Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
2 020
Subscribers
No data24 hours
-417 days
-18930 days
No data
Post views
No data24 hours
No data48 hours
No data
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
2 020
کاندوم من خیلی تحریک میکرد خار هاش درشت بود کیرشم کلفت دراز دلم میخواد داد بزنم هم از درد هم از اینکه چرا این کار گیر من نیومد خلاصه به هر روشی که فکر کنید منو گایید پاهامو جمع میکرد و دمر خوابیدم اومدم تو بغلش از پایین کرد تو کوسم و منو رو هوا نگه داشته بود و میکرو و منو برعکس کرد و یه تف انداخت دره باسنم بهش گفتم درد داره مراقب باش من تا حالا ندادم گفت از رفیق های قبل ازدواجت معلومه گفتم وای این از همه چي خبر داره یه تف کرد و آروم کیرشو کرد تو کونم تا تا برد تخم هاش میخورد به کوسم وقتی تلمبه میزند منم از کوس مالید تا ارضا شدم خیس عرق بودم یهو کاندوم و درآورد و کیرشو بدون کاندوم کرد تو کونم یه ۵ دقیقه مثل سگ تلمبه زد و همه آبشو خالی کرد تو کونم کونم داغ شده بود دیدم دره کونم و گرفته نمیزاره بریزه بیرون گفت میخوام تمام آبم گوشت بشه به کونت خلاصه کارش تمام شد دیدم رفت س اغ گوشیش کثافت همه رو با تصویر من فیلم گرفته بود همه رو یکم نشون داد گفتم چرا این کار و کردی گفت گفت میخوام مطیع من باشی هر چي گفتم بپوشی هر جا گفتم بیای گفتم باشه ولی تو گوشی نزار هک نشه آنم گفت سریع منتقل میکنه به سیستم سیف بعدا برام فرستاد خودم نگاه میکردم ارضا میشدم با او لباس ها نیم بوت خودمم شکل پورن استار ها شده بودم خوشم اومده بود هر هفته میرفتیم باغ با یه لباس جدید من و میکرد یه چند بارم رفتیم شرکتش اونجام منو میکرد ظاهرا اومم عاشق چرم شده بود هم دیگه شلوار و ساپورت و بیشتر لباس هام چرم شده بود شوهرم شک کرد ولی به روی خودم نیاوردم هردفعه میرفتم با یه تم جدید دیگه واقعا زن دومش شده بودم اونم خیلی هوامو داشت هر چي میخواستم میخرید منم واقعا دوسش داشتم و میخواستم تنها بکنم اون باشه
نوشته: فریبا
2 020
کون و کس بدم ولی نمیشد از اون ماجرا گذشت و دیگه احسان هر چند وقت برام یه چیزی میخرید و همش یا چرم بود یا براق پالتو چرم زیپی و بوت بلند و حتی ست شورت و سوتین چرم خرید برام منم از ترس شوهر میگفتم اینها رو خواهرم داده یکم غرغر میکرد ول میکرد تا اینکه شوهرم یکم آروم تر شده بود میزاشت ِآرایش کنم برم بیرون اومدم پنجشنبه برم باغ بابام اینها که شوهرم گفت من کار دارم نمیام و تو با ماشین و بچها برو منم از خدا خواسته سریع لباس ها مو عوض کردم و شلوار چرم پوشیدم و تاپ ترکیب چرم و پارچه که اونم احسان خریدبود پوشیدم با پالتو چرم زیپی یکم آرایش کردم جلو آینه بخودم نگاه کردم دیدم وای تمام لباس های تنم و حتی خیلی ها ی دیگه مثل لگ چرم و لگ سیلیکونی و ست شویشرت و شلوار چرم و تاپ پولکی و خیلی چیزها خیلی کفش سه چهار تا برام خریده بود احسان واقعا دلم میخواست بهش یه حال اساسی بدم ولی بهخطر خواهرم نمیشد خلاصه تیپ زدم و با بچههلم رفتیم باغ بابام اونها دو تا خونه داشتن یکی براس مهمون بود ااول باغ بود یکی ته باغ بود برای خود مامان و بابام ما همیشه میرفتیم اول باغ و خواهر مو احسانم میومدن اونجا احسان اومد در و برامون باز کنه که من و دید خشکش زد منم قشنگ باسنم و میچرخوندم داشتم بهش نگاه میکرد دیدم زیر شلوارش بالا اومده اوف مشخص بود برای من راست کرده رفتم داخل و اول بچه ها رفتم بعدش من که باز موقع رفتن تو خونه من و انگشت کرد البته دیگه برام طبیعی شده بود در ضمن از تمام لباس هایی که میخرید میگفت بپوش برام عکس بگیر بفرست میگفت همیشه دوست دارم خواهر زنم خوشتیپ و سکسی باشه البته زن خودشم دست کمی از من نداشت خلاصه رفتم داخل و همه درگیر کار بود لباس هام درآوردم و منم مشغول کمک کردن شدن که بابام گفت فریبا برو از خونه ته باغ برام یه وسیله بیار چون احسانم تازه اومده بود و خسته بود منم گفتم چشم میخواستم برم احسان اوم نزدیک و گفت اونجا تو اتاق خواب برام به لباس داره برم بردارم بپوشم و عکس بگیرم من راه اوفتادم تا ته باغ ۵ تا ده دقیقه راه بود چون سر بالایی هم داشت رفتم اول کار بابامو انجام دادم بعد رفتم سراِغ پلاستیک وای چي دیدم یه اورال مخمل خیلی ناز با یه اورال چرم سورمه ای زیپ داشت جلوش واقعا نمیدونستم اینها رو از کجا میخره و یه نیم بوت سورمه ای هم بود وای چقدر دلبربودن اینها اول مخمل و پوشیدم سایز بود عکس گرفتم بعد اومد و اورال چرم سورمه ای روشن رو بپوشم تنم نمیشد باید لباس ها مو در میآوردم فقط با شورت و سوتین پوشیدم زیپ دادم بالا نیم بوت ها رو هم پوشیدم وای چقدر سکسی شده بود با این تیپ چرم میتونستم هر مردی رو بدست بیارم باسنم زده بود بیرون موها مد ریختم بیرون وای رفتم سراغ گوشی عکس گرفتم که بفرستم برای احسان یهو در اتاق باز شد دیدم احسانه اومد تو در و بست