en
Feedback
آشوغ

آشوغ

Open in Telegram

آشوغ: مجهول، ناشناس، نامعروف، گمنام...

Show more
6 415
Subscribers
-524 hours
-87 days
-4930 days
Posts Archive
چنان از طرحِ وضعِ ناپسند خود گریزانم که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را • وحشى بافقى

‏کجاست بام بلندی؟ و نردبان بلندی؟ که بر شود و بماند، بلند بر سر دنیا و بر شوی و بمانی بر آن و نعره بر آری: هوای باغ نکردیم و دور باغ گذشت! • منصور اوجی

در تمام زندگی مثل یک مشت گره‌کرده بودم. کوبیدن، خرد شدن، در هم‌شکستن! • گربه روی شیروانی داغ؛ تنسی ویلیامز

دَمی شک نکردیم به شاه‌راه‌ها، دریغا که بی‌راهه‌ها راه بود! • حسین پناهی

آوازها چگونه به دنیا می‌آیند؟ آوازهای تلخ آوازهای زخمی غم‌ناک آوازها چگونه غم‌انگیز می‌شوند؟ • منوچهر آتشی

گر مرادِ خویش خواهی ترکِ وصلِ ما بگوی ور مرا خواهی رها کن اختیار خویش را • سعدی

در این زمان که خمارم مطیع من می‌باش چو مست گشتم از آن پس به اختیار تو‌ام • مولانا

• اعدام بانو جین گری؛ پل دلاروش
• اعدام بانو جین گری؛ پل دلاروش

از بس کتاب در گرو باده کرده‌ایم امروز خشتِ میکده‌ها از کتاب ماست • صائب تبریزی

به ناز خفته چه داند که دردمند فراق به شب چه می‌گذراند علی‌الخصوص غریب • سعدی

مَرَنج اگر نشدم مضطرب ز آمدنت چراغ دیده نَمی داشت، دیر روشن شد • نظیری نیشابوری

به کویش هرکه را در خاک و خون افتاده می‌بینم ز راه پیش‌بینی گریه‌ام بر خویش می‌آید • طالب آملی

نقشِ پای رفتگان هموار سازد راه را مرگ را داغِ عزیزان بر من آسان کرده است • صائب تبریزی

من یکی گمان می‌کنم که مدت‌ها است ما مرده‌ایم. ما از همان لحظه معینی که دیگر کاری ازمان ساخته نبود مرده‌ایم. الان یک تیکه‌ی کوچک میراث زندگانی برایمان مانده است و آن هم، این چند ساعت وقتی است که باید آن را تلف کنیم. • مرده‌های بی کفن‌ و دفن

در روزی بزرگ به تو می‌رسم بر شانه‌ات دست می‌گذارم که به پس بنگری و ببینی که نمی‌خندم... • بیژن الهی

تبسمی اگرم رو دهد، زِ عیش ندانی! که گاهی آدمی از کثرتِ ملال بخندد... • طالب آملی

sarzamine gojehaye sabz.pdf3.99 MB

گفتم که برآید آبی از چاه امید افسوس که دلو نیز در چاه افتاد • سعدی

ز منجنیقِ فلک سنگِ فتنه می‌بارد من ابلهانه گریزم در آبگینه‌ی حصار • عرفی شیرازی

شرمگين‌ام‌، هر روز بيش‌تر شرمگين‌ام‌ كه‌ در ژرفنای قرنی كه‌ چنين‌ تيرگی‌ها دارد هنوز بيماری صعبی هست‌ كه‌ نام‌اش‌ «دردِ بی‌درمان‌ِ شعر» است‌. • بوریس پاسترناک؛ فازسیِ پرویز ناتل‌خانلری