en
Feedback
𝑴𝒀 𝑹𝑶𝑴𝑨𝑵𝑺

𝑴𝒀 𝑹𝑶𝑴𝑨𝑵𝑺

Open in Telegram

💥به 𝑴𝒀 𝑹𝑶𝑴𝑨𝑵𝑺خوش آمدید💥 ناشناس↘️ https://t.me/XBCHATBot?start=sec-ibahcjfgch

Show more
4 303
Subscribers
+324 hours
+757 days
+35630 days
Posts Archive
Repost from N/a
#وسط‌آتیش‌سوزی‌لختش‌میکنه😈😱❌ آتش تو تمام باغ شعله انداخت و صدای جزغالـه شدن ارثیه به گوش می‌رسید. پشت در بسته کوبیدم و فریاد کشیدم: -کــــمــک!🔥 - اینکه اینجوری به التماس افتادی، بزرگترین لذت برای منه! با ترس به سمت اهریمن برگشتم. - ولی فقــط یه راه داری برای نجـات. با هق هق و ترس به در آهنین تکیه زدم. - همخـــواب من شی، و بچه‌ی منو باردار شی! سری به دو طرف تکون دادم، این امکان نداشت. - پس تو هم اینــجا جزغاله شو کوچولو! قدم های استوارش برای دور شدن رو برداشت. من با جز و ناله فریاد کشیدم: - قــبوووله! نگاهی به دور و بر انداخت و بی مقدمه غرید: - لخــت شو! #وسط‌آتیش‌چه‌خبره؟😈😱 https://t.me/+lTYWhrfGYBk0NjRk ۱۸:۳۰پاک

بگذار ستایشت کنم.pdf4.25 MB

تا_استخوان_دچار_توام@.pdf14.60 MB

📚رمان #فرمانروای_جنگلی  (جلد اول #مجموعه_سرزمین_زمرد) #سرزمین_زمرد) ✒️نویسنده: #الهه_م(#محمدی) 🎬ژانر: #عاشقانه #تخیلی 📃خلاصه: اتحادی از جنس وحشی‌ گری،با گله‌ای درنده‌خو،فرار از قبیله را می‌طلبد.آن‌گاه که قانون‌ شکنی و سرکشی بر همگان آشکار شود،طبیعت وحش مأمنگاه امن‌ تری از قبیله خواهد بود.پس باید در آن کشمکش مرگ‌ بار و تهدید آمیز برای زنده ماندن،از عمق لطافت‌ ها به گودال وحشت پناه بُرد و برای تسلط به درندگانی خون‌خوار،جنگید.حال انسانی لطیف‌تر از برگ گل،میان پنجاه گله اصیل زندگی می‌کند.آرامش جنگل با خبر کوچ درنده‌ های کوهستانی برهم می‌ ریزد؛درحالی‌ که هیچکس نمی داند هدف از آن کوچ نابهنگام چیست

📚رمان : #نابودگری_از_نسل_باد [جلد دوم ] 🖋نویسنده : #الهه_محمدی 🎬ژانر : #تخیلی #فانتزی #ترسناک 📄خلاصه : الینا مقدم، یکدونه دخترِ خانواده‌ی مقدم، یک روز همراه خانواده‌ش میرن زیارت؛ اما این زیارت با همه‌ی زیارت‌های عمرش فرق می‌‌کنه؛ چون توی این زیارت نگاهش با نگاهی گره می‌‌خوره که تمام زندگیش رو دستخوش تغییر می‌‌کنه و اون رو توی مسیر دیگه‌ای می‌ا‌‌ندازه. طی این نگاه با‌ ایمان‌ آشنا میشه و یک رابطه‌ی عاشقانه بین الینا و‌ ایمان شکل می‌گیره. الینا تصمیم می‌گیره همراه دوستش، ندا، به تهران بره و دانشگاهش رو اونجا پیش‌ ایمان ادامه بده؛ اما از وقتی که پاش رو توی آپارتمان دوست پدرش می‌‌‌ذاره اذیت میشه تا زمانی که واقعیت رو می‌‌فهمه. متوجه میشه که باید راه ورود اجنه به آسمون هفتم رو با کمک گروهی که بهشون ملحق شده و سردسته‌شونه و از قضا‌ ایمان هم توی اون گروه هست، ببنده. الینا مأمور شده که یک کار نیمه‎تموم رو تموم کنه و برای این کار باید یک نابودگر شه؛ یک نابودگر واقعی!آخرین باری که توی آپارتمان هستن و می‌‌خوان به تولد شاهرخ برن، جاشون لو میره و بعدش باغی که جشن شاهرخ توشه هم ایضا. پس راهی کوه شیطان میشن و .........

