en
Feedback
𝓑𝓲𝓫𝓵𝓲𝓸𝓼𝓶𝓲𝓪 ☕︎

𝓑𝓲𝓫𝓵𝓲𝓸𝓼𝓶𝓲𝓪 ☕︎

Open in Telegram

𝘛𝘩𝘦 𝘴𝘮𝘦𝘭𝘭 𝘰𝘳 𝘢𝘳𝘰𝘮𝘢 𝘰𝘧 𝘣𝘰𝘰𝘬𝘴 📚 ₁ ₈ 𓂃 ོ𓂃₁ ₉ 日本 🀣 海です🙇🏻‍♀️ ⋆。𓏲🐋࿐࿔ 𝓌𝑜𝓇𝓀 ; @sahelingo 👩🏻‍🏫

Show more
391
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+330 days
Attracting Subscribers
September '26
September '260
in 0 channels
August '26
+5
in 2 channels
Get PRO
July '26
+1
in 1 channels
Get PRO
June '26
+4
in 1 channels
Get PRO
May '26
+3
in 1 channels
Get PRO
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '26
+2
in 3 channels
Get PRO
January '26
+2
in 0 channels
Get PRO
December '25
+4
in 1 channels
Get PRO
November '25
+2
in 1 channels
Get PRO
October '25
+4
in 2 channels
Get PRO
September '25
+3
in 3 channels
Get PRO
August '25
+2
in 1 channels
Get PRO
July '25
+3
in 2 channels
Get PRO
June '25
+3
in 4 channels
Get PRO
May '25
+1
in 0 channels
Get PRO
April '25
+3
in 1 channels
Get PRO
March '25
+4
in 1 channels
Get PRO
February '25
+1
in 1 channels
Get PRO
January '25
+1
in 1 channels
Get PRO
December '24
+6
in 2 channels
Get PRO
November '24
+3
in 2 channels
Get PRO
October '24
+9
in 2 channels
Get PRO
September '24
+12
in 2 channels
Get PRO
August '24
+50
in 5 channels
Get PRO
July '24
+19
in 3 channels
Get PRO
June '24
+13
in 2 channels
Get PRO
May '24
+12
in 3 channels
Get PRO
April '24
+36
in 4 channels
Get PRO
March '24
+4
in 2 channels
Get PRO
February '24
+4
in 1 channels
Get PRO
January '24
+37
in 0 channels
Get PRO
December '23
+3
in 1 channels
Get PRO
November '23
+5
in 1 channels
Get PRO
October '23
+6
in 0 channels
Get PRO
September '23
+6
in 0 channels
Get PRO
August '23
+3
in 0 channels
Get PRO
July '23
+5
in 0 channels
Get PRO
June '23
+5
in 0 channels
Get PRO
May '23
+7
in 0 channels
Get PRO
April '23
+8
in 0 channels
Get PRO
March '23
+9
in 0 channels
Get PRO
February '23
+35
in 0 channels
Get PRO
January '23
+65
in 0 channels
Get PRO
December '22
+386
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
10 September0
09 September0
08 September0
07 September0
06 September0
05 September0
04 September0
03 September0
02 September0
01 September0
Channel Posts
