en
Feedback
ترنج

ترنج

Open in Telegram

+ این مهساست؟ _ نه، این خود واقعیشه.

Show more
742
Subscribers
No data24 hours
-117 days
-4230 days
Posts Archive
Repost from ترنج
سپس برایت می نویسم: و ​​امیدوارم که نامه های مرا نخوانی بلکه خودم را بخوانی؛ کلمات نتوانسته‌اند مرا برایت توضیح دهند. -نجيب محفوظ

هزارگونه سخن در دهان و لب خاموش...
+1
هزارگونه سخن در دهان و لب خاموش...

سلام. احوالت را نمی‌پرسم چون می‌دانم می‌گویی خوب هستی. چون می‌دانم این حقیقت ندارد و هیچ راهی برای اثبات این دروغ بلد نیستم. نمی‌دانم از کجا شروع کنم و چه کلماتی برایت بنویسم. کاش حداقل پاسخ یکی از نامه‌هایی را که برایت نوشتم می‌دادی تا بدانم کلماتم را دوست داری یا نه، تا بفهمم چه واج‌هایی تو را به وجد می‌آورند و بعد تمام روزنامه‌ها را مملو از آن‌ها می‌کردم تا تو یک روز پشت کیوسکی ناشناخته و قدیمی کلماتم را بخوانی. از صبح که تنم وظیفه‌ی ناهموار دوام آوردن را به دوش کشید تا امشب که تصمیم گرفت آن را به نوک قلم شکسته شده‌ای تخلیه کند؛ چند گالن گرد و غبار فرو داده‌ام و اگر وجودم را بتکانی، خاکی قهوه‌ای رنگ در هاله‌ای از هوایی کشنده از چشمانم فرو می‌ریزد. اگر می‌توانستم، خودم را همچون کاسه‌ای قدیمی و فرسوده که با خاکستر و هزار ماده‌ی شیمیایی دیگر به جانش می‌افتی؛ از تمام روزهایی که از سر گذشت پاک می‌کردم. از تمام دقایقی که تلاش می‌کردم تفکراتم را انگار که حبه قندی بزرگ باشند، در چای یخ زده‌ی زندگی حل کنم. از تمام لبخندهایی که نه من آن‌ها را می‌شناسم و نه آن‌ها می‌دانند که از کدام پستو بر زمین جاری می‌شوند. امید دارم که نامه‌ام در روزی ابری که حریف شمردن ابرها نمی‌شوی، به دستت برسد. در پاکتی زرد رنگ که بتوانی راحت آن را از میان دیگر نامه‌هایت تشخیص دهی. امید دارم که پاسخ ندادنت به این منظور باشد که هنوز من را نخوانده‌ای. ودر نهایت برایت می‌نویسم: کاش زندگی چیزی جز ثانیه‌ای لبخند در میان قرنی از اندوه بود. آن‌وقت مجبور نبودم به تو دروغ بگویم که دلم می‌خواهد خودم را بتکانم. راستش من هیچ‌گاه دست به وجودم نمی‌زنم. چون یقین دارم که به جای گرد و غبار، به اندازه‌ی تمام حرف‌های بازگو نشده‌ی آدم‌ها از من اندوه خواهد چکید. #مهسا_طاهری_راد @channel_torang

یکی دیگر از هراس‌های ما این بود که مبادا [زندگی] شبیه [ادبیات] از کار در نیاید. ـ جولین بارنز

‌ ‌چه برایمان آوردی مارکو؟ دوام. _مهموم ‌

خیالاتم را در برهه‌ی ممتد روزهایم به فراموشی سپردم. بیخیال شدم!

