en
Feedback
𝑷𝒂𝒑𝒊𝒍𝒍𝒐𝒏

𝑷𝒂𝒑𝒊𝒍𝒍𝒐𝒏

Open in Telegram

ایلیام و گهگاهی پاپیلون؛ اینجا از روزمره می‌نویسم. . . . https://t.me/HarfChatBot?start=e850ef945804

Show more
376
Subscribers
No data24 hours
+27 days
-230 days
Posts Archive
عاشق شو اَر نَهْ روزی، کارِ جهان سرآید - حافظ

یادش به‌خیر

Bahram - Khiyaboon.mp33.71 MB

نگاه توست که رنگ دگر دهد به جهان اگر که دل بسپاری به "مهر ورزیدن" اگر که خو نکند دیده‌ات به "بد دیدن" - فریدون مشیری

نگاه توست که رنگ دگر دهد به جهان اگر که دل بسپاری به "مهر ورزیدن" اگر که خو نکند دیده‌ات به "بد دیدن" - فریدن مشیری

بگو به‌به (:
بگو به‌به (:

چقدر خوبه که زنده‌ایم و می‌شه به همچین صوتی گوش داد.

حیلت رها کن عاشقا؛ دیوانه شو، دیوانه شو. و اندر دل آتش درآ؛ پروانه شو، پروانه شو

یه متنی رو چند روز پیش تو اینستا خوندم که متأسفانه متأسفانه ‌نمی‌دونم از کجا یا کی بوده که بهش کردیت بدم ولی حرف قابل تأمل و عمیقی بود. می‌شه بهش خیلی فکر کرد. نوشته بود: "بعضی‌ها شجريان رو دوست دارن چون فكر می‌کنن بايد شجريان رو دوست داشته باشن."

از بچه‌ها که می‌خوان رگ بگیرن. معمولا دست ما نمی‌دن. حتی پرستار‌های معمولی هم نمیان. می‌گن اون سابقه‌دار‌ها یا کاربلدش بیاد رگ بگیره. چون هم خیلی سخت پیدا می‌شه و هم اینکه خیلی گریه می‌کنن. باید یکی باشه بتونه مدیریت کنه. با این حال دیدن یه چیزی همیشه و همیشه متعجبم می‌‌کنه. تو شهر افغانی زیاد دیده می‌شه و به طبع تو بیمارستان هم زیاد می‌بینیشون. چیز عجیب اینه که از بچه‌های افغانی وقتی می‌خوان رگ بگیرن یا سرنگ بزنن. اونا یه قطره اشک هم نمی‌ریزن. بعضی اوقات خواستم سرگرمشون کنم که حواسشون پرت شه، ولی نشد. صاف به سوزن آنژیوکت نگاه می‌کنن تا بره تو دست‌شون و انگار همه‌ی وجودشون رو سفت گرفتن تا بگن درد نداشت. نمی‌گم همه، ولی غالبا اینو می‌بینی. همه‌ش از خودم می‌پرسم اینا مگه بچه نیستن؟ چرا گریه نمی‌کنه؟ چرا نمی‌ترسه؟ تو بچه‌‌ای خب، باید الان جیغ بزنی، اشک بریزی. بگی مامان، بابا... نمی‌‌خوام. ولی نمی‌گن و رو تخت بیمارستان، انسان‌هایی رو می‌بینی که فقط قدشون کوتاهه ولی به هیچ وجه بچه نیستن. اونا خیلی وقته که بزرگ شدن. اون‌قدر بزرگ که واسه این چیزا اشک نریزن.

می‌دونم؛ زندگی بدون من هم جریان خواهد داشت و ادامه دارد هر آنچه که تا به حال بوده، ولی مطمئنم دیگر کسی مثل من زیست نخواهد کرد. چون من، منم. نه کسی دیگر. زندگی هیچ وقت، هیچ وقت محتاج من نمی‌شود؛ ولی مطمئنم دیگر کسی هم مثل من قدم نخواهد زد. دلم می‌خواهد ردپای بیشتری در تالار زمان از خودم ثبت کنم. ثبت شدن نه به معنی جاودانه شدن در اذهان عموم. همین که گلی مرا به یاد بیاورد که صبح به صبح به او آب می‌دادم. برایم کافی است. به مرگ که فکر کنم. دلم می‌خواد بیشتر زندگی کنم. دلم می‌خواد حالا که می‌دونم در عین حال همه چی برای منه، و هیچی هم برای من نیست. زندگیِ از خودگذشته‌تری داشته باشم. دلم می‌خواد اگه چیزی هم دارم، بدم بره. قبل از اینکه ازم بزور بگیرن. فکر می‌کنم اینجوری مرگ رو نا‌امید می‌کنم از خودم. رهزنی که کاروانی زده. و کاروانی که هیچ ندارد، جز زندگی‌ای، زیست شده. آن‌ موقع مرگ، چه حقیر می‌شود. چه حقیر.

عزیز دق می‌کنه.

دوچرخم تنها می‌شه. دیگه هیچ کس، هیچ کس آن‌گونه که من رکاب می‌زدم. رکاب نمی‌زنه و کم‌کم از یاد‌ها می‌ره.

تنها رفیقم، دیگه کسی رو نداره که‌ پيشش بشکنه. و تهش باهم بخندن و یادشون بره که اصلا دنیا چقدر جا بدیه.

دیگه کسی نیست برای خونه، صبح زود چایی دم بده.

برای درخت لب پنجره دیگه کسی نیست که شعر بخونه.

یکی از نظارگران آسمان کم می‌شه.

چشم‌هات رو ببند و بگو اگه من نبودم چه اتفاقی میوفتاد برای دنیا؟ - گابریل گارسیا مارکز

پس، بیا اشتباه کنیم تا اونجایی که دیگه اشتباهی نمونده باشه که نکرده باشیم و تو دلمون بمونه.

شاید یکی از بزرگ‌ترین اشتباهاتی که تو این چهار ترم دانشگاه کردم این بود که فرصت اشتباه کردن رو از خودم گرفتم. فکر کنم دیگه در هیچ برهه‌ای از زندگی انقدر فرصت اشتباه کردن و زیاد آسیب ندیدن رو نداشته باشم.