گفتم چیکار میکنی هیچی نگفت فقطنگاه میکرد بهم گفت خودم میخوام عکس بگیرم بهش گفتم کسی نیاد گفت نه همه درگیر کارن هیچکی متوجه نشد من نیستم گوشیشو برداشت اومد یکم منو بماله رفتم عقب گفت دیونه نشو کاریت ندارم خلاصه یه ژست هایی به من میگفت و عکس میگرفت که کم مونده بود کوس و کونم خودشون بگن بیا بکن من پورن هد شست های پورن ها بود عکس گرفت تمام شد گوشیش و گذاشت یه جایی من نفهمیدم گفت فریبا جون خودت میدونی که من خیلی کونت و میخوام پس من و اذیت نکن اولش قبول نکردم میخواستم فرار کنم که من و گرفت منم با اون لباس هها نمیتونستم برم خوابوندم رو تخت و گردن و گوش ها مو میخورد آنقدر خورد تا منم حشری شدم و نمی تونستم خودمو کنترل کنم زیپ و کشید پایین سینه هام افتاد بیرون سوتین کنار داد شروع کرد مثل گرگ ها سینه ها مو خوردن وای دلم میخواست از شهوت داد بزنم ولی اون میخورد سینه ها مو میکشید و قرمز کرده بود منم دیگه آهم بلند شده بود که گفت تو خیلی وقته به من حال نمیدی ولی من یه کاری میکنم که هر دفعه بیای بگی احسان منو ببر یه جا بکن زیپ و داد پایین تا کسم وای شروع کرد به خوردن کسم من تو عمرم اونجوری حال نکرده بود با اورال چرم و نیم بود داشت کوس مو میخورد و انگشتش تو کونم بود بهش گفت بزار یه سر و گوشی آب بدم کسی نیاد رفت سریع همه جارو نگاه کرد و اومد بازم خورد دیگه واقعا کوسم سرخ شده بود بهش گفتم بسه دیگه بکن اینو گفتم و گفت چشم الان کار شو درآورد وای از شوهرم بلند تر بود و کمی کلفتر کامل کردم تو دهنم منم یه جودی داشتم میخوردم و نگاهش میکرد قرمز شده بود به حدی که هر لحظه امکان داشت ارضا بشه آروم کارشو درآور گفت به پشت بخواب و پا ها تو بده بالا باز کن تا بیاد بین پاهام یه کاندوم درآورد وای خار درشت با رو کش طلا گفت اینو فقط برای کردن تو خریدم کاندوم گذاشتم دهنم و کشیدم رو کیرش اومد بین دو تا پام و آروم داد تو کوسم وای
2 020
خاطرات فریبا
#دوست_پسر #خاطرات
سلام من فریبا هستم خیلی وقته دنبال میکنم این سایت من میخوام اولین داستان رو براتون بزارم کاملا واقعی هستش امیدوارم خوشتون بیاد
خوب من فریبا هستم ۳۸ سن دارم دو تا بچه دارم و اهل یکی از استان های غربی هستم وزنم ۶۰ کیلو هستش و قدم ۱۶۰ تقریبا قد بلند نیستم من تو دبیرستان تپل بودم لاغر کردم بدنم همه لاغر شد ولی باسنم گنده موند و همیشه تو دید بود همیشه از خونه میرفتم بیرون غیر ممکن بود انگشت نشم یا موتوری ها من و انگشت نکنن اینم از شانس ما دختر هاست یه خواهر داشتم به نام فائزه از من کوچیکتر بود ولی اهل هیچ کاری نبود دنبال کار بودیم که یکی از اقوام پیشنهاد مارکت جلوی دانشگاه و داد و من و فائزه قبول کردیم رفتیم شروع به کار کردیم فائزه زیاد اهل دوست و رفیق بازی نبود ولی من زیاد بود خلاصه ما جلوی دانشگاه مارکت زدیم نگم براتون چه پسرهای خوشگلی دلت میخواست با همه شون باشی بهشون بدی ولی خوب محل کاربرد و نمیشد منم خیلی به خودم میرسیدم برعکس خواهرم با چند تا پسر دوست شده بود هر روز تو مارکت یه کادو بود البته با دو سه تا شون هم سکس کردم ولی بیشتر از باسن بود بعضی روزها روزی دوبار کون میدادم پسر هام همه آبشو نو میریختن تو کونم واقعا کونم بزرگ شده بود و خوش فرم آنقدر کونم داده بودم که دسشویی راحت بودم دیگه درد نداشتم دیگه تابلو شده بودم فائزه هم گیر میداد که نکن بد میشه تو این گیر و دار یه پسره از فائزه خوشش اومد اسمش احسان بود پیگیر فائزه بود و بلاخره فائزه پا داد و باهم دوست شدن پسر خیلی خوبی بود و هست خیلی وقتها به ما کمک میکرد و میرفت تا اینکه برای خودم یه خواستگار اومد پسره اهل شهرهای جنوبی بود و خلاصه منم با اون سابقه درخشان در کون دادن شدم زنش و هفته های اول پرده مو زد و روزی دو بار میکرد منو وقتی هم پریود بودم باید میخوردم براش آنقدر فیلم پورن دیده بود که من دیگه حرفه ای شده بود تا اینکه سرکار با یه دختر رو هم ریخته بود و حتی یه بار دختره رو کرده بود منم فهمیدم و حال دختره رو گرفتم علی خیلی عصبی بود منم بخاطر انتقامش با یکی از دوستاش سکس کردم و عکس سینه ها مو میفرستادم برا دوستش که احسان فهمید و اون دوستشو به قصد کشت زده و منم زد دو تا بچه داشتیم و مجبور به زندگی اونم حی به من گیر میداد یه مدت اصلا نمیزاشت آرایش کنم و لباسم برام نمیخرید تا چیزی میگفتم میگفت طلاقت میدم چون از من آتو داشت منم مجبور تحمل میکردم هر از گاهی میرفتم خونه مادرم فائزه و شوهرش اونجا بودن احسان خیلی با هم خوب بودن منم خیلی حسودی میکردم احسان و هم خیلی دوست داشتم ولی خوب نمی شد کاری بکنی تا اینکه یه روز خونه مادرم بودم احسان و خواهرم اومدن احسان خسته بود رفت تو اتاق استراحت کنه منم درگیر کارهام بودم و بعد رفتم تو اتاق دیدم سرش تو گوشی هستش و بازی میکنه رفتم یه آهی کشیدم گفت چي شده فریبا جون خلاصه از شوهرم گفتم و از کارهاش و