about kma 🌱
Open in Telegram
بلاگ شخصی دانشجوی ادبیات انگلیسی از دوربین، پلیلیست، قلم و روزمرهها.
Show more521
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-430 days
Posts Archive
521
Do you realize, Nastenka, how rare it is to find someone who sees the world as you do, even if only for a night? It is a miracle to feel so deeply understood, and for that, I will never forget you.
Fyodor Dostoevsky
521
"بعضی ترانهها را میتوان بارها و بارها گوش داد، بعضی انسانها را میتوان بارها و بارها دوست داشت".
521
زنده باد باختن، شکست خوردن. زنده باد رفتن و نرسیدن، نترسیدن. زنده باد افتادن، زخم برداشتن، ترک خوردن. زنده باد خستگی و از نفس بریدن. زنده باد زیستن در لحظه. زنده باد بریدگیهای تن، آوازهای بلندِ نامفهوم، دردهای بیانتها. زنده باد تلاشهای بیسرانجام. زنده باد گریستن، گریه شدن. زنده باد جراتِ دوست داشتن. زنده باد شجاعتِ بیان احساسات. زنده باد بازی کردن و بازنده شدن. زنده باد با سرعت در جادههای خاکی راندن، تا مرز خفگی در آب رفتن. زنده باد زندگی و همه چیز را قمار کردن.
521
هَمِه عالَم تَن اَست وَ ایران دِل ...ساعت ۱۰:۳۶ روز دوشنبه، ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ این تصویر باید سیاه سفید میبود، چون من غمگینم و این کادر برام آکنده از غمه، از ناراحتی و فقدان. دیروز آخرین امتحانم بود. قبلترها فکر میکردم روزی که درسم تموم بشه برای بعدش کلی برنامه دارم، حتی به خاطر همون برنامهها ۷ ترمه دانشگاه رو تموم کردم. من دیروز در حالی فارغالتحصیل شدم که نه دلم شاد بود، نه لبهام میخندیدن و نه چشمهام اشک شوق داشتن. این زمستان چه تلخ بر ما گذشت.🖤
521
"اگر زنده ماندم و یک روز با هم در یک خانه چای خوردیم؛ برایت تعریف میکنم که این روزها چقدر سخت، دیر و دور گذشت".
521
در این مدت زندگی به گونهای سپری شد؛ که میتوانم سالها بدون آنکه اتفاق غمانگیزی رخ بدهد، غمگین بمانم.
521
دلم میخواست این هوا رو تو جاده باشم؛ مقصد نامعلوم، بخاری روشن، صندلی شاگرد، سرم رو به شیشه تکیه میدادم و با خواننده میخوندم Oh, I love it and I hate it at the same time و یکی بیهدف رانندگی میکرد.
521
اکثر انسانها حتی جسارت دور ریختن لباسهایی که مدتها بدون استفاده در کمدهایشان آویخته شده است را ندارند؛ پس چرا توقع داریم عقاید غلطی که قرنها در ذهنشان ماندگار شده، به راحتی دور بریزند؟
521
میانه راه ایستاد و از خودش پرسید: خندههایت کجا رفت عزیز من؟ چرا اینقدر ساکتی؟ کجاست آن منی که چشمهایش تا این حد غمگین نبود؟
521
"اگر روابط انسانی اینقدر پیچیده نبود؛ قهوهام را در دست میگرفتم، به سمت خانهات میآمدم و از تو میخواستم تمام زندگیام باشی".🌱
