en
Feedback
𝐃𝐄𝐍 𝐅𝐑𝐈𝐄𝐍𝐃𝐋𝐘🖤

𝐃𝐄𝐍 𝐅𝐑𝐈𝐄𝐍𝐃𝐋𝐘🖤

Open in Telegram

••WLC TO MY CHNL🍷 👇🏿 𝐃𝐄𝐍 𝐅𝐑𝐈𝐄𝐍𝐃𝐋𝐘🖤 👇👇لینک ناشناس https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-1834813-rFC12Un https://t.me/overdose_012 کانال دوم ما 👇🏻👇🏻👇🏻 https://t.me/Flower_my12

Show more
25
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-69530 days
Posts Archive
#به‌پایان‌رسید‌این‌دفتر #نویسنده_M #پارت_36 برفتم لباس ها خو جم کدم سوسن گفت نمیگذارم بری گفتم برم بهتره که باز دفعه دگه هم مر بگذارن و ننه جان خو هم به صد بدبختی قانع کدم که بگذارن برم برفتم دوش گرفتم و لباس ها خو پوشیدم نزدیک ها شوم بود مجتبی بیامد ننه جان گفتن باشه نون بخورین باز بریم مجتبی گفت نمیشه دگ حالی بریم بهتره باز میاییم بخیر باز دم خداحافظی شد و مه بغض کدم  و بزور خور کنترول میکدم ننه جان مه که مر بغل خو کدن دگه نتونستم جلو خو بگیرم و شروع کدم به گریه خیلی گریه کدم ننه جان مه هم به گریه شدم سوسن و سیمین و نازنین  هم گریه میکدن مجتبی: انالی دگه تیار کدی فقد قراره دگه همدگر نبینن ایته کارا نکنین که بدا حالی همسایه ها میاین میگن چی گپ شده مه هم از بغل ننه جان جدا شدم و اشکا خو پاک کدم ننه جان هم از مجتبی قول گرفتن که بازم مر بیاره خدا حافظی ها دور دراز ما خلاص شد بشیشتم ته موتر و برفتیمممم. خونه رسیدم که وخت بابا و زن یو سر سفره شیشته ین ک نون میخورن سلام کدم بابا که جواب ندادن زن یو هم یک علیک بگفت خلاص😕 خیلی به دل مه درد کد  ولی یاد گپه سمیر افتادم که گفت اصلا به گپاینا ارزش ندی نفس عمیقی کشیدم و دست رو خو یشوشتم برفتم اتاق خو مانتو و کیف خو بگدیشتم برفتم اشپز خونه که نون جا کنم بخوریم ولی هیچی نبود 😕😕 یخچال ما هیچ وقت ته یخچال نگا کدم هیچی نیه😕😳 یخچال ما تا حالی ای رقم خالی نبود ای چی حاله فقد دزد آمده بوده بری مجتبی گفتم هیچی نیه گفت خیره میرم از بیرون یک چیزی میارم برفت ماهی و نوشابه بیاورد بخوردیم زن بابا مه بیامد گفت از چی وقت باز نون خوردن شما جدا شده از کی تا حالی غذا خونه نمیخوریم موندم بری ازی چی بگم😐😐 آخه انتر خود ت که تا ما امدیم نون خوردی هیچی عم بخونه نگدیشتی که پخته کنم مه:چی بود که بخوریم ما؟؟ زن بابا: شما دست پخت مر نمیخورین چهار روز برفتی پیش بی بی خو باز پوز تو  به هوا رفته باز تور پور کدن ری کدن به کله مه بیچاره طرف مجتبی نگا کدم که جواب یو بده که بره هیچی حوصله یو ندیشتم مجتبی:مه نون اوردم اختیار نون خوردن خو داریم به کسی ربطی نداره خیط شد دگه چیزی نگفت برفت

#به‌پایان‌رسید‌این‌دفتر #نویسنده_M #پارت_35 ده روز میشه که آمدم خونه ننه جان و امروز صبح مجتبی زنگ زد گفت شاو میام دنبال تو که بریم خونه اصلا نفهمیدم ای ده روز چیرقم تیر شد آمنه هم یک هفته میشه برفته ده خونه خاله خو او هم قراره امروز بیایه خونه خو  و از سر سبا که شنبه یه قراره بریم کورس باز حس و حال مه عوض شد اصلا خش ندارم برم به او خونه باز تهنه ها و پلوکه ها اونا گوش کشم 🥺 ته اانستا میچرخیدم که دیدم سمیر پیام داده سمیر :چکار شده؟ مه: چی چکار شده؟ سمیر:چری ناراحتی ؟ مه:نیوم ناراحت کی گفته ناراحتم؟ سمیر:دل مه مه:دل شما شوخی کده حتما سمیر : قرار نشد هر گپی هست بمه بگی ؟؟ مه:امروز قراره برم خونه دل مه گرفته یه کمی سمیر: خب نمیشه نری خونه ننه جان خو بستی ؟ مه:نه بابا مه نمیگذاره🥺 باز خش ندارم مزاحم ازینا بشم همی چن شاو که مهمون بودم رفتار زن دایی مه فرق کده خدی مه سمیر:خیره  غم نخور ای روزا تیر میشه به قصه هیچ کس نباش به گپا کسی ارزش ندی برو خونه خو هر چی هم میگن یک گوش خو در کن یکی دروازه مه:کاشکی میشد 🥺 ولی نه خیلی آدم حساس و دلخوره یم به اندک گپی خورد میشم سمیر:فک میکنی تور نشناختم به همی مدت میفهمم خیلی حساسی ولی ای رقم نباش یاد بگیر دل خو سنگ کنی مه:نمیتونم😭 سمیر:شقایقک گریه نکنی که لت میخوری مه:بووو😒😒شما کی باشین سمیر:لالاشما حیف چشما قشنگ تو نکده که گریه کنی مه:نه حیف نکده😭 سمیر:مه هم به گریه شم🥺 مه :نه دیوونه شوخی میکنم  میروم خونه خو چری گریه کنم سمیر:آفرین همی رقم دختر خبی باش مه:مه مدام دخمل خبی یم سمیر:نظر نشییییی مه:خب مه برم وسایل ها خو جم کنم فعلا ببای سمیر:مواظب خو باش فعلا بای ازی که گفت مواظب خو باش یک رقم حسی دیشتم باز تا حالی کسی بمه نگفته بود مواظب خو باش یک رقمی حس باارزشی دیشتم مه:تو هم مواظب خو باش لالا سمیر سمیر : چشم مه:🤚🤚 سمیر:❤️🤚

