𝑷𝒂𝒑𝒊𝒍𝒍𝒐𝒏
Open in Telegram
ایلیام و گهگاهی پاپیلون؛ اینجا از روزمره مینویسم. . . . https://t.me/HarfChatBot?start=e850ef945804
Show more376
Subscribers
No data24 hours
+27 days
-230 days
Posts Archive
376
نگاه توست که رنگ دگر دهد به جهان
اگر که دل بسپاری به "مهر ورزیدن"
اگر که خو نکند دیدهات به "بد دیدن"
- فریدون مشیری
376
نگاه توست که رنگ دگر دهد به جهان
اگر که دل بسپاری به "مهر ورزیدن"
اگر که خو نکند دیدهات به "بد دیدن"
- فریدن مشیری
376
یه متنی رو چند روز پیش تو اینستا خوندم که متأسفانه متأسفانه نمیدونم از کجا یا کی بوده که بهش کردیت بدم ولی حرف قابل تأمل و عمیقی بود. میشه بهش خیلی فکر کرد. نوشته بود:
"بعضیها شجريان رو دوست دارن چون فكر میکنن بايد شجريان رو دوست داشته باشن."
376
از بچهها که میخوان رگ بگیرن. معمولا دست ما نمیدن. حتی پرستارهای معمولی هم نمیان. میگن اون سابقهدارها یا کاربلدش بیاد رگ بگیره. چون هم خیلی سخت پیدا میشه و هم اینکه خیلی گریه میکنن. باید یکی باشه بتونه مدیریت کنه.
با این حال دیدن یه چیزی همیشه و همیشه متعجبم میکنه. تو شهر افغانی زیاد دیده میشه و به طبع تو بیمارستان هم زیاد میبینیشون. چیز عجیب اینه که از بچههای افغانی وقتی میخوان رگ بگیرن یا سرنگ بزنن. اونا یه قطره اشک هم نمیریزن. بعضی اوقات خواستم سرگرمشون کنم که حواسشون پرت شه، ولی نشد. صاف به سوزن آنژیوکت نگاه میکنن تا بره تو دستشون و انگار همهی وجودشون رو سفت گرفتن تا بگن درد نداشت. نمیگم همه، ولی غالبا اینو میبینی. همهش از خودم میپرسم اینا مگه بچه نیستن؟ چرا گریه نمیکنه؟ چرا نمیترسه؟ تو بچهای خب، باید الان جیغ بزنی، اشک بریزی. بگی مامان، بابا... نمیخوام.
ولی نمیگن و رو تخت بیمارستان، انسانهایی رو میبینی که فقط قدشون کوتاهه ولی به هیچ وجه بچه نیستن. اونا خیلی وقته که بزرگ شدن. اونقدر بزرگ که واسه این چیزا اشک نریزن.
376
میدونم؛ زندگی بدون من هم جریان خواهد داشت و ادامه دارد هر آنچه که تا به حال بوده، ولی مطمئنم دیگر کسی مثل من زیست نخواهد کرد. چون من، منم. نه کسی دیگر. زندگی هیچ وقت، هیچ وقت محتاج من نمیشود؛ ولی مطمئنم دیگر کسی هم مثل من قدم نخواهد زد.
دلم میخواهد ردپای بیشتری در تالار زمان از خودم ثبت کنم. ثبت شدن نه به معنی جاودانه شدن در اذهان عموم. همین که گلی مرا به یاد بیاورد که صبح به صبح به او آب میدادم. برایم کافی است.
به مرگ که فکر کنم. دلم میخواد بیشتر زندگی کنم. دلم میخواد حالا که میدونم در عین حال همه چی برای منه، و هیچی هم برای من نیست. زندگیِ از خودگذشتهتری داشته باشم. دلم میخواد اگه چیزی هم دارم، بدم بره. قبل از اینکه ازم بزور بگیرن. فکر میکنم اینجوری مرگ رو ناامید میکنم از خودم. رهزنی که کاروانی زده. و کاروانی که هیچ ندارد، جز زندگیای، زیست شده. آن موقع مرگ، چه حقیر میشود. چه حقیر.
376
دوچرخم تنها میشه. دیگه هیچ کس، هیچ کس آنگونه که من رکاب میزدم. رکاب نمیزنه و کمکم از یادها میره.
376
تنها رفیقم، دیگه کسی رو نداره که پيشش بشکنه. و تهش باهم بخندن و یادشون بره که اصلا دنیا چقدر جا بدیه.
376
پس، بیا اشتباه کنیم تا اونجایی که دیگه اشتباهی نمونده باشه که نکرده باشیم و تو دلمون بمونه.
376
شاید یکی از بزرگترین اشتباهاتی که تو این چهار ترم دانشگاه کردم این بود که فرصت اشتباه کردن رو از خودم گرفتم. فکر کنم دیگه در هیچ برههای از زندگی انقدر فرصت اشتباه کردن و زیاد آسیب ندیدن رو نداشته باشم.
