en
Feedback
𝐃𝐄𝐍 𝐅𝐑𝐈𝐄𝐍𝐃𝐋𝐘🖤

𝐃𝐄𝐍 𝐅𝐑𝐈𝐄𝐍𝐃𝐋𝐘🖤

Open in Telegram

••WLC TO MY CHNL🍷 👇🏿 𝐃𝐄𝐍 𝐅𝐑𝐈𝐄𝐍𝐃𝐋𝐘🖤 👇👇لینک ناشناس https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-1834813-rFC12Un https://t.me/overdose_012 کانال دوم ما 👇🏻👇🏻👇🏻 https://t.me/Flower_my12

Show more
25
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-69530 days
Posts Archive
#به‌پایان‌رسید‌این‌دفتر #نویسنده_M #پارت_56 بعد از چند ساعت بلاخره خلاص شد خور ته آیینه نگاه کدم یک جیغ کشیدم ک همه گی یک هول کردن😂😂 یا خداااا چیگذر تغییر کرده بودم آرایش مات و دخترانه کرده بود مو ها مر هم خیلی مقبول تیار کرده بود دقیقا همو مدل ک خش کرده بودیم لنز هم بگدیشته بودم خور نظر نکنم سوزنک برو کمی سپنج بیار آرایشگر و شاگرد ها او هم خیلی تعریف کردن و گفتن هر دو تا ما خیلی مقبول شدیم مانتو ها خو پوشیدیم که بریم زنگ زدم به سمیر که بیایه بعد هم زنگ زدم به مجتبی که بیایه دنبال ما از چانس بد مه هر دو تا خودی هم رسیدن سمیر هم تا رسید ما سوار شدیم به موتر دلم بخاک تا اینجی امد آخر هم مر ندید گلو مه قود کرد ماستم به گریه شم بزور جلو خو گرفتم نمیفهمم چری ولی اصلا نمام سمیر حتا یک لحظه هم ناراحت باشه به سمیر پیام دادم گفتم ببخش سمیر مجتبی بیامد مجبور شدم برم معذرت تو هم تا اینجی امدی آخرم مر ندیدی🥺 دیدم نوشت شیشه پایین کن 😳😳 شیشه پایین کدم دیدم بغل موتر هی به سکل میره یک رقمی ذوق کدم که مجتبی متوجه خنده مه شد چی دیدی شقایق به چی میخندی هیچی امیته خندیدم شکر که نفهمید طرف یو نگاه کدم دیدم مر نگاه میکنه اشاره کدم که جلو خو نگاه کن چشمک زد و سرعت خو زیاد کد برفت بری بار هزارم دلم براش رفت گفته فلم ها 😁😁🥹 هر بار اور میبینم بیشتر از قبل عاشق یو میشم بازم خدا شکر کردم رسیدیم دم تالار پایین شدیم رفتیم داخل

#به‌پایان‌رسید‌این‌دفتر #نویسنده_M #پارت_55 دو ماه بعد .. امروز عروسی خاله خورتکک منه و مه و سوسن ته راهیم میریم آرایشگاه که خور مقبول کنیم 😌😌 وی یک دم یاد مه آمد به سمیر نگفتم آخه حجی ما خوش نداره بی اجازه جایی برم به ای دو ماه بی اندازه به سمیر وابسته شدم جوری که یک دقه بدون هم طاقت نداریم زندگی مه خیلی تغییر کرده و مه دختر شاد تری شدم😊فک میکنم دوباره شقایق قدیم شدم هموته شوخ و شنگ که کسی از دست مه روزی ندارع😁😁 مه:سمیررررر سمیر:جانممم مه: تو بخدا ناراحت نشی مه بیرون شدم دارم میرم آرایشگاه یاد مه رفت جلوتر بگم ببخش🥺 سمیر:باز یاد ت رفت نگفتم هر جا میری جلوتر بگو بمه مه:غلط کدم ببخش بار آخره🥺 سمیر:ای مه فدا تو بشم خیره نفس تو چی نیاز به آرایشگاه داری همیته ساده خیلی هم مقبولی مه:بازم دگه کمی رنگ مالی کنم😁 سمیر:شقایق مه:جانم سمیر:بیام دم آرایشگاه یک بار تور ببینم مه:نه به چی کار میایی سمیر:مام اولین نفر باشم که تور میبینه لطفا بگذار بیام از دور فقد یک نگاهی میکنم میروم خیلی دل مه بری تو تنگ شده 😭😭 مه:باااشه فقد از دور یک نگاهی بکنی زودی بری که کسی متوجه نشه میترسم مه سمیر:چشمم بدل شه عشقه مه مه:بدل شدم دگ انی برسیدیم دم آرایشگاه هر دم خلاص شدیم باز زنگ میزنم بیایی باشه؟ سمیر:باشه دلبر فعلا بای مه منتظرم مه:باشه بای عخشم🤚❤️

