en
Feedback
مرور

مرور

Open in Telegram
3 797
Subscribers
-524 hours
-137 days
-7630 days
Posts Archive
کبوترهای خنگ همیشه نماد آزادی اند میان آزمایش ها پیاپی بر دکمه بسته می زنند تا جان بدهند و اما آنقدر می توانند بر در بسته بزن
کبوترهای خنگ همیشه نماد آزادی اند میان آزمایش ها پیاپی بر دکمه بسته می زنند تا جان بدهند و اما آنقدر می توانند بر در بسته بزنند که در هواپیماهای جنگی رادار شوند و‌موش های خوشبخت شبیه انسان هستند و‌ انسان چه تجربه و خطایی که از آستانه بگذرد

صداها و نویزها بر سقف این آسفالت چنان می‌پاشد که مغزم، خارج از مدار تار می‌لرزد. این آفتاب و این کلاه‌ها و این خرخره‌ها... با همه‌ی احترام به آن پاها آن چهارراه‌ها آن پنجره‌ها و آن نگاه، سایه‌ام را برمی‌دارم و در پناه علف‌ها در گریز... — ممنون، کافی‌ست... چایی نمی‌خورم. #کبریت_های_نیمه_شب

جواد مجابی؛ وقتی یک نسل کم می‌شود جواد مجابی رفت. بعضی مرگ‌ها فقط پایان زندگی یک نویسنده نیستند؛ آدم احساس می‌کند بخشی از حاف
جواد مجابی؛ وقتی یک نسل کم می‌شود جواد مجابی رفت. بعضی مرگ‌ها فقط پایان زندگی یک نویسنده نیستند؛ آدم احساس می‌کند بخشی از حافظهٔ فرهنگی یک دوره هم آرام‌آرام دارد خاموش می‌شود. مجابی از نسلی بود که هنوز میان حوزه‌ها دیوار نکشیده بود. شاعر بود، داستان‌نویس بود، طنز می‌نوشت، روزنامه‌نگاری می‌کرد و دربارهٔ هنرهای تجسمی می‌اندیشید. ادبیات برای او اتاقی جدا از نقاشی و جامعه و سیاست و زندگی روزمره نبود. شاید اهمیت او را هم نباید فقط در این جست که کدام شعر یا داستانش ماندگارتر خواهد شد. بخشی از اهمیتش در حضور بود؛ در پیوندی که میان چند دهه از فرهنگ معاصر ایران برقرار می‌کرد. نسلی که دیده بود، خوانده بود، با آدم‌های بسیاری زیسته بود و هنوز می‌توانست روایت کند. حالا یکی دیگر از آن راویان رفته است. و شاید غم‌انگیزترین بخش ماجرا همین باشد: آدم‌ها می‌روند؛ اما با بعضی آدم‌ها، بخشی از حافظه هم می‌رود. #جواد_مجابی #مرور

غم، بدون ناله شاید مسئله‌ی ادبیات ما غمگین بودنش نباشد. ما تاریخ شادی نداشته‌ایم که از شعر و داستانمان انتظار سرخوشی داشته باشیم. مسئله شاید جای دیگری باشد: این‌که گاهی متن، پیش از خواننده شروع به گریه می‌کند. می‌گوید: تنهایم. زخم خورده‌ام. جهان تاریک است. کسی مرا نمی‌فهمد. و دیگر برای خواننده چیزی باقی نمی‌ماند که خودش کشف کند. اما می‌شود از تنهایی نوشت و یک بار هم کلمه‌ی «تنهایی» را نیاورد. زنی هر شب تلفنش را شارژ می‌کند، کنار تخت می‌گذارد، و سه روز است کسی زنگ نزده. همین. شاید یکی از راه‌های تازه‌ی ادبیات ما این باشد: غم را حذف نکنیم؛ گریه‌کردنِ متن به جای خواننده را حذف کنیم. #مرور

