قلب شیشه ایی🫠
Open in Telegram
﷽ به کانال ما خوش آمدید 😊 مثل عکس رخ مهتاب که افتد در آب در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست🫠🌙🤍 تاسیس کانال 1402/12/25
Show more3 648
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+2530 days
Posts Archive
3 648
Repost from N/a
10 جیبی انترنت رایگان برای همه سیم کارت ها ♻️
این یک تبلیغ نیست واقعی است انتخاب کن 👇
-https://t.me/+D5W1BHAAuOdkOWVl √
- https://t.me/+4Q4vDjOhx_lkMmM1 √
برای ثبت کانال های تان به فایل پر جذب ما به آیدی زیر پیام بگذارید
@TAB_FILE_2
@TAB_FILE_2
3 648
پارت⁴⁵
#بازیچه
نوبت بمه که رسید خیلیگرم و مهربون روبوسی و احوالپرسی کردن...
ای مهربونی و احساس صمیمیتی که ایجاد کردن باعث شد از استرسم کم بشه و لبخند به لبم بیایه:)
همگی به تالار وارد شدیم،
که همودم مرسل و آتنا مر محاصره کردن: چی عجب غزلخانم بیامد...
بخندیدم: بخدا تا خودخو تیار کردیم دیر شد.
آیدا که هنوز کنار مه بود و دید رختا ما سه تا همرنگه پرسید: البد ساقدوشا عروسین؟
آتنا خندیده گفت: نه وولا خوهر، بیشتر ساقدوشا خوهر دومادیم!
آیدا: منظور شما مریم جانه؟!
مرسل: ها مریم جاااااااانه:/
_ عه چی غیبت دارین از مریم جان و جیگر:)
تا نگاه کردم دیدم مریم با یک لباس شیک و مجلسی و آرایش کرده به جمع ما آمده...
همگی بریو گفتیم که خیلی مقبول شدی و او هم از خوشحالی بال ندیشت که پرواز کنه...
مریم: خوب دگه تعریفا خو بزارین به دگه وقت، بدویین شما سه تا خودی مه بریم سر استیج...
نگذیشت جواب یو بدیم و دست هر سه تا ما دو سه قدمی کَش کرد.
آیدا هم بخندید و رفت طرف میزی که مادر یو و مژگان انتخاب کرده بودن.
خود مریم یک قدم جلوتر از ما ایستاد: شماها یک قدم عقبتر از مه بیایین ایطه لوکسه:)))
مرسل بزد به شونه مریم: فقط مراسم تاجگذاری ملکه یه، برو بچیم مار بیخی دستگاه کردی:/
آتنا: حالی خیره، فقط بخاطر ایکه مجلس یکدونه برارتونه بتو سخت نمیگیریم...
مریم: خوبه خوبه! شما ها نمایه بمه بفهمونین، بدویین دگه بریم سر استیج یک رقص جانانهای بکنیم خودی شما که دهنا همگی وا بمونه...
بخندیدم و گفتم: همگی که منظور تو خوهر عروس نیه؟
لبخندی زد: چرررری! منظور مه دقیقا خوهر عروسه!
هر رقمی بود بالاخره هر چهار نفر ما به استیج بالا شدیم.
مریم هم برفت تا به دیجی درخواست آهنگ بده...
ما سه تا هم منتظر یک آهنگ لاکچری و خانومانه و عشوه بیا یکگوشه بستادیم.
تا صدا آهنگه شنیدم مغزم قفل کرد:/
ای چیه دگه؟
خودی ازی آهنگ قراره یک رقص جانانه بکنیم و دل خوهر عروسه بترقونیم؟
خدایا چری ای مریم سلیقه نداره به آهنگ://///
ادامه دارد...
3 648
پارت⁴⁴
#بازیچه
از فکر ایکه اونا هم هستن، مر استرس گرفت.
خودخو دلداری دادم: چیزی نیه که غزل؟ چری پریشون شدی؟...
خدایا نکنه سر و وضع مه خوب نباشه؟
یا لباسایی که به انتخاب خودم نبوده بمه گنده بگه؟
نکنه به نظر آیدا و مادر یو گنده باشم؟؟
کیفه گذیشتم رو میز و ته آینه خودخو نگاه کردم...