#به‌پایان‌رسید‌این‌دفتر #نویسنده_M #پارت_54 خوشگل مه بیدار شو دگه یاد کدم تور 🥺 مه:سلام صبح بخیر خوبی سمیر مه وعده هر روز بیدار شدم تو مثلی دیشب تا صبح خاو نبرده از خوشحالی😂 سمیر:ها باور کن خاو نبرد مه:خب پیام میدادی مه هم تا دیر وخت بیدار بودم سمیر:دل نشدم گفتم شاید خاو باشی تور بیدار نکنم مه:🥹🥹 سمیررر سمیر:جانم مه:ایگذر محبت نکن بمه عادت ندارم🥺 سمیر:مه ایگذر عاشق تونم ایگذر تور مام که دگ به محبت هیچ کس جز خدا نیاز نداری دگه به فکر رفتار و محبت هیچ کس نباش مه:سمیررر🥺 سمیر:جانمممم مه:مرسی که هستی🙈🥺 سمیر:برسی به مه😁😁 مه:بخیرر🙈 خب دگه مر به گپ گرفتی مه میرم آماده شم برم کورس فعلا بای سمیر:باشه مقبول مه مواظب خو باشی ازی بعد تو دو نفری نفس مه هم به نفسا تو بنده خیلی مواظب خو باش مه:چشمممم حجی صیب تو هم مواظب خو باشی سمیر:چشم عسل فعلا بای مه:عسل کینه سمیرررررر😡 سمیر:تونی دگ عسل مه مه:سمیر میفهمی که فوق العاده حسودم سر به سر مه نگذار😭 سمیر:شوخی میکنم حسودک مه برو فعلا خدا حافظ مه:بای بای ❤️🤚 برفتم کورس اختلاط ها مه و آمنه مثل همیشه ته راه خلاص نشد سر صنف هی اختلاط میکدیم که استاد قاسم آمنه بدید که هی گپ میزنه بریو گفت ایستاد شو  ایستاد شد گفت تو خیلی  خوردی نه؟ به ای گپه استاد همه دخترا به خنده شدن عصاب مه شارتی کرد نمیتونستم جواب همه گی بدم مه هم ایستاد شدم استاد گفت تو چری ایستاد شدی گفتم خودی هم گپ میزدیم پس نمام رفیق مه یکه ضایع کنین چشما همه دخترا گرد شده بود انگار استاد خجالت کشید از گپا خو گفت بشینین  ته راه آمنه کفت تو چری ایستاد شدی بی عقل خش دیشتی هر دو تا ما ضایع کنه پیش چند صد تا دختر گفتم مه رفق خو یکه نمیگذارم بم وسط راه مر محکم بگرفت بوس پر توفی بکد حال مر بد کدی لمشت😒 آمنه:آخ بدل شی تو 😅😍

#به‌پایان‌رسید‌این‌دفتر #نویسنده_M #پارت_53 بعد از یک عالم اختلاط  شب بخیری کردم و نت خاموش کدم که خاو شم ولی هر چی ازی پهلو به او پهلو کدم  مر خاو نمیبرد فک کنم امشاو مر از خوشحالی خاو نمیبره آهنگی ترکی آوردم گوشکی خو بزدم هی گوش میکدم و به خیالات خو غرق بودم بعد چند سال بلاخره فک میکنم خوشی به قلب مه برگشته فک میکنم حالی زخم ها رو قلب مه کمتر درد میکنه فک میکنم سمیر به مه مرحم خدا داده شاید خدا جواب صبر مر میده میفهمم سمیر خیلی عاشق منه میفهمم مر خوشبخت میکنه میفهمم زندگی مر قشنگ میکنه میفهمم او شب ها تیره و سیاه مه خلاص شد فصل جدیدی از زندگی مه آغاز شد آهنگ بری بار چهارم از سر آمد خاموش کردم بری بار هزارم خدا خور شکر کردم و دعا کردم خدا ای خوشحالی از مه نگیره امشب با دگه شاو ها فرق دیشت بعد ازمدت ها امشاو با لبخند و خوشحالی مر خاو برد صبح با انرژی از خاو بیدار شدم رفتم نماز خو خوندم قرآن خو خوندم  رفتم گوشی ور دیشتم نت روشن کدم که پیام ها سمیر دیدم خنده به لبا مه امد🙈 سمیر :سلام صبح بخیر ملکه مه کجایی دلبر بیدار نشدی هنوز چشم آهو مه اینه تو که هر روز وخت بیدار میشدی

#به‌پایان‌رسید‌این‌دفتر #نویسنده_M #پارت_52 سمیر:شقایق مه:بلی سمیر :قول میدم تا حد توان خو تمام تلاش خو بکنم که خوشبخت ترین باشن میفهمم  شاید نتونم او زندگی که لیاقت یو داری بری تو بسازم  ولی همو رقم که گفتم تمام تلاش خو میکنم مه:ببین سمیر شاید به همی چند ماه مر بشناخته باشی که پول هیچ وقت بری مه مهم نبوده و نیه اگه مایی مر با پول خوشبخت کنی پس مه هیچ وقت خوش بخت نمیشم راست خو بگم مه روز اولی که تور دیدم از  سر به زیری تو خوش مه آمد ازی که مثل دگه بچه چهار چشمی به دخترا نگا نمیکنی ازی که دنبال هوس و هوس بازی نی از دل پاکی و رو راستی تو خوش مه آمده ازی که مثل بعضی آدم های که به مجازی هستن و خور بچه والی و قمندان و فلان فلان تیار میکنن از دروغ نی همی که دنبال بازی دادن و گول زدن دخترا نی بری مه کافیه مه از تو زندگی لوکس و پول و موتر و خونه شیک نمام مه از ت صداقت و عشق مام م اگه دنبال پول میبودم بتو دل نمیبستم مه فعلا از لحاظ مالی خیلی زندکی خبی دارم ولی خوشبخت نیوم سمیر:مه هم عاشق همی قلب قشنگ تو و چشما مقبول تو شدم روز اولی که تور دیدم به همو یک نگاه عاشق تو شدم و چند وقته که تور تعقیب میکنم البته با معذرت😁 و دیدم که به هیچ کس ارزش نمیدی وقتی همه چشما رو تونه  چشما تو به زمینه دیدم ایشته بی خیال از پیش بچه ها تیر میشی شقایق خیلی عاشق تونم امشاو فک میکنم دنیا از منع