#به‌پایان‌رسید‌این‌دفتر #نویسنده_M #پارت_34 بعد هم ته گروه کمی خودی آمنه اختلاط کدم نت خاموش کدم که خاو شم ولی تا ساعت ۳ صبح مر خاو نبرد  اصلا نمیفهمیدم فکر مه مشغول چیه ک مر خاو نمیبره هر چی ازی پهلو به او پهلو کدم مر خاو نمیبرد ساعت ۳ و چن دقه بود که مر خاو برد و صبح به صدا اذان بیدار شدم نماز خو خوندم و یک جز قرآن خوندم  خدا قبول کنه دیدم هنوز وقته و دگرا خاون تصمیم گرفتم امروز مه صبحانه تیار کنم چون چند روزه آمدم هیچ کاری نکدم  و میفهمم زن دایی هم کمی اخلاق و رفتار یو فرق کده خودی مه 🚶‍♀😕 چای به برق زدم سفره هموار کدم پنیر و خامه و جوز ها تیار کدم سر سفره گدیشتم حامد صبح ها تخم مرغ میخوره بری او اوملیت تیار کدم لیوان ها هم ببردم چای ها هم بجوش امد ببردم بگدیشتم بری ننه جان خو هم چای نعنا تیار کدم صبحانه آماده شد و همه گی بیدار شدن زن دایی خیلی خوشحال شدن و تشکری کدن ننه جان هم گفتن تو مهمونی دگه کار نکنی دگرا هم هر کدوم تشکری کردن حامد از اوملیت های که تیار کده بودم خیلی تعریف کد دگه کم مونده بود پرواز کنم که سوسن لینگ مه بگریفت 😂😂 صبحانه خوردیم  سوسن ظرفا بشوشت حامد و مصطفی برفتن بیرون ما دخترا هم میوه تیار کدیم برفتیم ته سرا بشیشتیم اختلاط کدیم ته سرا ننه جان مه خیلی قشنگه درخت داره و گل کاری کده یه و خیلی کلونه گاز هم  داره بلاخره ای چن  روز خیلی خش میگذره سمیر هم هر دقه پیام میده و حال مر میپرسه حالی کمی اختلاطی شده او هم مثل مه 😂😂

#به‌پایان‌رسید‌این‌دفتر #نویسنده_M #پارت_33 مجتبی بیامد سوار شدیم  و اول آمنه و مادر یو رسوندیم دم خونه اونا خیلی تشکری کردن و گفتن باز یک روز مگری مهمون ما بشیم برسیدیم خونه آخ ایشته مونده یم برفتم لباس ها خو عوض کدم دست رو خو بشوشتم و دیدم سفره هموار کدن اگرچه سیر بودم بازم بخاطر ننه جان خو دو سه لقمه ای خوردم و رفتم اتاق نماز خفتن بخوندم سر خو بگدیشتم یاد مه از امروز آمد از دمی که سمیر دیدم خدایا چری ای رقم شدم مه که ایگذر کم جرعت نبودم چری  دست پا مه میلرزید چری ای رقم شده بودم مگه کینه او او هم مثل همه بچه ها دگی که آدم حساب نمیکنم مثل همونایه🙄🙄 گوشی خو ور دیشتم نت خو روشن کدم دیدم سمیر پیام داده سمیر:سلام خوبی دده مه:شکر ت خبی لالا سمیر سمیر:ها شکر چیخبرا دیدم خور به نفهمی میزنه مه هم هیچی نگفتم مه:قراری بی خبری سمیر:خبب امروز کجا بودی؟ مه: خونه سمیر:جدیییی🤨 مه:هااا سمیر:قسم بخور مه:پارک رفته بودیم سمیر:پس خود ت بودی مه:خود ما بودیممم سمیر:چری پول دادین چری از اول نگفتی میام مه:چای دم میکدی؟😒 سمیر:نه خب مه:خلاص دگ 😕 سمیر:یک گپی بگم؟ مه:بسم الله چی گپ؟😐 سمیر:چشما ت خیلی قشنگه مه:..... باز دست پا مه به لرزه شد و قلب مه شروع به تپیدن کد رقمی که خود مه صدا قلب خو واضع میشنیدم 😰😣 مچم از ای گپ یو ناراحت شدم یا خوشحال ولی میفهمم اگه دگه کس میگفت دهن یو سرویس میکدم سمیر:ناراحت شدی ببخش بخدا منظور دگی  ندیشتم فقد میگم خدا تور خیلی قشنگ آفریده مه:ناراحت نشدم تشکر مه هم یک گپی بگم؟ سمیر:خواهش میکنم شکر که ناراحت نشدی بگو مه: تو هم اصلا شبیه عکسا خو نبودی سمیر:میفهمم از عکسا خو گنده ترم😔 مه:نه بخدا خیلی هم از عکسا خو قشنگ تری  سر خو هم بالا کن دگ نبینم ای رقم لالا خو😒