نکنه بگن چری ای آرایش کرده؟
مژگان: غزززل!!؟
طرف یو نگاه کردم و عاجزانه پرسیدم: مژگان گنده شدم؟؟
دهن خو کج کرد: اگه قراره خودی همی مانتو شلوار و شال ته سرخو بری ته مجلس که ها گنده شدی، فک میکنن یکی از ننهها ته تالاری!
زدم به بازو یو: مژگان جدی پرسیدم!
شونه بالا انداخت: جواب خو گرفتی، زود باش رختا خو بپوش...
مانتو و شلوار خو بیرون کردم و دامن خو پوشیدم.
کفشاخو هم پاخو کردم..
لبسرین خو از ته کیف ور دیشتم و رفتم جلو آینه...
باز یادم از قضیه روز مهمونی آیدا و سرخ کردن پیرهن داکترعلی آمد.
جلو خنده خو گرفتم و لبسرینه زدم.
یکدمی صدا آیدا شد: سلام غزل جان!
دوباره مر استرس گرفت و دور خوردم طرف یو: به به، سلام آیدا جان، خوبی؟
_ شکر تو خوبی؟ مژگان جان شما خوبین؟
مژگان: شکرخدا جانم.
صبا که یک گوشهای خودی پیرهن و آرایش خو درگیر بود جلو آمد: دوستته غزلجون؟
از گوشه چشم خو اور نگاه کردم: آیدا جان هم دوستم میشه، هم همسایه ما...
آیدا: فک کنم دخترکاکا غزل جان باشین درسته؟
ایکاش نمیبود:/
چون قبلا گفته بودم که قراره کاکا مه از آلمان بیاین فک کنم بفهمید که ای لاغر هم دخترکاکامه هسته...
لبخندی زد و دست خو پیش آورد: درسته عزیزدلم، دخترعموی مژگان و غزلم!
آیدا که ایرانی گپ زدن یو شنید ابرو هاخو بالا برد و خودی یو دست داد: خوشبختم از دیدن شما...
اشتباه کردی آیدا جیگر!
تور جر میده خودی ازی عشوه هاخو...
همیطه تور دیونه کنه که آرزو کنی کاشکی خوشبخت نمیبودی از دیدن یو:/
مادر آیدا هم پیش آمدن و خودی همگی احوالپرسی کردن....
3 648
پارت⁴³
#بازیچه
از مادرجان و آقاجان مه و کاکا و زنکاکا همگی ما خدافظی کردیم.
سهیل ماشینه از ته سرا بیرون کرد و عمر که بچهکاکا کلون مه بود و در آینده قرار بود بشه یازنه مه به جلو شیشت.
البته ناگفته نمونه که عمر همسن سهیل بود،
ولی عمر یک هفته کلونتر بود.
به پشت سر هم به ترتیب آرش و صبا شیشتن و کنار صبا مژگان و کنار ازو هم مه بودم که طرف دروازه شیشتم...
صبا ازبس لاغر بود حس ایکه چهارنفر به پشت شیشتهایم نداشتم هههخهخخخ
سهیل حرکت کرد طرف تالار و ضبط ماشین هم روشن کرد...
به بیرون و به مردمی که در حال رفت و آمد بودن نگاه کردم.
یادم از داکترعلی و گپا و اتفاقات بعد از روز کافه رفتن ما آمد.
یعنی فکر کرده دختر لجبازی هستم که به موتر یو بالا نشدم؟
یا هم دختر سرسنگینی؟
یعنی ته موتر وقتی خودی خاطره یکه بودن چی اتفاق افتاد؟
نکنه واقعا هر دونفر عاشق هم هستن؟
از ای فکر قلبم تیر کشید...
قلبم!
چیشده آخه؟
ای احساسات جدید چیه؟
چری با فکر کردن به داکتر تیز تیز میتپی؟
چری بیشتر ازی مر غمگین میکنی؟
رسیدیم به تالار و سهیل مه و مژگان و صبا دم در بخش زنانه پایین کرد.
کیف خو از ته تُلبکس ور دیشتم و سهیل حرکت کرد طرف پارکینگ...
