en
Feedback
حریر خیال

حریر خیال

Closed channel

توی این کانال قراره بهترین رمان های عمرتونو بخونین 😌🍕 مدیر : @MrLooki

Show more
890
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '23
September '230
in 0 channels
August '230
in 0 channels
Get PRO
July '230
in 0 channels
Get PRO
June '230
in 0 channels
Get PRO
May '230
in 0 channels
Get PRO
April '230
in 0 channels
Get PRO
March '23
+5
in 0 channels
Get PRO
February '23
+3 545
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
24 September0
23 September0
22 September0
21 September0
20 September0
19 September0
18 September0
17 September0
16 September0
15 September0
14 September0
13 September0
12 September0
11 September0
10 September0
09 September0
08 September0
07 September0
06 September0
05 September0
04 September0
03 September0
02 September0
01 September0
Channel Posts
#بازی_سرنوشت #جنایی_عاشقانه #پارت_61 🟢 _من واقعا متاسفم! _تاسفتون بدرد نمی خوره رفیق من الان دیگه نیست پس الکس رفیقش بود! _چجوری یعنی چطور شد یک دفعه که..‌‌... وسط حرفم پرید _از صخره نزدیک جنگل پرید! _دفنش کردین؟ _جنازش هنوز پیدا نشده ته صخره ختم میشد به یک جنگل یکم سکوت کردم و بعدش گفتم _چه چیزایی باید میدونستم؟ _وسایل شخصیش توی اتاق روبه روعه! از من خواست اونارو به تو بدم _می تونم که... _البته راحت باش موبایلم روی میز گذاشتم و سمت اتاق رفتم. اتاق ساده ای بود.چند تا وسایل ک شامل یک اسلحه و کیف و لباسش میشد بود.و کنارش یک ساک. لباس و به دماغم نزدیک کردم بوش کردم. لبخند تلخی زدم و باز بغض مهمون گلوم شد! وسایلش تند توی ساک کناری چیدم و از اتاق بیرون اومدم _من دیگه میرم داشتم می رفتم که الکس اومد جلو _گوشیتون! _خیلی ممنون با سرعت از اونجا دور شدم! (امین) نقشه الکس این بود که به آیسو بگیم من مردم تا راحت زیر نظرش بگیریم! این پسره واقعا خیلی خوب بود گوشیم زنگ خورد الکس بود _جان؟ _بیا رفتش و بعد قطع کرد نزدیک های همون خونه ای موقتی بودم که با الکس اجارش کردیم. خونه اپارتمانی بود. رسیدن زنگ زدم و الکس کمی بعد در و باز کرد. از پله ها بالا رفتم و بالاخره رسیدم.وارد خونه شدم. _وای پسرر اون دختر مث سگ عاشقت خندیدم _ولکن بابا چه عشقی چه کشکی _واست بغض کرده بود حتی گریم کرد متعجب شدم _عجیب _چیش عجیب اینکه عاشق همین اخمام توهم کشیدم _الکس چرت و پرت نگو اون دلش سوخته همین _خود دانیی میبینی _کارت و انجام دادی؟ _برنامه سریع تو پشت گوشیش جاساز کردم.یدونه ردیابم تو کفشش! ردیف نگران نباش نگران بودم.نگران آینده ای که نه من ازش خبر داشتم و نه آیسو 🟢

2