#به_پایان_رسید_این_دفتر #نویسنده_M #پارت_32 بعد برفتیم چای و میوه و خوراکی خوردیم و اختلاط کدیم ولی مه هنوز گفته زنکا قدیم بند دل مه میلرزید😂 و خیلی حس عجیبی دیشتم 🥺 نزدیک ها شوم بود گفتیم ما دخترا میریم  کمی ته پارک بچرخیم مادر آمنه هم گفتن مه وسایل ها هوش میکنم فقد زود تری بیایین  گم نشین که نمیتونم شمار پیدا کنم باشه ای گفتیم و برفتیم تصمیم گرفتیم که به اژدها سوار شیم ولی سوسن میترسید او بالا نشد  ما سوار شدیم خیلی کیف داد باند هم روشن کرده بودن آهنگ اشکان عرب بود دلبر لجباز😅 همه گی خودی هم میخوندیم دمی هم که بالا می‌رفت جیغ میکشیدیم 😂😂 حیفی طالب ها امدن و باند خاموش کردن ما هم پایین شدیم دگه گفتیم بریم خونه سوسن گفت مگری خودی مه به چرخ فلک سوار شین مه و آمنه و سوسن سوار شدیم دگرا هم برفتن که بستنی بخورن ما هم وقتی چرخ فلک بالا میرفت یک عالم فیلم و عکس گرفتیم و مسخره بازی کدیم بلاخره خیلی روز خوبی بود و خیلی خش گذشت بعد از مدت ها از ته دل خندیدم و خش حال بودم 🙂 ولی بازم وسط ای شلوغی ها کمبود مادر خو حس میکدم و هر بار درد نبودن یو مثل تیری به قلب مه میخورد ..... دگه کم کم وسایل ها جم کدیم که بریم ولی از بس راه رفته بودیم پا ها ما بدرد آمده بود خاله مه گفت زنگ بزن مجتبی بیایه دنبال ما زنگ زدم  گفت ۲۰ دقه بعد میایم منتظر بودیم دیدم یک مامایی که پشمک میفروخت تیر شد خیلی دل مه هوس کرد برفتم و بری همه گی بخریدم بخوردیم خیلی مزه داد یاد خورتکی ها خو افتادیم و از خاطره ها بچه گی خو تعریف کدیم ولی مه بغض کدم چون باز یاد مه از مادر مه آمد🙂 آمنه متوجه شد و زود بحث عوض کد

#به‌پایان‌رسید‌این‌دفتر #نویسنده_M #پارت_31 از اتاق بیرو شدم که ننه جان مه گفتن ایشتع مقبول شدی گفتم چشما شما مقبوله قرار شد مه و سوسن و نازنین بریم خودی آمنه هماهنگ کدم .. برسیدیم پارک خودی مادر آمنه احوال پرسی کدم برفتیم یک جا خلوتی پیدا کدیم فرش بنداختیم وسایل ها بگدیشتیم مه و آمنه گفتیم ما میریم چیپس و پوفک و اینا بخریم آمنه گفت ازی که آمدیم بیا بریم دکون سمیر مه :پس بری او بگم ما ماییم بیایم شاید از ما پول نستونع آمنه :نمایه امیتع میریم که مار نشناسه بهتره باشه گفتم و برفتیم دکون یو  راحت پیدا کدیم  چون اسم او و برار یو نوشته بود اصلا یک حس عجیبی دیشتم دل مه نماست بریم  اووف ای چی حسی یه مه:آمنه بریم دگه دکون ولش مچم چری حسه خوبی ندارم آمنه:بیا دیوونه او کو مار ندیده تا حالی که بشناسه مه:مچم دل مه یک رقمی یه آمنه:بیا هیچکار نمیشه برفتیم ته دکون سمیر که دیدم خیلی تعجب کدم  از عکسا خو قشنگ تر بود سفید پوست مثل برف  ابرو ها پر پشت چشما سیاه و مژه ها بلند قد بلند و چاق چهار شونه اصلا او رقم که عکس هایو دیدم بودم نبود خیلی قشنگ تر بود برفتیم و چن تا چیپس و  انرژی و لواشک ور دیشتیم نمیفهمم چری ولی قلب مه خیلی تند میزد فک میکدم حالی نفس مه بند میشه دستا مه میلرزید تند تند نفس میکشیدم برفتیم هر چی که ور دیشته بودیم بگدیشتیم رو میز سمیر حساب کرد ولی اصلا سر خو بالا نکرد حتا یکبار هم نگا نکرد ته دل خو میگفتم خدایا ایشتع بچه یه که یکبار هم نگاه نکرد خیلی دختر بود غیر ما ته دکون  به هیچ کدوم نگاه نمیکد و بی تفاوت بود گفت ۳۸۰ میشه حساب شما خوهر دستا مه میلرزید نمیتونستم پول ور دارم کیف بدادم دست آمنه مه:آمنه بگیر پول ور دار دمی گفتم آمنه انگار بشناخت سر خو بالا کد خدایا ایشتع حسی بود وقتی ته چشما  مه نگا کرد  حس کدم دگه هیچ صدایی نمیشنوم چشما عسلی دیشت فقد طرف چشما مه نگاه کرد و پس سر خو ته انداخت آمنه که پول داد گفت باشه ولی به آمنه اشاره دادم که بگذاره رو میز وقتی بقیه پول ها میداد معلوم بود دستا او هم میلرزید  از دکون بیرو شدیم خیلی حسه عجیبی بود دستا مه هنوز میلرزید