در راه بازگشت هوا سردتر از قبل است. بازوهایم را در هم قفل می‌کنم و به قدم‌های نامنظمم سرعت می‌بخشم. چند قدم دیگر که برمی‌دارم با جای خالی پیرمرد و گاری‌اش روبرو می‌شوم. بلوک سیمانی کنار دیوار مانده اما اثری از نارنگی‌های چیده شده و عینک استکانی پیرمرد نیست. چشم می‌چرخانم. در ظاهر شهر هیچ تغییری ایجاد نشده. انگار پیرمرد توهمی بود که در میان آدم‌های مشوش شهر با آن دغدغه‌های مسری‌شان به چشم نمی‌آمد. ناچار می‌شوم دست خالی برگردم. پیاده‌رو‌ها را یکی پس از دیگری پشت سر می‌گذارم. برای آخرین بار به آسمان نگاه می‌کنم. یک پرنده را در دوردست‌ترین نقطه‌ی آسمان می‌بینم که تک و تنها پرواز می‌کند. پرنده را تا وقتی از نقطه‌ی دیدم ناپدید می‌شود، دنبال می‌کنم. چهره‌ی پیرمرد هنگامی که به کفش‌هایش نگاه می‌کرد و سپس چهره‌ی پسر وقتی ماشین‌های خیابان را می‌شمرد در ذهنم زنده می‌شوند. احتمالن ما هیچ‌گاه نمی‌دانیم باید تا چند روز اندوه‌هایی را که هیچکس خبری از آن‌ها ندارد، در تنهایی، در خلا و در روزهایی که زنده هستیم به دوش بکشیم. احتمالن حتی خود خدا هم نداند. #مهسا_طاهری_راد @channel_torang