خرید نکردن برام و بقیه چیزها که حواسم نبود نزدیك تخت شده بودم و احسان موقع حرف زدن دستش و گذاشته بود رو باسنم منم متوجه نشدم موقع حرف زدن اون میمالید یهو متوجه شدم خودم کشیدم عقب و احسان گفت چي شده با خنده گفتم خیلی بیشعوری اونم گفتم تا حالا همچین کونم رو لمس نکرده آخه خواهر لاغر بود و ظاهرا کون هم نمیداد به این بد بخت بدجوری تو کف بود خلاصه هر وقت من و میدید یه جوری خودشو نزدیک میکرد و من و میمالید و انگشت میکرد منم از ترس خواهر فرار میکرد من بغل میکرد و بوس میکرد تا اینکه دیگه زمستون شده بود من واقعا لباس نداشتم تو خونه مادرم گفتم بهشون اون ها گفتن چرا شوهرت نمیخوره و از این حرف ها منم گفتم لج کرده و داستان های دیگه چند روز بعدش خواهرم اینها اومدن خونه ما برای دیدن بچه ها دم در احسان بهم گفت برو بالا زود بیا پایین برات چیزی دارم منم فکر کردم میخواد باز من بماله و خلاصه رفتیم بالا اومد نزدیکم گفت برو از زیر ماشین همسایه یه پلاستیکی بردار منم چند دقیقه بعد رفتم برداشتمش و آوردمش بالا رفتم تو اتاق در و نیمه بسته بودم در پلاستیک و باز کردم دیدم یه تاپ پولکی خیلی خوشگل با یه شلوار چرم خیلی ناز برام خریده نمیدونم از کجا میدونست من از چرم خوشم میخواد رفتم بیرون از کنار رد شده گفت برو عکس بگیر من ببینم مهمون ها رو پذیرایی کردم رفتم تو اتاق لباس ها رو پوشیدم وای بقدری زیبا شده بودم که اگه میرفتم بیرون همه میخواستن من و بکنن شلوار چرم تو پام نشسته بود عالی بود که یهو دیدم در باز شد احسان به بهانه استراحت اومد داخل تا من و دید در و بست گفتم چیکار میکنی ضایع است گفت نگران نباش وای من و تو اون لباس ها دید مخصوصا شلوار چرم از خود بیخود شده بود اوم کنارم و باسن مو میمالید که گفتم نکن زشته کسی میاد اونم رفت البته واقعا دلم میخواست همون جا بهش یه
2 020
از ما عکس بگیره اونم این کارو کرد همدیگرو بغل می کردیم زن و شوهری با هم عکس می گرفتیم یه توریست زن اسپانیایی هم اومده بود گفت
شما زن و شوهر خوشبختی هستین من با این حرف خیلی حال
اودیم تهران به هومن اس دادم گفتم نون زن زیر کبابتو کی می خوری گفت اگه امادس همین امروز گفتم کاملا
گفت ساعت 4 بیا میدون محسنی دفتر کار م اماده شدم رفتم حموم و خرید لباس بعدشم ارایشگاه ساعت سه تو هوای گرم شهریور ماشین برداشتم رفتم دفتر کار هومن رسیدم گفت نیم ساعت کارش طول میکشه بهم خیلی برخورد من بال بال دارم میزنم این بی خیال
بعد 20 دقیقه دیدم آماده چراغ و س حال اومد از اتاق بیرون گفت ماه شدی گفتم خوش تیپ کردی گفت بریم خونه یکی از دوستاش تو انتهای جردن خ گلدان رفتیم تو خونه همه چی بود بعدا اطراف کرد اینجا خونه مجردیه با دوستاش اجاره کردن مشروب خوردیم شروع کردیم به لب و لوچه هم خوردن انگار تو بغل کسی هستم که از همه بهم نزدیکتره لباسامو در اورد منم لباسای اونو در آوردم رفتیم تو اتاق خواب تخت 2 نفره بود رو اون خوابیدم نزدیک 10 دقیقه از نوک انگشتای پاهام خورد تا لبم واقعا حشری شده بودم هفت سال یا بیشتر منتظر چنین لحظه ای بودم دست میکشید رو کسم آه از نهادم بالا می رفت چه عطر خوبی داشت بعدشم 10 دقیقه ای کسم خورد گفت تا نگی من کیر میخوام میکنمت
منم از مونا شنیده بودم چی باید بگم گفتم جرم بده کس منو بکن گفت بکن نه بگا حرفاش حشری ترم کرد کیرشو اورد در سوراخ کسم چقد داغ بود فشار داد رفت تو مردم ودوباره زنده شدم تقریبا از کیر شوهرم بزرگتر بود و کلفتی شم همون اندازه بود نزدیک یه ربع ساعت جلو عقب کرد خیلی محکم می کرد داشتم ارگاسم میشدم به خواهرم حسودی می کردم که این کیرو هفت سال تو کسش جا میده وحل شو میکنه هومن دست شو می برد طرف سوراخ کونم می دونستم از کون می خواد بکندم گذاشتم تا می تونست باهاش بازی کرد اونقدی که دو تا انگشتشو می کرد توش منم اخ واوخم همه جارو ورداشته بود گفتم کارتو بکن گفت نه درستش اینه من کونم کیر میخاد منم گفتم من کونم کیر هومن و می خاد اونم کیرو مالید کله شو گذاشت فشار داد کله اش واقعا جرم داد تا حالا از کون به کسی نداده بودم اورد بیرون دوباره گذاشت سه چهار بار این کارو کرد خیلی حال داد یهو احساس لذت کردم یاد حرف خواهرم افتادم که می گفت اولش درد داره بعدش حال میده 5 دقیقه ای هم از کونم گائید ابش اومد و من شدم برای همیشه هوو ئ خواهرم و زن شوهردوم یعنی شوهر اصلیم و از همه مهمتر سوگلیه شهرامم
نوشته: Mi
2 020
تو رشت خون لازم داشت اونم منم خونشون بودم گلسار بودن من با کمال میل یه کیسه خون دادم بعد هم خانوادش کلی تشکر کردن مونا با من سر سنگین تر عمل میکرد
یه جشن تولد تو گلسار رفتیم یکم هم شراب خوردیم موقع برگشتن مونا که یه پراید نقره ای آورده بود زرد کنارو بهم گفت من سرم سنگینه ولی بزار بگم در حقت نامردی کردم من با هومن دوست شدم چند بار هم با هم سکس کردم ولی تو به خواهر من خون دادی