#به‌پایان‌رسید‌این‌دفتر #نویسنده‌شقایق‌محمدی #پارت_31 از اتاق بیرو شدم که ننه جان مه گفتن ایشتع مقب شدی گفتم چشما شما مقبوله قرار شد مه و سوسن و نازنین بریم خودی آمنه هماهنگ کدم .. برسیدیم پارک خودی مادر آمنه احوال پرسی کدم برفتیم یک جا خلوتی پیدا کدیم فرش بنداختیم وسایل ها بگدیشتیم مه و آمنه گفتیم ما میریم چیپس و پوفک و اینا بخریم آمنه گفت ازی که آمدیم بیا بریم دکون سمیر مه :پس بری او بگم ما ماییم بیایم شاید از ما پول نستونع آمنه :نمایه امیتع میریم که مار نشناسه بهتره باشه گفتم و برفتیم دکون یو  راحت پیدا کدیم  چون اسم او و برار یو نوشته بود اصلا یک حس عجیبی دیشتم دل مه نماست بریم  اووف ای چی حسی یه مه:آمنه بریم دگه دکون ولش مچم چری حسه خوبی ندارم آمنه:بیا دیوونه او کو مار ندیده تا حالی که بشناسه مه:مچم دل مه یک رقمی یه آمنه:بیا هیچکار نمیشه برفتیم ته دکون سمیر که دیدم خیلی تعجب کدم  از عکسا خو قشنگ تر بود سفید پوست مثل برف  ابرو ها پر پشت چشما سیاه و مژه ها بلند قد بلند و چاق چهار شونه اصلا او رقم که عکس هایو دیدم بودم نبود خیلی قشنگ تر بود برفتیم و چن تا چیپس و  انرژی و لواشک ور دیشتیم نمیفهمم چری ولی قلب مه خیلی تند میزد فک میکدم حالی نفس مه بند میشه دستا مه میلرزید تند تند نفس میکشیدم برفتیم هر چی که ور دیشته بودیم بگدیشتیم رو میز سمیر حساب کرد ولی اصلا سر خو بالا نکرد حتا یکبار هم نگا نکرد ته دل خو میگفتم خدایا ایشتع بچه یه که یکبار هم نگاه نکرد خیلی دختر بود غیر ما ته دکون  به هیچ کدوم نگاه نمیکد و بی تفاوت بود گفت ۳۸۰ میشه حساب شما خوهر دستا مه میلرزید نمیتونستم پول ور دارم کیف بدادم دست آمنه مه:آمنه بگیر پول ور دار دمی گفتم آمنه انگار بشناخت سر خو بالا کد خدایا ایشتع حسی بود وقتی ته چشما  مه نگا کرد  حس کدم دگه هیچ صدایی نمیشنوم چشما عسلی دیشت فقد طرف چشما مه نگاه کرد و پس سر خو ته انداخت آمنه که پول داد گفت باشه ولی به آمنه اشاره دادم که بگذاره رو میز وقتی بقیه پول ها میداد معلوم بود دستا او هم میلرزید  از دکون بیرو شدیم خیلی حسه عجیبی بود دستا مه هنوز میلرزید

#به_پایان_رسید_این_دفتر #نویسنده_M #پارت_30 دو روز از سال نو تیر شد و امشاو قراره همه مار مجتبی به فیفتی مهمون کنه😁😁 همه آماده شدیم و لباس ها نو خو پوشیدیم مجتبی بیامد سوار شدیم  برفتیم همه گی ما پیتزا مخصوص سفارش دادیم نون خوردیم برفتیم تا ساعت ها ۱۰ شب داخل شهر چکر زدیم  خیلی خوش گذشت بیامدیم خونه و هر کس برفت اتاق خو لباس ها خو عوض کدیم نماز ها خو بخوندیم برفتیم رو جا خو که خاو شیم نت خو روشن کدم و بازم دیدم سمیر پیام داده و حال مر پرسیده جواب مسج هایو بدادم و عکس های که امشاو گرفته بودیم بری آمنه ری کدم😁 دیدم آن شد آمنه:از تو قهرم🥺 مه:چری لفیق جیگر مه آمنه:دخترا ماما خو دیدی یاد تو از مه رفته مه:وی آدم رفیق خو فراموش میکنه دیوونه جو آمنه:تو فراموش کدی هر جا یکه میری مر نمیبری مه:انی بیا سبا هر جا بگی تور میبرم آمنه:تو بخدا جدی میگی😚😃 مه:ها هر جا بگی میریم آمنه:باشه تا صبح فکرا خو بکنم باز میگم کجا بریم مه:باشه شب بخیری کدم خاو شدم ... صبح ساعت ها ۱۲ بود به آمنه پیام دادم چکار شد خاتون فکرا خو بکدی یا نه آمنه:ها فکرا خو بکدم بریم پارک مادر مه هم میرن مه:کدو پارک آمنه:مچمممم فرق نمیکنه نظر تو چیه همو پارک که سمیر دکون داره بریم ؟ مه:خوب باشه ساعت ۱ بیا که بریم آمنه: باشه🤗🤩مه برم آماده شم بای مه: بای مه هم برفتم  یک دوش گرفتم نون خوردیم  نماز خوندم  و وسایل ها آماده کردم(فرش و چای و میوه خشک ) بعد برفتم مو ها خو اتو کدم و فرق خو راست وا کدم دگه مو ها خو هم وا بگدیشتم  مانتو خو پوشیدم همو که نو خریدیم خودی شلوار جین و کتونی ها شال خو سر خو کدم بیرو شدم دیدم سوسن گفت چری آرایش نکدی برو از آرایش ها ور دار بدو گفتم تیاره بریم گفت نمایه برو دگ از مه و تو نداره دگ برفتم یک ضد آفتاب بزدم  خودی رژ گونه و لیمر یک رژ لب صورتی کم رنگ هم بزدم که خیلی دیده نمیشد باااا چیگذر آرایش کدم ماسک هم ور دیشتم که ته راه راحت باشم خودی آرایش خیلی راحت نیوم

