ماهی سیاه کوچولو
Open in Telegram
[من میخواهم بدانم که، راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا میشود زندگی کرد؟...] ماهی سیاه کوچولو ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=bd953b979b76
Show more67
Subscribers
-224 hours
-37 days
-730 days
Posts Archive
امروز یکی از همکلاسیهای دوران دبیرستانم رو دیدم. جشن فارغالتحصیلیاش بود...یکی از رشتههای پیراپزشکی.قبلا هم توی دانشگاه دیده بودمش ولی بنا به دلایلی هیچوقت با هم برخورد نداشتیم.
با خودم فکر کردم اگر من فقط یک سال پشت کنکور مونده بودم الان منم هم فارغالتحصیل بودم.باز هم همون احساس ناکافی و عقب مانده بودن...
اومدم دم اتوماسیون تغذیه به دختری که گل دستشه گفتم مبارک باشه امروز جشنتون بود؟
خانومی که عینکآفتابی داره گفت نه جشن مامانش بوده!
بله خانوم فارغالتحصیل اوشون بودن و این دوتا خوشگل بچههاش!
خلاصه همون لحظه انگار خدا بهم گفت هيچ وقت دیر نیست و هرکس مسیر خودش رو داره.
و به قول این تراپیست جدیده تو کلاس گروهیمون : زندگی نه طوله و نه عرض؛زندگی مساحته!
آره خلاصه:)))
#by_moon
#labyrinth
+2
دیروز وقتی منتظر بودم کلی هم کتاب خوندم.🙂↔️
مزایای منزوی بودن | استیون چباسکی
#by_moon
#moon_book
خب
وقت کردم بیام بگم چی شد...
ببین یه خوششانسی خیلی خوبی نصیبم شد اونقدری که دیگه روزم ساخته شد و برچسب بدشانس که همیشه میچسبوندم به پیشونیم برای چند ساعتی برام رنگ باخت. به این صورت که وقتی منتظر اتوبوس بودم و اسکمو میخوردم ریخت روی لباسم و افتاد زمین...منم طبق عادت گفتم بخشکی شانس ولی انگار هیچ معنایی برام نداشت و اون لحظه خوشحال بودم!
من ۱۹ مرداد ماه توی سایت نوبت گرفته بودم برای ۱۱ شهریور و خیلی هم ناراحت بودم که چرا اینقدر پر و شلوغه ولی دیروز که رفتم منشی گفت اصلا نوبت نداری و اسمت نیست و ظاهرا ثبت نشده.بهم گفت منتظر باشم که اگه شد بین مراجعین بفرستدم تو.
اولین خوششانسیم این بود که دو نفر نیومده بودن و قبل از ظهر نوبتم شد.
خوششانسی بعدیم زمانی بود که رفتم توی اتاق و دادیارم رو دیدم. خانمی حدود ۳۰ ساله با صدای جذاب و بم زنونه که من عاشقشم ، خوشاخلاق و در عین حال با جدیت، کلا از خانوم هایی که با جسارت میرن توی محیطهای مردانه کار میکنن و اونجارو گلستون میکنن بسیار خوشم میاد. حتی مردایی هم که با خانوم کار داشتن وقتی میومدن تو اتاق انگار لطافت فضا اونارو هم میگرفت... محجبه و چادری بود و وقتی دیدمش حسابی حالم جا اومد... بهش گفتم باعث افتخاره و اونم بوجی موجیم کرد.
خیلی نمیخوام اغراق کنم فقط بدونید که از اون استرس و فشاری که روم بود کم کرد و یه جورایی حق رو بهم داد و متوجه شد که من چی کشیدم!
خوششانسی بعدی این بود که بهم گفت پروندهام رو دیروز جزو اونایی که پیگیری نشده و باز مونده بررسی کرده و فراخوان متهم زده با اینکه من نرفته بودم هنوز... به شوخی گفت ببین من چقدر وجدان کاری دارم و من خندیدم و گفتم خدا خیرتون بده.
از ساعت ۸ صبح اومدم شعبه دادیاری و الان ۲۰ دقیقه نیم ساعته که کارم تموم شده و میخوام برگردم خونه...
خیلی چیزا میخوام بنویسم ولی الان دستم بنده و دارم اسکمو میخورم.
خوب شد قبول نکردم بابا باهام بیاد وگرنه تا الان کلیییی غر زده بود و جو سنگینتر میشد.
درحال حاضر هم خوشحال هستم که در کنار پرستاری نشستم درسهای حقوق رو خوندم و دفتریاری قبول شدم...
چون فیالواقع از کودکی دوست داشتم همهکاره باشم و هرچی بیشتر چیزهای مختلف رو یاد میگیرم بیشتر به این رویا نزدیک میشم.
تیپیکال وکیلها تا اینجا:
کت و شلوار
خانومها خط چشم نازک کشیده ، آقا ها خط ریش تر و تمیز
کیف چرم نازک اداری یا از اینا که بند نداره مثل پوشه میزنی زیر بغلت
آیفون از این سه دوربینهها
من اگه دیوونهی علوم انسانی بودم قطعا و حتما وکیل میشدم!
الان هم دلم میخواد یا با پزشک ازدواج کنم یا وکیل. از این وکیل معمولی بیخودیا نهها، از اون معروف کار درستا.
نمیدونم این خواستگارهای دری وری که برای من میاد چرا توشون یه وکیل پیدا نمیشه!!!
:))))
تیپیکال وکیلها تا اینجا:
کت و شلوار
خانومها خط چشم نازک کشیده
کیف چرم نازک اداری یا از اینا که بند نداره مثل پوشه میزنی زیر بغلت
آیفون از این سه دوربینهها
من اگه دیوونهی علوم انسانی بودم قطعا و حتما وکیل میشدم!
الان هم دلم میخواد یا با پزشک ازدواج کنم یا وکیل. از این وکیل معمولی بیخودیا نهها، از اون معروف کار درستا.
نمیدونم این خواستگارهای دری وری که برای من میاد چرا توشون یه وکیل پیدا نمیشه!!!
:))))
+2
ما در پیاله عکس رخِ یار دیدهایم
ای بیخبر ز لَذَّتِ شُربِ مُدامِ ما
حضرت حافظ#by_moon
آره ، شاید یه روزی منم بیام اینجا از ذوقهای کوچیک زندگیم بگم؛ از دلخوشی هایی که واقعا حرف زدن ازشون ادا و نقاب نیست.
بیام بگم شد، خوشحالم ، معنای رنجم رو پیدا کردم، تو هر ابر کوچیک و بوته گل سرخی خدارو میبینم ، تو وجودم دیگه اثری از خشم و بغض نیست، دارم زندگی رو واقعا زندگی میکنم....
شاید
شاید هم تا لحظهی آخری که زندهام در جنگ با ناملایمات روزگار ببازم و بیام اینجا چیز ناله کنم!