#بازی_سرنوشت #جنایی_عاشقانه #پارت_60 🟢 مدت طولانی از زمان اومدن اون پسر و رفتنش می گذشت. و من فقط یک گوشه به یک نقطه زل زده بودم.من ناخواسته قاتل شدم. و شایدم این نقشه عامر بود.گفت رهاش کنم.اون از احساسات امین می دونست. نامه توی دستم و برای هزارمین بار خوندم. پشت پاکت نامه شماره اون پسره بود اسمشم نوشته بود.الکس! نمیدونستم بهش زنگ بزنم یا نه؟ اصلا بهش چی می گفتم یا اون چی می خواست بهم بگه؟ دل و زدم به دریا و شمارش و گرفتم. بوق های زیادی خورد و جواب نداد!نا امید خواستم تلفن و قطع کنم که صدای گرفتش به گوشم رسید _بله؟ _سلام....من....من آیسو هستم _خب؟ _گفتین اگه خواستم ... وسط حرفم پرید _ادرس sms میکنم براتون و بعد قطع کرد.حتما اون هم منو مقصر مرگ امین می دونست‌.اصلا اون کی بود؟رفیقش؟یا نکنع برادرش؟اخه قیافه پسره خیلی واسم اشنا بود. ادرس و برام sms کرد .بلند شدم و یک هودی پوشیدم و موبایلم گرفتم و از اتاق خارج شدم. ایمان با دیدنم پرسید _خوبین؟کجا میرین؟ _میرم یکم قدم بزنم با این حرف خونه و ترک کردم.سوز سردی می اومد کلاه هودیم سرم گذاشتم و منتظر تاکسی شدم. زیاد معطل نشدم و یک تاکسی پیدا شد.ادرس و بهش دادم و تا مقصد سعی کردم فکرم کنی از مشکلات زندگیم ازاد کنم. ولی خب چندان هم موفق نبودم.به ادرس مورد نظر که رسیدم پیاده شدم و کرایه حساب کردم. زنگ خونه و زدم.کمی بعد در باز شد.وارد خونه شدم الکس و جلوی در دیدم _بیا تو رفتم داخل _می تونی بشینی منم شومینه یشتر میکنم میام _ممنون منم فرصت دید زنی خونش و پیدا کردم.خونه ی ساده ای بود و چیز کنجکاو کننده ای نداشت. یکم بعد با دوتا فنجون و یک سینی توی دستش برگشت. _بفرما....قهوس _ممنون پوزخندی زد _امین همیشه می گفت تلخ دوست داری برعکس اون.....اون اگه شمال بود تو جنوب بودی....ولی همیشه تفاوت ها زندگی قشنگ میکنه البته باید اینم در نظر گرفت که هر کی لایق این تفاوت ها نیست! داشت کنایه میزد و من چی داشتم در جوابش؟ 🟢
184
3
#بازی_سرنوشت #جنایی_عاشقانه #پارت_59 🟢 با صدای در زدن یکی چشمام و باز کردم.صدای بحث می اومد. گردنم یکم ماساژ دادم. از دیروز تا الان وخوابیدم.هوف این کی بود. از اتاق خارج شدم درِ حال پذیرایی باز بود و از بیرون صدادهایی می اومد. رفتم بیرون . ایمان داشت با یکی بحث میکرد حیاط و طی کردم و رسیدم.همون پسره بود که اون روز با امین دیدمش.ولی این بار آشفته بود. موهای پریشون چشمای سرخ و لباسی مشکی _ایمان چیشده؟ _آیسو خانم من با شما صحبت دارم ولی نامزدتون نمیزارن _بفرما _خصوصی ایمان خواست چیزی بگه که وسط حرفش پریدم _برو تو یکم دیگ میام اخماش توهم کشید و رفت _بگو نامه ای تو دستش و جلوم گرفت _این امانت امین به شماس _این مسخره بازیا چیه مگ بچم نامه نگاری میکنه؟ پوزخندی زد _دیگه نیست خیالت تخت _یعنی چی نیست _برای همیشه رفت پوزخندی زدم _کسی که ادای عاشق هارو در میاره همین میشه! _خودشم کشت بس نبود برات؟ با این حرفش شوکه شدم _کی خودش و کشت؟ _این نامه بگیر بخون میفهمی.... نامه از دستش گرفتم _اگه دلت خواست بعدش چیزای بیشتری بدونی شمارم پشت این پاکت نامس اگرم نه.‌‌‌‌‌‌.... پوزخندی زد و ادامه جملش گفت: _خودت و وجدانت اینو گفت از جلوی چشمای حیرت زدم رفت در و بستم و پاکت نامه و باز کردم برگه ای توی دستم و نگاه کردم و شروع کردم به خوندن: _<<سلام چشم دریایی زندگیم!من از حرفای های کلیشه ای عاشقانه سر در نمیارم چون قبل تو عشقی نبود که بخوام براش حتی بنویسم!ولی حالا هست.عشقی که تموم وجودم و گرفته.اوایلش نمی تونستم اینو هضم کنم که عاشق دختری شدم که سال ها سعی کردم دستش و واسه همه رو کنم.