#به_پایان_رسید_این_دفتر #نویسنده_M #پارت_29 خرید ها خو بری ننه جان نشون دادیم و گفتن به خوشی بپوشین و خیلی خوشحال شدن نون خوردیم  و بازم مه و سوسن از دست شوخی ها حامد و مصطفی  فرار کدیم و برفتیم که خاو شیم  گوشی ور دیشتم نت روشن کدم  اول  خرید ها خو بری آمنه ری کدم و خیلی خوش کد بعد هم دیدم سمیر پیام داده که حالی سر تو شلوغه یاد برارک بی کس خو نمیکنی سلام کدم و نیم ساعتی اختلاط کدم و بگفتم که بازار رفتم و لباس خریدم   بعد هم شب بخیری کدیم و چون امشاو خیلی خسته بودیم هر دو تا ما زود خاو شدیم ..... امروز اول سال یک سال جدید یک سال دگه گذشت  بری چند دقه اتفاق های که به ای سال گذشته رخ داد مرور کدم درد های که کشیدم تنهایی های که کشیدم شب های که تا صبح گریه کردم او شب های که بغض گلو مر گرفته بود و فک میکدم به صبح نمیرسم وقتی های که تنهایی گریه کردم و کسی نبود مر بغل خو کنه کسی نبود حال مر خوب کنه کسی نبود مر درک  کنه وقتایی که غرور مر خورد کردن او روز های که بی گناه لت خوردم بی گناه مجازات شدم او روز های که .... به آدم های جدیدی که به زندکی مه آمدن فکر کدم همه گذشت شب های که فک میکدم صبح نمیشه صبح شد ولی آروز میکنم سال جدید مه پر از نور خدا باشه پر از خوشی ها امید وارم امسال سالی باشه که به آرزو ها خو نزدیک شم سالی باشه که درد ها و غم ها مه به پایان برسه سالی باشه که خدا جواب صبر مر بده 😌❤️ و غم ها و درد ها مه به پایان برسه ... ما روز اول سال لباس نو نمیپوشیم چون میگن روز اول سال نباید هیچ فرقی با روز های معمولی داشته باشه بخاطر همی مثل روز ها دگه تیر شد

#به_پایان_رسید_این_دفتر #نویسنده_M #پارت_28 بابا هم بشنید ولی چیزی نگفت بازم سکوت کردم و رفتم سوار شدم البته مصطفی هم خودی مه هسته اصلا نمام برار مه پیش ازی اجوزه باشه که عقده ها خو سر ازو خالی کنه ته راه برفتیم شور نخود هم بخوردیم خیلی خش گذشت آهنگ آوشاری هم پلی کدم صدا یو عم خب بلند کدم  تا همونجی دیوونه بازی کدیم خیلی خش گذشت برسیدیم البته با دیدن مه همه گی خیلی خوشحال شدن و ننه جان از بس خوشحال شدن از خوشحالی مر بغل خو کردن و گریه میکردن سوسن هم کو دگ مر از بغل خو یله نمداد مجتبی هم یک گیلاس چای بخورد و پس برفت خونه ما هم نون با شوخی مسخره گی خوردیم و رفتیم طرف اتاق ها خو مه هم قراره اتاق سوسن خاو شم  و مصطفی به اتاق حامد چون تخت سوسن یک نفره یه و مه هم که شاو نام خدا قلتک میزنم😂😂 پس به رو تخت گذاره نمیشه ته اتاق جا انداختیم و سر خو بگدیشتیم شروع کدیم به فس فس (غیبت) از سمیر بری او گفتم از گروه و کانال از آمنه و  کورس ....بلاخره  یک دم ساعت نگا کدم مه:سوسننننن😳😳😳 سوسن:لوکک چری جیغ میکشی همه خاون گوسفند مه:میفهمی ساعت چندع؟؟ سوسن:امم شاید دوازده مه:بلیا ساعت ۴ بجه یه حالی شاید اذان بدن سوسن:تور بخدا😳 مه:ها بجان عمت سوسن:خاو شیم بسه دگه غیبت مه :خاو شیم شب خش سوسن : 😴😴 مه:وخت خاو شد 😳😐 مه هم خاو شدم .... صبح ساعت ها ۱۱ بجه بود مار بزور بیدار کدن وخیستیم صبحانه خوردیم ننه جان:امروز تو و سوسن و سیمین(خوهر کلون سوسن) و نازنین بریم بازار بری خو هر چی مایین بخرین مه:چی گپه حاج خانوم گنج پیدا کدیم البد 😁 ننه:نه گنج کجا بوده بری نواسه ها خو خرج نکنم پس ای پول مام چکار مه:به فدای شما شم ننه جان:خدا نکنه دختر مقبول مه هر چی دل تو ماست بخو بخر اصلا به قصه قیمت نباش مه:چشم ساعت ها سه بود هر چهار تا ما آماده شدیم قرار شد مجتبی بیایه مار ببره برفتیم هر چهار نفر بخو مانتو همرنگ گرفتیم مه و نازنین کتونی سیا و سفید میکس گرفتیم سوسن و سیمین سفید گرفتن شاال کیف هم بخریدیم و نزدیک ها شوم خونه رسیدیم

#به_پایان_رسید_این_دفتر #نویسنده_M #پارت_27 نمیفهمم چری ولی  فک میکنم تنها کسی که مر واقعا درک میکنه سمیر یاتنها کسی که با حوصله مندی همه گپا مر گوش میکنه اونه وقتی مر دلداری میده و گپا مر گوش میکنه فک میکنم آروم تر میشم سبک تر میشم ... روز ها و هفته ها تیر میشد  و درس ها  کورس هم روز به روز سخت تر میشد  آخر های سال بود و چند روز مونده بود به سال نو بعد از او اتفاق دگه نه خودی بابا گپ زدم نه هم زن یو نه که از اونا کینه ای دیشته باشم نع فقدمام اونا راحت باشن   کارا خو میکنم و دمی هم بیکار باشم میرم اتاق خو کورس رخصت کردن بخاطر سال نو بری چن روز از صبح وخت که وخیستم پاک کاری دارم و طبق بالا خلاص شد و همه صافی کاری کدم فرش ها هم ببردن فرش شویی پرده ها و دگه چیزا هم بشوشتم بیامدم طبق پایین اول اتاق مژده و بابا پاک کاری کدم بعد هم اشپز خونه و دهلیز نزدیک ها شوم بود که کارا مه از خونه ها خلاص شد ته سرا هم بشوشتم و دو تا باغچه ها خوردی ته سرا مانه اونا هم پاک کدم و آب دادم گل هارم بشوشتم اووووف خدا کمر مه ایشتع مونده شدم🥺🥵 ولی قربون دستات شقایق  چه کردی والا همه جا برق افتاده😌😌 فقد مونده فرش ها بیارن هموار کنم و دگه خلاص ساعت ها ۸ بجه شاو بود بالا بودم به اتاق خو دیدم دیدم مجتبی بیامد سلام دده مقبول مه سلام لالا کاکل زری مه بیامدی خسته نباشی مجتبی؛سلامت باشی ای کارا همه تو کردی ؟ مه:نع مژده هم کمک کرد مجتبی:خاطری حالی او هم به همی خونه یه و باید به همه کارا خونه سهم بگیره مه:کمک میکنه خودی مه خیر بینه مه که نمیتونستم یکه ایگذر کار بکنم مجتبی:میفهمم هر کار میتونه دده مه ولی بازم خاطری میگم خور خیلی خسته نکنی مه:چشم سلطان مجتبی: سلطان گفتنا چی فایده که مر دوماد نمیکنی😁 مه:باشه کلون شی هنوز خوردی مجتبی:ازی کلون تر مگری خری بشم😕 رستی یاد مه رفت که به چی کار امدم🤦‍♀ مه:چیکار مجتبی:آماده شو امشاو تو و مصطفی میبرم خونه ننه جان بری چند شاوی خاطری کورس تو رخصته سال نو هم هست پیش سوسن باشی بیشتر خش میگذره مه:بابا نمیگذاره که🥺 مجتبی:خدی بابا گپ زدم اجازه تور بگریفتم غم نخور وخی که دیر میشه مه مگری باز پس بیام بدو بدو بدو برفتم دو دست از لباس ها قشنگ خو مانتو های که نو بخو دوختم (مه  خیاطی یاد دارم لباس ها خود خو میدوزوم) ور دیشتم خودی شال و کفش و .... صدا بوق موتر می‌آمد  مجتبی بود یعنی میگفت بدو بیا که دیر شد بعد هم مانتو و کیف و کفش ها خو ور دیشتم  برفتم پایین دیدم بابا و مژده هی تلویزیون نگا میکنن گفتم خدا حافظ بابا چیزی نگفت ولی مژده گفت بری که بر نگردی