از روزی که به این شهر آمده‌ام، این دومین باری است که از مقابل پیرمرد دست فروشی که نارنگی می‌فروشد؛ عبور می‌کنم. اطرافش از آن تابلوهای وحشیانه‌ی قیمت میوه که می‌خواهد تو را به هزار و اندی روش به طرف خودش بکشاند به چشم نمی‌خورد، برای جذب آدم‌های غمگینی که بهشان می‌آید به نارنگی علاقه‌مند باشند فریاد نمی‌کشد و شرط و شروط‌های مختلف را برای خالی کردن گاری کوچک و چوبی‌اش امتحان نمی‌کند. نگاهی به نارنگی‌های براق و سالمی که مرتب و به ردیف روی هم چیده شده‌اند می‌اندازم. به خودم یادآوری می‌کنم که در راه بازگشت از پیرمرد خرید کنم. آدم‌ها را پشت سر می‌گذارم و هر دقیقه به بالای سرم نیم نگاهی می‌اندازم. برخلاف همیشه آسمان خالیِ خالی است. خالی از پرواز و رویا، از هجر و مقصد و از امید کوچک نگهدارنده برای ادامه‌ی زندگی. روبروی یک کافه می‌ایستم. جدید است. البته همه‌چیز این شهر برایم جدید است و خیلی وقت است که تصمیم گرفته‌ام خودم را در برابر این وضعیت عادت دهم. اما چیزهای جدید همان‌قدر که امید دارد، پر از ناامیدی است. پر از احتمال برای خسته کردن، از پا انداختن و به انقراض رساندن لبخند! چشمانم را می‌بندم و بعد از نفس عمیقی که انگار هوای شهر را خالی می‌کند؛ وارد می‌شوم. زیادی خلوت است. انگار از آن دست مکان‌هایی است که تو می‌مانی و افکاری که هر روز در تلاش برای گریختن از آن‌ها بودی. مکانی برای پیدا کردن خودت و راضی کردنش برای بازگشتن. چندین پله را پشت سر گذاشته و به قسمت دیگری در پشت مکان فعلی می‌روم. جمعیتی از آدم‌ها به چشم می‌خورد که هر کدام گوشه‌ای کز کرده و پراکنده شده‌اند. روی نیمکتی مشرف به خیابان و آدم‌ها جای می‌گیرم و به آن پایین خیره می‌شوم. از این فاصله می‌توانم پیرمرد نارنگی فروش را ببینم. روی بلوکی سیمانی نشسته و به کفش‌هایش خیره شده. گمان نکنم در تعداد نارنگی‌ها تفاوتی ایجاد شده باشد اما پر رفتار پیرمرد چرا! تصمیم می‌گیرم حواسم را از خیابان به جمعیت دوستانه‌ی چهار پسر دبیرستانی که کمی جلوتر از من نشسته‌اند، معطوف کنم. می‌توانم همهمه‌ای مشخص را از سمتشان تشخیص دهم. یکی از پسرها از بازی فوتبالی تعریف می‌کند که اظهار دارد بعد از دیدنش دیگر آن آدم سابق نشده چون نتیجه‌ی بازی برخلاف انتظار همه بوده است. کسی که کنارش نشسته و جلویش سه چهار فنجان قهوه به چشم می‌خورد؛ جرعه‌ی دیگری از فنجان دستش می‌نوشد و همان‌طور که مشتی دوستانه به بازوی دوستش می‌زند می‌گوید: «گل گفتی رفیق» نفر سوم که حدس می‌زنم از همه کم سن و سال‌تر است و صدایش میان نوجوانی و جوانی غل و زنجیر شده، با لحن عجیبی مثل وقتی بخواهد فریاد بزند می‌گوید: «ولی هیچی مثل بازی قبل نمی‌شه» انگار مغزم شرطی شده باشد که تن صدای تک تکشان را در سلول‌های خاکستری‌اش ذخیره کند، منتظر بازخورد نفر چهارم به میز جلوی پایم زل می‌زنم. صدایی به گوش نمی‌رسد. چند ثانیه کل کافه را سکوت فرا می‌گیرد به طوری که می‌توانم صدای آب شدن شکلات تخته‌ای را روی بخار کتری تشخیص دهم! ناگهان نفر اول سکوت را می‌شکند و بحث دیگری را میان فنجان‌های قهوه، لکه‌ی خشک‌شده‌ی روی میز، چندین تلفن همراه و یک کیف پول قهوه‌ای رنگ می‌اندازد. سرم را بالا می‌آوردم و به نفر چهارم نگاه می‌کنم. مثل گربه‌ای که چشم از شکارش برنمی‌دارد، به نقطه‌ی نامشخصی خیره شده و بدون آن‌که پلک بزند با پایش روی زمین ضرب گرفته است. پایش را روی آن یکی می‌اندازد، به رفقایش لبخند می‌زند و بعد چشمانش را به سمت خیابان می‌چرخاند. هر چند دقیقه یکبار سرش را به نشانه‌ی تایید تکان می‌دهد و دوباره روی همان خط ممتد و خاکستری قبلی قدم برمی‌دارد. نگاهم به میز جلوی پایم می‌افتد و می‌فهمم قهوه‌ام از دهن افتاده. به اجبار فنجان را در دست می‌گیرم و سعی می‌کنم به گرمای از دست رفته‌اش فکر نکنم. می‌توانم فرض کنم قهوه از اول سرد بوده، تلخ بوده و فاقد هرگونه احساس خوشایند هشیار کردن. اما هیچ‌گاه نتوانستم تصور کنم که اندوه از ابتدا گرم بوده، گس بوده و ما فاقد تصوری قوی برای درک کردن ابعاد آن! ربع ساعت می‌گذرد و باز صدای آن جمعیت چهار نفره این بار راجع به تلفن همراه یکی‌شان که سرقت شده، بلند می‌شود. پسری که تا الان ساکت بود بلند می‌شود، کنار دیوار رو به خیابان می‌ایستد و دست‌هایش را به لبه‌ی دیوار تکیه می‌دهد. بخارات برقی نامحسوس از چشمانش بلند می‌شود و لحظه‌ای بعد پشتش را به خیابان و آدم‌ها و ماشین‌ها کرده و به سمت دیگری قدم برمی‌دارد. بلند می‌شوم و از کافه بیرون می‌روم. آسمان هنوز هم خالی از پرنده است. انگار همه به اندازه‌ی یک روز خودشان را از بودن در آبادی‌های نامطبوع دنیا معاف کرده‌اند.