میخواستم داخل بشم که چشما مه قفل چشمای عسلی رنگی شد که همیچند دیقه پیش داشتم به صاحب او چشما فکر میکردم...
او اینجی چکار میکرد؟
بعد از چندثانیه لبخندی زد و سرخو به نشونی سلام تکون داد.
از فکر آمدم بیرون و تیز سرخو پایین انداختم و داخل تالار شدم.
صبا و مژگان رفته بودن قسمت رختکن،
مم اونجی رفتم.
خدایا!
نکنه امشاو آیدا و مادر یو هم هستن؟
چری مریم بمه چیزی نگفت که اونا هم خبر کردن؟
3 648
پارت⁴²
#بازیچه
بیخی از خو درام بدر کرده بود مریم...
خوبه یک برار دیشت!
اگه نه که عروسی برار یا خوهر دگه یو خودکشی میکردم از دستورایی که میداد.
بیخی ما عروسک کرده بود و به هر ساز خو میرقصوند:/
مژگان هم قرار بود کت و دامن کوتاهی بپوشه به رنگ سوسنی...
پسفردا هم یکی از همو رختا خارجی خو میخواست بپوشه و به قول خودیو قرار بود وقتی ما اور دیدیم دهن ما وا بمونه و فقط بگیم وااااااااو...
موهاخو اتو کردم و گل سر خو که به رنگ زرد بود هم به کنار گوش خو زدم.
چون همیشه موهامه فرق راست بود ایدفعه فرق کج کردم.
یک خط چشم نازکی کشیدم و ریمل زدم.
لبسرین صورتی خو و کفشا خو هم گذیشتم ته کیف...
تا مژگان آرایش کرد و کارا خودمه خلاص شد، دیدیم پسفردا هم بیامد ته اتاق...
دور خوردم تا ببینم قابل وااااااااو گفتن هسته یا نه که تا اور دیدم چشما مه گرد شد.
ای چیه ای پوشیده؟
چری پیرهن نفیسه مادرخو برخو کرده؟
چری ایطه مثل زنکا کلون پیرهن ماکسی پوشیده؟
لبخند زد: چطوره لباسم دخترا؟
مژگان هم نگاه کرد: کو یک چرخی بزن!
دستا خو وا کرد و چرخی زد: چطوره؟
لبخند مسخرهای زدم: واااای چقد تو تنت نشسته گلم!
برازندهی خودته اسکلت...یعنی اسکینی...
آخه خودت میفهمی دیگه جدیدا به اسکلتا، اسکینی میگن.
چشما خو طرف مه تاو داد: با تو نبودم غزل،
از مژگان جونم پرسیدم.
پشت خو کردم و زیرلب گفتم: مژگان جون تو هم سلیقه ادلی نداری اسکلت جون!
رنگناخن خو زدم و ایستادم تا خشک بشه...
همودم سهیل از ته دهلیز بلند گفت: عا مردم ۸ بجه شد، زودی باشین دگه...
پسفردا تا صدا سهیله شنید یک کت کوتاهی رو پیرهن خو پوشید و یک شالی به سرخو انداخت و برفت ته دهلیز...
مم شلوارلی خو پوشیدم و مانتو خو برخو کردم.
دامن خو ته تالار میپوشیدم و گذیشتم ته کیف فعلاً...
شال حریر خو هم به سرخو انداختم و خودی مژگان از اتاق بدر شدیم...
اوهو، چی عجب یک تیپ در شاءن انسان میبینم به بر ای سوسولا...
هر دونفر رختا افغانی پستهای رنگی پوشیده بودن.
سهیل هم برار خوشتیپ مه رختا افغانی آبی آسمونی رنگی برخو کرده بود...
ادامه دارد...
3 648
پارت⁴¹
#بازیچه
_هر جور راحتی!
بخندیدن و گفتن: انشالله مه هم سهیله دوماد کنم که تو باز مریمه پیس کنی خودی عروسی برار خو...
مژگان که دیشت تلویزیون میدید و گپا ما هم میشنید جیغ کشید: انشااااالله مادر، خدا از دهن شما بشنوه!