#به_پایان_رسید_این_دفتر #نویسنده_M #پارت_26 با دیدن مه انگار شوکه شده بود خور بنداختم بغل یو و هر چی میپرسید فقد گریه میکدم از بس بغض گلو مر گرفته بود نتونستم هیچی بگم مجتبی هم با صدا گریه ها مه آمد بالا هر دو تا هر چی پیپرسیدن مه فقد گریه میکردم نمیفهمیدم چی بگم اگه بگم خودی بابا دعوا میکنن  و باز بابا دفعه دگه بد تر میکنه اگه نگم چی بگم ولی مه قضاوت به خدا گذاشتم نماستم بخاطر مه بابا و مجتبی دعوا کنن اشکا خو پاک کدم گفتم از پله افتادم مجتبی مر برد دواخونه  فشار مه خیلی پایین آمده بود سیروم داد و یک پماد داد که به رو کبودی ها و زخم چرب کنم امدیم خونه رفتم اتاق خو مجتبی نون اورد دو لقمه خوردم و خاو شدم صبح بیدار شدم نماز خوندم  توان ندیشتم پایین برم پس سر خو بگدیشتم رو تخت وگوشی خو ور دیشتم دیدم سمیر از دیروز یک عالم پیام داده کجایی دده چری جواب نمیدی نگران تو شدم انه کجایی تو شقایق اوووو الو الووووو دده اوووو با دیدن پیام هایو مر خنده گرفت مه:سلامم اووو اینجی یم اووو دیدم زودی آنلاین شد مثلی او هم به نماز بیدار شده بود سمیر:قبول باشه مه:چی سمیر: نماز دگه معلومه ایته وخت به نماز بیدار شدی مه:هاا از تو هم قبول باشع سمیر :آمین خب خب بگو کجایی از دیروز  یک عالم نگران دده خو شدم مه:کمی مریضم ازو خاطر آن نشدم سمیر:شفا باشه چکار شده مه:فشار مه پایین آمده سمیر:بخیر خوشی زودی خوب شیی مه:لالا سمیر🥺 سمیر:جان دده بگو مه:بابا مه دیروز بخاطر کاری که نکردم مر بزد مر جلو زن خو خورد کرد غرور مر زیر پا خو لع کرد بری بار هزارم قلب مه شکست🥺💔 سمیر:چی میگی چری بری برار ها خو نگفتی چری تور بی گناه بزنه از تایپ کردن یو معلوم بود خیلی اعصاب یو خراب شده

#به_پایان_رسید_این_دفتر #نویسنده_M #پارت_25 یک ماه از عروسی بابا مه میگذره و تا امروز خانم نا دست به یک کار نزده و تمام کار ها به عهده منه حتا باید لباس ها او هم بشوروم چند بار گفتم شما هم خودی مه کمک کنین ولی گفت البد جلو تر که کارا خو میکدی هم مه بودم😔😔 اگه بری بابا هم بگم میفهمم طرف داری اور میکنه پس مجبوروم بسوزوم و بسازم و نیش و کنایه هایو گوش کشم که خدی مه مثل نوکر رفتار میکنه🖤🥺 یک روز بعد از چاشت هی ظرفا میشوشتم که دیدم بابا با عصبانیت امدن خدا رحم کنه چکار شده آخه تا حالی بابا مه بین روز خونه نیامده بودن مر صدا کردن برفتم ته دهلیز تا گفتم بله دیدم به چپات بزدن به رو مه بفتادم رو زمین اشکا مه بریخت و دستا مه میلرزید رو مه میسوخت بابا چکار شده چیکار کردم بابا:چوپ دختره چیش سفید ... حیف نون که تو خوردی از اول مگری میفهمیدم از مادر بد کاره خو بیتر نمیشی همو اول مگری تور هم خودی مادر تو بیرو میکدم مه:آخه مه چکار گردم بگین اشکا مه مثل سیل میریخت چکار کردم که ای گپا میگن مو ها مر گرفت مر بلند کرد و انداخت رو پله دست و پا مه سست شده بو نمیفهمیدم بخاطر کدو گناه خو لت میخوروم بابا:وخی برو از خونه مه بیرو شو مه:بابا چی میگین بابا :خور به نافهمی نزن ای فیلم ها تو و مادر تور مه حفظم تو نمیشرمی به مژده(زن یو) فاش میگی مه:بابا بخدا مه چیزی نگفتم از خود او بپرسین اور صدا کرد دیدم گریه کرده از اتاق خو بیرو شد و گفت مه میرم خونه بابا خو دگه تحمل ندارم دگه نمیتونم گپا دختر تور تحمل کنم مه چی گناه کدم زن تو شدم بابا:حالی معذرت خواهی میکنه و درس خور بگرفت دگه جرعت نداره بتو چیزی بگه مو ها مر گرفت و مر ببرد پیش پا یو انداخت گفت زود باش معذرت  کن خواهی اگه نه بخدا تور می‌کوشم کسی هم نیه از مه بپرسه بلند شدم  بازم بخاطر گناه نکرده مجازات شدم طرف مژده نگاه کدم گفتم ببخش و بزور خور تا بالا رسوندم برفتم اتاق در بستم به آیینه نگاه کدم که یک طرف رو مه کبود شده بود  و گوشه لب مه هم خون شده بود با دستمال پاک کردم برفتم وضوع گرفتم نماز خوندم بازم گله ها خو به خدا کردم بازم از خدا کمک خاستم بازم تنها همراز مه خدا بود به آمنه پیام دادم گفتم امروز نمیرم کورس مریضم سر مه گیج میرفت از بس گریه کرده بودم سر خو بگدیشتم یک دم چیشا خو وا کدم که اذان شوم ای میدن وخیستم نماز خوندم ماستم برم پایین ولی نماستم ته رو بابا و زن یو ببینم بعد چن دقه دیدم مصطفی در اتاق تک تک کد گفتم بیا ..