اگر بیهقی امروز می‌خواست داستانی به فرنگستان بفرستد و امروز عزم کردم که سه حکایت خویش به مجله‌ای از آنِ فرنگیان فرستم، که درِ قبول آثار گشاده بودند و گفته تا اول اکتبر مهلت است. پس لپ‌تاپ برگرفتم و نشانی مجله در وی کردم. هیچ نگشاد. دیگر بار کردم. نبشت: This site can’t be reached. و سخت عجب داشتم. گفتم مگر اینترنت را خللی افتاده است. گفتند: «باید به سابمیتبل شوی.» به سابمیتبل شدم. راه نداد. فیلترشکن روشن کردم. راه نداد. خاموش کردم. نیز راه نداد. و بزرگ غلطا که من بودم که پنداشتم فرستادن سه حکایت از نوشتن آن سه آسان‌تر باشد. پس DNS را خواندم و گفتم: «ای مرد، این چه فتنه است که در کار ما کرده‌ای؟» جواب نداد. و این DNS مردی سخت خاموش بود و از وی هیچ حجت نتوانستم خواست. لختی قلم را بر حال لپ‌تاپ بگریانم، که سال‌ها خدمت کرد و چون وقت فرستادن حکایت به فرنگ رسید، خویشتن به نادانی زد. پس گوشی برگرفتم و بدان شدم. در گشاده شد. شادمان گشتم و گفتم: «کار تمام شد.» و این نیز بزرگ غلطا که من بودم. گفت: «رمزت چیست؟» گفتم: «ندانم.» گفت: «لینکی فرستادیم.» لینک آمد. گفتم: «این رمز است؟» گفتند: «نه. این رمز نیست. از اینجا برو تا به جایی رسی که آنجا شاید بتوانی رمز دیگری بسازی.» و من سه حکایت داشتم که هنوز هیچ فرنگی نخوانده بود و خود، در راه فرستادنشان، پیر شده بودم. پس گوشی بنهادم و لپ‌تاپ ببستم و گفتم: «ما را چه به این کار؟ بیهقی نوشت و برفت و آیندگان هر غلط که خواستند کردند.» بزرگ مردا که او بود؛ نه سابمیتبل شناخت، نه فیلترشکن، نه DNS. و خواستم این حکایت کوتاه کنم، اما این حدیث دراز است. والله اعلم بالصواب.

اگر بیهقی می‌خواست داستان بفرستد و امروز عزم کردم که سه حکایت خویش به مجله‌ای فرنگی فرستم، که گفته بودند درِ قبول آثار گشاده است و تا اول اکتبر مهلت باشد. نخست به لپ‌تاپ شدم و نشانی در آن کردم. هیچ نگشاد. گفتم مگر اینترنت را خللی افتاده است. بار دیگر کردم. پیغام آمد که: This site can’t be reached. و سخت عجب داشتم. پس گفتند باید به «سابمیتبل» شوی. به سابمیتبل شدم، راه نداد. فیلترشکن روشن کردم، باز راه نداد. فیلترشکن خاموش کردم، نیز راه نداد. و DNS را پرسیدم که این چه فتنه است؟ جواب نداد. پس گوشی برگرفتم و بدان شدم. در گشاده شد. شادمان گشتم و گفتم: اکنون کار تمام است. گفت: رمزت چیست؟ گفتم: ندانم. گفت: لینکی فرستادیم. لینک آمد. گفتم: این رمز است؟ گفتند: نه، این رمز نیست؛ بلیتِ رسیدن به جایی است که آنجا شاید بتوانی رمز بسازی. و من در این حال سه حکایت داشتم که هنوز هیچ فرنگی نخوانده بود و خود، از فرستادنشان پیر شده بودم. پس لپ‌تاپ ببستم و گفتم: «ما را چه به این کار؟ بیهقی نوشت و برفت و آیندگان هرچه خواستند کردند.» اما ساعتی نگذشته بود که دوباره گوشی برگرفتم. که نویسنده جماعت را نه عقلِ رفتن باشد، نه طاقتِ نرسیدن.

