en
Feedback
کانال شعر های زیبا

کانال شعر های زیبا

Open in Telegram
1 193
Subscribers
+224 hours
+107 days
+3830 days
Posts Archive
خواب چشمان تو دیدم، بسترم آتش گرفت در هوایت پر گشودم، تا پرم آتش گرفت من به یاد اسم تو با دردها خو کرده ام نام تو بر لب نشست و حنجرم آتش گرفت تا طواف عشق بر شمع نگاهت کرده ام بال من تنها که نه، خاکسترم آتش گرفت من غلام همت عشقم طریقم عاشقی است آنکه را عاشق تو کردی، لاجرم آتش گرفت شد عصایم عقل و منطق تا که پیدایت کنم عقل مجنون تو گشت و باورم آتش گرفت خواستم حسن ختام این غزل باشی، ولی یادت افتادم، قلم با دفترم آتش گرفت ناشناس https://t.me/BanooSahargooon

ای به جان افکنده در لیل و نهار در هوای درهم و دینار هرگز از دینار دین ناری به دست دین به دست آور که دینار است نار جسته‌ام کار جهان را مو به مو دیده‌ام رفتار او را تار تارر نیست کاری جز خیانت کار او گشتی از غفلت به دین اغیار یار ای به غفلت در بیابان عدم تو بخواب و همرهان بستند بار می‌رسد از کاروان بانک رحیل سوی این آواز یک دم گوش دار رو سعادت جوی از حسن عمل تا به زشتی می نیابی اشتهار چند باید بهر یک نانی نمود جان هر مظلومی از آزار زار از مکافات عمل غافل مشو گندم از گندم بروید جو ز جو ای سبک مغز این گران خوابی بس است در ره آمال بی‌تابی بس است هرزه گردی سست هدی کجروی پیشه‌ات چون چرخ و دولابی بس است از ره توفیق پس پس رفتنت همچو استاد رسن تابی بس است مزرع امید را سیراب کن کشت را اینقدر بی‌آبی بس است خویش را خالص برآور از محک ای زیر مغشوش قلابی بس است از لباس عالم وارون اساس سبز و زرد و آبی بس است شو مهیا به تاراج خزان غنچه‌ات را میل شادابی بس است روغن چشم ضعیفان را مگیر کلبه‌ات را شمع مهتابی بس است از مکافات عمل غافل مشو گندم از گندم بروید جو ز جو بهر دنیا نقد ایمان می‌دهی گوهری داری و ارزان می‌دهی گاهی از دانش‌پژوهی در جهان درس در حکمت بلقمان می‌دهی گه به خود از ثروت و مال و منال نسبت ملک سلیمان می‌دهی لیک چون آید گدایی بر درت جان برای لقمه‌ای نان می‌دهی حیرتم آید که با این بخل و حرص پس به عزرائیل چون جان می‌دهی از پی تحصیل جمع سیم و زر آبروی خود گروگان می‌دهی گر از این نوع است کسب و کار تو زود بر تاراج دکان می‌دهی اندرین میدان سوارا تا به کی توسن بیداد جولان می‌دهی؟ مار ظلم و عقرب بیداد را سر به جان هر مسلمان می‌دهی از مکافات عمل غافل مشو گندم از گندم بروید جو ز جو تا ندانی که خدا از تو رضاست خنده دندان نمایت بدنماست هست دنیا گلخنی بسیار تنگ گرچه در ظاهر وسیع و دلگشاست دل ببر از منت ابنای دهر اول و آخر چو کارت با خداست گر مریضی کن شفا از وی طلب لطف او از بهر هر دردی دواست گر تهیدستی بدو کن عرض حال فضل او سرمایه عز و غناست سروری را چون کنی بسیار سر این زمان با سروری در زیر پاست هر زمان رنگین عذاری خوب رو جان شیرینش ز وصل تو جداست دم به دم مشکین خطی شمشاد قد خاک او در معرض باد فناست ظلم نی بر خود نه بر مخلوق کن کین بنای زشت آخر بی‌بقاست از مکافات عمل غافل مشو گندم از گندم بروید جو ز جو گر کنی گاهی به قبرستان عبور بنگری بر ساکنان خاک گور از مآل کار دنیای دنی عبرتی گیری ز اصحاب قبور بشنوی از بند بند هر کدام ناله «یا قوم قد جاء النشور» ای شده بر خوان عالم میهمان «لاتکن فی‌الدهر مختال فخور» چون شما بودیم ما هم در جهان سالها سرگرم در وجد و سرور جامها در دست از صهبای کبر پنبه‌ها در گوش از یاد غرور ناگهان آمد ز دست انداز گور تن ز جان نومید و جان از جسم عور پیکبر پرورده اندر ناز ما در لحد شد همنشین مار و مور حالیا دارید در دنیا شما آتش ما را کنون دستی ز دور هر که چون ما طعم این حلوا چشید آن زمان داند اگر تلخست و شور از مکافات عمل غافل مشو گندم از گندم بروید جو ز جو https://t.me/BanooSahargooon

