en
Feedback
•°دایناسور آبی°•

•°دایناسور آبی°•

Open in Telegram

به دفتر آبیِ نوشته‌های من خوشومدین😇🩵 از صبوری نگاهتون و نظرات زیباتون ممنونم. 🥰

Show more
293
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
قطار قدم‌های آن دو نفر روی ریل پاییز سمت بهار نوشکفته‌ای در حرکت بود. بعد از عبورشان از هر مسافت دنیا همچنان گرد می‌ماند... ا
قطار قدم‌های آن دو نفر روی ریل پاییز سمت بهار نوشکفته‌ای در حرکت بود. بعد از عبورشان از هر مسافت دنیا همچنان گرد می‌ماند... اما قوسی از خاطرات تنهایی مرد مبهم تا به ابد در وهم غبار ابری دوربین بازماندگان گم می‌شد. 💬 مبهم ✍ دایناسور آبی @blue_dinosaurr

دوباره نگاه شرمگین خودکار بین انگشت‌هایم در چشم دلم دوخته‌شده. این‌بار تو بگو... لایق باز نوشته‌شدن هستی؟! :) 💬 تکلیف ۲۰ ✍ دایناسور آبی @blue_dinosaurr

sticker.webp0.21 KB

موی خورشید را در چشم صبر تو می‌بافم، تا در ضیافت زجه ماه خونین صورت کودکت را به تو هدیه بدهند. 💬 مادر ✍ دایناسور آبی #کرمان🥀🖤 @blue_dinosaurr

چند دقیقه بعد، از خانه بیرون رفتند و به سمت هویزه حرکت کردند. دخترک، این راه را خوب می‌شناخت. تک تک درخت‌های خشکیده و خارهای بیابانش را از بر بود. او و این راه رفاقت دیرینه‌ای داشتند. همان مسیر خانه‌ی آقایی... می‌ترسید سوالی بپرسد. هیچ‌کس دل و دماغ صحبت کردن را نداشت. ثانیه‌ها در ذهن او هر لحظه سوالی را به دنیا می‌آوردند و ترسش، نوزادهای تازه متولد شده‌ی پرسشی را از بین می‌برد. بابا ماشین را پس از طی شدن مدت زمان سنگینی، جلوی در خانه پدرش پارک کرد. در باز بود و آدم‌های زیادی در آن‌جا رفت و آمد داشتند. 《این همه آدم چی میخوان نصف شبی؟》 انگار قرار نبود هیچ‌وقت از کار آدم‌بزرگ‌ها سر در بیاورد. وارد خانه‌ شدند. صدای گریه و زاری از همه جا به گوش می‌رسيد. دنبال آقایی گشت. 《نکنه اونم داره گریه می‌کنه؟!》همه‌ی خانه را به هوای این که پدربزرگ با او قایم‌باشک بازی می‌کند، زیر و رو کرد. به حیاط پشتی رفت و با حجم زیادی از قالی‌های کهنه‌ای مواجه شد که قرار بود روی کاشی‌های حیاط بنشینند. 《 پس بابابزرگ کجاس؟ کاش اجازه بده با گاریش ماشین‌‌بازی کنم!》 دستش را روی دسته گاری گذاشت. همان موقع دو پسرعمویش از راه رسیدند. - میای بازی؟ - نه! می‌بینی که کار دارم؟ با خود فکر کرد: 《یعنی اونا نمی‌دونن آقایی گمشده؟!》 به بالا نگاه کرد. انگار امشب یک ستاره به آسمان اضافه‌تر شده بود‌. در خیالش پدربزرگ را پیدا کرد و در آغوش کشید‌. ناگاه، دو پسر بچه به دسته گاری فشار آوردند و بر سر آن‌ها چپ شد. پسرها با زیرکی و فرزی فرار کردند اما رقیه همان زیر ماند و... ••• چشمانش را باز کرد. خود را در بغل مادر دید و هزاران نفر که دور تا دورشان را گرفته‌اند. مادر پرسید: 《 خوبی عزیزم؟》 بهت‌زده پاسخ داد:《 خوبم!》 دوباره اطرافش را دید زد. یکی آب و شاخه نبات به هم می‌زد و یکی آب قند و دیگری آب طلا... گفت: 《 من بستنی می‌خوام، قول میدم حالمو خوب کنه. از اینا نمی‌خوام!》 مادر به آرامی جوابش را داد : 《 بخور فردا بستنی هم میگیرم برات.》 وقتی اطمینان حاصل کردند که حال بچه خوب شده‌است، هر کس پی کار خودش رفت. بالش و پتویی پیدا کرد و گوشه‌ای خوابید. ••• با نور صبحگاهی و سر صدای آغاز یک صبح دیگر بیدار شد. چشمانش را کمی باز و بسته کرد و کش و قوسی به بدنش داد. لحظه‌ای چیز بزرگی روبرویش توجه او را جلب کرد. او پدربزرگ را پیدا کرد. میان تاج گل و نواری مشکی که عکسِ به سوگِ خود نشسته‌ی پدربزرگ را در آغوش گرفته بود. نگاهش را به پایین دوخت. به همان جای سوختگی کوچک روی دستش... 💬 شب پر ستاره (بازنویسیِ دوم) ✍ دایناسور آبی @blue_dinosaur