سریال دلیران تنگستان - قسمت اول کارگردان: همایون شهنواز

photo content

شب از روی میز گذشت، از لیوان آب، از پنجره از صدای سگ پشت پنجره باد شاخه‌ای را تا صبح به شیشه گوفت. صبح نان را گرم‌کرد، بوی قهوه را پیچاند و گذاشت یک جای خالی همان‌طور خالی بماند. #کبریت_های_نیمه_شب

photo content

photo content

PRIMALHuman BE-ing… you are a mammal.You are primalYou are strong You only need what nature prov.mp4

AQOiMZKM-wPXdfYDWapZq1zXoo8393YLUSpVjgsFbrKDdkq7TjStjWGDgDorY7pALyDTJi8jHeZBr9mvsM5s4yv1d3KJliGA.mp4

وقتی اخبار نمی‌خوانم نگرانم؛ نکند اتفاق مهمی افتاده باشد؟ اخبار را که می‌خوانم باز نگرانم: زلزله‌ی دیشب، حمله‌ی صبح، قیمتِ ماهی... دست به هیچ کاری هم نمی‌زنم، باز دلشوره‌ام سر جایش است. می‌زنم به خیابان: زندگی با عجله می‌رود و می‌آید. دخترها چنان جوانند که گویی جهان دوباره سبز شده، و کودکان در کالسکه‌هاشان بی‌خبر لبخند می‌زنند. تمامِ روز به بهانه‌ای پیاده می‌روم. شب به تاریکی خیره می‌مانم؛ انگار قرار است چیزی از آن بیرون بیاید. #کبریت_های_نیمه_شب

ت *ار* *کوفسکی؛ شاعری که زمان را تراش می‌داد* سینمای آندری تارکوفسکی، دعوتنامه‌ای است برای درنگ کردن؛ آن هم در جهانی که با سرعت به سمت فراموشی می‌دود. برای تارکوفسکی، سینما ابزاری برای قصه‌گوییِ صرف یا سرگرم کردنِ چشم‌های خسته نبود؛ او سینما را «پیکرتراشی در زمان» می‌دانست. در روزگاری که سینماگران در رقابت برای کات‌های سریع‌تر و انفجارهای بزرگ‌تر هستند، تارکوفسکی دوربینش را می‌کاشت تا چکه کردنِ قطره‌های آب از سقف یک خانه‌ی متروکه یا سوختنِ آرامِ یک کلبه را برای دقایقی طولانی تماشا کنیم. شاید مخاطبِ بی‌حوصله روی صندلی خمیازه بکشد، اما برای اهل ادبیات، این دقیقاً همان نقطه‌ای است که «شعر» روی پرده جان می‌گیرد. سینمای او (از آینه تا استاکر و نوستالژیا)، سینمای آوارگیِ انسان مدرن و زوالِ درونی است. تارکوفسکی استادِ به تصویر کشیدنِ «خلأ» است. در فیلم‌های او باران در داخلِ خانه‌ها می‌بارد؛ استعاره‌ای بی‌نظیر از سقف‌هایی که دیگر پناهگاه نیستند و روان‌هایی که از درون خیسِ اندوه‌اند. با این حال، در دلِ این ویرانی، رنج‌ها و اتمسفرهای مه‌آلود، همیشه یک رستگاریِ مبهم پنهان است. تارکوفسکی به ما یادآوری می‌کند که هنر قرار نیست لقمه‌ای آماده برای بلعیدن باشد؛ گاهی آینه‌ای است که خیره شدن در آن درد دارد، چرا که ما را وادار می‌کند با ارواحِ سرگردانِ درونِ خودمان روبه‌رو شویم.

▪️آندری تارکوفسکی و بخشی از گفتگوی نایاب با او در تلویزیون فرانسه؛ به‌مناسبت اکران فیلم «آینه» در پاریس، سال ۱۹۷۸ میلادی! تارکوفسکی در این مصاحبه از فیلم «آینه» و نقش مهم شعر و شاعرانگی در فیلم‌هایش می‌گوید.