رفتی بخـوابی، مـن ولی بیـدارم از درد بـرعکـسِ تـو هرلحظه خودآزارم از درد درمانده ام با کوهی از غم ها، چه سازم؟ ازدستِ خود هم خسته ام بیزارم از درد هـر گـوشه ی دنیـای مـن، ماتم گرفته دق میدهد بـی شک مـرا افکارم از درد غم آمده ویران کنـد، این خسته جان را رویِ کـدامین شانـه سر، بگذارم از درد؟ شب تـا سحر میسوزم و گلهای حسرت در دشتِ سینه بی صـدا میـکارم از درد حـرفی نمیگویم همین اندازه کافیست گل بـودم حالا بـدتر از، صد خارم از درد   جان می فـروشم بـر اجل، باشد خریدار ارزان ترین محصـولِ ایـن بـازارم از درد دلخـسته از نـامـردمی ، سنگِ صبـورم از بیـکسی، همصحبـتِ اشعـارم از درد  #جواد_الماسی https://t.me/BanooSahargooon

دیوانه و دلبسته ی اقبال خودت باش  سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش  یک لحظه نخور حسرت آن را که نداری  راضی به همین چند قلم مال خودت باش  دنبال کسی باش که دنبال تو باشد  اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش  پرواز قشنگ است ولی بی غم و منت  منت نکش از غیر و پر و بال خودت باش  صد سال اگر زنده بمانی، گذرانی  پس شاکر هر لحظه و هر سال خودت باش -اقبال لاهوری https://t.me/BanooSahargooon

دل تو سنگ به قدر شکستن من نیست تو پاره ی تنمی، پاره ی من آهن نیست بپرس بعد تو خاموشی غریبم را از آن چراغ، که در خانه هست و روشن نیست دلت خوش است که من زنده زنده می سوزم ولی رها شدن از عاشقی به مردن نیست چه قدر سنگ زدند و به خود قبولاندم که ضرب دست تو پشت سرِ فلاخن نیست چقدر حرف برای تو دارم و هر بار در آب و تاب تماشا توان گفتن نیست چه دردناک و غم آلود! این که می دانی به هر دری بزنی نیمه ی تو این زن نیست #مهدی_فرجی https://t.me/BanooSahargooon

هی بوسه نزن با هیجان گوشه ی لب را یک ذره رعایت بکن اخلاق و ادب را دندان به لبم می زنی انگار شبانه پاتک زده ای قسمتی از باغ ِ رطب را گرمای لبت روی لبم در نوسان است بالا نبری در تنم اندازه ی تب را با آتش ِبرخورد ِلبت با رگ ِگردن بر هم زده ای رابطه ی مغز و عصب را از بس که میان ِدو لبم جای ِکبودی ست انگار که "داعش" زده استان ِ"حلب" را دیشب که سراسیمه تو را گاز گرفتم حال آمده ای نقد کنی عین ِطلب را اینگونه که در اول ِشب بوسه گرفتی ای وااای...خدا خیر کند آخر ِشب را https://t.me/BanooSahargooon

