en
Feedback
𝑷𝒂𝒑𝒊𝒍𝒍𝒐𝒏

𝑷𝒂𝒑𝒊𝒍𝒍𝒐𝒏

Open in Telegram

ایلیام و گهگاهی پاپیلون؛ اینجا از روزمره می‌نویسم. . . . https://t.me/HarfChatBot?start=e850ef945804

Show more
376
Subscribers
No data24 hours
+27 days
-230 days
Posts Archive
نمی‌دونم چی‌ درسته، چی غلط. از تمام چپ گفتن‌ها و راست گفتن‌ها و‌ دسته‌بندی کردن آدم‌ها خسته‌ام. انگار با جعبه‌های توخالیِ پوشالی طرفیم، که هرکسی با هر ظن و گمانی بهش برچسبی می‌زنه، مرز‌ بندیش می‌کنه و‌ در آخر با همون پیش‌فرض‌، قضاوتش می‌کنه و تنها اینجا رهاش نمی‌کنه. براش حکم‌ هم صادر می‌کنه. انقدر چپ و راست گفتن‌ها زیاد شده که این روز‌ها هرکدومشون دکّان صد فرقه‌ای شدن. چپِ ملی، چپ رادیکال، چپِ جهانی، چپِ زهره مار و... من نمی‌دونم، هیچی از سیاست و این بازی با کلمات نمی‌دونم ( البته شوخیه این حرف، چون آدمِ خاورمیانه، سیاست نفس می‌کشه، سیاست می‌بلعه، سیاست زندگی می‌کنه و با سیاست می‌خوابه. تو خوارمیانه، هر آدمی، سیاست‌مداره) فقط می‌دونم همه‌ی آدم‌ها، با هر بینش و آیینی، باید شونه به شونه‌ی هم به ایستند. وضعیت حال، فقط این همدلی، هم‌ایستادگی، هم‌راهی و هم‌سایگی رو‌ می‌طلبه. نه حرف‌های قلمبه سلمبه‌یِ پیچیده‌یِ آکادمیک. این روز‌ها بزرگ‌ترین چیزی که آزارم می‌ده. اینه که داریم از این دگرگونی و جنبش بزرگ، آدم‌های معتقد رو حذف می‌کنیم. (آخخ که چقدر دلم از این پره، و می‌تونم ازش حرف بزنم) نمی‌خوام شعار بدم، ولی یادمون نره آزادی خواهد مرد، اگر تنوع رو بکشیم. رئیس مزرع رو فراری ندیم، که یه خوکِ دیگه پروش بدیم و جاش بکاریم.

Marjan-Tanha-320.mp313.42 MB

4_5834493740521098935.mp37.48 MB

از دست دادن سخته. حتی صعب‌تر، حزن‌انگیز‌تر و دردآلودْتر از جدا شدن جانی از بدن. بعضی واژه‌ها لق‌لق زبان‌اند تا ادراک و فهم ما را لمس می‌کنند، مثل دل‌شکسته. قسم به ابر‌ها و‌ دریا‌ها، قسم به انسان، که در هیچ جایی از زندگی انقدر احساس اندوهِ سنگین و عمیق و گریه‌ناکی را روی قلب‌هایم احساس نکرده‌ام. تا به‌حال هیچ غم بزرگی را انقدر پُر دوام و ماندگار ندیده‌ام. اطمینان دارم، اطمینان دارم جایی از این شیشه‌ی خونی، شکسته‌است. جایی از من، تو... جایی از تمامیت‌ ما، وجودیت‌ ما، ارزش‌ها و معنا‌های ما، جایی از جهان، این گربه‌یِ خونیِ هنوز بر روی پاهای خویش ایستاده، شکسته‌‌است. تا به حال هیچ واژه‌ای را انقدر پویا و چشم در چشم درک نکرده‌ام، که دل‌شکستگی را. امان که هم درد از او، هم درمان از او.

هجران جانان تا بچند آن یار کو آن یار کو وین شورش دل تا بکی دلدار کو دلدار کو - فیض

درختِ دوستی بنشان که کامِ دل به بار آرد نهالِ دشمنی بَرکَن که رنج بی‌شمار آرد - حافظ

همه با یک نام و نشان؛ به تفاوت هر رنگ و زبان

اعتراض قبلا هم بوده. ولی این اولین باره که انقدر اجازه‌ی رویا کردن داریم برای فردا. می‌دونی؟

گفت: بهت نمی‌گم دوستت دارم، می‌رم میام بهت می‌گم. هنوز نیومد. هنوز... ادیت: بالأخره جواب داد.