#به‌پایان‌رسید‌این‌دفتر #نویسنده_M #پارت_51 بلاخره تصمیم گرفتم  تصمیم گرفتم قبول کنم چون میفهمم مه هم یک دل نه صد دل عاشق سمیر شدم به ای دو روز فک میکنم یک تکه از قلب مه گم شده رفتم ته پیوی سمیر بک متنی بود چند وقت پیش سمیر بری مه ری کرده بود یک نوشته لاتینی بود که وقتی گوشی چپه میگرفتی I lave you خونده میشد اول سلام ری کدم زود سین کد بعد هم همی نوشته ری کدم چن دقه فقد آنلاین بود و داخل صفحه چت بود انگار هنگ کرده بود😂 بعد چند دقه در حال تایپ شد.. سمیر:شقایق مه:بلی سمیر:واقعا؟؟ مه:چی واقعا؟ سمیر:تو هم؟ مه:چی میگی لالا سمیررر سمیر:شقایقققققققق لالا نگوووووو دگه اوووف باز مه خوشحال شدم بعد دو روز پیام دادی باز میگی لالا دیوونه کردی مر هی تایپ میکدم ک بگم شوخی کدم دیدم دیلیت اکانت زد😳 اینه ایشته زودی هم قهر میکنه 😕 رفتم واتساپ گفتم مه:سمیرر سمیر:جانم😔 دستا مه باز ب لرزه  شد قلب مه تروپ تروپ میزد 🥵🥵 مه :اممم 😑 سمیر:چی اممم ؟🥺 مه: اممم چیزه 😖😬عاشق تونم نوشتن ای دو کلمه خیلی سخت بود یک خاو عرق از م بریخت تا نوشتم و ری کدم 🫣🥵 ولی مطمعن بودم از حسه خو چون تا حالی ای حسه به هیچ کس ندیشتم و میفهمیدم عشقه🥹 ....

#به‌پایان‌رسید‌این‌دفتر #نویسنده_M #پارت_50 صد دل یک دل کردم و بلاخره گپه دل خو گفتم خیلی خجالت میکشیدم چون اولین دختری بود ک خود یو چت دیشتم اولین دختری بود که به چشما یو نگا کدم اولین دختری بود ک همو رقم که مه ماستم بود پاک و مغرور بی عصاب ولی شقایق پیام مر خوند و جواب نداد نکنه ناراحت شده باشه شاید هنوز زود بود ای کاش نمیگفتم بی قرار  منتظر جواب شقایق  بودم یکسر چشم مه رو گوشی بود دو روز تیر شده و شقایق هیچ پیامی نداده چند بار دگم پیام دادم ک اصلا سین نکرده اووف آخه چری ایته بی عقلی کردم مه توقع دارم او مه بچه غریب قبول کنه یا شاید هنوز زود بود بری گفتن ای موضوع اگه دگه جواب مر نده چیکار کنم اشتها مه به ای دو روز کور شده فقد شاو ها دو لقمه نون میخوروم که خانواده متوجه وضعیت مه نشن شقایق✨ دو روز تیر شد و مه هنوز نمیفهمیدم چی بگم قلب مه میگفت قبول کنم میفهمیدم مه هم به سمیر حسی دارم ولی وقتی یاد مه از بدبختی ها مه میایه میگم سمیر خودی مه خوشبخت نمیشع

#به‌پایان‌رسید‌این‌دفتر #نویسنده_M #پارت_49 سمیر✨ امروز بازم به تایمی که شقایق میره کورس رفتم  بیرون  که اور از دور ببینم دمی که منتظر دوست خو بود از دور یک نظر دیدم و نون گرفتم کع برم خونه ولی متوجه شدم که اونا عم جلو مه دارن میرن یکبار متوجه شدم که شقایق بفتاد دگه نتونستم از دور نگاه کنم رفتم نزدیک  بازم همو نگا بازم همو چشمایی ک مر دیوونه کرده با دیدن یو قلب مه کمی آروم شد احوال پرسی کردم . شکر که چیزی نشده بود مر که دید کمی خجالت کشید و گونه ها یو سرخ شد ک خیلی مقبول تر شده بود نمیتونم ای راز به دل خو نگاه کنم هر چی میشع بشه مگری امروز بریو بگم او مر به چشم برار میبینه و مه دیوونه وار عاشق یونم باید بگم که تکلیف قلب مه روشن بشه ولی ایشته بگم  اگ قبول نکنه چیکار کنم😔