ولی وقتی پیدات کردم فهمیدم این دختر معصوم همچین ادمی نیست! آیسو تو این نیستی حداقل به خواسته ی خودت. من بار ها سعی کردم بهت نزدیک بشم و تو تمایل چندانی نداشتی ولی با این حال من خر این رفتارت میذاشتم پای تنفر بچگانت از من ولی نگو این تنفر اونقدر بچگانه نبود که منو توی دنیایی که با تو ساختم تنها بزاری. حالا دیگع منی نیست که توی کار هات دخالت کنه. امیدوارم ایمان منی بهتر برای تو باشه>> جمله اخرش با اشکی که روی کاغذ ریخت تموم شد. من چیکار کردم؟ به خودم می گفتم آیسو چرا داغون شدی مگه دوسش داشتی؟مغزم می گفت نه ولی قلبم صادقانه می گفت اره! من از احساساتم فرار می کردم.من توی زندگیم آدمای زیادی نبودن که برام ارزش قائل بشن یا حتی دوسم داشته باشن.ولی ساشا و امین جزو اون دسته از آدم های محدود زندگیم بودن! هق هق های پی در پیم حتی به من فرصت فکر کردنم نداد‌‌. حتی اسمون دلش به حالم سوخت و شروع به بارش کرد.نامه رو مثل بچه ای بی پناه به خودم فشردم. ایمان با عجله اومد سمتم و منو به داخل خونه برد. 🟢
233
4
#دشمن_قسم_خورده #عاشقانه_مافیایی #پارت_50 🔴 چندین ساعت نشستم و کامل جریان رو واسه مامان توضیح دادم از سیروان گفتم و این که چه پیشنهادی به شوهرش داد و اون قبول نکرد ... مجبور شدم واسه این که ذهنیت مامان رو نسبت به سیروان درست کنم بگم تموم اون عکسا الکی بوده و اصلا تجاوزی در کار نبود ... گفتم آنا شاهده که با من چقدر خوب رفتار میکرد و من واسش شبیه مهمون بودم و نه گروگان و در اخر با زنگ زدن به شوهرش و اجازه گرفتن ازش اجازه داد سیروان فردا شب بیاد خواستگاریم ... مامان بیچاره ی من پیش خودش چی فکر میکرد فکر میکرد شوهرش که دلش میخواد هرطور شده از شر من راحت بشه با این خواستگاری و رفتن من از این خونه مخالفت می‌کنه ‌.... همه چیز خیلی خوب و عالی پیش رفت به سیروان خبر دادم که میتونن بیان اون روز با کلی استرس تموم شد ... صبح روز بعد مامان به شدت تدارک دیده بود خوب میدونستم که با این کاراشون میخواستن همه چیزشون رو به رخ سیروان بکشن به هرحال اونا از لحاظ کاری با هم دشمن بودن ... شومیز و شلوار سفیدی که کمی هم رنگ صورتی داشت و دیروز با سیروان خریده بودیم رو پوشیدم و مشغول آرایش کردم شدم موهامو شونه زدم و باز دورم رها کردم طبق گفته ی سیروان الانا باید می‌رسیدن .... تا از پله ها پایین رفتم زنگ در به صدا اومد مانیا جواب داد و درو باز کرد همگی جلوی در ورودی ایستادیم و به سیروان و خاله اش خوش آمد گفتیم خاله اش زن تپل مپل و بانمکی بود که هر آدمی رو به خودش جذب میکرد .... همگی روی مبل های پذیرایی نشستیم و بعد از خوردن شربت زودتر از اون چیزی که فکرشو بکنیم همگی رفتن سر اصل مطلب انگار همه واسه این وصلت عجله داشتن .... همه چیز خوب پیش رفت مهریه و شرایط گفته شد و سیروان هم همه چیزو قبول کرد ... مامان گفت بهتره جوونا برن و با هم صحبت کنن اما شوهرش خندید و گفت : اینا که به ماهه پیش همن دیگه مگه صحبتی هم مونده که نکرده باشن..... اون شب مامان و شوهرش گفتن که عاقد خبر میکنن و خیلی زود به نفرو به خونه دعوت کردن انگار از قبل باهاش هماهنگ کرده بودن که انقدر سریع خودشو رسوند ... من و سیروان رو عقد کردن سیروان انگشتر رو تو دستم انداخت و آروم تو گوشم گفت : تا آخرش کنارت میمونم عزیزترینم .... منم لبخندی زدم و گفتم منم همینطور .... 🔴
