"رآوی"
Open in Telegram
«روایتهای رآوی» “پادکستها در یوتیوب” https://youtube.com/@rawviy?si=jQYbtAXwCp41PuU_ ————————— https://t.me/HarfChatBot?start=497ad754d0e2 "ارتباط با رآوی" https://www.instagram.com/rawviy/profilecard/?igsh=eGxuZGllNGltZDVo “اینستاگرام رآوی”
Show more1 947
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-430 days
Posts Archive
1 947
آدم وقتی زیاد میشکنه، دیگه دنبال ترمیم نیست… فقط یاد میگیره با لبههای تیز خودش زندگی کنه..
1 947
در کوچههای دور،
خانههایی بود
که درهایشان به داخل باز میشد.
هرکس وارد میشد
باید اول با خودش روبهرو میشد
و خیلیها
پشت همان آستانه برگشتند
و گفتند خانه خالیست..
1 947
دولتی که از آینده میترسه؛
اول جوونهارو دفن میکنه،و بعد تقویم رو..
به قولی هیچکس نگفت بکشید؛گفتن حفظ نظم کنید و به گمونم برای شما حفظ نظم با جنازه خیلی سریعتر انجام میشه..اما این جوونا نرفتن تا بمیرن،رفتن که زندگی کنن؛فکر کنم مرگ تنها چیزی بود که دولتتون براش جا داشت،به اسم دین انقدر پرچمتونو بالا بردید که دیگه چهره آدمها دیده نمیشد؛
و برای شما هر چیزی که دیده نشه،
قابل حذفه..!
“رآوی مینویسد”
1 947
کودکی بادکنکش را رها کرد.
بادکنک بالا رفت،
نه از آزادی،از سبکی.
پایین، آدمبزرگها
چیزهای زیادی در دست داشتند
و هیچکدامشان پرواز بلد نبودند..؛
1 947
پل وسط شهر کشیده شده بود
نه برای عبور،
برای اینکه فاصله رسمیت پیدا کند.
آدمها تا لبه میرفتند،
عکس میگرفتند،
و برمیگشتند.
آن طرف همیشه فقط یک احتمال بود..