#به‌پایان‌رسید‌این‌دفتر #نویسنده_M #پارت_48 سمیر:ببین شقایق از وقتی خدی ت آشنا شدم فهمیدم چیرقم آدمی هستی  دختر قوی و خوش قلب مهربون با  صبر و حوصله  خوش بین خوش اخلاق و و و هر چی از خوبی ها تو بگم کمه ولی از روزی که چشما تور دیدم عاشق چشما تو شدم نه شاو مه شاوه نه روز مه روزه یکسر او نگاه ت دم نظر منه میفهمم لیاقت ت ندارم شاید نتونم زندگی رویایی بتو بسازم ولی خدا شاهده نیت مه خیره و مه تور با دل پاک مایم خدا شاهد میگیرم که مه دنبال خوش گذرانی نیوم مه تور بری چند روز و چند سال نا بلکه تا آخر عمر خو مام لطفا از گپا مه ناراحت نشو مه نمام حالی بری مه جواب بدی یک روز یک ماه حتا یک سال هر چی ک مایی رو ازی موضوع فک کن بعد ازو نظر خو بگو بعد خوندن پیام یو هنگ کده بودم خشک و مبهوت نگاه میکدم  باز قلب مه تند تند میزد دستا مه میلرزید یعنی چی آخه سمیر که از شرایط مه با خبره با وجود همه بد بختی ها مه بازم مر مایه اصلا بری مه قابل درک نبود سمیر مثل دگه بچه ها نبود که بگم حتما حس زود گذره و فراموش میکنه پیام یو بخوندم  ولی جوابی نداشتم که بدم اصلا نمیفهمیدم چی بگم نت خاموش کدم سر خو بگدیشتم به فکر غرق بودم ک  چی بگم نمام سمیر درگیر زندگی پر درد سر مه بشه

#به‌پایان‌رسید‌این‌دفتر #نویسنده_M #پارت_47 مه:چیگپ سمیر:باز میگم مه:خب حالی بگو  سمیر:باز میگم مه:خب باشه فعلا سمیر:فعلا بای هوش کنی ک نفتی باز مه:😒😒 سمیر😁🏃 صنف خلاص شد رفتم خونه کنجکاو بودم که چی مایه بگه پیام دادم سلام لالا سمیر خوبی زودی آنلاین شد مثلی ک منتظر بود سمیر:علیک سلام شکر ت خبی مه:ها شکر چی ماستی بگی سمیر:الهی شکر خب نمیفهمم ایشته بگم اول مگری یک قولی بری مه بدی مه:😳😳 سمیر:ایته نگاه نکن🥺 مه:خب چی قول چی مایی بگی که قول میگیری اول بگو دگ بمردم از کنجکاوی سمیر:باشه میگم اول قول بدی ناراحت نشی از گپه مه مه:اینه چی مایی بگی بیخی مر ب شک کدی حجی لالا سمیر:تو قول بدی مه : باشه قول ناراحت نمیشم بگو سمیر:دگه حجی لالا نگو بمه مه:حامد دگی هم پیدا شد همی ماستی بگی😂😂😂 خب حجی برار میگم سمیر:نه ازو لحاظ مه:از چی لحاظ یک دم شست مه خبر شد😳

#به‌پایان‌رسید‌این‌دفتر #نویسنده_M #پارت_46 دیدم هی میایه  طرف مه باز قلب مه به تروپ  تروپ شد دست پا مه به لرزه شد توبه خدایا بمردم از خجالت😭 سمیر:خوبی شقایق چیزی که نشد مه:ها خبم شما خبین سمیر:ها شکر مه:خب با اجازه ما بریم که دیر میشه سمیر:مواظب باش خداحافظ مه:خداحافظ ته دل خو میگفتم عبرت البد مه خوردی یم که مواظب باشم پیس😒😒 برسیدم کورس یکسر اتفاق امروز جلو چشما مه بود ای چی آبرو ریزی بود اوووف😔 دیدم صدا گوشی م شد ک پیام آمده نگاه کدم ک سمیر گفته خبی شقایق زانو تو که درد نمیکنه خاطری فک کنم بخورد به آهن مه:نه هیچ کار نشد درد نمیکنه سمیر:خب الهی شکر بیشتر مواظب خو باش مه مواظب بودم پا مه لخشید تو اونجی چکار میکدی؟ سمیر :دنبال نون رفته بودم مه:خبب سمیر:جانها خونه رفتی پیام دی مام یک گپی بگم بتو

