en
Feedback
299
Subscribers
+124 hours
+27 days
No data30 days
Posts Archive
کل رژیم های عجیب و پیاده روی های صبح گاهی و سختی کشیدنا نتیجش میشه وقتی جلو آینه وایمیسم بگم: اوهاع واقعا لاغر شدی دختر دمت گرم🌚

اصلا نمیفهمم پسرا چشون شده؟ یعنی چی که رابطه پرایوت بمونه؟ تو باید از داشتن همچین دختری کنارت در پوست خودت نگنجی باید بزنی سرتو تو دیوار باید سینتو باد کنی بگی این دوسدخترمه دلتون بسوزه خجالت بکشید پرنسس های زشت.

بریم

کی میاد باهم بریم تور:)

دوست داشتن، عشق، وابستگی! نه یک واکنش هورمونی است، نه غریزه‌ای برای بقا. ذات آدمی تشنه‌ی توجه، اولویت بودن، حس مهم و باارزش بودن است. با اینکه می‌داند به دست آوردن این‌ها یعنی بخشیدن چیزی از خود به دیگری، یک معامله‌ی غیرمنطقی، یک مبادله‌ی احساسی… می‌داند که پایان این قصه ویرانی است، اما باز هم انتخاب می‌کند— انتخاب می‌کند چه کسی او را ویران کند، و به چه کسی چه بدهد تا دوست داشته شود.

شانه‌ات را دیر اوردی سرم را باد برد... خشت‌خشت و آجر‌آجر پیکرن را باد برد! من؛ بلوطی پیر بودم پای یه کوه بلند. نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد..!

‏تو از تلاش‌های بی وقفه‌ی من برای پیدا کردن نخ‌های اتصال به زندگی خبر نداری.

جنازه میرسم خونه شبا ولی نه واسه بازی توی حیاط.

بخدا جالبه ها فرض کن در روز ۲۰ تا مشتری خداقل میان با گارد پایین برای ارتباط گیری و من ممکنه هیچوقت دیگ نبینمشون ولی باهم راجب تتو راجب ناخن راجب مدل مو حتی بعضی وقتا راجب مشکلات زندگیشون صحبت میکنیم

ولی به هر حال من از صحبت کردن راجب درز دیوار هم با ادما لذت میبرم.

بچه ها نخوابیذم فک کنم بزا همینه اجتماعی بودنمو دارم بزاش منطق میارم

مثلا شیر میتونه گاو بخوره شکارش کنه . ولی من ادمای نفهم زندگیمو نخوردم 😂😂😂 تازه باهاشون ساعت ها خرف زذم

من واقعا انسان پرسنم. بنظرم جالب تر از انسان ها هیچ چیز نیست . فرض کن ی موجود با عقل و‌شخصیت مجزا از تو میان باهات خرف میزنن میتونی راجب همه چی باشون صحبت کنی و با تمام اختلاف نظر ها همو‌نخورید:)

منم ۱۲ روز دیگه .🧘🏻‍♀️

کار خدارو میبینی؟ کی غکرشو میکرد من دو ماه دیگ تولدم باشه🌚

خوشحال کردن من ؟ کار خاصی نیست کافیه ی کتاب برام بگیری از هوشنگ ابتهاج.

تخم یکاریو ندارن بعد ک من انجام میدم میگن انرژی زنانت پایینه! نه عزیزم شما انرژی مردانتون پایینه.

جوان ایرانیییی سلااااااامممممممم🌚

همیشه بوده ها نه که بگم کلا خبری نبوده ولی هیچوقت واسم انقدر مهم نبودن یعنی جوری بوده ک میگفتم تهش نمیشه. من تلاش میکنم ولی اگر نشد و ۴ پله افتادم عقب ب درک حرص نمیخوزم :) ولی اینبار زندگی واسم مهم بود انگار داشتم تلاش میکزدم ک برسم و جالبیش اینجاست امون ذوق کردن بهم نمیداد زندگی نمیزاشت از چیزی ک با جون کندن بهش رسیدم لذت ببرم یا اصلا ب خودم بیام ببینم این همون چیزیه ک داشتم براش تلاش میکردم؟ من اینو میخواستم؟؟؟؟ نه سریع یک دغدغه دیگ میومد وسط انگار وسط یک افتری وحشتناک مشروب یاو کلی اتفاق میوفته انگار نمیفهمی چی شده ولی کار درستو انجام میدی و فقط میزاری بگذره تلاش میکنی ک همه چی درست باشه. نمیدونم ولی اگر این ماه تموم شه ادم بهتری خواهم بود.

توی ۶ ماه اخیر یک جوری در بحران بزرگسالی بسر میبردم که توی این ۲۱ سال حس نکرده بودمش.