📚رمان : #شکست_ناپذیر [جلد اول ] 🖋نویسنده : #الهه_محمدی 🎬ژانر : #تخیلی #ترسناک #فانتزی 📄خلاصه : الینا یکدونه دختر خانواده مقدم، داره مثل همه آدمهای معمولی زندگی میکنه.سرگذشت همه ما آدمها پر از تلخی و شیرینی و پستی و بلندیه. همه چیز از یه نگاه شروع میشه. نگاه مردی که زندگی الینا رو توی مسیری میندازه که به مغز کوچیک الینا نمیرسه! اما قصه از موقعی شروع میشه که الینا وارد تهران میشه...

📚رمان: #پرونده_ناتمام 🖋نویسنده : #الهه_محمدی 🎬ژانر : #عاشقانه #پلیسی #معمایی 📄خلاصه: گرشا؛ سرگرد کارکُشته ایه که ۵ سال پیش همسرش الیسا، اونو برای پیشرفت در ورزش و کسب مدال قهرمانی، ترک کرده و به آمریکا رفته.. ولی عشقشون بهم، باعث شده همچنان بهم متعهد باشن و حرفی از طلاق نزنن.. حالا بعد از ۵ سال، گرشا برای کشف باند قاچاق دارو، بعنوان سرمایه دار وارد هلدینگ شرکت های دارویی شده.. در صورتیکه خودش برای درمان خواهرزاده اش محتاج داروست.. همین احتیاج باعث میشه گرشا به الیسا زنگ بزنه و....

📚رمان : #سیاژ جلد دوم 🖋نویسنده: #الهه_محمدی 🎬ژانر: #عاشقانه #هیجانی 📄خلاصه : حواسش رفت. مغزش تا ته خالی شد. همان جنونی که آنی عقل را زائل می‌کرد. آتشِ داخل شومینه مثل حرارتی که داشت نگاهش را ذوب می‌کرد، سمت خود کشیدش! بدان سو چرخید و با صورت داخل شومینه رفت. چشمانِ اهل خانه گرد شد. تا به خودشان بیایند صدای نعره زدنش با آتشی که یکباره بالا رفت، جگرشان را سوزاند. حسام سمتش دوید و یقه‌اش را از پشت گرفت. تا فهمید اوست، با مشت به شکمش کوبید. هر دو از هم عصبانی بودند. مشتش را با کوبیدن مشتی محکم‌تر جواب داد. شانه‌اش را گرفت و روی مبل پرتش کرد. تمام موهای سر و صورتش سوخته بود.....

📚رمان: #صورتک جلد اول 🖋نویسنده: #الهه_محمدی 🎬ژانر #عاشقانه #اجتماعی #همخونه 📄خلاصه: عسل و علی خواهر و برادر عسل 18 ساله دانشجوی طراحی نامزد یاسر علی کارگر گل فروشی بهترین و معروف در کارش موتور سوار با مرام لوتی ساکن‌محله قدیمی دردار با مادربزرگشون زندگی میکنن ماجرایی دارن شمیم شاهسوند دختر دردانه ومحبوب و پرانرژی و سرزبون دار خانواده مذهبی و معتقد ساکن ورامین بعد از 4سال کار در سالن ارایشگری بالاخره تصمیمشو میگیره و هم‌ دانشگاهی و دوست با عسل او در دانشگاه هم کارش درسته حسام پسرعموش بداخلاق و بدرفتاره باهاش و البته بهش علاقه هم داره مثلا و الحق که شمیم هم کم نمیزاره فعلا تا اینجا قلم قوی و خاص نویسنده از اصطلاحات و مثلهای قدیمی (جذابش کرده)