- آقایی؟ این چیه؟! - این... دخترک هاج و واج در انتظار پاسخ به دهان پر دود پدربزرگ چشم دوخت. آقایی ادامه حرفش را گرفت: 《 خب این واسه بزرگ‌تراس!》 خوب می‌دانست همان بزرگ‌ترها برای فرار از گفتن واقعیت، این جمله را تحویل آدم می‌دهند. با اصرار جور دیگری پرسید: 《خب واسه چی دود میخوری؟》 آقایی سرفه‌ی خشکی کرد و گفت: 《 اسمش سیگاره...》 و با تاکید ادامه داد: 《 فقطم برا بزرگتراس!》 دختر کف دستش را روی زمین کنار جا سیگاری گذاشت و به آن تکیه داد. به چهره‌ی غرق در دود آقایی زل زده بود و با تأمل زیر لب زمزمه کرد: 《 سیگار؟》 پدربزرگ سیگارش را بی‌حواس و بدون نگاه کردن به جا سیگاری نزدیک کرد. ناگهان دختر بچه با سوزش عجیبی روی پوستش به خود آمد. جیغ خود را در گلو خفه کرد اما قطار اشک‌هایش روی ریل جاری گونه‌هایش به حرکت در‌آمد. آقایی سراسیمه پرسید: 《 چی‌شده راقیه؟!》 با لحنی مغموم گفت: 《 بده ببینم...》 رقیه دست سوخته‌اش از سیگار را بالاتر آورد تا پدربزرگش ببیند... ••• میان رخت‌خوابی که مامان‌جون در پذیرایی برای او پهن کرده بود، خزید‌. ابتدا پتو را تا حد امکان بالا کشید و دستانش را بر حسب عادت زیر بالش برد. با حرکت دادن گونه‌اش در جست‌وجوی نقطه‌ی سردی برای آرام گرفتن بود. با نوک انگشتش جای سوختگی دستش را لمس کرد. برای لحظه سرش را بالا برد و به مادرش که کنار پدر و مادر نه چندان پیرش نشسته بود، نگاهی انداخت. طبق معمول بساط چای به راه بود و در مورد اخبار نظر می‌دادند. سرش را روی بالش برگرداند و ترس عجیبی وجودش را فرا گرفت. با خود فکر می‌کرد: 《 نکنه منم بزرگ بشم مجبور شم هر شب کلی چایی بخورم و در مورد اخبار با بقیه حرف بزنم.》 آهی کشید و به خود گفت: 《 بازم خوبه هنوز نمیفهمم منظور اخبار چیه و چی میگه.》 شاید او اولین کودکی بود که ترس از بزرگ شدن داشت. خاله‌اش را دید که غرق تماشای سریالی طنز راجع به آدم‌فضایی‌ها بود. به خاله‌اش گفت: 《 خیلیم سریال زشتیه! مسخره کردن آدم‌فضاییا اصلنم خوب نیست. تو که نمیدونی اونا خیلیم مِتُواضَع و فروتُنن. اصلا معنی مِتُواضَع و فروتُن چیه، مرضیه؟》 خاله‌ی کم‌سنش حتی تکانی به پلک‌هایش نداد، چه برسد به این‌که به حرف‌های رقیه گوش بدهد. لحظه‌ای مکث کرد و زیر لب با خود گفت: 《 این حرفمم رفت تو آسمونا پیش بقیه سوالایی که پرسیدم و مثلا نشنیدن.》 بعد از لحظه‌ای درنگ، با صدای بلندتر گفت: 《 مرضیه من توی یه کتابی از کتابخونت کلمه‌ی مِتُواضَع و فروتُن رو دیدم. راجب یه آدم خوب گفته بود. لابد معنیش خوبه. راستی اسم کتابه رو بت نمیگم.》 خاله‌اش نیم‌نگاهی به او انداخت و گفت: 《 باشه، بخواب دیگه.》 با ناامیدی چشمانش را بست. نفسش را با صدا بیرون داد و صدای ذهنش جاری شد: 《 کاشکی بابایی بودش. از دست این شب‌کاریای بابا! اصلا معلوم نیست سرکارش چیکار میکنن.》 با چشمان بسته برای شغل پدر پشت چشمی نازک کرد و سعی کرد بخوابد. همین که رویاپردازی‌های قبل از خوابش را شروع کرد، تلفن خانه زنگ خورد. 《 لابد یکی از فضاییای فروتُن زنگ زده اعتراض کنه این وقت شب...》 مادرش گوشی را برداشت. سلام و احوالپرسی‌اش نصفه ماند و بعد از شنیدن چیزی اشک‌هایش باریدن گرفت. مامان‌جون با عجله تلفن را از دست دخترش کشید و بر گوشش گذاشت. طولی نکشید که او هم به گریه افتاد. مامان‌جون برای باباحجی چیزی را توضیح داد اما ذهن دخترک مشغول اشک‌های مادرش بود و چیزی نشنید. @blue_dinosaur بعد از چند دقیقه، همه برای بیرون رفتن حاضر شدند. مامان سراغ رقیه آمد تا لباس‌هایش را عوض کند. چشمان اشک‌آلود مادر را از نزدیک دید. با احتیاط پرسید: 《 مامان! این لباسا که واسه عاشوراس!》 مادر نمی‌دانست چطور باید به او توضیح بدهد. به جمله‌ی 《 بپوش، بپوش》 بسنده کرد. دخترک باز پرسید: 《 مگه میشه یهو عاشورا بشه؟》سکوت باعث شد رقیه فکر کند که سوال سختی پرسیده است. بی‌درنگ سوال بعدی ذهنش بر زبان او جاری شد: 《 مامانی اتفاقی برا آدم فضاییا افتاده؟》 مادر از صحبت‌های بی‌ارتباط کودکش تعجبی نکرد. با صدایی گرفته گفت: 《 نه، نه چیزی نشده.》 با صدای باز شدن در، همه بابا را نگاه کردند و رشته‌ی افکار رقیه از هم گسیخت‌. نمی‌دانست در آن اوضاع با دیدن پدر مثل همیشه خوشحالی کند یا نه‌. در این دو راهی خوشحالی و بی‌تفاوتی بود که ناگهان زانوهای پدر سست شد و روی زمین نشست. کم‌کم صدای گریه‌های پدر هم شنیده می‌شد. ناباورانه چشم‌های خیس پدر را نگاه می‌کرد. 《مگه باباها هم اشک دارن؟》 نزدیک در ایستاد و آرام به بابا گفت: 《 مامانی که گفت فضاییا چیزیشون نشده. چرا گریه می‌کنین همه؟》 وزن دنیا را روی سر کوچکش احساس‌ می‌کرد. صدایش مثل مورچه‌ای در دالان تاریک گوش بزرگترها گم شد.