#به‌پایان‌رسید‌این‌دفتر #نویسنده_M #پارت_45 ته راه اختلاط کده میرفتیم مه کو گپ هم خیلی یاد دارم از بس گپ زدم  تشنه شدم 🥵 به آمنه گفتم میرم او طرف سرک که بخو آو بخرم گفت نمایه دیر میشه کمی  جلو تر دم پوسته نل هسته باز آو بخور گفتم باشه برسیدیم دم پوسته نل او طرف جو بود تیر شدم آو بخوردم آمنه هم آو خورد رو جو از پل ها آهنی بود آمنه تیر شد کف کاوش ها مه پر گیل شده بود مه که ماستم تیر شم یکبار شرقست بفتادم😭😭 مه که میگم مدام چانس بد مه خودی منه آمنه گک خر هم  عوض ای که مر کمک کنه بمه میخنده🥺😭 همیگذر درد نبود که خجالت میکشیدم بلاخره خنده ها آمنه جان خلاص شد بیامد دست مه بگرفت ورخیستم نه دگه خدایا😳😭😭😭😭 هی رختا خو تکون میدادم ک دیدم سمیر هم پلاستیک نون دست یونه ایستاده یه هی میخنده ای بدبختی کجا دل خو بگذارم😫😫 ای اینجی چکار میکنه یاد مه آمد که خونه اونا داخل همی جاده یه باز به ای وضعیت چری مر دید 😭 دل مه ماست بشینم همونجی به گریه کده بازم خور از دسته ندادم برفتم سر نل دستا خو بشوشتم پایین مانتو مه هم پر خاک شده بود پاک کدم

#به‌پایان‌رسید‌این‌دفتر #نویسنده_M #پارت_44 بعد از ۴۵ دقه فس  فس کدن قط کدم ...... نون چاشت خوردم  نماز خوندم کمی درس خوندم چون سبا امتحان داریم  سر خو بگدیشتم چن دقه خاو شدم یک دم بیدار شدم دیدم ۵ بجه یه بااا چی خاوی شدم😳 وخیستم کمی اتاق خو جم کدم کمد کتاب ها خو بهم چیندم  بعد هم دیگ شاو تیاررکدم بابا اینا بیامدن  نون خوردیم ظرفا بشوشتم چای و میوه هم بخوردیم  برفتم بالا ک خاو شم دیدم مصطفی جان وقت بیامده خاو شده خور و پوف میکنه نماز خو هم نخونده گفتم باشه اور کمی اذیت کنم 😅 یک چوکه نخی پیدا کدم ته گوش یو کدم  دست خو ته گوش خو میکد باز ته رو یو کش میکدم  محکم دست خو بالا مکد میزد ته رو خو مه هم از خنده قش میکدم 😂😂😂😂 یک دم دیدم چیشا خو وا کد  الفراررررررر بجیستم ته اتاق خو در هم قفل کدم میفهمیدم  ک اگ مر بگیره خفه میکنه😂😅 هر چی گفت در وا کن کار ندارم وا نکدم آخر بیخیال شد گفت باز یک دمی تور گیر میکنم برفت خاو شد شکرر جون سالم بدر بردم😂🥵 مه هم خاو شدم صبح به  صدا اذان بیدار شدم نماز خو خوندم  یک جزء از قرآن خو خوندم خدا قبول کنه درس ها خو یک مرور کدم صبحانه تیار کدم آماده شدم به آمنه هم زنگ زدم‌ک بیرون شه و حرررکت طرف کورس

#به‌پایان‌رسید‌این‌دفتر #نویسنده_M #پارت_43 زودی گوشی خو ور دیشتم بری حامد زنگ زدم الو سلام شاه دوماد🤭 حامد:علیک سلام همشیره جو خبی بخیری البد بمه زن پیدا کدی؟ مه:شکر ماما جو ت خبی سلامتی حامد: نه شکر ت که ماما میگی بیخی حال مه بد میشه 😖 مه:ای تو برو خاو شو همیته خوهر زاده جیگری داری از خدا تم باشه که مه تور ماما بگم😌🤚 حامد:هوش کنیم نلومبه مه:نیه محکمه  هاااا رستی که چی ماستم بگم شیرینی بدی بمه حامد:شیرینی چی؟؟ مه:کوچه حسن چپ نزن خو آمنه همه گپا بگفت بمه ولی از ت خیلی گله دارم مگری اول تو بمه میگفتی😔😒👊 اول کو مین مین کد مثلا که خجالت کشیده ک میفهمم چیش ازی از خجالت نیه 🙄 حامد خب ماستم بگم دنبال فرست مناسب بودم مه:خب خیره میبخشم به شرطی مر  خیلی  بااحترام و مفصل مهمون کنی 😁 حامد:ای دگه غم خدایا هنوز هیچ خبری نیه مه مگری  پول خرج کنم مه:ها دگ  سر کیسه شل کن حامدباشه چشم یاری هر چی بگی قبوله بشرطی تو هم کمی جلو زبون مبارک خو بگیری آبرو داری کنی باز رادیو بی بی سی واری هم رسانی نکنی به همه 😒😑 مه:به چشمکا خوووو 🤭🤭🤭 حامد:خب آمنه رفیق تونه بنظر ت چیزقم دختری یه؟ مه:شما تصمیم خو بگرفتین لازم نیه مه نظر بدم 😐 حامد:خب بازم مه:خبببب آمنه خیلی دختر قوی یه کمی اخلاق یو تنده ولی اگه خودی یو خب باشی فرشته یه فقد دو تا بال کم داره حامد:آخی🥹 مه :یک گپ دگه رفیق دسته گل مه مثل گل پاکه یک وقت اگه دل یور شکستی یا قصد تو ساعت تیری باشع یا با احساسات یو بازی کنی باز خودی مه طرفی هوش ت باشه 😈 حامد:یا خدا خط و نشون نکش ک میترسم