دنیا واسم تیره و تار شد انگار شوهرمو ازم دزدیده بودن
احساس می کردم هم به خودم خیانت شده هم به خواهرم هیچی نگفتم رسیدیم خونشون گفتم من باید برم پدر و مادر و خواهر کوچیکترش خیلی گیر دادن تو چند روز دیگه می خواستی اینجا بمونی ما برنامه دریا داشتیم و …با مونا حرفت شده گفتم کار پیش اومده باید برم با اتوبوس 12 شب برگشتم اومدم تهران
یه هفته ای دپرس بودم که چرا مونا این کارو کرد ولی اس داد و گفت تو هم همین کارو با خواهرت میخوای بکنی حرفش منطقی بود
با هومن بد رفتاری می کردم اونم فهمیده بود چیزی بهم نمی گفت ولی از نگاهش معلوم بود میگه چته چی میگفتم
ده روز بعد به مونا زنگ زدم گفتم میبخشمت ولی به شرط اینکه راجع به سکس با هومن همه چی واسم تعریف کنی
مونا خیلی سفید و دس داشتنیه در یک کلام بقول پسرای دانشگاه شاه کسه قد من 170 اونم 175 کشیده و خیلی هم ناز با سینه های درشت و کون رو فرم باشگاهی باهم باشگاه میریم
شنبه بود گفت دوشنبه میام تهران گفتم یه سره بیا خونه ما نرو خوابگاه اونم با اکراه قبول کرد دوشنبه اومد مامان ناهار درست کرد خوردیمو رفتیم دانشگاه شب هم اومدیم خونه یکم مشروب داشتم ودکا اسمیرنوف بود زدیم ازش خواستم از سکس با هومن تعریف کنه راجع به کیرش گفت حدود 19 سانت زیاد کلفتم نیست متوسطه خوب میکنه ناز میکشه کس لیسی میکنه از کون بیشتر علاقه داره بکنه و موقع کردن هم از طرفش می خواد بگه جرم بده کسم بگا کونم می خواره و قرص مصرف می کنه که زودم ابش نیاد
تا اینارو گفت رفتم تو حس تصور میکردم هومن داره منو میگاد و یهو نظرم به مونا جلب شد رفتم طرفش اونم زیاد مقاومت نکرد کسشو خوردم ازش خواستم کسمو بخوره اولین بارم بود لز میکردم اونم هم سینه هام و هم کسمو خورد معلوم بود بلده کلی حال کردیم
به هومن اس دادم گفتم مونا دوست منه و همه چی رو راجع به کارایی که باهم کردین به من گفته اونم جوابی نداد 4 -5 ماهی باهم سرد بودیم ولی نگاهش به من سکسی تر شده بود منتظر بود من پیشنهاد بدم ومن هم منتظر بودم اون به من پیشنهاد بده
من پارسال من با شوهرم آشنا شدم سرع هم عقد کردیم تو تمام مراسمات بود و خیلی هم خوب ظاهر شد یکی از نقاط قوت خانواده من بود
چند باری با دوست پسرام حال لاپایی کرده بودم ولی سکس کامل رو اولین بار با شوهرم کردم خیلی خوب بود وقتی تصور می کردم این لذت را خواهرم از کیر هومن برده دیوونه میشدم سعی کردم هومن رو از یادم ببرم و تا حدودی موفق هم شدم ولی یه روز موبایل مونارو از رو کنجکاوی دید زدم خیلی با تعجب کردم عکس مونا و هومن تو بغل هم بودن و دیدم بازم حس حسادتم گل کرد بلوتوث کردم به گوشی خودم یه روز هم نگرش داشتم بعد به خاطر عواقبش پاک کردم
دوباره فکر شهرام اومد تو ذهنم اس دادم مونارو من فرستادم تو هم نامردی نکردی قبولش کردی اونم گفت
گفتم خیلی خواستم بهت بگم دوست دارم قبول نکردی از من جواب داد
** یه ضرب المثل گینه بیسائویی هست میگه ماهی و هروقت از آب بگیری تازش دیر که نده
البته حالت طنز اس داده بود
بازم هومن اومد به زندگیم نسبت به شوهرم احساسم ضعیفت شده بود رمضان 91 مامانم هم فامیل های نزدیکو افطاری دعوت کرد خونه پدری من بزرگه گفت می خاد کارگر بیاره شهرام در کمال تعجب همه کارا رو گردن گرفت من گفتم من هم هستم شوهر من سوسوله گفت من راضیم پول 10 تا کارگرو بدم ولی کاری نکنم تو حین انجام کارا هی خودمو به هومن نزدیک می کردم اونم میومد طرفم افطاری برگزار شد رابطمون بهتر شد عید فطر قرار مسافرت 3 شب اقامت تو قلعه رودخان رو گذاشتیم همه رفتبم خیلی خوش گذشت من و هومن با پسرش که خواهر زادم میشه که الان 4 سالشه رفتیم پیاده روی کسی با ما نیومد منم خیلی خوشحال شدم که نیومدن من هومن ونیکان 3 ساله تو راه که از پله ها بالا میرفتیم حرفای خنده دار میزدیم کمکم شروع کردیم به جک گفتن و جوکای سکسی و بعد من راجع به مونا پرسیدم اونم ازمن بخاطر اینکه ای رابطه رو به کسی نگفتم تشکر کرد ویه داستان راجع به خودش تعریف کرد که تو 21 سالگی با دختر عمه اس سارسنا رابطه سکسی داشتند و این قضیه لو رفته و بعد از 10 سال هنوزم با خانواده عمش قطع رابطه کردن و تصمیم می گیره دیگه با دخترای فامیل رابطه ای نداشته باشه
بعدشم به من گفت خواهر زن نون زیر کبابه از خود کباب هم خوشمزه تره به قله رسیدیم تا میتونستیم به نگهبان قلعه گفتیم
2 020
شدم هووی خواهرم
#شوهرخواهر
من ن هستم 26 سالمه یه سال هم هست مربی ایروبیک هم هستم عقد کردم ولی هنوز مراسم عروسی نگرفتیم شوهرم هم خیلی دوست دارم خیلی هم واسم مایه میزاره ولی…
اول داستان من برمیگرده حدود 7 سال قبل که خواهر بزرگم که از من 6 سال بزرگتره ازدواج کرد با شوهرش باهم دوست بودن از قبل دیده بودمش و می شناختمش خیلی سکسی و معلوم هم بود که خیلی حشری هم هست در ضمن اینم بگم که خواهر من یه مزاج سردی داره از رفتار و حرکاتش معلومه و بعد ها هم شوهر خواهرم این نظر منو تاییدش کرد .
