𝑷𝒂𝒑𝒊𝒍𝒍𝒐𝒏
Open in Telegram
ایلیام و گهگاهی پاپیلون؛ اینجا از روزمره مینویسم. . . . https://t.me/HarfChatBot?start=e850ef945804
Show more376
Subscribers
No data24 hours
+27 days
-230 days
Posts Archive
376
جرعهای آب بودم که بین خط چینهای سنگ فرشِ زمین سر میخرد. بر سر چهارراهیها چند شاخه میگشت. نازک و نازک و نازکتر میشد. آنقدر نازک که در زمین فرو رفت و دیگر سر از خاک در نیاورد. جرعه آب مرد؟ نمیدانم. زنده است آیا؟ نمیدانم؛ ولی هر آنچه که شد و هر آنچه که هست میدانم، آبی دیگر روی زمین در جریان نیست. او گم شد. او جایی از درون گم شد؛ و هرکجا که هست سلامت بادش. و هر کجا که هست زنده بادش. جرعه آب، دیگر جرعه نیست. شاید در درختی رفته باشد و سبز شده باشد. شاید به ته چاهی رسیده باشد و ماری آبی در آن غوطه میخورد. شاید خیلی هم آن ته مهها نرسیده، فقط خاک را نمناک کرده باشد برای کرمی خاکی. شاید اصلا هیچ شده باشد، ابر شده باشد. شاید... هر چه هست. جرعه آب، دیگر جرعهای آب نیست. بزرگ و وسيع شده است. میدانم، این را خوب میتوانم بفهمم. خوب میتوانم بفهمم که چیزی که در درون گم شده باشد. در زمان پیدایی دیگه آن چیز قبلی نیست. آری، این را خوب میتوانم بفهمم.
گم شدم در خود نمیدانم کجا پیدا شدم
شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم
376
در تعریف زندگی باید نوشت: رهگذری ناشناخته، در هوایی مه آلود، که کیفی در دست دارد. نمیدانیم کیست؟ چه میخواهد؟ چه در دست دارد؟ زیر پالتویش چه چیز را میپوشاند؟ آشِناست یا غریب؟ نمیدانیم، ولی هست. ولی منتظر نشسته است که بیاید. کی؟ کجا؟ نمیدانیم.
ولی هست.
376
گفتنیها را همه، به هرشکلی، به هر رنگی، به هر زبان و اقلیمی گفتن. از این به بعد فقط باید گوش داد و به کار بست و به کار بست و به کار بست.
376
دستها را رو به آسمان کرد و آرام زیر لب، جوری که دهان بر کلام منت گذاشته؛ گفت:
خدایا، مرا از من نجات ده.