186
5
sticker.webp
192
6
شما اگه جای امین بودین چه برخوردی می کردین؟
177
7
#بازی_سرنوشت #جنایی_عاشقانه #پارت_58 🟢 _خب اگه باور نکرد چی؟ _باید باور کنه ایمان! باید دست به سرش کنیم تا دست از سرمون برداره! _اما‌..‌. با صدای زنگ خونه هردمون ساکت شدیم و بهم نگاه کردیم _من باز میکنم _نه ایمان من میرم دم در،در و باز میکنم توهم پشت سرم بیا فهمیدی؟من تو الان نامزدیم پس حواست باشه نگی بهم رئیس باز ایفون زنگ خورد با عجله از خونه خارج شدم و رفتم سمت حیاط و در باز کردم. خودش بود ولی این بار یک پسر خیلی اشنام همراهش بود _آیسو!.....خودتی دختر اگه بدونی من چقدر نگرانت شدم بعد خیلی ناگهانی اومدوجلو بغلم کرد.خشک شده بودم.کدوم رفتارش و باور میکردم؟محبت الانش یا رفتار های متناقصش؟ دستی جلو اومد و امین از من جدا کرد _هوشش حواست باشه به مال کی دست میزنی امین اخماش توهم کشید. _به تو ربطی نداره _چرا اتفاقا خیلیم ربط داره ایشون صاحاب داره خوش ندارم دم به دقیقه نامزدم و بمالی _آیسو به این یک چیزی..... یهو حرفش و خورد _نامزد؟ _اره نامزد حالا هری خوش گذشت امین اومد جلو و محکم بازو هام تو دستش فشرد _این مرتیکه چی‌میگه ایسو هانن؟نامزد؟ _حرفاش درسته امین خندید مثل یک دیونه! _منو خر فرض کردی رفتی با نوچت نامزد کردی هان؟ _اون نامزدم بهتر درست صحبت کنی _اگه نکنم چی ؟اگه نکنم چی هان؟منو بگو می گفتم این دختر پاک نگو هرز پریدن تو ذاتت این حرف اخرش خیلی عصبیم کرد و خیلی یهویی یکی محکم زدم زیر گوشش پوزخندی زد _تلافیش میکنم!ولی به روش خودم اینو گفت و با عجله از حیاط رفت بیرون اون پسرم که همراهش بود پشت سرش با عجله رفت و صداش زد با شونه های خمیده راه خونه و در پیش گرفتم رفتم توی اتاقم و با ناراحتی زانو هام بغل گرفتم 🟢
181
8
#دشمن_قسم_خورده #عاشقانه_مافیایی #پارت_49 🔴 شام رو به پیشنهاد سیروان به یه رستوران لاکچری رفتیم و هردو کباب برگ خوردیم ... بعد از خوردن شام و حساب کردن هزینه ی رستوران سوار ماشین شدیم که سیروان گفت : آنا عزیزم بهتره بری خونتون و واسه مراسم خواستگاری آماده بشی من تنها کسی که تو ایران دارم خالمه که بهش میگم فردا شب همراهم بیاد واسه خواستگاری .... از رو به رو شدن با خانواده ام میترسیدم نمیدونستم اصلا از دیدنم خوشحال میشن یا نه یا اگه بفهمن من قراره با کسی که منو گروگان گرفته و دشمن پدرخوندمه ازدواج کنم چه حالی میشن.... تا رسیدن به خونه هزار بار حرف هایی که میخواستم بزنم رو دوره کردم اما بازم با استرس از سیروان خداحافظی کردم زنگ خونه رو زدم که مامان جواب داد و با دیدن من گفت : وای آنا عزیزم بیا تو .... پوزخندی زدم به نظرم اگه واسشون عزیز بودم باید واسه نجات دادنم یه کاری میکردن نه این که منو راحت بسپارن دست سیروان .... هرچند من از این که همچین اتفاقاتی تو زندگیم افتاده بود راضی بودم همه ی اینا باعث شد من به سیروان نزدیک بشم و اصلا هردومون بفهمیم قدر