کاشکی ای بچه شما سرعقل بیایه جواب ها بده که بریم خسرونی و کمی چای و شیرینی بخوریم ههههخخهخ
خندیدم و گفتم: تو به فکر زن دادن سهیلی یا چای و شیرینی خوردن خو مژگان؟
شونه بالا انداخت و حق به جانب گفت: خوب معلومه دگه، چای و شیرینی خوردن:)))))
آخر گپ خو هم لبخند زد.
آهسته دم گوش مادر خو گفتم: دیونهیه! فعلاً که قراره چای و شیرینی خسرونی خودیو بخوریم:)))
مادر مه چپ چپ نگاه کردن: ای گپا جلو خودیو نزنی که بدیو میایه، بعدشم هنوز گپی نشده فقط یکبار کاکاتو از پشت گوشی ای قضیه گفت...
+ مهم اینه که جدیین! بالاخره که رسمی میاین خسرونی کنن...
مژگان وخیست و بیامد ای طرف: غزل بریم دگه کم کم خودخو حاضر کنیم...
سرخو تکون دادم و از مادر هم بابت پماد تشکری کردم.
زودی پمادع زدم به پاخو و رفتم به اتاق...
مریم همگی ما اخطار داده بود که رختا مقبولی تیار میکنین که مثلا میخواست پُز دوستا لوکس خو پیش دگرا بده...
و به گفته خودیو میخواست دل خوهر عروسه بترقونه:/
یک پوره عقل ندیشت که بفهمه دل خوهر عروس به دیدن دوستا یو نمیترقه،
بلکه باید خودخو لوکس تیار میکرد.
لباس مه و مرسل و آتنا هم خودیو سفارش داده بود یک رنگ و یک مدل باشه که مثلا ته تالار یکدمی ما گم نکنه و زودی بشناسه:/
لباس ما تاپ دکلته و دامن کوتاه کلوش کوتاهی بود به رنگ زرد...
کفشا ما هم به درخواست مرسل جان ده متر کوره دیشت:/
خودخو ته دکان بکشت و بزد...
کم بود که خودکشی کنه...
خاطریکه مه و آتنا میخواستیم کفش اسپورت مجلسی بخریم و او هعی اصرار دیشت که نه کفش مجلسی و کوره بلند بخریم.
از کل ای مجلس و ای تیپی که قرار بود بزنم فقط یک مدل مو و گل سر انتخاب خودمه بود.
3 648
پارت40
#بازیچه
#کوثرامینی
----------------
پا مه به شدت درد میکنه، ولی چون امشاو عروسی برار مریمه خیلی به روخو نمیارم...
دیشاو هم وقت خاو شدن خیلی مر اذیت میکرد و مجبور شدم از پمادی که خیلی وقت پیش سهیل استفاده میکرد بخاطریکه پا یو شکسته بود مم استفاده کنم.
ولی فک کنم پا مه مشکل دگهای هم داره باید بعد از ای عروسی که بخیر تیر شه خودی مادرجان خو برم پیش شکستهبندی، داکتری جایی...
به ساعت نگاه کردم که ۴ و نیم بجه ها نشون میداد.
سهیل گفته بود که تا ساعتا ۸ حاضر باشیم و بریم.
مادرجان و آقاجان مه بخاطریکه هنوز سال حارث نشده بود به ای مجلس گفتن نمیاین:)
مه هم دلم نبود برم،
ولی بخاطر مریم که رفیق مه بود مجبور بودم.
پسفردا هم خودخو به یخن ما انداخت و هعی میگفت میرم میرم😒
خودی ازی تنه کته و اسکلت مانند خو و ۱۹ سال سن مثل دخترا خورد هعی ایطه گپا میزد://///
او دو تا برارا هم آقاجان مه گفتن از جا مه و مادرتو برن...
بیخی آبرو مه ماین ببرن خودی ازی سه تا...
آهستهگکی وخیستم رفتم ته دهلیز که فقط مادرجانم و مژگان بودن.
طبقه دوم کلاً به دسترس کله کتهها بود، البته او دو تا برارا به اتاق سهیل و یکجا بودن، اتاق دگه هم کاکا و زنکاکا مه نفیسه خانم.
پسفردا جان هم که ته اتاق ما لَش کرده بود.