چندین صدا شنیده‌ام اما دهان یکی‌ست! گویا صدای نعره و بانگِ اذان یکی‌ست! یک‌سوی بر یزید و دِگرسوی بر حسین، خَلقی گریستند ولی روضه‌خوان یکی‌ست! افسرده از مطالعه‌ی زهر و پادزهر، دیدم دوشیشه‌اند ولیکن دکان یکی‌ست! در عصرِ ظلم، ظلم و به دورانِ عدل، ظلم... در کفر و دین مسافرم و ارمغان یکی‌ست! ‌ در گوشِ من مقایسه‌ی خیر و شر مخوان، چندین مُجلّد است ولی داستان یکی‌ست! ‌ دزدِ طلا گریخت ولی دزدِ گیوه نه... دردا که در گلویِ گذر پاسبان یکی‌ست! در جنگِ شیخ و چپ:)، فقط زخم سهمِ ماست، تیر از دو سوی می‌رود اما نشان یکی‌ست! اینک نگاه کن که نگویی: ندیده‌ام! در کارِ ظلم بستنِ چشم و زبان یکی‌ست... ‌ آنجا که پُشتِ گردنِ مظلوم می‌خورَد، حدِّ گناهِ تیغ و تماشاگران یکی‌ست! ‌ https://t.me/BanooSahargooon

من ترک عشقِ شاهد و ساغر نمی‌کنم صد بار توبه کردم و دیگر نمی‌کنم باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور با خاک کوی دوست برابر نمی‌کنم تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است گفتم کنایتی و مکرر نمی‌کنم هرگز نمی‌شود ز سر خود خبر مرا تا در میان میکده سر بر نمی‌کنم ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن محتاج جنگ نیست برادر نمی‌کنم این تقویم تمام، که با شاهدان شهر ناز و کرشمه بر سر منبر نمی‌کنم حافظ جناب پیر مغان جای دولت است من ترک خاک بوسی این در نمی‌کنم https://t.me/BanooSahargooon

ای "ماه شب دریا" ، ای چشمه زیبائی یک چشمه و صد دریا ، فری و فریبائی من زشتم و زندانی ، اما "مه رخشنده" در پرده نه زیبنده است ، با آنهمه زیبائی افلاک چراغان کن ، کآفاق همه چشمند ! غوغای شبابست ، و آشوب تماشائی سیمای تو روحانی ، در آینه دریاست ارزانی دریا باد ، این آینه سیمائی زرکوب "کواکب" را ، خال رخ دریا کن بنگار چو میناگر ، این صفحه مینائی با چنگ خدایان خیز ، آشفته و شورانگیز ای "زهره شهر آشوب" ای شهره به شیدائی ! چنگ ابدیت را ، بر ساز مسیحا زن گو در نوسان آید ، ناقوس کلیسائی چون "خواجه" تن تنها ، با سوز تو دمسازم ای پادشه خوبان ، داد از غم تنهایی  ! حسين

ای عامل شکست همه اتحادها پاکی بزن به قلب تمام فسادها دلتنگیت ببین نفسم را بریده است رفتی ولی هنوز نرفتی زیادها یک شب بیا زمین وزمان را بهم بریز بسپار بوی روسریت را به بادها روزی که تو به دهکده مان پا گذاشتی شاعر شدند هم چو من بی سوادها دنیا هنوز هم به شکوهت نمی رسد از قوم آریائی و از نسل مادها تو نیستی گرفته جهان را نداریت چندیست که برآمده آه از نهادها خاتون! درون شعر من امشب کمی بخند در دست من به رقص بیاید مدادها حسين

دارم خبرت زیبا کز ما خبرت نیست.. با غیر نظر داری و با ما نظرت نیست.. از دوست گریزانی و با غیر انیسی... از کشتن بیچاره مسکین حذرت نیست... پخش است که در زهد و ریا شهره شهری... درحلقه رندان بلا کش اثرت نیست.. گویند دگر دردی میخانه ننوشی.. مدهوشی و بر خاک فتادن صفتت نیست... در کوی حریفان هم شب پرسه زنانی . از کوچه دیوانه عاشق  گذرت نیست... دانیم که افسون نگاهت همه فتنه است بر بی دل مفتون شده یارا نظرت نیست ... دارم خبرت زیبا کز ما خبرت نیست.. از ما خبرت نیست که بر ما گذرت نیست... حسين