همدیگر رو دوست داریم ... در که باز شد وارد حیاط بزرگ خونه شدم همینطور که سیروان گفته بود مشخص بود که اینجا خونه ی یه آدم کله گنده است ... مامان از در ورودی خونه به طرفم دوید منو تو بغلش گرفت و گفت : وای عزیزم تو چجوری از اون جا فرار کردی ... من خیلی خوشحالم که میبینمت بیا بریم تو قربونت برم ... لبخند مصنوعی بهش زدم و همراهش شدم مانیا روی مبل های پذیرایی نشسته بود و داشت با گوشیش کار میکرد تا منو دید با ذوق بلد شد و گفت : وای آنا بالاخره اومدی باور کن این خونه بدون تو اصلا صفایی نداشت .... پوزخندی زدم و تو دلم گفتم : اما فکر نکنم بابات هم چنین حسی داشته باشه .... 🔴
172
9
#بازی_سرنوشت #جنایی_عاشقانه #پارت_57 🟢 (آیسو) دو روز تقریبا از از اومدنم به پاریس میگذشت این مدت فقط تو خونه بودم بیشترین مخاطبم قطعا ایمان بود. داشتم کتابی که از خونه ساشا گرفته بودم می خوندم که گوشیم زنگ خورد. این موبایل مخاطبی جز عامر نداشت پس بدون دیدن گوشیم جوابش دادم _بله؟ _او بیبی جدیدا مشتاق هم صحبتی با من شدی و زود زود جواب میدی _بنال عامر _ببین به روت می خندم زود دور برت نداره فهمیدی؟...‌...اون پلیس سوسول دنبالته _چیکار کنم تقصیر منه مگه؟ _نه خب ولی اومده پاریس با شنیدن این حرف ناخود اگاه توی قلبم هیجان عجیبی به پا شد _شاید الان نزدیکای اونجاست _خب؟ _دوتا راه داری.....راه اول که راحت تر اون عشق سوسولت و بفرستی اون دنیا و راه دوم.....اوممم راه دومم خوبه البته اگه واقعا عاشقت باشه اینم با مرگ واسش فرقی نداره _راه دوم چیه؟ پوزخند صدا داری زد _پس جوابت راه دوم!....احتمال ۹۰ درصد میاد اونجا و وقتی اومد میگی که با ایمان نامزد کردی! _چی؟؟ _تصمیم با خودته هر جور دوست داری انتخاب کن _اصلا بفهمه که با ایمان بر فرض نامزدم چی میشه؟ _دو حالت داره یا واقعا عاشقت و دست از سرت بر میداره یا اینکه همه این توجه هاش به تو یک نمایش بزودی برت می گردونه زندان. پوزخندی زدم _در هر صورت من بازندم _تو خیلی وقته باختی! _اون چجوری فهمید ادرسم کجاست _الیس ! _از اون هرزه بیشتر از این انتظار نمیره _همه مثل تو حرف گوش کن نیستن ولی خب اونم به وقتش ادم میکنم.بهتره زود اماده شی چون معلوم نیست کی بیان و بعد قطع کرد. هوف این چی بود دیگه.چطوری بهش بگم اخه؟آیسو چت شده این همون ادمیه که رفت خونه الیس چرا فکر کردی عاشقته به خودت بیا اون زد غرورت و له کرد. اگرم نمی کشیش بخاطر اینه که باز‌ نمی خوای دستت به خون الوده بشه این حرفا و هی با خودم می گفتم تا دلم اروم بشه. در اتاق زده شد _رئیس ناهار حاضره _ایمان بیا تو اومد داخل.براش ماجرارو تعریف کردم
1
10
#دشمن_قسم_خورده #عاشقانه_مافیایی #پارت_48 🔴 سوار ماشین شدیم و سیروان به سمت یکی از مرکز خرید های خوب تهران رفت ... بهم گفته بود که میخواد انگشتر نامزدی رو خودم انتخاب کنم چون پدر و مادرش خارج از کشور زندگی میکردن و اصلا نمیتونستن حتی تو مراسم خواستگاری شرکت کنن... اصلا دلم نمی‌خواست دیگه به خونه و پیش خانواده ام برگردم اما به نظرم مراسم خواستگاری واسه مشخص شدن یه سری چیزا واقعا لازم بود .... جدا از همه ی اینا مامانم واقعا به فکرم بود و