مادرجان: پا تو هنوزم درد میکنه البد دخترمه؟
از فکر بیرون آمدم و لبخندی زدم: درد که میکنه ولی میتونم تحمل کنم...
رفتن ته آشپزخونه: بیا بازم از همی پماد بزن، شاید بهتر شه تا شاو، خیلی درد نکنه:)
مم داخل آشپزخونه شدم: باشه بدین، ولی فردا حتماً بریم پیش داکتر، پا مه کبود هم بشده، کمی باد هم بکرده...
پماده دادن دستم و نگران گفتن: مایی حمالی بریم؟ امشاو هم اگه دلتو نمایه نرو، پاتو مهمتره مادرجیگر...
روینا بوس کردم: نه باز اگه نرم مریم قهر میشه از مه، میفهمین کله همه ما پیس کرده خودی ازی عروسی برار خو....
انشالله که امشاو هم میتونم درد پا خو تحمل کنم، تشویش نکنین مادرجان:)
3 648
پارت39
#بازیچه
#کوثرامینی
کاکا: حالی بگذریم از ای گپا...
چری هرچی در میزنم کسی درع وا نمیکنه؟
+ مثلی نین، بابا و سهیل که به دوکان رفتن.
مادر مه و مژگان هم شاید بازار رفته باشن...
نفیسه: کلید که داری؟ نکنه پشت در بمونیم، خیلی خستم!
ای چری کانال یو عوض شد؟
حمالک همیکسره تیره هراتی شو مه شو مه دیشت...
حالک بمه از کلید و بمونیم و خستم گپ میزنه.
به قول زن کاکا خو کلیده از ته کیف خو ور دیشتم و دره وا کردم: بفرمایین داخل کاکا سرچاشته بابامه هم میاین کم کم...
کاکا و زنکاکا داخل رفتن و بچه کاکا ها هم دوتا از چمدونا داخل بردن...
نگاه کردم که بااااااا چی ساک و چمدونی آوردن اینا😒
خواستم کمک کنم و یک ساکی ور دیشتم که یکدم چمدون جلو پا صبا بفتاد رو پامه...
خیلیییی سنگین بود و پامه انگار زیر تایر موتر شده باشه همیطه به درد آمد...
جیغی کشیدم که صبا تیز هولکی شد: وا چیشد؟ یکم آرومتر کار کن عزیزم...ساک و برداشتی چمدون هم افتاد...
دهن خو کج کردم و مثل خودیو ایرانی جواب دادم: عذرمیخوام اخه گفتم خیلی لاغری شاید نتونی حتی این ساک رو برداری عزززززیزم!
ساکه ور دیشت: نمایه تو زحمت بکشی...
انه انه!
باز کانال ازی عوض شد رفت رو آنتن هراتی!
ای ۳ماه زودی خلاص شه از دست عشوه ها ازی پسفردا خلاص شوم خدایا...
ایستاده شدم که همودم بچه خورد کاکا مه آرش که ۲۲ ساله بود بیامد، و او دوتا چمدون دگه هم ور دیشت: خوبی غزل جیگر؟
مرگ و غزل جیگر!
سنگ آوردین خودی خو البد ته ای چمدونا؟
عبرتا...
جواب دادم: ها خوبم آقا آرش!
حد خو بفهمی انشالله!
مه جیگر هیچ پسری نیم!
استخون پا مه درد میکرد ولی هرطوریکه بود برفتم داخل و چای دم کردم...
پنج دیقه بعدی بابا و سهیل هم بیامدن و اونا هم مثل مه تعجب کردن و کاکا فقط گفتن که ما خواستیم شمار سوپرایز کنیم.
که بیتره بگم مه بیشتر سکته کردم و تلفات دادم خودی ازی پا خو🤌🏻
مادرجان و مژگان هم رفته بودن بازار و تا آمدن سهیل غذا از بیرون گرفت.
آخه هم دیر شده بود که به ایقذر آدم دیگ تیار کنم، هم ایکه مه یاد ندیشتم:))))))
هرجور بود امروز هم تیر کردم و شب مژگانه به پایین خاو کردم، چون جزا یو همی بود!
