و خندهٔ آهسته و پیوستهٔ من
همچو شمع سحر آمیخته با یکدگر است
داغ جانسوز من از خندهٔ خونین پیداست
ای بسا خنده که از گریه غمانگیزتر است
خاکِ شیراز که سرمنزل عشق است و امید
قبلهٔ مردم صاحبدل و صاحبنظر است
سرخوش از نالهٔ مستانهٔ سعدی است رهی
همه گویند ولی گفتهٔ سعدی دگر است
قراره تا آخر عمر از خودم متنفر باشم بابت آخرین باری که میشد ببینمت و نیومدم به دیدنت