میدونستم صلاحمو میخواد واسه همین مخالفتی با مراسم خواستگاری نکردم ... سیروان ضبط ماشین رو روشن کرد دست منو تو دستش گرفت و همراه آهنگ شروع به خوندن کرد .... مَـن با ایـن قـلب گِـرفتار می شـه تـو واسـَش بـشی پَـرستار تو که دارویی واسه حالم جُز تو آرزویی نَدارم مَـنه دیـوونتو عاشـق آوارتو بـیا دَریاب این حالتو بده به ما دِل سادتو صِـدات کـنم چـی تو رو نـفسم جـونم تو هَر شرایطی که باشَم با تو میتونم تویی دِلدار نَده آزار این مَن کشته مُرده ی به تو بیمار تویی دریا تویی ساحل میشه حکم عشقمونو کنی صادر مَـنه دیـوونتو عاشـق آوارتو بـیا دَریاب این حالتو بده به ما دِل سادتو بالاخره به مقصدمون رسیدیم از ماشین پیاده شدیم و وارد پاساژ شدیم ... هرچیزی که سیروان فکرشو میکرد یه دختر لازم داره رو واسم خرید می‌گفت اصلا دلم نمی‌خواد چیزی کم و کسر داشته باشی و چون خانواده ات زیاد به فکر نیستن احساس کمبود کنی..... به انتخاب خودم یه انگشتر خوشگل واسه نامزدی خریدیم و بالاخره خریدامون تموم شد ... پاهام از این همه راه رفتن به گز گز افتاده بود و دلم میخواست فقط برگردیم خونه تا استراحت کنم .... اما سیروان اصرار کرد که باید شام رو بیرون بخوریم چون بتول خانم مرخصی داشت و غذایی تو خونه نداشتیم ... 🔴
159
11
#بازی_سرنوشت #جنایی_عاشقانه #پارت_57 🟢 (آیسو) دو روز تقریبا از از اومدنم به پاریس میگذشت این مدت فقط تو خونه بودم بیشترین مخاطبم قطعا ایمان بود. داشتم کتابی که از خونه ساشا گرفته بودم می خوندم که گوشیم زنگ خورد. این موبایل مخاطبی جز عامر نداشت پس بدون دیدن گوشیم جوابش دادم _بله؟ _او بیبی جدیدا مشتاق هم صحبتی با من شدی و زود زود جواب میدی _بنال عامر _ببین به روت می خندم زود دور برت نداره فهمیدی؟...‌...اون پلیس سوسول دنبالته _چیکار کنم تقصیر منه مگه؟ _نه خب ولی اومده پاریس با شنیدن این حرف ناخود اگاه توی قلبم هیجان عجیبی به پا شد _شاید الان نزدیکای اونجاست _خب؟ _دوتا راه داری.....راه اول که راحت تر اون عشق سوسولت و بفرستی اون دنیا و راه دوم.....اوممم راه دومم خوبه البته اگه واقعا عاشقت باشه اینم با مرگ واسش فرقی نداره _راه دوم چیه؟ پوزخند صدا داری زد _پس جوابت راه دوم!....احتمال ۹۰ درصد میاد اونجا و وقتی اومد میگی که با ایمان نامزد کردی! _چی؟؟ _تصمیم با خودته هر جور دوست داری انتخاب کن _اصلا بفهمه که با ایمان بر فرض نامزدم چی میشه؟ _دو حالت داره یا واقعا عاشقت و دست از سرت بر میداره یا اینکه همه این توجه هاش به تو یک نمایش بزودی برت می گردونه زندان. پوزخندی زدم _در هر صورت من بازندم _تو خیلی وقته باختی! _اون چجوری فهمید ادرسم کجاست _الیس ! _از اون هرزه بیشتر از این انتظار نمیره _همه مثل تو حرف گوش کن نیستن ولی خب اونم به وقتش ادم میکنم.بهتره زود اماده شی چون معلوم نیست کی بیان و بعد قطع کرد. هوف این چی بود دیگه.چطوری بهش بگم اخه؟آیسو چت شده این همون ادمیه که رفت خونه الیس چرا فکر کردی عاشقته به خودت بیا اون زد غرورت و له کرد. اگرم نمی کشیش بخاطر اینه که باز‌ نمی خوای دستت به خون الوده بشه این حرفا و هی با خودم می گفتم تا دلم اروم بشه. در اتاق زده شد _رئیس ناهار حاضره _ایمان بیا تو اومد داخل.براش ماجرارو تعریف کردم
