انتقال یافت
Open in Telegram
-صاحب یک روح خسته در جسمی بدون نور و مغزی با افکار آشفته و قلبی که راجبش نمیدونم. میتونینتوکیوصدامکنید. Talk; http://t.me/HidenChat_Bot?start=6153997951
Show more197
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
197
-نگاهتوازمندزد
چشاتدلیلنفسکشیدنمه
پسخفمنکن.
بزارنفسبکشم
منهنوزنچشیدمطعمتنبرفیتو!
197
-ازاولمهدفتهمین بود؟
بشییهدردبزرگتووجودمکهبقیهدردامویادمبره؟
اینجوریمیخواستیآروممکنی؟
197
"وقتی با ذوق حرف میزد به چشمای دریاییش خیره شدم.
میدونستم قراره تو اقیانوس چشماش غرق بشم اما بازم نگاهش کردم.
هر دفعه همینطوری بود. با کوچکترین نگاه بهش غرقش میشدمو وقتی با صدای آرامش بخشش صدام میکرد تازه بخودم میومدم و نجات پیدا میکردم.
یاد اولین بار که نجات پیدا کردم افتادم؛
اولین بار منو از جایی که با اقیانوس چشماش زیادی تفاوت داشت نجات داد.
در حالی که تو اقیانوس تیره و تارم غرق بودمو هر ثانیه درد میکشیدم صدای اون بود که منو نجات داد.
دوباره با صداش بخودم اومدم
-هی؟ حواست کجاست؟ دیگه باید بریم.
+باشه بریم.
-چرا اونطوری نگاهم میکنی؟
+نمیدونم. از چشات باید دلیلشو بپرسی.
ازش بپرس ببین چی داره تو خودش که منو اینطوری غرق خودش میکنه؟
صدات چی؟ از صداتم بپرس. میخوام بدونم چی داره که منو انقدر راحت نجات میده؟"
197
"با اخرین مشتی که زد رد خون رو دیوار خودنمایی کرد. به دختری که عین بچه ها از کنج اتاق با بغض نگاش میکرد چشم دوخت.
دخترک اونقدر ترسیده بود که جرعت جلو اومدن نداشت.
-مگه خبر نداری عطر تنت منو آروم میکنه؟
خبر نداری بوسیدن لبات منو آروم میکنه؟
چرا ترسیدیو عقب وایستادی؟ بیا آرامش این تنِ مُردَم شو عزیز کرده.
با تموم دردی که تو تنش میپیچید برای در آغوش گرفتن دخترکش قدم برداشت. با قدم آخر متوجه جای خالیش شد.
-اونـ...اون از اولم اینجا نبود.
تو آینه کنج اتاق خودشو نگاه کرد. با فریاد مشتشو تو آینه فرود آورد.
-بس کن، بس کن. دِ آخه اون اگه بود که مشتات همیشه پر از زخم نبود.
بس کن.اون اگه بود که قلبت درد نمیکشید.
-چرا هست. هست هست، اون همینجاست؛ یعنی باید باشه.
با اشک هایی که از چشماش سرازیر شد ادامه داد
-من هنوزم وجودشو حس میکنم من هنوز گرماشو حس میکنم. اون همینجاست. صدای نفساشو دارم میشنوم اون اینجاس
اون جرعتِ رفتن نداشت. من تو قلبم حسش میکنم. اون هنوزم اینجاست"