میخواست ازینا نمیشد که مه حالی تخت خو خودی پسفردا شریک شم...
چشما خو بستم و از خستگی خیلیییی زیاد مر زود خاو برد.
3 648
پارت38
#بازیچه
#کوثرامینی
چیزی نگفتم و فقط لبخند کتهای زدم.
خودی دوتا پسرایی که معلوم بود بچه ها کاکا مه هستن احوالپرسی کردم...
همودم کاکا مه زن خو پس کرد و گفت: نفیسه جان اینجی دگه خارج نیه که دم به دیقه خودخو ته بغل مه میندازی. شکرخدا از ۱۰ کیلومتری هم مشخصه که تو زن منی!
خیال تو راحت کسی مر اغفال نمیکنه...
نفیسه جان ته روخو دور داد: وی خوب شو منی، خوش دارم تور بغل کنم.
عیییییییق دگه! شو؟
ایشته بدم میایه از کلمه شو...
یک آدم متشخص از لفظ همسر استفاده میکنه!
خدایا ببین ما خودی کیا قوم کردی، خارج هم رفته ولی هنوز آدم نشده...
کاکامه پیش آمدن و مر بغل کردن و خودی هم احوالپرسی کردیم.
از ته بغل نا آمدم بیرون و گفتم: رسیدن شما بخیر، زیا....
تا میخواستم ادامه بدم چشما مه گرد شد و گپ خو عوض کردم: زیاد زیااااد خوشحال شدم شما اینجی میبینم.
خدایا بیخی کله مه خراب شده...
میخواستم بگم زیارتا شما قبول:/
آخه به آلمان باز کدو زیارت بوده غزل دیونه؟!
به خارج فقط کلیساعه! حالی باید به اینا بگم کلیسا ها شما قبول؟؟
ولی اینا که کافر نشدن مسلمونن!
خودی زنکاکا هم بغلکشی و احوالپرسی کردم که یکدم صدای نازکی آمد که میگفت: وا ! منم هستم غزلجون...
آهسته دور خوردم طرف چپ که دیدم یک اسکلتی کنار ای دوتا براره، خوب که دقت کردم...
ویییییی انی پسفردا هم که اینجی بوده 😂
بخندیدم و به طعنه گفتم: وی خداجو...از بس لاغر ماغر کردی خو فک کردم ای اسکلته بما سوغاتی آوردن، ای نگی که دخترکاکا جان مه فر...یعنی صبا جان بوده!
دستاخو وا کردم: بیا ته بغل مه...
چشما خو تاو داد و دست خو جلو آورد: من فقط دست میدم، بغل دوست ندارم.
نه که مه خیلی خوش دارم تو اسکلته بغل کنم😒
خودیو دست دادم و بخندیدم: فک کنم بجا آلمان، ایران رفته بودین کاکاجو، آخه ایرانی بیتر یاد داره صبا جان!
3 648
پارت37
#بازیچه
#کوثرامینی
--------------
[غزل]
سرمه پایین بود که یکدم مریم مر صدا کرد: عه غزلو؟
از فکر آمدم بیرون: بتو نگفتم بمه نگی غزلو؟ خوش مه نمیایه چندبار بگم...
به جلو اشاره کرد: حالی ای گپه یله کو، ایقذر نفر درسرا شما چکار میکنه؟ او دخترکاکا تو پسفردا نیه؟؟
تعجب کرده به جلو نگاه کردم که چشما مه گرد شد و روخو دور دادم به پشت...
کاکا که گفته بودن هفته نو میاین، حالی درسرا چکار میکنن؟
مریم هم مثل مه دور خورد: چری روخو ایبر میکنی؟ دیونه شدی!
+ عه مریم! کاکا مه آمده!
_ تو که گفتی هفته دگه میاین، چری حالی اینجیین؟!
+ مچم چی میفهمم!!! مریم بیا بریم ۱۰ دیقه بعد بیاییم...
_ وی چری؟؟؟
+ حوصله ازینا ندارم بخدا، خیلی خسته یوم!
پوزخندی زد: هعی! تو چی حوصله دیشته باشی یا ندیشته باشی اینا باید ۳ماه تحمل کنی.