149
12
بچه ها خیلیاتون گفتین رمان و زودتر بزارم من چون کلاسام زیاد یکم بی نظم شده قبلا پارت گذاری با من نبود. منظم بود . ولی چشم از این به بعد پارت هارو زودتر میزارم
135
13
‌ ‌ ‌‌‌ ‌ توروهدا زود ب زود رمانارو بزار هرروز بزار 😭
1
14
نظری انتقادی حرفی راجب رمان دارین می تونین از طریق لینک زیر به صورت ناشناس بهم بگین خوشحال میشم نظراتون و بشنوم👇👇👇 https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Z8zahs20yr
158
15
امین چقدر پر طرفدار😔😂
253
16
کدوم رمانمون و بیشتر دوست دارین؟
232
17
#دشمن_قسم_خورده #عاشقانه_مافیایی #پارت_47 🔴 همینجور که من محو چشماش شده بودم گفت: آنا می‌خوام یه سوالی ازت بپرسم تو دلت میخواد اینجا بمونی یا فقط به خاطر حرف های من موندی اینجا .... واقعا نمی‌فهمید که من دوسش دارم و بهش وابسته شدم که چنین حرف هایی رو میزد ... تو چشماش نگاه کردم و گفتم : معلومه که دلم میخواد اینجا بمونم من اگه حسم بهت بیشتر از تو نباشه کمترم نیست .... دوباره خم شد منو بوسید و گفت :عاشقتم آنا ..... می‌خوام تو رو از خانواده ات خواستگاری کنم ...دلم میخواد واسه همیشه کنارم باشی .... لبخندی زدم منم دلم میخواست اونو واسه همیشه کنار خودم داشته باشم از طرفی واقعا دوست داشتم سر و سامون بگیرم و با کسی که این روزا متوجه شده بودم واقعا دوسش دارم ازدواج کنم ... _ آنا نظرت چیه بریم بیرون یه دوری بزنیم من دوست دارم زودتر کارو تموم کنیم و با هم عقد کنیم ... خیلی وقت بود از خونه بیرون نرفته بودم واسه همین استقبال کردم و گفتم : آره تو رو خدا سیروان می‌دونی من چند وقته اینجا زندونی ام و رنگ بیرون رفتن و تفریح رو ندیدم .... _پاشو حاضرشو تا بریم بیرون ... از جام بلند شدم و مشغول پوشیدن لباس شدم رو صندلی میز آرایشم نشستم و آرایش ملیحی روی صورتم نشوندم موهامو شونه زدم شالی روی سرم انداختم و گفتم : بریم سیروان من حاضرم .... خندید و گفت : قشنگ منتظر بودی من یک کلام حرف بزنم و با سر قبولش کنیا ... اصلا مگه میشه یه دختر انقدر زود حاضر بشه ... شونه ای بالا انداختم و گفتم : اگه توهم این همه مدت دست یه آدم بی رحم گروگان بودی مثل من واسه بیرون رفتن مشتاق بودی و اصلا معطل نمی‌کردی .... از جاش بلند شد و گفت : بریم عزیزم کلی کار داریم که باید انجام بدیم بهتره زودتر بریم ... دستمو تو دستش گرفت و از خونه بیرون زدیم ... 🔴
221
18
#بازی_سرنوشت #جنایی_عاشقانه #پارت_56 🟢 _خب؟؟ _تو پا..ری...س من..ط...قه..... _افرین دختر خوب بی سر و صدا از خونه اومدم بیرون لحظه اخر دیدم که الکس داره دم گوش الیس چیزی میگه سوار ماشین شدم. زیاد طولی نکشید که الکسم سوار ماشین شد _خب بزن بریم همنطور که داشتم با ماشین دور میزدم ازش پرسیدم _چی می گفتی بهش؟ _هیچی داشتم بهش میگفتم اگه سرم شلوغ نبود امروز باهاش بیشتر خوش می گذروندم خندیدم _فرصت طلب اون چی گفت _دهنش بسته بود! یهو زدم رو ترمز _تو همون حالت ولش کردیی؟؟؟ _نکنه انتظار داشتی بازش کنم بهش اب و غذا بدم لیاقتش همینه _دیونه ای الکس تو یک دیونه ای _منم دوست دارم داش....