فکر می‌کنم خیلی‌هامون دیگه حتی نمی‌دونیم دقیقاً برای چی داریم گریه می‌کنیم. برای آدم‌هایی که رفتن؟ برای خانواده‌هایی که موندن و باید با جای خالی‌شون زندگی کنن؟ و این سوگ بر دل نشسته…؟ برای خودمون که هر بار یه چیزی می‌شکنه و خرد می‌شه، باز فرداش باید بلند شیم و بریم سراغ زندگی‌مون؟ نمی‌دونم شاید برای همش ، یه جایی از این همه خبر بد، این همه داغ، آدم دیگه فقط ناراحت نیست بلکه خسته‌ست. یه خستگی عمیق که با خواب و تعطیلی و حواس‌پرتی هم درست نمی‌شه. چون ما فقط برای آدم‌هایی که از دست رفتن سوگوار نیستیم، برای زندگی‌هایی که می‌تونستن داشته باشن هم عزاداریم. برای بچه‌هایی که می‌تونستن بزرگ بشن، برای سفرهایی که نرفتن، برای خنده‌هایی که دیگه شنیده نمی‌شن، برای آرزوهاشون :) … برای خانواده‌هایی که یه تیکه از وجودشون برای همیشه سر جاش نیست. و بدتر از همه اینه که زندگی، بی‌رحمانه ادامه پیدا می‌کنه. اونم بدون اینکه هیچ تغییری کنه … البته بهتره بگم بدون هیچ تغییر مثبتی … هی دوباره صبح می‌شه، باید جواب بدیم، کار کنیم ، بخندیم( راستی آخرین بار کی از ته دل خندیدیم؟) ، حرف بزنیم… انگار نه انگار یه گوشه‌ی قلبمون هنوز گیر کرده توی همون دو شب! روح و جسممون خسته ست … خیلی بیشتر از چیزی که به زبون میاریم. اصلاً کاش گفتن فایده ای داره ؟ بازم نمی‌دونم ولی کاش یه روزی برسه که ادامه دادن، فقط یه اجبار نباشه، که دوباره یه دلیلی برای خوشحال بودن پیدا کنیم، بدون اینکه تهِ دلمون عذاب وجدان بگیریم که «چطور می‌تونم خوشحال باشم وقتی این همه آدم هنوز دارن درد می‌کشن؟» فعلاً فقط می‌تونم بگم اگه دلت گرفته، اگه بغض داری، اگه امشب دیگه کشش نداری، تنها نیستی. خیلی‌هامون همین‌جاییم… با همون درد … همون بغض و همون سنگینی رو قلبامون …. —ساحل

2
My fall playlist is ready 🧡
92
3
+1
No text...
118
4
No text...
125
5
Nothing has changed .mp3
122
6
بچه‌هااا یه ایده به ذهنم رسید، گفتم با شما هم درمیون بذارم 🥰 چون چند وقت دیگه مدرسه‌ها شروع میشه، دلم میخواد اگه بتونیم چندتا پک لوازم‌ تحریر برای کوچولوهایی که نیازمندن تهیه کنیم. گفتم شاید با کمک هم بتونیم چندتا از این بچه‌ها رو خوشحال کنیم و کاری کنیم با ذوق بیشتری سال تحصیلیشون رو شروع کنن 🥺 اگه دوست داشتین شما هم یه گوشه‌ای از این کار باشین، هر مبلغی که دوسداشتین میتونین واریز کنین 🫶🏻 شماره کارت: 6219861992638832 به نام: صبا هدایتی شاید برای ما یه دفتر، مداد، مدادرنگی.. چیز خیلی بزرگی نباشه، ولی برای یه بچه میتونه کلی ذوق و خوشحالی داشته باشه 💚
74
7
No text...
156
8
پادشاه اندوه+2
پادشاه اندوه
157
9
My lil babies ♡
My lil babies ♡
1
10
You guys won’t understand, but I’m a slave to this song! :)
169
11
1|10 - Like Animals - BTS (320).mp3
167
12
もうこの街 嫌や ، こんな人生、嫌や、来世では、東京のイケメンになりたい 、来世では 東京のイケメン男子にしてください 🗣️+1
もうこの街 嫌や ، こんな人生、嫌や、来世では、東京のイケメンになりたい 、来世では 東京のイケメン男子にしてください 🗣️
186
13
راستی ، داریم از آرزوهامون… یکی یکی … عبور می‌کنیم!