#به_پایان_رسید_این_دفتر #نویسنده_M #پارت_24 سمیر ۱۸ ساله یه امسال مکتب خلاص کرده از لحاظ اقتصادی میشه گفت ضعیف یا متوسط بابا سمیر داخل یکی از پارک ها تفریحی دکون دارن و سمیر هم داخل همو پارک دکون دگی داره یعنی جدا از بابا خو دو تا برار داره فیصل که یک سال از او خورد تره و سهراب که چهار ساله یه دو تا خواهر داره ثمر ۲۵ ساله  و ثنا ۱ ساله مادر او معلمن خواهر یو ثمر ازدواج کردن و یک پسر دارن و ایران زندگی میکنن سمیر بخاطر شرایطی که داره نمیتونه بره کورس و آماده گی کانکور بگیره ولی به دکون کتاب ها مرور میکنه امید هم رفیق صمیمی سمیر که اونا هم چند ماه بعد فامیلی میرن ایران بری همیشه دو ماه بعد.... امروز عروسی بابا منه 🙂🖤 بابا مه زن کردن و یک محفل خوردی بخونه گرفتن خدایا یعنی ای مشکل ها مه کم بود ازی بعد مادر اندر بمه گپ بزنه .. به فکر غرق بودم که مر صدا کردن رویا:شقایق شقایقققق مه:چیه چری جیغ میکشی رویا: خاوی فقد هوش تو بکجایه یک ساعته صدا میکنم مه: مچم نشنیدم رویا:وخی بیا که نون آوردن از آشپز خونه قوری ها بگذاریم مه:شما بگذارین مه نمیام رویا:وخی دیوونه بیا که قوما عروس میگن البد دختر نا حوش نیه مه:ههه خبر ندارن البد که مه فقد آله دست دگرا یم کسی نظر مر نمیپرسه رویا:حالی وخت ای گپا نیه بیا برفتم و نون بگدیشتیم  محفل خلاص شد و مهمونا بزفتن

#به_پایان_رسید_این_دفتر #نویسنده_M #پارت_23 یک ماه بعد.. از کورس  آمدم لباس خو عوض کدم هوا هم کمی سرد شده گیلاس خو چای کدم تلویزیون روشن کدم یک آهنگی بباوردم دیدم صدا گوشی مه شد نگاه کدم دیدم سمیر پی مه پیام داده عجب یعنی چی کار داره به ای یک ماه گفته آمنه کمی به مجازی اجتماعی شدم😅 سمیر:سلام دده خوبی سلامتی مه:علیک سلام شکر خوبم تو خوبی سمیر :ها شکر مه:کار دیشتی پیوی مسج دادی سمیر :وی چکار میشه آدم به دده خو مسج بده😕 مه:هیچکار خاطری سابقه ندیشت (به ای مدت فهمیدم که سمیر بچه رو راست و صادقی یه و مظلوم و دل پاک ‌البته شناختن آدما به یک و به مجازی ممکن نیه ولی فک میکنم سمیر کلا فرق داره خودی دگه بچه ها دنبال دختر بازی و خش گذرونی نیه نسبتا مذهبی و خجالتی و رو راست) سمیر: راسته بپرسی دیشب پست ها تو داخل کانال دیدم یکسر پست ها غمگین آهنگ ها غمگین آهنگ ها معراب😐 مه:خب خش دارم😒 سمیر:همو رقم که مر لالا میگی اگر یک وقتی دل تو گرفته بود یا مشکلی دیشتی میتونی بجا ای که پست غمگین بگذاری بیایی خودی لالا خو درد دل کنی مه:تشکرر لالا باشه سمیر:خب حالی بگو چی مشکل داری ؟ مه :یله دادنی نی تو😐 سمیر:نه دگه مگری بگی بری لالا خو بعد هم از اول زندگی خو تا حالی بری او بگفتم از جدا شدن مادر و بابا تا بد اخلاقی ها بابا و مسئولیت های که دارم و و و .... خیلی ناراحت شد و خیلی مر دلداری داد و گفت امید وار باشم از او روز به بعد بیشتر پی وی مه پیام میداد و اتفاق ها روزانه خو میگفتیم و کمی اختلاط میکدیم سمیر داخل یکی از پارک ها شهر دکون دیشت .....