نور مهتاب دو چشمت در شب موی سیاهت می‌وزد. سکون دست تو عمق تاریکی و سرما را می‌رساند به سکوت... به انقباض لخت زمستان... نرم و
نور مهتاب دو چشمت در شب موی سیاهت می‌وزد. سکون دست تو عمق تاریکی و سرما را می‌رساند به سکوت... به انقباض لخت زمستان... نرم و آرام می‌خرامد به درون. نور خورشید بهشتم، به فدای روز پاک نفست. حرکت روشن تپش هر پرتو انبساط تابستان خنده‌ات. جنبش بلبل کلامت اوج می‌گیرد به حلاوت. یینکم! یانگ وجودم تو را می‌خواند. 💬 تکلیف ۱۹ ✍ دایناسور آبی @blue_dinosaurr

بیا همین امشب را... بی‌تفاوت به تکلیف بلاتکلیفمان غصه و دوری را زیر انبوهی از خاک موقت دفن کنیم. بیا همین دقیقه را... آتش‌بس سبز و زرد این جدل و زندان گرم و سرد دستت صدا کنیم. بیا همین آغاز را... ‌‌ تا لحظه‌ی گرگ‌ومیش جنگل چشمان تو اَحیا بکنیم. بیا همین یلدا را... زیر این کرسی کبود خدا به زمستان سفید تن هم‌دیگر بوسه‌ی سرخ لبوی ابدیت هدیه بکنیم. 💬تکلیف۱۸ ✍دایناسور آبی @blue_dinosaurr

sticker.webp0.12 KB

امشب هم ماه را دیدم. شبی دیگر از نبودنت، حفره‌ای جدید بر صورتش کاشته‌بود. 💬تکلیف ۱۶ ✍دایناسور آبی @blue_dinosaurr
امشب هم ماه را دیدم. شبی دیگر از نبودنت، حفره‌ای جدید بر صورتش کاشته‌بود. 💬تکلیف ۱۶ ✍دایناسور آبی @blue_dinosaurr

خورشید خانم وسط آسمان آبی ایستاده بود. به دشت بزرگ لبخند می‌زد. کنار مزرعه‌، آقای درخت سیب از جوجه‌‌های گنجشک کوچولو مراقبت می‌کرد.‌ لانه‌اشان لا به لای شاخه‌های پرپشت نشسته‌بود. کمی آن‌طرف‌تر 'ویز ویزِ' فسقلی روی گل‌های رنگارنگ می‌نشست تا عسل درست کند. او به صدای زیبای آواز بلبل‌ها هم گوش می‌داد. در دل دشت سرسبز، حشرات ریز و درشت کنار همدیگر با مهربانی و دوستی زندگی می‌کردند.  مثل همیشه در تابستان، مشغول جمع‌آوری غذا برای روزهای برفی زمستان بودند. مورچه همراه دوستانش، دانه‌های گندم را روی کمر کوچک خود از کنار مزرعه تا لانه می‌بُرد. آقای عنکبوت‌ با هشت دست و پا، شکارش را در تار خود می‌پیچید و ملخک سبز بین برگ‌ها دنبال رخت‌خواب نرم‌تری می‌گشت. همسایه‌ی آقای عنکبوت، سوسک ریزی به نام دودو بود. او همیشه آرزو داشت مثل سوسک‌های پی‌پی قلقله‌زن چیزی را گرد کند و با پاهایش هل بدهد. یکی از همان روز‌ها، بالاخره تصمیم گرفت دست به‌ کار شود. او می‌خواست کاری بزرگ در زندگی‌اش انجام بدهد تا همه را حیرت‌زده بکند. از خواب بیدار شد، شاخک‌هایش را مرتب کرد و بیرون رفت. خورشید خانم با نور صبحگاهی، سلام گرمی به او داد و دودو سمت رودخانه به راه افتاد. وقتی به کناره‌ی رود رسید، گلوله‌ای از گِل‌های آن‌جا برداشت و با چهاردستش آن را به شکل گردی در آورد. به توپ گِلی پشت کرد و با دو پایش آن را به سختی هل داد. همان موقع پروانه خانم را دید که بال‌های رنگی خود را با ناز تکان می‌داد‌ و موهایش را شانه می‌زد. او هم متوجه سوسک شد و گفت: 《سلام سلام به دودو صبحت به طعم کندو یه باری رو دوشته البالوئه یا گردو؟》 