166
14
امروز تقریباً تا مرز گریه رفتم ، برای اینکه روحم خیلی یهو نیاز داشت تو ژاپن باشه، انگار داشت فریاد میزد و تمنا می‌کرد که منو ببر ژاپن اما خب چون این از توان من خارجه ! جسمم اذیت شد ، قلبم درد گرفت ، گلوم سوخت و چشام اشکی ، اما نذاشتم اشکام سرازیر شن ، بغضمو قورت دادم ، نفس عمیق کشیدم و قلبمو آروم کردم و دکمه ی « ورود به کلاس » رو فشار دادم :)
183
15
اگه شماهم می‌خواید درختی‌به زمین هدیه بدید ، لینکش اینجاست
203
16
ضعف کردم براشون 🌱🫠+1
ضعف کردم براشون 🌱🫠
184
17
光 🫶🏻+1
光 🫶🏻
148
18
Absolute love+1
Absolute love
28
19
ما بچه‌ها به یکدیگر می‌چسبیدیم و در عین حال همه خنده به لب داشتیم. ناگهان همگی ساکت می‌شدیم… چه بود صدایی آمد؟ انگار کسی به در می‌کوبد! هیچ‌چیزی نبود؛ فقط صدای چرخ نخ‌ریسی فرالونای پیر بود؛ چقدر می‌خندیدیم! و بعد شب هنگام از ترس نمی‌خوابیدیم؛ سر و کله‌ی خواب‌های ترسناک پیدا می‌شد. پیش می‌آمد نیمه‌شب بیدار می‌شدم و جرئت نداشتم چشم بگذارم و همین‌طور تا طلوع خورشید زیر پتو می‌لرزیدم. هنگام صبح سرزنده مانند غنچه‌ای می‌شکفتم. به پنجره نگاه می‌کردم؛ یخ‌بندان کل مزرعه را گرفته بود. شاخه‌های لخت درختان قندیل بسته بود. یخی به نازکی برگ درخت سطح دریاچه را پوشانده بود. بخار سفیدی از روی دریاچه برمی‌خاست. پرندگان شادمانه فریاد می‌کشیدند. خورشید با آفتاب رخشانش به گرداگر می‌تابید و شعاع‌های نور از این نزدیکی همچون شیشه عبور می‌کردند. زنده، روشن و شاد در اجاق آتش جرّقه می‌زد. همه نزدیک سماور می‌نشستیم و سگ مشکی‌مان، پولکان، که نیمه‌شب سردش شده بود به پنجره چشم می‌دوخت و سرخوش دم تکان می‌داد. دهقانی سوار بر کره‌اسبی تیزرو از کنار پنجره می‌گذشت و به سوی جنگل پیش می‌رفت. چه‌قدر همه خرّسند و کیفور بودند، چه‌قدر شادمان!… آه، چه کودکی طلایی‌ای بود کودکی من!… و حالا با یادآوری این خاطرات، عین بچه‌ها گریه‌ام گرفت. چنان زنده، چنان زنده، همه‌چیز را به خاطر آوردم که گویی گذشته در برابر چشمم درخشیدن گرفت. بعد امروز این‌قدر غم‌انگیز و تاریک است!… همه‌ی این‌ها چه‌طور تمام خواهد شد؟ چه‌طور تمام خواهد شد؟ می‌دانید، قلبم گواهی می‌دهد به‌زودی و در پاییز می‌میرم. من بسیار بیمارم. اغلب درباره‌ی این فکر می‌کنم که خواهم مرد، اما هرگز دلم نمی‌خواهد این‌گونه بمیرم، نمی‌خواهم بر خاک این‌جا بمیرم. شاید مانند بهار، دوباره به تخت خواب برگردم؛ به دلیل همان بیماری‌ای که هنوز از آن رها نشده‌ام. وضعیتم بسیار بدی دارم.