خلاصه خواهرم که از این به بعد (پ) خطابش میکنم و شوهر خواهرم که هومن ه همون اسمشو میگم
(پ) قبل از ازدواج با هومن قرار میذاشت بعضی وقتام دزدکی می آوردش خونه و گاهی شبا هم به بهونه خونه دانشجویی دوستش میتی که دارن با هم درس میخونن می رفت میموندی پیشش من همه اینارو میدونستم ولی به روی هم نیاوردیم ولی وقتی خواهرم از خونه هومن برمی گشت چشا پف کرده و کاملا بی حال بود معلوم بو شب تا صبح نخوابیده و یه سره هم می رفت حموم
تو اون سال ها من یه دوس پسر داشتم که یه گوشی از خط ثابت خونه دزدکی کشیده بودم اتاقم شبا با اون صحبت می کردم اخه خط موبایلم تالیا بود یه شب گوشی برداشتم بزنگم دیدم (پ) داره با شهرام حرف میزنه راجع به کاری که با هم کرده بودن صحبت می کردن عین همین مطلب هارو می گفت :
وقتی کیرم میره تو کونت چه حسی بهت دست میده
(پ):
اولش می سوزه و درد داره ولی بعدش انگار دنیا مال منه خیلی باحال قابل وصف نیست **
باورم نمیشد هومن یا (پ) از این حرفا بزنن چون خیلی متین و باوقار رفتار می کنن
اونشب تا می تونستم به یاد کیر هومن که تو کس منه دو بار خودمو ارضا کردم
یه روز خواهرم به من گفت مامان تو جریانه تو هم بدون منو هومن میخواهیم با هم ازدواج کنیم
قند تو دلم آب شد بیشتر از (پ) من خوشحال بودم ولی هنوز حسی نسبت به هومن نداشتم چون ما داداش نداشتیم حضور یه مرد غیر از بابام تو خونواده واسم خیلی جالب بود واسه مامانم همین طور بود
روز خواستگاری فرا رسید هومن با خانوادش اومدن و ما هم همه آماده بودیم
رسید به مراسم عقد اونم با حضور خانواده ها و فامیل های نزدیک برگزار شد زدیم و رقصیدیم کلی خوش گذرونی
هومن کمتر خونه ما میومد بیشتر اوقات سر کار بود اون مهندسه عمرانه
من و مامانم هم هر روز از (ع) می پرسیدیم کی میاد من کمتر مامانم بیشتر
ما یه خونواده راحتی از نظر طرز پوشش داریم منم پیش هومن راحت می گشتم
هومن کمتر حرف میزد و ولی وقتی حرف میزد حسابی گل می کرد خیلی با سواد وبا مدرک وبا موشکافی هر قضیه رو توضیح می داد معلومه سخت اهل مطالعه هست
یکی دو تا مسافرت رفتیم کم کم خودشو تو قلبمون جا کرده بود خیلی هم زرنگ و تیز بود از نظر اقتصادی هم خیلی زرنگ بود و هم خیلی لارج
مامان من افه ای (ع) بهش سپرده بود زیاد با مامانم و من صمیمی نشه اونم مراعات می کرد بعد از پنج یا شش ماه بهش علاقه شدیدی پیدا کردم من دوس پسر داشتم و سکس لا پاییم انجام می دادم ولی بوی هومن چیز دیگه ای بود
خیلی پاچه خواری (ع) رو میکردم هر جا باهم می رفتن باهاشون میرفتم وقتی هومن میومد لباس های بدن نمای سکسی میپوشید و اینم بگم من خوش قیافه هستم و خیلی مواظب اندامم بودم
و می خواستم حواسشو به خودم جلب کنم ولی دریغ اونم خیلی متین و با وقار با من رفتار میکرد یه جورایی بهش ابراز علاقه میکردم ولی دریغ
هر شب کیر هومن و تو ذهنم تداعی می کردم که تو کسم عقب جلو میکنه و خودمو ارضا میکردم
خواهرم عروسی کرد رفت خونه خودش منم یک روز در میون میرفتم .
تو لپ تاپ هومن رفتم پر عکس سکسی و کس و کون بو د عکسا رو زدم تو موبایلم و یکی رو ادیت کردم زدم تو موبایلم
بهش نشون دادم گفتم از لپ تاپ تو برداشتم منظور منو گرفت باهام رفتارش عاطفی تر شد
خیلی تو کف هومن و کیرش بودم مسافرت با هم زیاد می رفتیم دستمو میگرفت بهم نزدیک میشد ولی باز عقب نشینی می کرد
خیلی تو کفش بودم قضیه رو با مونا یکی از هم رشتهای ها ی دانشگاهم که بچه شهرستان هم بود در میون میزاشتم اونم نظراتی میداد تا اینکه یه روز در خونه ما اونم هومن دید گفت کیه گفتم شوهر خواهرم هومن
خیلی خوشش اومده بود یه روز داشتیم راجع به هومن باهم حرف میزدیم بحثمون سکسی شد
شروع کردیم به یاد هومن به مالیدن کس های خودمون هرکی مال خودشو چه حالی داد هر کدوم یه چیزی می گفتیم خیلی حشری شده بودم به تحریک مونا یه اس سکسی با گوشی مونا بهش دادیم اونم ده دقیقه بعد جواب داد شما
نوشتم من شما رو میشناسم دوست خواهر زنتون هستم بدش نیومد باهام اس بازی سکسی کرد خیلی حشری شدم گفتم قرار بزاریم و مونا رو فرستادم اومده بود با هم چرخ هم زده بودن مونام نامردی نکرد و من ساده رو دور زد باهم دوست شدن حتی چندین بار سکس هم کردن
گروه خونی من Oمثبته خواهر مونا بعد عمل زایمان
2 020
ا اینکه سرچ کردم توی گوگل که دیدم نه هیچی نیست فقط سوراخش جا باز کرده براش پماد زدم و کونشو شستم . دیگه هیچ دردی نداشت . کاندوم زدم به کیرم و دمر خوابوندمش یواش کیرمو کردم توی کونش گفت یکم درد داره گفتم بزار داخل باشه جا باز کنه . بعد شروع کردم به یواش تلمبه زدن که درد تبدیل به لذت شد و شروع کرد به آه آه منو جر دادی اوففف یواش یواش. منم بهش میگفتم اینا مال کیه ؟ میگفت همش مال توئه بکن بکن منم وحشی شدم سریع سریع تلمبه میزدم اونم حال میکرد و آه و ناله میکرد و به کونش چک میزدم کونش قرمز میشد صدای شاپ شوپ بلند شده بود . بعد ۲۰ دقیقه آبم اومد و گفتم کجا بریزم گفت روی کمرم. کاندوم رو بیرون اوردم و ریختم روی کمرش . باهم لب گرفتیم و بردمش حموم خودمو شستم و توی حموم لب گرفتم و رفت خونشون خونشون یه کوچه پیش خونمون بود . ریمل عاشقش شده بودم دیگه هیچ دختری به چشمم نمیومد . بعد اون یه چند باری سکس داشتیم . تا از آخرین سکسمون ۵ماه میگذره هر هفته سکس میکردیم تا اینکه بار کردن.و رفتن به شهر دیگه و من بعدش افسرده شدم . و همیشه به یادش و فیلم هایی که از سکسمون گرفته بودم جق میزدم
امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه. فدای کیر وکوس های خوبتون اینم از عکس لطفا اگر ایراد داشت بگید
نوشته: امیرم
2 020
سکس خونین🩸
#پسر_همسایه #گی
با سلام به شهوانی های عزیز
داستانی که میخوام براتون کاملا واقعیه تکرار میکنم کاملا واقعیه . برای دومین بار دارم مینویسم امیدوارم خوشتون بیاد و حسابی آبتون بیاد💦
اسامی مستعار.