#به_پایان_رسید_این_دفتر #نویسنده_M #پارت_22 .... ۱۵ دقه هم تفریح داریم ای ۱۵ دقه مه و آمنه هله هوله میخریم میخوریم و آهنگ گوش میکنیم یا هم عکس و ویدیو میگیریم 😜😜 دیدم حامد زنگ زد گفت میام برد ت گفتم نمایه خود مه میام میفهمم باز ای آمنه دیده مهربون شده 😒😒 تایم کورس خلاص شد و رخصت شدیم آمنه گفت امروز کمی پیاده روی کنیم تصمیم گرفتیم تا مستوفیت پیاده بریم کمی راه برفتیم دیدم حامد پیش ما بستاد گفت نگفتم میام برد ت آمنه بیچاره هر دم ایر میبینه رنگ یو میپره😅😅 دست مه بگرفت که یعنی نرو گفتم کمی کار داریم تو برو مه هم میام قبول کد برفت ما هم اختلاط کده میرفتیم گاهی هم آمنه بعذاب میکدم میگفتم حامد تور خش کده 😂😂 برسیدم خونه مه: سلام مجدد ای مهمانان سوسن:ها همو مهمون های که یکه بگدیشتی برفتی فک کدی میریم خونه خو 😒😏 مه:بشرم مه همیته دختری یم😌 سوسن:نه خیلی بدتری 😂 ننه جان :بعذاب نکن دخترک مه خیره مادر خوب کاری کدی که برفتی به درس ها خو خیلی کوشش کن مه: بخیر مر به چپن سفید میبینن مطمعن باشین😌 ننه:بخیررر انشاءالله دختر مقبول مه مه:فدای شما حاج خانوم😁 بری ننه جان خو بیشتر وقتا حاج خانوم میگم البته از رو محبت😊 برفتم آب میوه تیار کدم  خودی کیک که دیروز پخته بودم بیاوردم بخوردیم یک عالم هم تعریف کردن که سوسن از حسودی بسوخت😁😁 نزدیک ها شوم بود گفتن میریم البته خیلی اصرار کدم که بستن ولی گفتن شاو مهمون داریم ننه جان مه گفتن بری بابا خو بگو بلکه تور بگذارن لااقل ماه یکبار بیایی دیق میشی بخونه میفهمم نمیگذارن و گفتن فایده نداره ولی بری ننه جان گفتم باشه میام حتما کاشکی نمیرفتن باز یکه شدم🥺🥺

#به_پایان_رسید_این_دفتر #نویسنده_M #پارت_21 دو ساعت دگه هم تیر شد و برفتیم خونه الا ایشتع مونده شدم ایشتع گرمه😕🥵 برفتم یک دوش گرفتم لباس ها راحتی پوشیدم و نیم ساعتی خاو شدم بیدار شدم دیگ شاو تیار کدم و یک ساعتی ریاضی و فیزیک خوندم و کار خانه گی ها حل کدم امروز کورس خیلی خوب بود خدا کنه تا آخر همی رقم باشه نون شاو خوردیم و هر کس طرف اتاق خو... 😴😴 صبح سوسن زنگ زد گفت چاشت میاییم خونه شما  خیلی خوشحال شدم بابا که مر نمیگذارن خوبه که اونا میاین خیلی یاد کده بودم دیگ چاشت تیار کدم بیامدن و بازم شوخی ها و مسخره گی ها مجتبی هم چاشت بیامد ولی بابا به دفتر بودن شکر 😮‍💨😮‍💨 خیلی خوش گذشت اصلا به ساعت نگاه نکردم یک دمی دیدم گوشی مه زنگ آمد آمنه بود یک دم یاد مه از کورس آمد یا خدا دیر شده کو😫😳انالی مر میکوشه آمنه گک جواب دادم و گفتم ۵ دقه بعد میرسم اصلا خش ندارم غیر حاضری کنم زودی آماده شدم مجتبی گفت تور میبرم ولی موتر روشن نشد ای خدا مه کی چانس دیشتم 😭😭 شکر حامد بود گفت خدا ماما تور نگیره همی سکل خرابه مه از موتر مجتبی خان بیتره😏😏 به ننه جان گفتم زودی میام تا بیام مجتبی پذیرایی میکنه البته اونا که مهمون نین دگه خونه خودینایه حامد:بپر بالا که بریم سوار شدم ماست تا دم کورس مر ببره ولی گفتم آمنه دم مستوفیت منتظره برسیدیم  بم پیش آمنه سکل ایستاد کرد پایین شدم حامد کو خدا نکنه دختر ببینه 🙄🙄 حامد :سلام خوبین سلامتین😊😊 آمنه بیچاره هم تعجب کده بود هم معذب شده بود😂😂 آمنه:شکر شما  خخخوبین مه ای وسط ایته بودم👈😐😂 تا ماست حامد چیزی بگه حجی ماما  خداحافظ دیر شده ما رفتیم دست آمنه هم کش کدم 🤚 خبه بخیر بریم باز میام دنبال تو برسیدیم دم کورس امروز  یک ساعت هم حفظی داریم چون ما دیروز به صنف حفظی نبودیم خبر ندیشتیم چی بخونیم  و از امروز حفظی ها خو بخیر شروع میکنیم

تخفیف بی سابقه شرکت های مخابراتی😍😍✨ 50 جیبی اینترنت فقط در بدل 200 افغانی!!! 90 جیبی اینترنت فقط در بدل 600 افغانی!!! کدام
تخفیف بی سابقه شرکت های مخابراتی😍😍✨ 50 جیبی اینترنت فقط در بدل 200 افغانی!!! 90 جیبی اینترنت فقط در بدل 600 افغانی!!! کدام سیم کارت را میخواهید فعال کنید https://t.me/+7vGiGD55mfg4Y2Jl https://t.me/+7vGiGD55mfg4Y2Jl https://t.me/+7vGiGD55mfg4Y2Jl فرصت را از دست ندهید و عضو بشین🥰🥰 برای شرکت در لیست ما به این ایدی پیام بدین👇👇👇 @Hania_Jan

ماازآنهایی که ازخودکشی بازشان میداشتیم روی پل تربودیم🪽🖤