476
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-1630 days
Posts Archive
476
«تو خیلی زیبایی، لباس نارنجیات روی مبل افتاده، شیک و جسور، دقیقاً جایی که بهش متعلقه، ما بینظیریم. با زبون خودمون داریم رقص میکنیم و فرقی نمیکنه توی خماری چه اتفاقی بیفته. وقتی نزدیکمی همه چیز عقب میافته. ما قراره شیرینترین نابودی رو بسازیم، فرقی نداره کجا باشیم، فقط بیا پیش من.»
476
«داریم به هم نزدیکتر میشیم و برام خیلی سخته که دست راستم رو کنترل کنم. لعنتی انگار روی بدنت سُر میخوره اما من محکم نگهش داشتم. بالاخره همهچیز باید خوب باشه، ما که همینطوریم، دو تا احمق خاص. باید این کار رو بکنیم، ولی به کسی نگیم؛ کاش میتونستم همینجا عاشقت بشم، بین ما، بین گذشته و حالمون، هیچ مانعی نیست و هر دو کاملاً هوشیاریم؛ عواقبش چیان؟ ساده، مثل اولین بوسه دوران کودکی.»