و گفته باشم که داستان گی هست لطفاً اگر خوشتون نمیاد نگاه نکنید.
خب اسم من امیره و خیلی به مرد ها حس دارم کلا عاشق اینم که مرد هارو بکنم
من گیم ولی فاعل
الان ۲۰ سالمه داستان مال ۲ سال پیشه
از خودم بگم من یه پسر ورزشکار هستم از ۱۵ سالگی میرفتم باشگاه بدن سازی و خیلی به هیکلم و ظاهرم میرسم
از بچگی تستسرونم خیلی بالا بود از ۱۲ سالگی بدنم شروع کرد به مو در آوردن یه پوست برنز دارم و کیر تقریبا ۱۷ سانتی
مفعول داستان ما پسر همسایمونه پسر همسایمون اسمش آریا بود و تک پسر خانواده بود بغیر از خودش ۳تا خواهر دیگه هم دارم که یک بار با یکی از خواهراش سکس داشتم. آرین ۱۵ سالشه و یه هیکل تو پر و تقریبا تپل داشت یه کون خیلی گنده😮 که به خواهراش رفته بود سینه هم داشت
بدن خیلی سفیدی داشت . هروقت میدیدمش لپ هاشو میکشیدم و صورتی میشدن🤤 آرین خیلی پسر آروم و مودب بود و مهربون رفتارش خیلی شبیه دخترا بود . یبار ۳تا پسر ریخته بودن سرش منم رفتم کتکشون زدم و اونم خیلی تشکر کرد و از اون روز خیلی منو دوست داشت . . یه شب که داشتم میرفتم پارک . دیدم پارک خلوت و گفتم ولش کن بزار برگردم خونه که یهو دیدم یه صدای آی آی داره از پشت درخت های پارک میاد خیلی تاریک بود فک کنم چراغ های پارک رو دزدیده بودن هیچی دیده نمیشد . یواش یواش رفتم نزدیک که دیدم چشمم روشن آرین آقا داره پشت درخت کون میده😯 یه پسر همسن خودش داشت کون میداد رفتم نزدیک پریدم وسطشون گفتم دارید چیکار میکنید؟. اونا هم با ترس زود شلوارشونو کشیدن بالا و و با صدای لرزون گفتن هیچی اینجا داریم بازی میکنیم و فلان گفته اره جون عمت به هر دو یه چک زدم و اون یکی فرار کرد فقط آرین موند که خیلی گریه کرد گفت تورو خدا به خانوادم نگو هر کاری میخوای برات انجام میدم و به پام افتاد منم بلندش کردم . حقیقتا دلم واسش سوخت گفتم هر کاری بگم برام انجام میدی!؟ گفت آره گفتم باشه . ما که تنها مونده بودیم بهش گفتم باید به منم کون بدی گفت ببین آخه من الان تمیز نیستم . گفتم باشه پس فقط برام ساک بزن بلدی ساک بزنی؟ و اونم گفت آره و قبول کرد . کیرمو در آوردم کشید عقب. گفتم چته مگه میترسی بره تو کونت. کیرم شیو نبود . گفت وای چه گندس عاشقش شدم لباش خیلی کوچیکن و صورتی جوری که انگار رژ زده بود بزور کیرمو کرد توی دهنش کیرم چون کلفته بزور رفت توی دهنش
فقط تا کلاهک میرفت توی دهنش . و شروع کرد برام ساک زدن وایییی انگار توی ابرا بودم بعد ۵ دقیقه آبم اومد و ریختم توی دهنش که کیرمو در آوردم دیدم همشو قورت داد . بهم گفت عاشق کیرت شدم. شماره همدیگه رو گرفتیم و رفتم خونمون . توی تلگرام با همدیگه چت میکردیم و بهم میگفت خیلی به کون دادن علاقه داره و خیلی از من خوشش اومده و هر وقت که من بخوام میتونه بیاد و بهم بده منم یروز که از باشگاه رسیدم خونمون دیدم هیچ کس خونمون نیست و من خونه تنهام به آرین پیام دادم که بیا خونمون . اومد بردمش حموم و دیدم زیر لباساش شلوار ساپورت تور پوشیده بود جوری که همه بدنش معلوم بود حسابی دیوونه شده بودم. و یه سوتین کوچک هم پوشیده بود. بدن لخت منو دید گفت وایییی سیکس پک من عاشق سیکس پکم توروخدا بیا منو بکن . گفتم نه صبر کن برو دستشویی و خودتو خالی کن . رفت دستشویی و اومد گفت خیلی وقته کون نداده و کونش تنگ شده رفتیم روی تخت و دمر خوابوندمش و شروع کردم به لیسیدن کونش خیلی حال داد سوراخش صورتی شده بود و آهش بالا اومده بود بعد شروع کردم به لیسیدن سینه هاش . و لب گرفتیم. التماسم میکرد بکنمش . منم گفتم وقت زیاد داریم وایسا . رفتم از کمد وسیله اوردم کاندوم و اسپری تاخیری و ژل روان کننده