#به‌پایان‌رسید‌این‌دفتر #نویسنده_M #پارت_42 آمنه:ماما تو حامد مه:خب حامد چکاره😳 آمنه:(😑😑 مه:بگوووووووو دگه آمنه عصاب مه خراب نکن آمنه:مه و حامد خودی هم گپ میزنیم😖🙈 مه:قیافه مه ایتع شد👈😳 آمنه:🫣🫣 مه:😳😳 آمنه:ایتع نگاه نکن تور بخداااا چکاره مگه مه:خب هیچکار ولی ایشته گپ میزنن از چی طریق چی میگین چری گپ میزنین سیر تا پیاز بمه تعریف کن زودی آمنه:خب اول او بمه پیام داد باز کفت از تو خش مه آمده خب راست بپرسی مه هم کمی ازو خش مه می‌آمد  از همو روزی که امد دنبال تو و اور دیدم مهر یو بدل مه افتاد مه:بوووو نه نه بگیریم از مهر ها😂😂 آمنه مسخره نکن دگه شقایق 😫 مه:چشممم لیلیی آمنه:باز تو شروع کدی دگه هیچی بتو نمیگم 😒😭 مه:نه نه مسخره نمیکنم چند وقت میشه ک گپ میزنین ؟ آمنه:یک ماهی میشه مه:حالی بمه میگی نامرد😒 آمنه:باور کن اولین نفری که گفتم مه:مگری اولین نفر میبودم نا سلامتی خوهر زاده دوماد  و خوهر عروسم 😌 آمنه:ایتع هم نشده دگه تو وقت مر زن ماما خو کدی😒مگری ده جفت کاوش پاره کنین تا مر بدن😌 مه:مه به یکبار مخ مادر تو میزنم پول ها کاوش ها هم بخو رخت تیار میکنم😂 آمنه:یاری از پیش ت هر کاری میایه مه:بلیا دگه😏 شیریخ ها ما اورد بخوردیم و برفتیم خونه ها خو خیلی خوشحال بودم بری آمنه و حامد خدا کنه بهم برسن و خوشبخت ترین باشن ایشتع خوب میشه آمنه زن ماما مه شه واقعا از ته دل هم بری حامد هم بری آمنه و هم بری ای که رفیق مه قراره جز از  فامیل ما بشه خوشحال بودم 🙂🙃

#به‌پایان‌رسید‌این‌دفتر #نویسنده_M #پارت_41 رسیدم مستوفیت و دیدم آمنه هنوز نماده ایستاد بودم تا بیایه ۵ دقه ای تیر شد دیدم از او طرف سرک بای بای کده ای میایه دیوونه گک مه چیگذر اور یاد کده بودم به ای ده روز 🥹 آمد و همدگر محکم بغل کدیم به قصه مردم هم نشدیم ک نگاه میکنن آمنه:الا لفیق چاقه مه شفا باشه مه:سلامت باشی جیگر مه حالی کو خب شدم دگ آمنه :رستی گپ نزن تو سگ مه:چکاره باز😳 آمنه:تو هم میزفتی آو ها جوش به ته کله یو میریختی که میفهمید زنکه دیوونه چری هر کار میکنه تو چپی تا کی مایی تحمل کنی روزی که بلا بزرگ تری سر تو بیاره؟؟ بخدا از جا تو میبودم خاندان نمیگدیشتم بری یو  اصلا بگذار مه بیام جواب یو بدم زبون تور کو گربه خورده😒 مه:آمنه گپ زدن مه یا انتقام گرفتن هیچ فایده ای نداره چون بابا مه طرف اونه دوما هم مه همه چیز گدیشتم به خدا باز ببین خدا ایشته انتقام میگیره آمنه:خدا گفته تو حرکت کن که مه برکت کنم مه:میفهمم نمیشه آمنه بیخیال مه همی رقم راضی یم به رضایی خدا تو دعا کن داکتر شم برم خارج او وقت دگه آروم  آسوده و بی غم میشم😌 آمنه:تو به همی خاو و خیال باش ما ازی چانس ها نداریم😒 مه :مه خیلییییییی امیدواریم برسیدیم دم کورس برفتیم سر صنف سه ساعت درسی و یک ساعت هم حفظی ها تیر شد و رخصت شدیم الا ایشته هوا گرمه آمنه🥵🥵 آمنه:بیا امروز بریم شیریخ خورده مه:نمیشه مه اجازه نگرفتم آمنه؛بیا بریم دگه بابیلا فقد که جا بدی میریم انی جلو راه ما شیریخ فروشی یه ده دقه بیشتر نمیشه  کسی نمیفهمه مه: باشه سبا که به مجتبی بگم آمنه:الا شقایق ایتع دنیا سخت نگیر بیا بریم دگه که مام یک گپی بتو بگم مه:خب باشه بریم برفتیم شیریخ هم از ته مینو انتخاب کدیم و برفت که آماده کنه مه:خب بگو چی ماستی بگی؟ آمنه:نمیفهمم ایشته بگم خجالت میکشم😄 مه:چی مایی بگی البد تور نومزاد دار کدن بمه نگفتی هاااا؟؟؟ آمنه:نع خر جیغ نکش دگه گپی یه مه:خب بگو دگه مر جون به لب کدی آمنه:امممم خببب چیزززه همی اووف ایشتع بگم🤦‍♀🙊 مه:نمیگی که وخزوم بروم😩 آمنه:بشین میگم مه:خب بگو