آن نخل ناخلف که تبر شد ز ما نبود ما را زمانه گر شکند، ساز می‌شویم - صائب تبریزی

از سرکار رسید خوابگاه، داشت نماز می‌خوند که منم رفتم یه آب‌جوش گذاشتم و امدم. بهش گفتم سوران یه چایی یا نسکافه نزنیم؟ گفت بزنیم. لیوانش رو آوردم و سر صحبت باز شد، و کیه که الان جز آزادی صحبت دیگه‌ای داشته باشه. گفت ایلیا، مطمئنم نمی‌دونی اگه خونه‌ت خراب شه یعنی چی؟ چون خونت تا الان خراب نشده. همه‌ی اینایی که از جنگ حرف می‌زنن. یه شب‌شم ندیدن که آوارگی یعنی چی؟... گفت وقتی زلزله‌ی کرمانشاه امد، ساعت نه بود. فکر کنم طرف‌های آذر ماهم بود. این موقع‌ها کرمانشاه خیلی سرد می‌شه. ما از مرکز زلزله‌ خیلی فاصله داشتیم ولی وقتی امد به والله قسم ایلیا که انگار آپارتمان به اون بزرگی یه بار خم و راست شد و‌ وایستاد. همه ریخته بودن تو خیابون، زن همسایه انقدر ترسیده بود که نیمه برهنه پرید از خونه‌ش تو حیاط و یکی از همسایه‌ها کاپشنش رو درآورد داد بهش... خیابون شده بود غلغله. بیرونم یخ، تو ماشینم می‌نشستیم زانو‌هامون دیگه جواب نمی‌داد. رانندگی هم نمی‌شد کرد چون بنزين نبود و از یه طرف دیگه انتنم نمی‌داد که از خانواده‌هامون خبر بگیریم. یه طرف ترس، یه طرف دل نگرانی، یه طرف سرما، یه طرف... آوارگی رو‌ من اونجا فهمیدم. همین جوری که می‌گفت یه‌دفع اشک تو‌ چشاش جمع شد گفت انقدر اون اوایل آدم زیاد مرد که با لودر زمین چال می‌کندن و چند نفری دفن می‌کردن. رفت گوشیش رو آورد، استوری‌ها رو نشون داد. می‌گفت: اینو داداشش لب مرز که داشت فرار می‌کرده کشتن، الانم که خودش. پدرش چی می‌کشه...این یکی رو ببین! اینو‌ داداشش باهم دیروز مردن. اینو ببین... اونو ببین... و دوباره اشک چشماشو پاک کرد و گفت به اینا که فکر می‌کنم مغزم سوت می‌کشه. مرگ جوون، خیلی بده، خیلی. آخرش گفت: الان دوباره همون احساس زلزله رو دارم. انگار خونمون خراب شده. بیرون سرده، خیلی سرد. نه می‌شه موند، نه می‌شه رفت. نه می‌شه زنگ زد خبری گرفت، نه نمی‌شه زنگ زد خبری داد. دوباره، احساس آوارگی می‌کنم.

آدم‌های مهم زندگیم رو با شعر به یاد میارم. امروز، سیزده دی ماهِ سال چهار، در حوالی بندر، آقای قاف برام خوند: ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است بردار ز رخ پرده كه مشتاق لقاييم

اخبار رو دنبال نمی‌کنم. اینستا ندارم. بی‌خبر از دنیام تا اون خبر خودشو تو کوچه و خیابون پیدا کنه. امروز برای اولین بار نشستم پای ویدیو‌هایی که از اعتراضات دارن پخش می‌کنن. اولی نه، دومی نه، سومی اشکمو در آورد. تو یکیش مامور‌ها داشتن تیر هوایی می‌زدن بالای سر یه ماشین و آقاهه داد می‌زد: نزن. نزن بی‌شرف... بچه تو ماشینه. بعدیش مامور‌ها یکی رو گیر اورده بودن، می‌زدنش. دست و‌ پا می‌زد... می‌زدنش. سومی مردم یه مامور رو گیر آوردن و در حد کشتن زیر لگد گرفته بودنش... اینجا یه لحظه مکث کردم. درونم چیزی لرزیده بود. نمی‌تونم توضیح بدم، احساساتم به کلمات نمی‌رسن، فقط یه سوال از خودم پرسیدم: اونی که مشت‌هاش رو گره کرده و داره داد می‌زنه آزادی، انسانه. اونی که کلاه مشکی و تفنگ داره هم، انسانه. پس... پس چجوری؟ چرا اینا رودروی همن. چرا...؟ و یه قطره اشک سرازیر شد رو صورتم. از چنل امدم بیرون و از ته قلب خیر خواستم برای آدم‌ها. تقابل انسان با انسان، همیشه، همیشه چیز عجیبی بوده. چیز عجیبی هست. چیز عجیبی خواهد بود.

نیاز دارم برم به یه ارتفاع بلند، دور... و از اونجا به همه چی خیره شم.

اینو چند وقت پیش برای خودم نوشتم. ولی ادامه دادن هم دیگه تقریبا بی‌معنی شده. ادامه دادنِ چی؟ ادامه دادن برای چی؟ ادامه دادن به امید چی؟ ادا... دلم نمی‌خواد ناامید بنویسم ولی چاره چیه؟ امید رو چطور ساخت اصلا؟ پ‌ن: لبه‌ی تخت نشسته‌ام. هوا خیلی سرد شده. نور راهش رو از پنجره پیدا کرده و پاهای لختم رو گرم کرده. گاهی از خودم می‌پرسم به چی بندم تو این زندگی؟ به همین چیزها.

به خدایم قسم، این روز‌ها طعم زهر ماری می‌دهد و‌ دارم می‌نوشمش. هنوز فکر می‌کنم ادامه دادن، ادامه دادن و ادامه دادن بزرگ‌ترین کج دهنی و طعنه، به وضعیت حال است. چه می‌شود کرد؟ باید صراحی کشید و نایستاد.

@RapRelease - Aheste - Farshad.mp36.45 MB

گفته: "فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا" یعنی بعد هر سختی، آسانی‌ست، ولی جمله رو اینجا تموم نمی‌کنه. تو جمله‌ی بعدش می‌گه: "إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا" یعنی قطعا بعد هر سختی، آسانی‌‌ست. امیدوارم، امیدوارم همین جور باشه. چون می‌گن کم پیش میاد خدا رو یه چیزی انقدر تاکید کنه. اونم دوبار.

غریب آشنا.mp38.91 MB

دل درون سینه و ما رو به صحرا می‌رویم کعبه‌ی مقصد کجا و ما کجا‌ها می‌رویم؟ - صائب