غَوغا.
Open in Telegram
شاعری دیوانه که ژنتیک میخواند. http://t.me/HidenChat_Bot?start=5923195223
Show more617
Subscribers
-224 hours
-107 days
-4330 days
Posts Archive
617
Repost from نیکولای آبی
بیایید یک بار برای همیشه تکلیف یک چیز را با هم روشن کنیم. بد نیست بدانید که هر نویسنده، مترجم، شاعر، تصویرگر و هر شخص دیگری که به عنوان پدیدآورندهٔ کتاب شناخته میشود، بعد از چاپ کتابش، تعدادی از آن را بهعنوان سهمیه از ناشر به صورت رایگان میگیرد. این تعداد تا چند سال قبل ده جلد بود؛ الآن بعضی از ناشرها پنج جلد یا حتی دو جلد میدهند و پدیدآورنده اگر بیشتر از این تعداد بخواهد، درست مثل همهٔ آدمها باید برود کتابفروشی و کتاب را بخرد.
اینکه پدیدآورنده خودش به بعضی از افراد کتابش را هدیه بدهد، ماجرایش فرق میکند. حداقل برای من اینطور است؛ از ته دل و با میل خودم این کار را میکنم؛ چون فرد هدیهگیرنده را دوست دارم یا دلم میخواهد کتابم را در کتابخانهاش داشته باشد. اما اینکه شما بعد از چاپ هر کتاب جدید، میپرسی: «کتاب جدیدت رو از کجا میشه خرید؟ یا «یکی از کتابت به ما نمیدی؟» واقعاً رفتار جالبی نیست. طبیعتاً هم من و هم شما میدانیم که کتاب را از قصابی نمیخرند، از کتابفروشیهای حضوری و آنلاین سراسر کشور تهیه میکنند! و باز هم طبیعتاً نویسنده به منبع بیانتهای کتاب وصل نیست که به تمام عالم و آدم کتابش را بدهد! بگذارید یک طبیعتاً دیگر هم اضافه کنم؛ اینکه شما زحمت بکشید و کتاب را بخرید سود مستقیمی به نویسنده نمیرساند؛ پس برای منفعت شخصی این حرف را نمیزنم.
همهٔ اینها را گفتم که بدانید پرسیدن سؤال «کتابت رو از کجا میشه خرید؟» یا «یه دونه از کتابت به ما نمیدی؟» نه تنها نشانهٔ صمیمیت و ابراز لطف شما نیست، بلکه نشاندهندهٔ این است که از نظر شما کتاب آن شخص ارزش هزینه کردن ندارد. که خب در این صورت بهتر است هزینه نکنید، سؤال هم نکنید. با تشکر!
617
من واقعا یک پیرمردِ درون دارم،شمارو نمیدونم.مثلا یک دفترچه دارم که توش شماره اطرافیانم و پسوردِ تمام اکانتهام در سوشال مدیا و در موارد جزئی تر شماره کلاسهای هر درس رو در طول ترم داخلش مینویسم.
همیشه هم با خودم حملش میکنم.
617
دوستی داشتم هزاران سال قبل از الان،که شیفته بوکوفسکی بود.به شدت،حتی نوشتههایش،اشعارش تا حد زیادی از بوکوفسکی وام میگرفت.هیچوقت نتوانستم با بوکوفسکی ارتباط بگیرم."زنان" را که خواندم احساس تنفرم نسبت به او بیشتر شد. کتابی از این دوست هدیه گرفتم به نام "شاعری با پرنده آبی" اشعاری از بوکوفسکی با سه جلد کتاب دیگر که یکی "شکست سکوت" از کارو دردریان و یکی مصاحبه طولانی و بلندبالایی با فرانسیس بیکن و کتاب دیگری که آلبوم نقاشیهای بیکن و زندگی نامهاش بود.
همه را هزاربار خواندم به جز شاعری با پرنده آبی،هفته قبل اتفاقی کتابش جلوی چشمم افتاد.تصویر روی جلد عکسی از بوکوفسکی است که دهانش را به حالتِ عجیبی باز کرده.انگار میخواهد از پشت عکس تورا ببلعد.
کتاب را روی میزم گذاشتم و خودم را مجبور کردم تا بخوانم ببینم چی نوشته است.نتوانستم بخوانم همانا،کتاب را از حس بدی که نسبت به عکسش داشتم برعکس گذاشتم و هنوز جرات دست زدن بهش را نداشتم همانا.
617
یکهو به خودم آمدم و دیدم آهنگِ رفتم که رفتم از گروه کر دختران بهار برای بار هزارم درحال تکرار است. دلم میخواست بگویم به درک که رفتی.نه هوشی و نه حواسی برایم مانده.یکهو به جایی خیره میشوم و برای سهم کوچکی از ثانیه نمیفهمم در کدام دنیا و زمین و زمان هستم،کی هستم و باید چه کاری بکنم؟
سه کتاب به صورت همزمان دستم گرفتهام و میخوانم.یکی چاپ سوم کتابی به نام سرتوپوله هست،که اتوبیوگرافی شخصیِ نویسنده درباره زندگیِ سخت معلمیاش است.از آن زمان که رضاشاه بوده و دیگری چاپ دوم کتاب چاوشارهکی از سراج بناگر (که برای بار دوم میخوانم) دیگری هم طبق معمول کتاب روزها در راه.
جملهای که توی ذهنم بود و میخواستم بنویسم را دیگر نمینویسم.فقط حس کردم بهتر است به خودم بگویم:چه زندگی بیهودهای مرد حسابی.
617
"گفتم کار اساسیتر دانایی میخواهد.نه اینکه اول دانشمند بشوی و بعد شروع کنی.ولی بههر تقدیر باید بدانی چه میخواهی و چهجوری و از چه راه وانگهی اگر برای کار اساسیتری دورخیز میکنی که آن،با سرنگونی این دستگاه تمام نمیشود که تو بعد بروی دنبال کارت.
تازه اول کار است و سالها مبارزههای دیگر که ظریفتر و از جهت فکری شاید دشوارتر است،زیرا با حریفی دیگر است نه با این بی آبرو."
روزها در راه-شاهرخ مسکوب
پ.ن:
خدا خودت و پدر مادرت رو بیامرزه آقای مسکوب،قربون دهنت.
617
مرداد03:
طولانیترین ماه سال به پایان رسید.
در طول این ماه،با شوشا مفصل حرف زدیم،به قول آقای مسکوب جای افلاطون خالی بود.اگر بود از همین گفتگوهای من و شوشا رسالهای فلسفی در میآورد که در عینِ حال نشان دهنده وضع روحی و نگرانیهای فکری و اجتماعی بسیاری از مردم ما میبود. اما چون من افلاطون نیستم و حرف من حرف نیست،از این چند سطر که مینویسم چیزی در نمیآید.
برنامههایم بهم ریخته،بدقولی،نابرابری،حقخوری،قدرنشناسی،بیوفایی دیدهام.خستهام.اعصابم دلش میخواهد زندگی را شل بگیرد.اما نمیگذارند.مرداد را تمام میکنم با کولهباری از تجربه.تجربههایی که برای بهدست آوردنش زحمت کشیدم.
شعرهایی نوشتم که از آنها هیچ خوشم نمیآمد پس پارهشان کردم.
مرداد تمام شد و من فهمیدم آدم باید همصحبتِ خوش مشرب و هم عقیده داشته باشد،چرا که انسان حیوان است. حیوان ناطق.