فدورا امروز جایی رفته و کل روز برنمی‌گردد و من در خانه تنها هستم. مدتی است نرسم تنها بمانم. پیوسته احساس می‌کنم کسی جز من در این اتاق هست. کسی هست و با من حرف می‌زند؛ مخصوصاً وقتی که عمیقاً به فکر فرومی‌روم و ناگهان از فکر بیرون می‌آیم، این جور وقت‌ها حالم زیادی بد می‌شود. برای همین چنین نامه‌ی طولانی‌ای برایتان نوشتم؛ وقتی می‌نویسم این احساس از بین می‌رود. خدا نگهدار. نامه را تمام می‌کنم، چون دیگر کاغذ و وقت ندارم. از پولی که بابت گرو گذاشتن لباس و کلاه گرفتم فقط یک روبل نقره برایم باقی مانده است. شما به صاحب‌خانه دو روبل نقره دادید، این بسیار خوب است، او حالا تا مدتی دم نخواهد زد؛ برای خودتان هر طور هست یک لباس تهیه کنید. خدا نگهدار. خیلی خسته‌ام؛ هیچ سر درنمی‌آورم چرا این‌قدر ضعیفم. کوچک‌ترین فعالیتی مرا خسته می‌کند و از پا درمی‌آورد. گیرم کار هم باشد، چه‌طور کار کنم؟ این فکر مرا می‌کشد. و. د. بیچارگان - داستایفسکی
220
20
۳ سپتامبر ماکار آلکسیویچ، نامه‌ی قبلی را تمام کردم، چون نوشتن زیادی برایم دشوار بود. گاهی دقایقی را تجربه می‌کنم که خوشحالم از تنها بودن، تنها بودن و غصه خوردن، تنها بودن و اندوهگین بودن بی‌هیچ شریکی و چنین دقایقی بیش‌تر و بیش‌تر به سراغم می‌آیند. در خاطراتم چیزی وجود دارد که نمی‌شود توضیحش داد، خاطره‌ها ناگهان چنان قدرتمند مرا به خود سرگرم می‌کنند که ساعت‌ها به تمام محیط اطرافم بی‌حس می‌شوم و هر چیز واقعی را فراموش می‌کنم. هیچ احساسی در زندگی کنونی‌ام نیست، زندگی هیچ حسی، چه خوشی، چه دشواری یا غم، به من نمی‌دهد که چیزی مشابه را از گذشته به یادم بیاورد، مخصوصاً از کودکی‌ام، کودکی طلایی‌ام! منتها بعد از چنین دقایقی همیشه حالم بد می‌شود. انگار ضعیف می‌شوم، خیال‌بافی‌ها خسته‌ام می‌کنند و وضع سلامتی‌ام پیوسته بد و بدتر می‌شود.با تمام این‌ها بامداد امروز چنان دل‌انگیز، روشن و درخشان بود که در پاییز کم پیش می‌آید و مرا چنان زنده کرد که صبح را به شادمانی گذراندم. چه می‌شود کرد، حالا پاییز است! چه‌قدر پاییزهای روستا را دوست داشتم! کودکی بیش نبودم، اما چیزهای بسیاری را احساس می‌کردم. عصرهای پاییز را بیش‌تر از صبح‌هایش دوست داشتم. یادم می‌آید در فاصله‌ی کمی از خانه‌ی ما، در پاییز کوهستان، دریاچه‌ای بود.این دریاچه، پیشین، بی‌اندازه پهناور بود؛ سرزنده و رخشان همچون الماس بود! گاهی هنگام عصر دریاچه بسیار آرام و ساکن بود و درخت‌های روئیده در ساحلش تکان نمی‌خوردند. آب بی‌حرکت بود، مانند آینه. زنده! سرد ! شب بر علفی می‌نشست. در کرانه‌های ساحلی چراغ‌ها روشن می‌شدند. گله‌ها را هی می‌کردند. این وقت‌ها من آرام از خانه خارج می‌شدم تا به دریاچه بروم و به آن خیره شوم. کنار آب پیش پایم گیاه‌ها آتشی از خرده‌هیزم‌ها و ساقه‌های خشک گیاهان می‌سوخت و نورش نادرست روی آب کشیده می‌شد. آسمان سرد بود و آبی و در کرانه‌هایش با نوارهای سرخ آتشین از دریاچه جدا می‌شد و این نوارهای افق پیوسته کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شدند؛ ماه بیرون می‌آمد؛ هوا چنان سبک بود که اگر پرنده‌ای وحشت‌زده بال می‌زد، یا نی ‌ها از نسیم ملایم سوت می‌کشیدند یا ماهی‌ای در آب جست‌وخیز می‌کرد، صدایش به‌خوبی شنیده می‌شد.