📚رمان:#سایه_ی_مترسک 🖋نویسنده: #الهه_محمدی 🎬ژانر: #عاشقانه 📄خلاصه: سایه ی مترسک راوی سه نسل از عاشقان است. پدربزرگ ،پسر و نوه ی خاندانی از زمان گذشته تا حال. خان قشقایی برای تناسل بقای خود دنبال عروسی ست که خاندانش را زنده نگه دارد. در زمان حال نیز راوی بیانگر خانواده ای در زمان کنونی ست... پسر جوانی بازمانده ی این خاندان پرهیاهوست که برای باز شدن گره های اجدادش به شهر پدری خود سفر می کند.قلبش نیز درگیر عشقی دلچسب می شود.دختری آشنا در این داستان که نویسنده ی قصه ی خاندانش شده است...

📚رمان : #شیدای_کافر 🖋 نویسنده : #الهه_محمدی 🎬ژانر : #عاشقانه 📄 خلاصه : قلم از دستم افتاد.همه عشق را سفید می بینند ،دراین روايت به نظرم سیاه آمد. دوباره ساز ذهنم را کوک کردم شاید سپید ببینمش!جوهری که روی صفحه لغزید!اینطور حک کرد؛ عشق،یعنی گذر از خود، به انزوا و تنهایی رفتن عشق،یعنی خود را فدا کردن عشق ،یعنی بمیری برای او عشق ،مرگی ست مخملی عشق،خواستنی ست شیرین عشق جستجویی ست آتشین سياهى قلمم از عشق نبود.از عاقلانه عاشق شدنم نبود.سیاهی قلمم بخاطر تقدیرم بود.تقدیری که با دانایی رقمش زدم .دانایی شد سرآغاز عشقی که عکس تمام راهها از نفرت بالا آمد.این قدر زردآبهای دلم را بالا آوردم تا عشق را به دانایی وصل کنم. سپید و سیاه مقابل هم درآمدند.درهم ادغام نمی شدند.دانایی بود که به عشق رسید و سپیدی اش را سایه ی سر سیاهی کرد.از مقدمه گذشتم و به روایت رسیدم.تقدیم قلم هایی که کنار برگ های سفید جاماند؛تقدیم خیالی که خیالش را با بی خیالی خواستند....

📚رمان: #مغرب_احساس 🖋نویسنده : #الهه_محمدی 🎬ژانر : #عاشقانه 📄خلاصه : هلنا بخاطر عشق به مردی مسلمان از خانواده طرد میشود و حال با گذشت 22 سال و مرگ پدرش پاتریک، مادرش خواستار دیدار اوست تا همچون همسرش پاتریک که در اواخر عمر از طر کردن دخترش پشیمان بود، آرزو به دل از دنیا نرود.هلنا به همراه همسر آقای والا و دخترش النا نرد مادرش میرود و این سرآغاز عشقی بی بدیل برای الناست......

📚رمان : #تهاتر 🖋نویسنده : #الهه_محمدی 🎬ژانر : #عاشقانه 📄خلاصه : نمی دانست حکایت دشت پرگل و شقایقهای غمگین وگل سرخ تنهاچیست !..صدای دف زدن مثل کوبیدن بر طبل از دور به گوش می رسید..نگاه دختر جوان مثل داغ شقایق سینه اش سوخته بود اما لبهای آماده اش مثل سرخي گل سرخ ،مرد جوان را داغ کرد حجله ای از گل شقایق برای دختر جوان ساخت و سینه اش را با قلب دخترک آشنا ساخت ..پوششی حریر گونه روی تنشان پایین آمد و آن ها جز صدای شوق دفها و فریاد عشق نمی شنیدند...

📚 رمان : #نایف 🖋نویسنده : #الهه_محمدی 🎬ژانر : #عاشقانه #روانشناسی 📄خلاصه : آرشام بوکسور معروفی که پسر اول خانواده ای مهربون و منسجمه . با اصرار خانوادش برای ازدواج با دختری که باب میلش نیست در مهمونی خوانوادگی شرکت میکنه . برای کمک به پدرش وارد فروشگاه پدرش میشه و اونجا نیلوفر رو میبینه . تو راه برگشت از سفر شمال تصادفی میکنه که ...