بعدشم چی حالی چی ۱۰ دیقه بعد بالاخره که باید اونار ببینی!
بغض کرده گفتم: بخدا نمیشه اینا تا ۳ماه تحمل کنه آدم...کاشکی مژگانه بهسر یک هفته بدیم به اینا همگی وخیزن زودتری برن، راحت شم!
دست مر کش کرد و خندیده گفت: بیا دوری نکن بچیم! اینا هنوز خسرونی هم نکردن باز چیجا که به سر یک هفته ور دارن مژگانه هم خودی خو ببرن! باید خسرونی کنن، شما تاااا قبول کنین، باز نکاح کنن و نکاح بندونی بگیرن!
باز تا کارا قبولی یو انجام بدن و اوووووو تااا چندسااااال بعد که باز میاین عروسی میگیرن مژگان هم میبرن!
نفسی گرفت و ادامه داد: به قولی ای قصه سر دراز داره رفیق!
بزد رو شونه مه: شونه هاخو چرپ کن! حالی هم لبخند بزن و کمی خوشحال شو خدایی ناکرده کاکاتو آمدن بعد از پنج سال...
+ یاری مریم خیلی گپ میزنی:/
چپ چپ مر نگاه کرد: مرگ عبرت!
بتو دارم شفافسازی میکنم که ایطه زودی شونه خالی نکنی و خسته نشی!
محبوری لبخند زدم: تشکر واقعاً!
زیرلب ادامه دادم: ولی کاش کاکا مه نمیامد، هووووف...
مریم: خوب دگه تو برو جلو شو تا درسرا شما نَکَندن، بکشتن خور ایقذر در زدن...
مم میرم به خونه، خدافظ.
خودی مریم خدافظی کردم و جلوتر راه افتادم و دقیقا پشت سر همگی ایستاد شدم.
بلند گفتم: سلااام!
یکدفعهای زنکاکا مه بترسید و خودخو بنداخت ته بغل کاکا مه: وی خدا نکشه تور، بترقید دل مه...
3 648
پارت36
#بازیچه
#کوثرامینی
احمد: اولاً که او تیم قبلی مشکلی برینا پیش آمده نتونستن خیلی باشن اونجی...بعدشم تو خوشحالی کو، تور معاف کردن ظاهر جان! ایندفعه بخاطریکه علی اوبار نرفت قراره ازو کار بکشن...
طرف مه نگاه کرد و ادامه داد: خودخو محکم بگیر و شونه هاخو چرپ کن!
به فکر رفتم.
یعنی میشه ای دفعه هم شونه خالی کنم و نرم؟ فکر میکنم که یک چندتا کاری دارم اینجی...
چندتا کاری...
چندتا سوالی...
از دخترهمسایه!
باید بفهمم که او عکس کیه؟
غزل چی حرفا در مورد او عکس و شخص داخل عکس داره؟...
باید یک موقعیتی جور کنم تا بتونم ای سوالا ازو بپرسم.
به راستی چری یکدفعهای دخترهمسایه بمه مهم شد؟
وقتی اور میبینم انرژیای میگیرم که وقت رفتن و یا نبودن یو اصلا حس نمیکنم، ولی...قلبم!
قلبم...
چی خبره که ایقذر سر او عکس بیقراری میکنی؟!!
فرهاد: علی! به چی چُرتی؟
سرخو بالا کردم: هیچی! فقط ایکه باید خودی کاکا یک چندتا گپی بزنم.
آهسته دم گوش مه بخندید و گفت: کاکاتو دختر نداره که یکککک چندتاااا گپی بزنی!
چپ چپ طرف یو نگاه کردم: ته مغز تو غیر از ای گپا نیه؟؟ خیلی وِز وِز میکنی! برو به سر کار خو...
فرهاد: امروز از طرف چپ وخیستی فکر کنم، برم تا مر نخوردی!
+ زودتری لطفاً.
مشتری آمد و فرهاد رفت تا نسخه یو تجویز کنه!
مه هم مشغول بهم چینی دواها شدم...
3 648
دیگر حوصله راضی کردن کسی ره ندارم
بودن تان باعث خوشبختی
نبودن تان آرزوی خوشبختی 🙂!
Rasta☆🥀❤