سوسک با خوشحالی گفت: 《سلام به تو دلربا چطوره حال شما؟ نه البالو نه گردو قلقلی ساخته دودو نظر بده، پرتلاش! زحمت کشیدم براش..》 پروانه با لبخند الکی جواب داد: 《این قلقلی چه زیباست! بهترین توی دنیاست!》 دودو با خوشحالی دستی تکان داد و قل‌زنان دور شد اما پروانه خانم با خودش گفت: 《دودو جونِ بیچاره! عقل توو کله‌اش نداره یه تیکه گِل میاره میخواد هنر بکاره!》 با ناراحتی آهی کشید و پروازکنان دور شد. دودو عرق‌ریزان توپ را هل می‌داد ولی با هر قدم  گردالی شکسته‌تر و کج‌تر می‌شد. با این‌که خستگی‌ او زیاد بود اما کارش را دوست داشت و با نفس‌های بریده، آواز می‌خواند. همین‌طور که به سختی حرکت می‌کرد، چشمش به کرم شکمو افتاد. با مهربانی گفت: 《سلام من به کرمک! رو برگی مثل بختک! ببین اینو جون من! می‌چرخه عین غلتک!》 کرم نگاهی به شکل کج و معوج گِل انداخت. کمی فکر کرد و به دروغ گفت: 《 سلام دودو! مرحبا! سوسک گوگول و زیبا هلش میدی تو با پا قل می‌خوره هزارتا!》 دودو خوشحال‌تر از قبل برای کرم دست تکان داد و به راه افتاد. سوت می‌زد و قلقلی بی‌ریختش را با شادی جابه‌جا می‌کرد. از کنار مزرعه‌ی آفتاب‌گردان که می‌گذشت، 'ویتی' را دید. شاخک‌هایش را تکان داد و گفت: 《ای حلزون دانا! با دقت و توانا دارم میرم به بالا با قلقلی زیبا!》 ویتی نگاهی به دایره‌ی کج و کوله‌ی پشت سر سوسک انداخت. کمی فکر کرد و آهسته و با مهربانی گفت: 《دودو نکن این کارو! بنداز کنار این بارو! سوسک خوب و حرف‌شنو تلف نکن وقتتو... قل زدن نیست کار تو!》 دودو اخم کرد و فقط گفت:《خیلی ممنون!》 و راهش را ادامه داد. با خود فکر می‌کرد که ویتی، دشمن او است و به او حسادت می‌کند. چون‌که او بسیار کند و پیر است. در همین افکارش بود که بالأخره به خانه‌ رسید. قلقلی را با احتیاط در انباری گذاشت و به رخت‌خواب رفت تا استراحت کند. سال‌های زیادی گذشت. دودو قلقلی‌های کج و کوله‌ی بسیاری درست کرده و خانه‌اش تا سقف پر از گل‌های خشک و بهم چسبیده، شده‌بود‌. بعضی وقت‌ها با عصا قدم می‌زد‌ و به روزهای جوانی‌ فکر می‌کرد. با خود می‌گفت: 《یه عالمه قلقلی بدبو و گرد و گِلی مونده اینجا تو خونه‌ام از دستشون دیوونه‌ام! گولم زدن دوستای من نگفتن راستشو به من...》 به عصا تکیه داد و سرش را سمت آسمان بالا برد. صحبت‌هایش را ادامه داد: 《ویتی خوب و دانا! حق بوده دست شما! اما الان که دیره... سوسک قصه‌ که پیره! یه عمری کرده تلاش هیچی نمونده براش...》 دستش را روی چشمان خود گذاشت و با صدای بلند گریه کرد. کوه قلقلی‌های بی‌ریخت را می‌دید. از اینکه به حرف ویتی گوش نداده بود و سال‌ها با حلزون بیچاره حرف نمی‌زد، بسیار ناراحت و پشیمان شد. تصمیم گرفت فردای آن روزی برای عذرخواهی با دسته گلی زیبا پیش ویتی برود. 💬قلقله‌زن ✍دایناسور آبی @blue_dinosaurr