از سطح آب نیلگون بخار سپید برمی‌خاست، بخار زلال و شفاف. دورترها تاریک می‌شد؛ انگار همه‌چیز در لایه‌ای از مه فرومی‌رفت، در نزدیکی همه‌چیز چنان تیز و شدید به نظر می‌رسید انگار همه‌چیز را با تیزی شمشیر نقش کرده بودند: قایق، ساحل، جزیره؛ بشکه‌ای دورانداخته و فراموش‌شده در ساحل آرام‌آرام در آب تکان می‌خورد. شاخه‌ی درخت جارو با برگ‌های مایل به زردش در نیزار به هم می‌پیچید. مرغ دریایی جامانده بال‌زنان پرواز می‌کرد، گاهی بال‌هایش را در آب سرد فرومی‌برد، گاهی دوباره بال می‌زد و در مه گم می‌شد. من خیره می‌ماندم، سراپا گوش می‌شدم، همه‌چیز برایم مانند معجزه بود و من هنوز بچه بودم؛ تنها یک بچه.پاییز را خیلی دوست داشتم. نزدیک شدن زمستان، درو کردن گندم، کارها که رو به پایان می‌رفت، و وقتی همه‌ی دیگر منتظر زمستان بودند دورهمی‌ها و شب‌نشینی‌ها شروع می‌شد. همیشه این‌طور است که وقتی همه‌چیز غمگین‌تر می‌شود، آسمان و ابرهایش اخم‌آلود می‌شوند. انبوه برگ‌های زرد در کوره‌ راه‌های حاشیه‌ی جنگل به سختی از پی هم می‌خزند و پیش می‌روند و جنگل آبی می‌شود ،سیاه می‌شود؛ مخصوصاً عصرها، زمانی که مه مرطوب پایین می‌آید و درخت‌ها مانند هیولاهای بد ترکیب و اشباح ترسناک از درون مه سرک می‌کشند. گاهی می‌شد در گردش های دست جمعی از دیگران عقب می‌ماندم، تنها می‌ماندم و با عجله می‌دویدم تا به بقیه برسم، هراسناک بود.همش فکر می‌کنی از هر سوراخی موجود ترسناکی دارد سر دارد می‌پایدت . در همین حال باد هم در جنگل می‌وزید، زمزمه و خش‌خش می‌کند، افسون‌زده وزوز می‌کشید و کپه‌های برگ‌ها را از شاخه‌های زارونزار به خود فرامی‌خواند، می‌چرخاندشان در هوا و در پی‌شان همهمه‌ی بلندی در همه‌جا پراکنده می‌شد. دسته‌ی پرنده‌ها با همهمه‌ای وحشیانه از آن‌جا عبور می‌کرد و آسمان به سیاهی می‌گرایید و همه‌چیز پشت پرده‌ای از پرنده‌ها پوشیده می‌شود. ترسناک می‌شود. و درست همین‌جاست که انگار صدای کسی را می‌شنوی، انگار کسی چیزی زمزمه می‌کند: «بدو، بدو، بچه، دیر نکن.» حالا این‌جا دیگر خیلی خیلی ترسناک می‌شد: «بدو، بچه!» وحشت به قلب آدم می‌دود، می‌دود و می‌دوی‌، طوری که نفست بگیرد، نفس‌نفس‌زنان به خانه می‌رسی؛ خانه پر از هیاهو و شادمانی است. به ما، به هر کدام از بچه‌ها، کاری می‌سپردند. می‌گفتند نخودها یا دانه‌های خشخاش را پاک کنیم. هیزم‌های خیس در اجاق جرّقه می‌زدند. مادر شادمانه به کار ما بچه‌ها می‌نگریست. دایی پیرمان، اولیانا، از قدیم‌ترها تعریف می‌کرد. گاهی هم قصه‌های ترسناکی درباره‌ی جادوگرها و مردگان می‌گفت.
162