@baketful_of_heavenly_fragrance خوشحال میشم تشریف بیارید ب کانال خودتون😃🙏🌺🌸🌼 😍🙏

باز هم مجنون شدم لیلا بیا و ناز کن شیطنت کن عشوه کن افسونگری آغاز کن موی را افشان بکن تا باد هم مجنون شود روسری بردار و عالم را پر از اعجاز کن شاعران را از تو گفتن مُنتهای آرزوست فخر بر اَبرو کمانِ حافظ شیراز کن خواب دیدم بسترم تا آمدی زینت گرفت ابن سیرین را بگو تعبیر سروِناز کن ناز انگشتان تو بر پرده های تارِ من معجزه با پنجه ات در پرده ی شهناز کن فتنه کن آتش بسوزان و نوایی ساز کن شرّ و شوری آتشین ای دختر اهواز کن آس دل را برده ای در حکم دل آهسته تر در قمارت رحم بر این تک ورق سرباز کن ای تن طنّاز تو گل واژه ی شعر و غزل جان من آن دکمه های لعنتی را باز کن علی_نیاکوئی_لنگرودی

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی در سینه سوزانم مستوری و مهجوری در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی از آتش سودایت دارم من و دارد دل داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی... حسين

گر تیغ برکشد که محبان همی‌زنم اول کسی که لاف محبت زند منم گویند پای دار اگرت سر دریغ نیست گوسرقبول کن که به پایش درافکنم امکان دیده بستنم از روی دوست نیست اولیتر آن که گوش نصیحت بیاکنم آورده‌اند صحبت خوبان که آتش است بر من به نیم جو که بسوزند خرمنم من مرغ زیرکم که چنانم خوش اوفتاد در قید او که یاد نیاید نشیمنم دردیست در دلم که گر از پیش آب چشم برگیرم آستین برود تا به دامنم گر پیرهن به در کنم از شخص ناتوان بینی که زیر جامه خیالیست یا تنم شرط است احتمال جفاهای دشمنان چون دل نمی‌دهد که دل از دوست برکنم دردی نبوده را چه تفاوت کند که من بیچاره درد می‌خورم و نعره می‌زنم بر تخت جم پدید نیاید شب دراز من دانم این حدیث که در چاه بیژنم گویند سعدیا مکن از عشق توبه کن مشکل توانم و نتوانم که نشکنم حسين

سکوت می‌کنم و عشق در دلم جاری‌ست که این شگفت‌ترین نوع خویشتن داری‌ست تمام روز اگر بی‌تفاوتم، اما شبم قرین شکنجه، دچار بیداری‌ست رها کن آنچه شنیدی و دیده‌ای، هرچیز به جز من و تو و... عشق من و تو تکراری‌ست من از خودم تهی‌ام، از تو نیز...؟ نه...! بگذر همین...! دلیل چهل سالگی سبکباری‌ست مرا ببخش بدی کرده‌ام به تو؛ گاهی کمال عشق، جنون است و دیگر آزاری‌ست... مرا ببخش اگر لحظه‌هایم آبی نیست ببخش اگر نفَسم سرد و زرد و زنگاری‌ست بهشت من...! به نسیم تبسمی دریاب جهان - جهنم ما را که غرق بیزاری‌ست حسين