sticker.webp0.44 KB

بال کبوتر لبانم را در انحنایِ مژه‌هایت پرپر می‌‌کنم که شاید بر سبزِ بهارِ دیدگانت، بوسه‌ی آزادی ببارد. 💬تکلیف ۱۵ ✍دایناسور آبی @blue_dinosaurr

در جدل سبز و زردم، لقمه‌ی حرام‌ دوری در گلویم گیر کرد. چشم من به سرفه‌ افتاد. زمین از اشک، نارنجی شد. قصه‌ی غصه‌ی تکلیف کی به
در جدل سبز و زردم، لقمه‌ی حرام‌ دوری در گلویم گیر کرد. چشم من به سرفه‌ افتاد. زمین از اشک، نارنجی شد. قصه‌ی غصه‌ی تکلیف کی بهاری شد؟! 💬تکلیف ۱۴ ✍دایناسور آبی @blue_dinosaurr

گاه، به ضرورت قدم در خیابان که می‌گذارم شعله‌یِ ترسِ برخوردِ ساچمه‌ای به چشمم، زبانه می‌کشد و گلوله‌های حقیقت، مغزم را به رگبار می‌بندد. سه‌شنبه را یادت هست؟ که به خواب من خندیدی؟ همان کابوسِ فمنیستیِ بریدنِ سرِ دخترهایِ تنها در خیابان... آمدم بگویمت: 《تعبیر شد!》 💬 مَعبرِ مُعَبّر ✍ دایناسور آبی @blue_dinosaurr

در آسمان لبانت، هر لحظه انتظار ستاره‌ی دنباله‌دار لبخندت را می‌کشم. 💬 وقتی که خواب هستی... ✍ دایناسور آبی @blue_dinosaurr
در آسمان لبانت، هر لحظه انتظار ستاره‌ی دنباله‌دار لبخندت را می‌کشم. 💬 وقتی که خواب هستی... ✍ دایناسور آبی @blue_dinosaurr