گفتم برام ساک بزن شروع کرد به ساک زدن حرفه ای بهم قول داده بود یاد بگیره بار قبلی چند بار دندون میزد. روی کیرم براش شکلات ریختم🍫 و برام ساک میزدم💦 نزدیک بود ارضا بشم که بهش گفتم بسه قمبل کن . اسپری تاخیری زدم به کیرم عین سنگ شده بود بهش گفتم تا اثر کنه بیا کونتو باز کنم براش ژل زدم و اول با یک انگشت کردم توی کونش . بهم گفت یالا الان خانوادم زنگ میزنن منو بکن . که کیرمو تنظیم کردم سرشو کردم تا آخر محکم فشار دادم میخواستم دردش بیاد گریه کنه . من محکم کردم یه جیغ خیلی بلند کشید و که خودم ترسیدم پاشد با گریه گفت من نمیخوام کیرت خیلی بزرگه. و با گریه میخواست بره که بزور گرفتمش و ازش معذرت خواستم بعد ۵ دقیقه دردش تموم شد و بهش شکلات تعارف کردم بخوره خورد و آروم شد
دوباره خوابوندمش و بهش قول دادم که یواش بکنم . که دیدم وایییییی کونش غرق خون شده بود حسابی ترسیدم ت
2 020
امانم رفته 🙈)
زهرا مث من سکوت نکرد و با کلمه : جوووون افتاد ب سینه هام یکم باهاش بازی کرد و گفت عجب چیزیه
یکم خندیدیمو جامونو انداختیم بخوابیم .
زهرا خیلی هات بود معلوم بود از رفتاراش و نگاهش و خنده هاش .
چراغارو خاموش کردیم و باز زهرا به حرف اومد : بچه ها میاین فیلم سوپر ببینیم ؟!
ما با اکراه قبول کردیم
راستش من تاحالا با کسی فیلم سوپر ندیده بودمو همش تنهایی و یواشکی بود و حس خوبی نگرفتم و معذب بودم.
فیلم گذاشت و یکم دیدیم ، به خودم اومدم دیدم زهرا و صبا دارن لب میگیرن و انگار چیز عادی براشون بود
منم خودمو از این کار جذاب که از کودکی میخواستم ببینم چجوریه دریغ نکردمو باهاشون وارد بازی شدم .
سه تایی لب میگرفتیم و زهرا دستشو اورد زیر لباس من و محکم ممه هامو برام میمالوند و میچلوند
منم که لذت میبردم دوتا دستمو بردم تو لباس جفتشونو براشون میمالوندم
نوبتی من و صبا از زهرا لب میگرفتیم و گاهی هم از هم اما انگار معشوقه جفتمون زهرا بود .
دختری فوق حشری ، خوشگل ، مهربون و خونگرم.
زهرا شروع کرد کس صبا رو مالید
و صبا خیلی راحت آبش اومد
صبا هم زهرا رو میمالید اما آب زهرا قرار نبود به این راحتیا بیاد
صدای ناله هامون اتاقو پر کرده بود اما سعی می کردیم اروم باشه تا خانواده صبا بیرون مون نکنن 😁
خلاصه من آوردنِ آب زهرا جووونو به عهده گرفتم
گفتم دراز بکش و حرف گوش کن شده بود اون دختر بی پروا
کنارش خوابیدم و دستمو گذاشتم رو چوچولش
همچنان چراغ ها خاموش و من چیزی نمیدیدم
دوست مشترکمون چشم دوخته بود بهمون و خودشو میمالید
من از زهرا لب گرفتمو آروم براش میمالیدم
چوچولش از مال من خیلی بزرگتر بود . اون مدلی ک خودم همیشه باهاش حال میکردم براش مالیدم گردنشو میک میزدم
بوی بهار نارنج میداد موها و گردنش لنتیی
ناله هاش و نفساش تو تاریکی و سکوت بیشتر میشد و من براش تندتر میمالیدم
تا اینکه یهو شروع کرد لرزیدن و شدید می لرزید ولی من دستمو نمیکشیدم و ادامه میدادم .
خودش دستمو کشید و محکم بغلم گرفت
بوسش کردمو صبا هم آبش اومده بود …
دوتایی اومدن سمت من
صبا برام میمالید و زهرا لب و گردنمو میخورد
داشتم بیهوش میشدم از این حجم شهوت و کصم حسابی آب انداخته بود
زهرا دستشو برد لای چوچولمو یه مدل خاصی برام مالید و یهو همه تنم داغ شد و انگار برق گرفتم لبای صبارو فشااار میدادم و آبمو تو دست زهرا خالی میکردم
فقط یادمه بیحال افتاده بودم و نا نداشتم
ولی اون دوتا همچنان با هم رو کار بودن
ساعتو نگاه کردیم دیدیم ۴ و نیم صبحه و با خستگی زیاد و در اتاق بسته و بوی شهوت و عرق خوابیدیم تا ظهر .
سه تایی با نشاط از خواب بیدار شدیم و رفتیم شهربازی و خیلی بهمون خوش گذشت
اما بعد اون انگار صبا ازم فرار میکرد ، به زهرا چند بار پیام دادم اما جوابمو نداد هیچ وقت !
من درسم تموم شد و از اون محله اومدم و هیچوقت دیگه زهرا رو ندیدم و رابطم با صبا به کلی بهم خورد .
اما بعد اون قضیه شهوت من شعله ور تر شد 🔥
درسته که سالها به یاد کس اون دوتا و ممه ها و گرمای بدنشون جق زدم ولی دیگه سمت دختری نرفتم و پیش هم نیومد البته .
ولی فهمیدم بغیر دخترا پسرا هم چیزای جذابی برای ارائه دادن دارن 😈
ادامه دارد …
نوشته: مریم
2 020
دختر خاله ای که شهوتم رو برانگیخت
#دخترخاله #لز
سلام دوستان من اولین بارمه که میخوام این داستان رو بازگو کنم و این قضیه ، راه ورود من به دنیای شهوته .