📚رمان: #آسیمه 🖋نویسنده: #الهه_محمدی 🎬ژانر: #عاشقانه 📄خلاصه: سکوتی خفقان آور دست برگلوی حاضران گذاشته بود. صدای تیک تاک ساعت خط بر اعضا وجوارح تن می کشید. جرات نگاه کردن به صفر رسیده بود. به هر نقطه و اشیا پراکنده ای در فضا چشم می دوختند الا یکدیگر خصوصا برادران "پارسا" انتظار از شنیدن‌کشنده تر بود

📚رمان: #تعلیق 🖋نویسنده: #الهه_محمدی 🎬ژانر: #عاشقانه #هیجانی 📄خلاصه: آنچه روایت می شود مثلثي با محبت از یک خانواده ... همسو ، همگام ، هم نفس . آنچه بینشان حکم میکرد تنها همزبانی و شور بود . عشق نه تنها ضلعی از آن قانون را نشکست بلکه روابط بینشان محکمتر شد . بی خبر از قانون تلخ دنیا دست دل بهم داده و برای اوج گرفتن سوی دستهای ناآشنا جذب شدند . دو ضلع نقاب از روی پلیدی برداشته و کنار کشیدند اما مرد عاشق تا انتها پیش رفت تا زمانه برایش حکم کند ....

📚رمان : #شوریده_حال 🖋نویسنده : #الهه_محمدی 🎬ژانر : #عاشقانه 📄خلاصه : دراین "زمانه"غریب ،میان"کابوس"های وحشت،در"بیداری" لحظه ها دنبال مأمنی برای آشفتگی هایم بودم. دست های ناتوانم،اشک های بی قرارم، فریادهای خاموشم و این زندگی بی پایان،راکد ومتروک را تو برچیدی. "شوریده حال" بودم و دلواپسی هایم را به زیر کشیدی تا تیغ آفتاب حتی نگاه را نسوزاند...

📚 رمان : #مریم_پاییزی 🖋 نویسنده : #الهه_محمدی 🎬 ژانر : #عاشقانه #اجتماعی 📄 خلاصه وقتی نازنین فروتن در یک مهمانی صدای محمد مانی معتمد رو شنید مصمم شد که بر روی وی برای خوانندگی سرمایه گذاری کند. از طرفی محمد هم که در مهمانی از نازنین خوشش آمده پیشنهاد وی را می پذیرد و همکاری خود را با برادر نازنین، که آهنگساز است شروع میکند. با گذشت زمان توجه محمد به نازنین به علاقه ی شدیدی تبدیل می شود اما وقتی احساس ....

Repost from N/a
رژ قرمزجیغم و محکم رو لبام کشیدم که صدا اعتراضش دراومد: _تشریف می‌برید عروسی خانم؟ رو پاشنه پا چرخ زدم سمتش: _کلا مدلم این شکلیه. مشکلیه؟ دستش و تو ریشای پر پشتش کشید و زیر لب 'لااله الله' ای گفت: _یکی نبود بگه آخه نونم کم بود آبم کم بود. دخترقرتی وسط زندگیم چی بود دیگه؟ لبخند خبیثانه‌ای بهش زدم: _نه که من از خدامه با بچه املی مثل تو بگردم! با حرص نفس کشید و انگشت اشارش به نشونه تهدید تو هوا تکون خورد: _آدمت میکنم. دو روز که در و روت قفل کنم میفهمی که این طرز لباس پوشیدن و آرایش کردن مناسب یک زن محترم نیست! _اوهوع، رودل نکنی آقای خان! و با خنده ادامه دادم: _راستی از این به بعد خان اُمل زاده هم میتونم صدات کنم؟ و صدای خنده هام اتاقش و پر کرد که عصبی شد و با یه خیزش به سمتم... https://t.me/+lTYWhrfGYBk0NjRk ۱۲:۳۰پاک

(کلبه رمان)خانم روان‌شناس .pdf2.99 MB