۰#به‌پایان‌رسید‌این‌دفتر #نویسنده_M #پارت_40 سوپ ها خو خوردم شوم مجتبی آمد پانسمان ها پا مه عوض کرد و دوا زد شکر کمی خوب شده خدا کنه جاهاینا نمونه😔 .... ده روز بعد به ای ده روز خیلی ها به دیدن مه آمدن از جمله زنکا کاکا ها مه دخترا کاکا نمه جان و زن دایی  و حامد و دگه فامیل ها هر کی هم میپرسید میگفتم آو ها جوش از پیش خود مه ریخته چون مه همه چیز به خدا واگذار کدم  وقتی میدیدم بابا کنار خانم خو خوشحالن نماستم خوشحالی اونا خراب کنم نمیفهمم خاصیت خوب مه هست یا بد ولی همیشه خوشحالی دگرا به خوشی و راحتی خود خو  ترجیع دادم همیشه قبل ازی که به خوشبختی خو فک کنم به خوشی و خوشبختی اطرافیان خو فک کدم زخم ها پاها مه خوب شده سوسن هم دیروز رفت خونه خو خدایی خیلی به ای ده روز هوا مر دیشت با وجودی که زن بابا مه یکسر پلوکه میگفت بازم بخاطر مه چیزی نمیگفت دختر ماما دیشتن هم نعمته خدایی😌 بخیر از امروز مام برم کورس خیلی از درس ها خو عقب موندم صنف ما هم از صبح شده چون او تایم قبلی ما  وسط روز بود و حالی هوا گرم شده صبح وخیستم  نماز خو خوندم و خدا قبول کنه سوره یاسین خوندم چون میگن سوره یاسین باعث آرامش قلب و رفع دلتنگی میشه   صبحانه آماده کدم خود مه هم یک گیلاس شیر خودی یک جوز خوردم رفتم یک دوش ۵ دقه ای گرفتم شال و کفش ها سرمه ای خو ور دیشتم  خودی مانتو سیاه خو پوشیدم کیف خو ور دیشتم که برم ته آیینه یک نگاهی بکدم که به ای ده روز چیگذر صورت مه لاغر شده و رنگ مه زرد شدا😔 گفتم باشه یک دستی به صورت بکشم ک خیلی تابلو نشم😅 ضد آفتاب زدم خودی رژ گونه یک زره گک هم لیمر زدم ایشته مخبولی شدم😁 کفش ها خو پوشیدم کیف خو ور دیشتم و بیرون شدم ته راه به آمنه هم زنگ زدم ک او هم بیرون شه

#به‌پایان‌رسید‌این‌دفتر #نویسنده_M #پارت_39 مه:به امید همو روز نفس میکشم سوسن:فدا دده قوی خو بشم مه مه:آمینننن سوسن:وی خدا نکنه مه از دروغ گفتم😒😒 مه:سر مه به دروغ وا نمیشه مگری فدا مه شی سوسن:نمیشم که هنوز آرزو ها دارمم مام به عروسی تو برقصم مه:ایشتع آرزویی 🤢 سوسن:خیلی گپ نزن دست خو بدی بریم رو خو بشور که مگری ای کاسه سوپ لوکه بخوری مه:خدا بحال مه رحم کنه😭 سوسن:مه به ای گپا نمیفهمم مگری بخوری که زودی تیار شی کمر مه بشکستی یکسر تو چاقه بالا میکنم ... هی سوپ ها خو میخوردم دیدم صدا گوشی مه شد نگا کدم تلگرام مه مسج آمده وا کدم شماره ناشناسی بود ولی اسم یو جاوید محمدی نوشته بود پروف هایو وا کدم دیدم بچه کاکا منه😐😐 ای شماره مه از کجا آورده 😳 اصلا چری بمه پیام داده 😳 یعنی چی کار داره😳 نوشته بود سلام خوبی گفتم جواب ندم بلاک کنم باز گفتم باش ببینم چی کار داره ای کنجکاو بودن مه مر آخر به یک روز سیایی میشونه🤦‍♀ علیک سلام تشکر کار دیشتین؟ جاوید: حالی بهتری خبر شدم که پاها تو سوخته گفتم خبری بگیرم مه:تشکر حالی بهترم میشه بپرسم شماره مه از کجا اوردین؟ جاوید:شکر که بهتری  از نسترن ایستوندم مه:خو از کی تا حالی نسترن (خوهر جاوید)شمارا مه به هر کس میده؟ جاوید:مه هر کسم؟ مه:بلیا هر کسی که باشین باید اجازه میگرفت جاوید:نگران تو بودم گفتم حال تو بپرسم چری ایگذر خور ناراحت میکنی کاری نشده مه:خیلی هم کاری شده شماره مه پاک کنین جاوید :باشه پاک میکنم مواظب خو باش هر چی هم لازم دیشتی بمه بگو به خدمتم مه:نه تشکر برار ها مه هستن به کسی نیاز ندارم خداحافظ مچم چی تایپ میکد  چت ها از هر دو طرف پاک کدم بعد هم بلاک کدم 😒😒

