en
Feedback
𝑷𝒂𝒑𝒊𝒍𝒍𝒐𝒏

𝑷𝒂𝒑𝒊𝒍𝒍𝒐𝒏

Open in Telegram

ایلیام و گهگاهی پاپیلون؛ اینجا از روزمره می‌نویسم. . . . https://t.me/HarfChatBot?start=e850ef945804

Show more
376
Subscribers
No data24 hours
+27 days
-230 days
Posts Archive
جرعه‌ای آب بودم که بین خط چین‌های سنگ فرشِ زمین سر می‌خرد. بر سر چهارراهی‌ها چند شاخه می‌گشت. نازک‌ و نازک‌ و نازک‌تر می‌شد. آن‌قدر نازک که در زمین فرو رفت و دیگر سر از خاک در نیاورد. جرعه آب مرد؟ نمی‌دانم. زنده است آیا؟ نمی‌دانم؛ ولی هر آنچه که شد و‌ هر آنچه که هست می‌دانم، آبی دیگر روی زمین در جریان نیست. او گم شد. او جایی از درون گم شد؛ و هرکجا که هست سلامت بادش. و هر کجا که هست زنده بادش. جرعه آب، دیگر جرعه نیست. شاید در درختی رفته باشد و سبز شده باشد. شاید به ته چاهی رسیده باشد و ماری آبی در آن غوطه می‌خورد. شاید خیلی هم آن ته مه‌ها نرسیده، فقط خاک را نمناک کرده باشد برای کرمی خاکی. شاید اصلا هیچ شده باشد، ابر شده باشد. شاید... هر چه هست. جرعه آب، دیگر جرعه‌ای آب نیست. بزرگ و‌ وسيع شده است. می‌دانم، این را خوب می‌توانم بفهمم. خوب می‌توانم بفهمم که چیزی که در درون گم شده باشد. در زمان پیدایی دیگه آن چیز قبلی نیست. آری، این را خوب می‌توانم بفهمم. گم شدم در خود نمی‌دانم کجا پیدا شدم شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم

خیال حوصلهٔ بحر می‌پزد هیهات چه‌هاست در سرِ این قطرهٔ مُحال اندیش! - حافظ

آدم باید سعی کنه تو زندگی دلِ بزرگی داشته باشه.

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد - حزین لاهیجی

بعضی پایان‌ها، شروع اند.

در تعریف زندگی باید نوشت: رهگذری ناشناخته‌، در هوایی مه آلود، که کیفی در دست دارد. نمی‌دانیم کیست؟ چه می‌خواهد؟ چه در دست دارد؟ زیر پالتویش چه چیز را می‌پوشاند؟ آشِناست یا غریب؟ نمی‌دانیم، ولی هست. ولی منتظر نشسته‌ است که بیاید. کی؟ کجا؟ نمی‌دانیم. ولی هست.

دو شب پیش کجا بودم. الان کجام. آه، زندگی.

گفتم دری ز خلق ببندم به روی خویش دردیست در دلم که ز دیوار بگذرد - سعدی

گفتنی‌ها را همه، به هرشکلی، به هر رنگی، به هر زبان و اقلیمی گفتن. از این به بعد فقط باید گوش داد و به کار بست و به کار بست و به کار بست.

Mohsen-Namjoo-Adame-Pooch-256.mp313.11 MB

آخه می‌دونی؟ "مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش"

فکر می‌کنم حرف زدن از غم‌هام تکراری شده؛ ولی فقط حرف زدن ازش، خود غم نه!

به سنی رسیدم که کار‌هام رو باید بنویسم تا یادم نره.

دست‌ها را رو به آسمان کرد و آرام زیر لب، جوری که دهان بر کلام منت گذاشته؛ گفت: خدایا، مرا از من نجات ده.

یک روز که خوشحال تر بودم می‌آیم و می‌نویسم، این نیز بگذرد. - اخوان ثالث

4_5929076711449691148.mp32.82 MB

03 Deltangi.mp313.59 MB