الان سریع برو فرودگاه تا دیر نشده _ولی ایول ها الکس عالی بودی _ما اینیم دیگه _اگه نبودی از پسش بر نمی اومدم سیگاری از کتش در اورد و با فندکش و سیگارش روشن کرد. _از اون موقع این عادت و ترک نکردی _سخته هم خونت زیر ابی بره _تو که همه چیو رها کردی پ چته _واسه اون سازمان مضخرف به همه چی‌پشت کردم حتی خانوادم ولی تهش بابام یا اجیر کردن اون راب عوضی تونست باعث شه من اخراج شم پوکی به سیگارش زد _ادما عجیبن ن؟تویی که تا سه سال پیش می خواستی سر به تن این دختر نباشه حالا دنبالشی اخمام کشیدم توهم. _بخاطر قولی که دادم _قول؟ خندید _پسر منو نخندون و خودتم گول نزن چون یهو به خودت میای میبینی از دستش دادی _فلسفی حرف میزنی _طبیعیه من گاد فادرم خندیدم _لاشی بعد کلی حرف رسیدیم ماشین و پارک کردم و با الکس پیاده شدیم وارد فرودگاه شدیم _از اون کارت بی مصرف سازمانت استفاده میکردی بد نبودا؟با هلیکوپتر میرفتیم _من میگم نمیخام بدونن تو میگی هلیکوپتر؟ سر تاسفی واسم تکون داد . _پروازش واسه دو ساعت دیگس بفرما _خب صبر میکنیم _باش پس من میرم این دور و بر یه چی بخورم مثل شما فتوسنتز نمی کنم _اووو یک روز گشنگی کشیدیا وایسا بلیطا رو بگیرم باهم بریم _زود باش سمت باجه رفتم دوتا بلیط گرفتم و برگشتم سمت الکس. 🟢
167
19
کدوم شخصیت رمان بازی سرنوشت و بیشتر دوست دارین؟
158
20
#دشمن_قسم_خورده #عاشقانه_مافیایی #پارت_46 🔴 _ ول کن آنا کبری خانوم انقدر از این چیزا دیده که اصلا براش مهم نیست ... تیز نگاهش کردم و گفتم : یعنی انقدر زیاد دختر آوردی خونه که واسه کبری خانومم عادی شدی ... سرشو خاروند و گفت : عه گند زدم که نباید اینو بهت میگفتم .... مشتی به شونه اش زدم بلند شدم و سمت اتاقم رفتم ازش ناراحت نشده بودم به هر حال هر آدمی یه گذشته ای داشت که نمیشد پاکش کرد یا تغییرش داد ... بیشتر هدفم این بود که یکم نازمو بکشه واسه همین درو محکم به هم کوبیدم و روی تخت نشستم که بلافاصله وارد اتاق شد کنارم روی تخت نشست و گفت : بابا آنا شوخی کردم این کارات چیه آخه .... رومو برگردوندم و گفتم : خودت همه کاری کردی اون وقت دنبال دختر آفتاب و مهتاب ندیده ای اینجوری نمیشه که .... خندید و گفت : الان تو دختر آفتاب و مهتاب ندیده ای ... اصلا نمیتونستم این بخش از گذشتمو به یاد بیارم نمیدونستم قبلا کسی رو دوست داشتم یا نه یا اصلا دوست پسری قبل از این که پام به اینجا باز بشه داشتم یا که نه.... دلم نمی‌خواست بیشتر از این جریان رو کش بدم ما تازه متوجه شده بودیم به هم علاقه مندیم و نباید با این حرف و حدیثا بینمون دلخوری پیش میومد .... سیروان خم شد بوسه ای روی پیشونیم زد و گفت : هرچی که قبلا بودم تموم شده مهم اینه که الان فقط تو رو دوست دارم و حتی نگاهمم به طرف دختر دیگه ای کشیده نمیشه ... به نظرم واسه این اعترافش خیلی زود بود توقع داشتم حداقل یه ماه دیگه این حرفو بهم بزنه اما انگار احساساتش خیلی وقت بود که به جریان افتاده بود و این همه مدت پنهانش کرده بود ... به طرفش چرخیدم و تو چشماش نگاه کردم چقدر من عاشق این چشما بود جوری که دلم میخواست تا آخر عمرم فقط بتونم همین چشما رو ببینم .... 🔴
161