قطعه‌ای از امروز و از غروب 🪐🧡
+4
قطعه‌ای از امروز و از غروب 🪐🧡

قطعه‌ای از امروز و آسمانش🪐🌄
+3
قطعه‌ای از امروز و آسمانش🪐🌄

تو فکر می‌کنی ما ادامه‌ی خواب‌هایمان را پیدا می‌کنیم؟ - شهرام شیدایی

«ما از نفوذ سایه‌های‌ شک در باغ‌های بوسه‌هامان رنگ می‌بازیم ما در تمام میهمانی‌های قصر نور از وحشت آوار می‌لرزیم.» -فروغ فرخزاد

همیشه فکر می‌کردم آدم‌هایی که می‌تونن خودشون رو توصیف کنن، خیلی خوشبختن. اگر می‌تونی خودت رو با یک آهنگ، یک شعر، یک کتاب، یک فیلم یا هر چیز دیگه‌ای که انعکاسی از توعه توصیف کن✨ https://t.me/HarfBeManBOT?start=HBM12434278

«ما از نفوذ سایه‌های‌ شک در باغ‌های بوسه‌هامان رنگ می‌بازیم ما در تمام میهمانی‌های قصر نور از وحشت آوار می‌لرزیم.» -فروغ فرخزاد @channel_torang

احوالات باکیفیت✨🌱
+3
احوالات باکیفیت✨🌱

سلام. بعد از گذشت روزهایی که تمام عواطف نهفته در اعراب واژگان، تنها ابزاری برای ابراز شده بود؛ بالاخره قلم را در دست گرفتم. شاید به خاطر تاثیر هویج پلویی بود که تمام تلاشم را کردم طرز تهیه‌اش را فراموش نکنم. شاید خواستم به خودم اطمینان بدهم مهسای قبلی مرا از یاد نبرده و من او را. شاید هم می‌بایست نوشتن را به عنوان دستمالی خنک بر پیشانی تب کرده‌ی اندوه‌های روز جمعه‌ام، به رسمیت بشناسم. همیشه گمان می‌کردم دلتنگی پر از صداست. فکر می‌کردم هنگامی که دلتنگ شوی، ظرف‌های نازک چینی بند نینداخته خود به خود می‌ریزند و مثل قلب یک کوسه‌ی نیجریایی که شکار شده هزار تکه می‌شوند. یا مثلن پنجشنبه‌ها تبدیل به جمعه می‌شود و صدای جهش روزهای هفته پاشنه‌ی آشیل اندیشه‌ها را سوراخ سوراخ می‌کند. خیابان‌ها بدون رهگذر و ایستگاه‌ها بدون مسافر می‌شود و قهرمان‌های فیلم‌ها و کتاب‌ها تصمیم می‌گیرند خیابان‌ها را از اندوه دلتنگی بشویند. تا روزی که روی نیمکت نشسته بودم و صدای یک خانم سی و چند ساله را که داستان تعریف می‌کرد در تلفن همراهم تماشا می‌کردم؛ مثل آدمی که ناگهان با ابعاد شخصیتی پیچیده‌ی انسان گونه‌اش روبرو می‌شود؛ حس کردم دلتنگی معده‌ام را دور می‌زند و بعد مغزم را می‌پیچاند و در نهایت دستانم را منجمد می‌کند. من دلتنگ بودم اما آدم‌ها آدم بودند و ایستگاه‌ها پر از مسافر و شخصیت‌ها در حال تکامل بخشیدن به رویاهایشان. ظرف‌ها بی‌خط و خش من را نگاه می‌کردند و پالتوهای پشمی تازه از چمدان در آمده در خیابان قدم می‌زدند. حتی قسم می‌خورم آن روز چهارشنبه باقی ماند و تبدیل به جمعه نشد! تا چند روز پیش که تصمیم گرفتم در این مواقع به کلمات هجوم ببرم و از واژگانم در برابر سیاره‌ای که هیچ‌گاه در برابر اندوه‌ها دل خم نمی‌کند؛ سپر بلا تعبیه کنم. امشب همه‌چیز سرجای خود باقی می‌ماند اما در دفترچه‌ای کاهی و قطور، کلمات بیشتری نوشته می‌شوند. کلماتی که تا همیشه بر جای خواهد ماند. #مهسا_طاهری_راد @channel_torang