۶ سالم بود و دختر ساکت و مظلومی بودم دنبال حاشیه نبودم و یادم نمیاد دنبال اذیت کردن کسی باشم …
یکی از دخترخاله هام که از من چند سالی بزرگتر بود و نوجوون بود ، خونشون نزدیک ما بود ، گاهی ما می رفتیم خونه اونا ، گاهی اونا میومدن خونه ما بازی میکردیم .
نمیدونم داستان چی بود ولی یادمه من و دخترخالم رفته بودیم حموم و داشتیم آب بازی میکردیم و خوشحال ؛ نیم ساعتی بازی کردیمو قرار شد خودمونو بشوریم و از حموم بیرون بیایم.
داشتم خودمو میشستم که یهو به خودم اومدم دیدم دخترخالم دراز کشیده کف حموم و کصشو گذاشته زیر دوش و چشماشو بسته .
با تعجب داشتم نگاش میکردم که داشت می لرزید انگار ارضا شد …
یهو چشماشو باز کرد و انگار تازه فهمیده بود من اونجا حضور دارم !
اومد سمتم با اخم و تهدید بهم گفت : به کسی چیزی نگی ها وگرنه من میدونمو تو .
و یه چنگی هم به کصم زد و فشارش داد داشت گریم میگرفت که گفتم باشه من به کسی نمیگم ، دستشو کشید کنار و من موندم و حس شهوتی که بیدار شده بود وقتی اون فشار بهم وارد کرد، انگار یه حس عجیبی حمله کردن به کصم .
اینجا برای من شروع داستان بود
اون روز ها گذشت و من داشتم چیز عجیب و بامزه ای رو تجربه میکردم
به محض اینکه همه میخوابیدن و چراغ ها خاموش می شد من دستمو میبردم تو شورتم تا دوباره همون حس رو تجربه کنم .
تو این گشت و گذار داخل شورت فهمیده بودم که کونم سوراخ داره و کارم شده بود انگشت کردن و با خودم ور رفتن
البته یواشکی و کسی نفهمید.
از اون به بعد هر وقت عصبانی میشدم همون حس میومد سراغم و من نمیدونستم با این حس عجیب چکار کنم !
دستمو میذاشتم روش و فشار میدادم ولی خوب که نمیشد بدتر میشد .
به طور مثال یه بار با مامانم تو اتوبوس بودیم و من بند کفشم باز شده بود خم شدم که بند رو ببندم هرچی سعی میکردم نمیتونستم و شلوارم که جین بود و ضخیم ، می خورد به اونجام من عصبانی از اینکه چرا بنده نمیبنده و اونجا یه خبری بود که نباید برای بچه ۶ ساله میبود …
منم برای اینکه حسه تموم بشه با عصبانیت دستمو گذاشتم روش و فشار میدادم
مامانم که این صحنه رو دید کلی دعوام کرد و من عصبانی تر ، حس شهوت بیشتر …
خلاصه سرتونو درد نیارم
من از ۶ سالگی این حس رو داشتمو هروقت دخترخالمو میدیدم تو مهمونی جایی یاد کصش زیر دوش آب میوفتادم و کصم باد میکرد و شهوت ازش میچکید …
منکه بچه بودم رابطه مامان بابام باهم خوب نبود و پدرم خیلی عصبی بود .
باهم دعوا میکردن و من از خواب بیدار میشدم با ترس و گریه
و برای اینکه آروم بشم دنبال حسی میگشتم که آرومم کنه .
برای اولین بار تو ۹ سالگی که داشتم دنبال اون حس میگشتم یهو کصم پر آب شد !!
خیلی ترسیدم و رفتم سرویس ، آب شفاف و زیادی بود که با لذت ازم خارج شده بود .
این حس رو من برخلاف دختر خالم پیش خودم مخفی کردم و به هیچکس بروز نمیدادم تا اینکه من دبیرستانی شدم و بزرگ شده بودم ، انگار حس شهوت هم با من بزرگتر میشد ، وقتی با مامانم میرفتم حموم ممه هاشو که بزرگ بود دید میزدم
پوست سفیدش رو برانداز میکردمو گاهی انگار که حواسم نیست چشمم میخورد به کص نازش 🫠
برای اینکه بتونم درس بخونم با یاد مامانم روزی دو سه بار میزدم و درس میخوندم
انقدر زدم و درس خوندم که دانشگاه تهران قبول شدم 😁🙈
درسم خوب بود و یه سال جهشی خونده بودم .
۱۷ سالگی وارد دانشگاه شده بودم و منم مث مامانم سینه هام بزرگ بود و پوستم سفید بود .
تو دانشگاه یه دوست پیدا کرده بودم به اسم صبا که خونه هامون نزدیک هم بود ،
یه روز صبا منو دعوت کرد تولدش
منم لباس خوبامو پوشیدم و تیپ زدم رفتم خونشون .
دخترای زیادی اومده بودن که من نمی شناختمشون ، یه دختری نظرمو جلب کرد .
دختر خوشگلی بود ، ناز بود و بور و قد بلند .
باهم هم صحبت شدیمو گفت قراره شب بمونه پیش صبا و من خوشحال از اینکه دوست خوشگل و باحالی پیدا کردم .
و روحم هم خبر نداشت که قراره اون شب چه اتفاقی بیوفته .
شب شد و مهمونا کم کم رفتن .
من و زهرا باهم بیشتر اشنا شده بودیم و تو اون مدت کم باهم احساس صمیمیت می کردیم .
قرار شد از بین همه دوستای صبا من و زهرا بمونیم …
بحث سر ورزش کردن افتاد ک من گفتم اره زیاد ورزش میکنم و اینا
زهرا گفت من رفتم باشگاه و رو سینه هام خط افتاده و لباسشو داد بالا
دوتا نارنگی تازه و نرسیده میدیدم که عطرشون هوش از سرم برد با چند تا رگه که تو نگاه اول رنگ صورتیشون بدجورحشریم کرد .
صبا هم پیشمون بود و این صحنه رو میدید من و صبا بهم نگاه کردیم و سکوت …
زهرا گفت یعنی مال تو نداره ازین خطا؟
گفتم نه و گفت میشه ببینم؟
من لباسمو دادم بالا . نمیخوام از خودم تعریف کنم ولی
سینه های من ۸۰ و سفید و صافه
با نوک صورتی (به م
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