شبم هر چند سرد و نیستی در خاطرم کافی برایم آسمانی مهر و چون ،  یک آینه صافی نگیر از من نگاهت را ، نکن تیره روانم را ! به چشم من زلالی ، مثل آب چشمه شفافی دوباره مثل هر شب قاب عکست را بغل کردم دوباره سردی و در طفره رفتن ها به اتلافی  شدم لیلی،شدم عذرا،شدم شیرین دنیایت چرا تو عشق را باور نداری و ، در اجحافی؟ همیشه دوستت دارم ولی هرگز نمی فهمی دلم دارد به رؤیا ، گِردِ روی تو ، چه طوّافی ! مرا در آتش عشقت بسوزان عشق کن هرچند نکردی اعترافی و ، به عقلِ خویش می لافی هزاران بار پیغام مرا ، با بغضِ من دیدی نکردی شاد قلبم را ، به نامه یا تلگرافی ! شب و روزم به دیدار تو در اندوه سر میشد نفهمیدی تو این حالِ بدم را دور از انصافی زدی پس قلب من را بارها با دست و با پایت؛ کشیدی پیش ! ، ای قلب عزیزم عمری الاّفی شدم مانند یک دیوانه هر شب در تو پیچیدم من از بی تابی ام گفتم ،تو از یک عشقِ اشرافی سر از عکس تو چرخاندم بخوابانم دو چشمم را که دیدم  ، روبروی من نشستی قصه می بافی "به چشمانت بگو دست از سر دنیام بردارد" من اینجا غرق رویایت  ، وَ تو در قله ی قافی #افسانه_احمدی_پونه ❤️💞

زیباترین شعر مولانا : عاقبت خاک شود حسن جمال من و تو خوب و بد می گذرد وای به حال من و تو قرعه امروز به نام من و فردا دگری می خورد تیر اجل بر پر و بال من و تو مال دنیا نشود سد ره مرگ کسی گیرم که کل جهان باشد از آن من و تو.... هر مرد شتربان اویس قرنی نیست هر شیشه ی گلرنگ عقیق یمنی نیست هر سنگ و گلی گوهر نایاب نگردد هر احمد و محمود رسول مدنی نیست بر مرده دلان پند مده خویش میازار زیرا که ابوجهل مسلمان شدنی نیست جایی که برادر به برادر نکند رحم بیگانه برای تو برادر شدنی نییست https://t.me/BanooSahargooon

عاقلے بودم ڪ عشق  آمد امانم را گرفت بندبند جسم وجان واستخوانم را گرفت لال گشتم  تا ڪ عشق  آمد ب ایوان دلم در ازاے این  محبت  او  زبانم  را  گرفت با اشارہ من بدوگفتم ڪ خوشحالم ولی او بحالم گریہ ڪرد, شوق نهانم را گرفت ڪور و ڪر بودم نفهمیدم ڪ عقلم را ربود باجنون آمد سراغم واے, ایمانم را گرفت من شدم ڪافرپرستش ڪردم اورا تا خدا اوخدایم گشت و از من آسمانم راگرفت برزبان راندم بگویم حرف دل را با ڪسی او ز من غارت نمود شرح بیانم را گرفت خواستم با او بگویم  راز این قلب حزین هجر آمد مهلت و وقت  و زمانم را گرفت https://t.me/BanooSahargooon

✅ شعر ✅ دوباره امشب آمدی که بغض بالشم شوی که شعله ور کنی مرا لهیب سرکشم شوی کنار تخت و بسترم به من بگو چه می‌کنی چرا سرک کشیده‌ای که میل شورشم شوی پس از تو از شراب من کسی پیاله‌ای نخورد کسی به جز خیال تو مرا به خلوتم نبرد از این اتاق همهمه کسی عیادتی نکرد مسیر هر مسافری به مقصد تنم نخورد نمی‌شود نمی‌شود که شب به شب خطر کنی به اشک وا دهی مرا به گریه جان به سر کنی بیای و باز گم شوی به غم حواله‌ام دهی من نفس بریده را مدام در به در کنی گذشته از گناه تو، به پی نوشت سال‌ها مرا به عمد خط زدن گذشتن از مجال‌ها تو در کنار دیگری دچار جرم خانگی و سهم بی‌کسی من خیال با محال‌ها برو دوباره هم برو به بسترش گناه کن تو خوب زخم می‌زنی دوباره اشتباه کن دوباره رختخواب او به آتش جنون بکش برو به داغ بوسه‌ها تن و لبش سیاه کن چه حس تلخ مبهمی به جان امشبم گرفت بهانه شد عبور تو ببین مرا غمم گرفت چهار فصل عاشقی تداعی گذشته شد بین دوباره عاصی‌ام جنون امشبم گرفت #خسته_از_پرواز https://t.me/BanooSahargooon