سلام. بعد از گذشت روزهایی که تمام عواطف نهفته در اعراب واژگان، تنها ابزاری برای ابراز شده بود؛ بالاخره قلم را در دست گرفتم. شاید به خاطر تاثیر هویج پلویی بود که تمام تلاشم را کردم طرز تهیه‌اش را فراموش نکنم. شاید خواستم به خودم اطمینان بدهم مهسای قبلی مرا از یاد نبرده و من او را. شاید هم می‌بایست نوشتن را به عنوان دستمالی خنک بر پیشانی تب کرده‌ی اندوه‌های روز جمعه‌ام، به رسمیت بشناسم. همیشه گمان می‌کردم دلتنگی پر از صداست. فکر می‌کردم هنگامی که دلتنگ شوی، ظرف‌های نازک چینی بند نینداخته خود به خود می‌ریزند و مثل قلب یک کوسه‌ی نیجریایی که شکار شده هزار تکه می‌شوند. یا مثلن پنجشنبه‌ها تبدیل به جمعه می‌شود و صدای جهش روزهای هفته پاشنه‌ی آشیل اندیشه‌ها را سوراخ سوراخ می‌کند. خیابان‌ها بدون رهگذر و ایستگاه‌ها بدون مسافر می‌شود و قهرمان‌های فیلم‌ها و کتاب‌ها تصمیم می‌گیرند خیابان‌ها را از اندوه دلتنگی بشویند. تا روزی که روی نیمکت نشسته بودم و صدای یک خانم سی و چند ساله را که داستان تعریف می‌کرد در تلفن همراهم تماشا می‌کردم؛ مثل آدمی که ناگهان با ابعاد شخصیتی پیچیده‌ی انسان گونه‌اش روبرو می‌شود؛ حس کردم دلتنگی معده‌ام را دور می‌زند و بعد مغزم را می‌پیچاند و در نهایت دستانم را منجمد می‌کند. من دلتنگ بودم اما آدم‌ها آدم بودند و ایستگاه‌ها پر از مسافر و شخصیت‌ها در حال تکامل بخشیدن به رویاهایشان. ظرف‌ها بی‌خط و خش من را نگاه می‌کردند و پالتوهای پشمی تازه از چمدان در آمده در خیابان قدم می‌زدند. حتی قسم می‌خورم آن روز چهارشنبه باقی ماند و تبدیل به جمعه نشد! تا چند روز پیش که تصمیم گرفتم در این مواقع به کلمات هجوم ببرم و از واژگانم در برابر سیاره‌ای که هیچ‌گاه در برابر اندوه‌ها دل خم نمی‌کند؛ سپر بلا تعبیه کنم. امشب همه‌چیز سرجای خود باقی می‌ماند اما در دفترچه‌ای کاهی و قطور، کلمات بیشتری نوشته می‌شوند. کلماتی که تا همیشه بر جای خواهد ماند. #مهسا_طاهری_راد @channel_torang

- غلامحسین ساعدى برای طاهره نوشت: «آدم نمی‌تواند تحمل کند، بالاخره باید داشت، انسانی را باید داشت که غم انسان را دریابد ..»

photo content
+1

فراخای جهان، سرشارِ از آزادی و شادیست اگر این دیو و این دیوار‌ که می‌بندد رهِ دیدار، بگذارد. -محمدرضا شفیعی کدکنی🌱 @channel_torang