#به‌پایان‌رسید‌این‌دفتر #نویسنده_M #پارت_38 سمیر:شقایق خوبی حالی بهتری مه:ها شکر خبم ت خبی چیخبرا سمیر:چی خبی دارم یکسر بفکر تونم مواظب زخم ها خو باش خدای نکده عفونت نکنه از جا خو بلند نشی ای چند روز استراحت کنی  مه:ایشته خوبه یک نفر هسته که نگران منه🙂 سمیر:گپ نزن بگو چشم مه:چشم لالا سمیر تشکر که نگران منی سمیر:چشما تو بی بلا دده وظیفه منه🙃 مه:بیزو وظیفه شمانه پس لالا به چی روز بدرد میخوره سمیر:انی دگه پر رو شدی 😒 مه:🥺🥺 سمیر:شوخی میکنممم مه پر رو یم مه:آفرین 😁 سمیر:از دست توووو استراحت ‌ کن خور خسته نکن مواظب خو هم باش باز هر دم حوصله تو سر رفت مه منتظرم مسج دی مه:باشه چشم مواظب خو هستم فعلا بای سمیر :بای❤️🤚 ‌... تعجب میکدم ازی که سمیر ایگذر نگران حال منه ایگذر بخاطر مه غم میخوره ایگذر به چ..ناله ها مه گوش میده ایگذر مر دلداری میده مچم چری از بودن یو حس خبی میگیرم حس میکنم دگه او آدم بی ارزش قبل نیوم .... سوسن مصروف تیار کدم دیگ شاو بود مه هم یک آهنگی آوردم از زانکو (نفس) چشما خو بستم و هی گوش میکدم و خودی یو تکرار میکدم ترو خواستم تو باغ قلبم نشد همه یه این گل هاروکندم نشد شبا خواستم بخوابم اصلا نشد دیگه حالم شبیه قبلا نشد 🍂🍂🍂🍂 یک دم بخو آمدم و دیدم بالشت مه تر شده از بس اشکا مه ریخته اشکا خو پاک کدم که سوسن نفهمه بری مه سوپ تیار کده بود  اورد که بخوروم سوسن:باز یک دقه نبودمممممممم مه:سگ جیغ نکش دیوونه😐😳 ای چشما هم کو مدام مر بیاب میکنه سوسن:آخه چری ایگذر خود خو رنج میدی یله کن فک نکن اصلا مه:کاشکی میشد🥺 سوسن:میشه باور کن یک روزی میگی چیگذر بی عقل بودم که گریه میکدم

#به‌پایان‌رسید‌این‌دفتر #نویسنده_M #پارت_37 نماز خفتن بخوندم کمی خودی سمیر اختلاط کدم و کتاب ها خو مرور کدم که سبا قراره بریم کورس .... صبح بیدار شدم نماز صبح خو بخوندم و به یاد قبلا ها برفتم که صبحانه تیار کنم  برفتم چای گدیشتم که بجوش بیایه سفره هموار کدم  غیر از نون خشک هیچی نبود چند تا نون ور دیشتم ببردم سر سفره لیوان هارم بگدیشتم دیدم چای ها به جوش آمده چای جوش ور دیشتم ک بریزوم ته فلاکس سر مه ته انداخته بود کسی خور محکم زد بجون مه و لوکه آو ها جوش بریخت رو پاها مه چای جوش هم از دست مه بفتاد سر خو بالا کدم دیدم زن بابا مه پاها مه به حالتی میسوخت و درد میکرد که نتونستم سر پا خو بستم و افتادم زمین پاها مه به اراده مه نبود فقد فک میکدم که از زانو به پایین داخل آتیشه خدایا آخه مه بری ازی چکار کدم که ایتع میکنه خودی مه مه که بری یو کاری ندارم😭😭 اشکا مه میریخت توان ایستاد شدن ندیشتم دور خو از شدت درد میپیچیدم و گریه میکدم 😭🥺 فقد طرف مه نگاه میکد و از دیدن وضعیت مه لذت می‌برد تا چی حد یک آدم میتونه انسانیت خو فراموش کنه تا چی حد میتونه ظالم باشه تا چی حد از خدا نترسه ...... ۲ روز بعد مه:سوسن دست مه میگیری بلند شم؟ سوسن :ها باشه انی امدم بری تو قابلی سوسن پز تیار کدم که پنجه خو هم بخوری خودینا مه:خیر بینی اگه تو نمی‌بودی مه چکار میکدم🥺 سوسن:تیاره گپا فیلمی نزن که حالی احساساتی شم مگری لیل ها مه جم کنی 😂 مه:دیوونه راست میگم تشکر که امدی (از روزی که پاها مه سوخته مجتبی برفت دنبال سوسن که بیایه پیش مه باشه گفت دگه حق نداری بری پایین یا او روانی بیایه بالا مه میفهمم که از قصد ای کاره کرد ولی پیش بابا و مجتبی به گریه زاری شد و گفت که اتفاقی خورده بجون مه با اشکا تمسا خو دهن همه گی بسته کرد مه هم که زور مه به او نمیکشه منتظرم خدا جزا یو بده )