en
Feedback
꧁سیمین ꧂اجبار

꧁سیمین ꧂اجبار

Open in Telegram

رمان در حال پارت گذاری: #اجبار_سیمین #لمس_و_حرارت رمان: #دکتر_هات_من #فاحشه_چشم_آبی کامل شده جلد دومِ : #فاحشه_چشم_آبی 🌸🌸🌸🌸 #بدون_تبلیغات و پست اضافه🥰

Show more
2 477
Subscribers
No data24 hours
+47 days
+730 days
Posts Archive
دلم کمی هوای آزاد میخواست. کمی نفس کشیدن در دشت و دمن... با قدم های آرامی داشتم برای خودم جولان میدادم و از طبیعت بکر عمارت اربابی لذت می بردم که ناگهان با شنیدن صدای سمیرا وحشت زده به عقب چرخیدم. - به به سوگولی شاپور خان!!! می بینم تنهایی اومدی بیرون!! به او نگاه کردم. به صورت بزک دوزک شده اش! به چشمانی که با کینه و نفرت به من خیره شده بود. از نوع نگاهش به خودم اصلا خوشم نیامد. خوش آمدن که هیچ! من از نگاهش به خودم می‌ترسیدم! یک طور عجیب و غریب به آدم زل زده می‌زد که ته دل آدم را خالی می‌کرد. زیر سنگینی نگاهش آب دهانم را قورت دادم و گفتم: - اومدم هوا بخورم. پوزخند زد. یک پوزخنده تمسخرآمیز... -با وجود اون بچه تو شکمت اومدی هوا بخوری نمی‌دونی بیرون از عمارت برای سوگلی ارباب میتونه چقدر خطرناک باشه؟! متوجه منظور حرفش نشدم. از کدام خطر حرف می‌زد مگر یک هوا خوردن خطر داشت؟! حالا چه برای خودم چه برای بچه ی توی شکمم...! سعی کردم به حرف‌های معنی دارش توجه نکنم یک نیشخند زدم و بعد خیره به نگاهش گفتم: - به نظر من که مشکلی نیست. لب دهانش را برایم کج کرد: -آره خوب نبایدم باشه آخه تو سوگلی اربابی.مگه نه؟!از همه خطرا به دور! ولی خب گاهی اتفاق بد خبر نمیکنه! از اینکه اینطور با تیکه و کنایه حرف می‌زد ته دلم خالی شد. نگاهش خواهران نبود حتی معمولی و عادی هم نبود ؛ چه برسد به خواهرانه! من از نگاه سمیرا به خودم ترسیدم برای همین سعی کردم از او دور شوم. در جوابش سر تکان دادم و گفتم: - فعلاً با اجازه -مراقبه سگای ولگرد باش! بعضیاشون وحشی ان ! باز هم به حرفش توجهی نکردم و راهم را گرفتم و رفتم اما بعد از چند دقیقه با دیدن سگ بزرگی که این سمت می‌آمد زیر پایم از ترس و وحشت خالی شد. 💥 برای دریافت پارت های پایانی بدون سانسور🔥❌❌ این رمان جذاب و هیجان انگیز با کلی عاشقانه های ناب😍😋 کافیست مبلغ 47تومن💸💸 را به شماره حساب خانم شورکی عزیز واریز کرده 👇👇 6037997330915381 ارسال فیش رسید به👈 @A_S137w رمان در vip رو به اتمام است😍🥹 🖤 💙💛 ❤️🤎🧡 💚💜💙❤️

#اجبار_سیمین #ارباب_رعیتی 💋 به قلم ✍#آرزو_هاشم_آبادی #پارت381 و #پارت382 سیمین 🍀 این روز ها عجیب حالم گرفته بود. خیلی بی حوصله شده بودم. حتی حال و حوصله خودم را نیز نداشتم. دلم میخواست یک کاری انجام بدم اما چه کاری را نمی دانستم. این روز ها عجیب دلم میخواست صبح تا شب زیر لحاف کرسی بخوابم. دلم میخواست بقچه پیچ شده خودم را به مادرم برسانم و یک دل سیر با او حرف بزنم. حتی گاهی دلم هوای دیدن سنگ قبر پدرم را هم می‌کند. از مادر برای دیدن آن سنگ قبر قول گرفته بودم ولی حتی فرصت نمی شد به آنجا بروم. این روز ها اصلا حال و حوصله ی بیرون رفتن نداشتم. این حاملگی و وجود بچه به قدری کسلم کرده بود که خیلی دیر به دیر از اتاق بیرون می رفتم. بیشتر وقتم را با گلی و خاتون می گذراندم. گلی مهربان و دلسوزی که همچون خواهر مثل پروانه به دورم میچرخید و خاتونی که مدام مادرانه برایم خرج میکرد. از شاپور خان که نگویم بهتر است. او که به قدری ناز مرا در خلوت و تنهایی می کشید که به ولاه وقتی در جمع حضور داشتیم، حس میکردم با مرد دیگری طرف هستم. ولی خب من عاشق همین رفتار های خاص او شده ام که حالا بدجور دلم هوای آغوش مردانه اش را کرده! از زیر تشک بلند شدم. چارقد گلگلی ام را روی موهایم انداختم و از اتاق بیرون رفتم. گلی را سینی به دست دیدم: _ کجا گلی؟؟ لبخند زد و اخم هایش را باز کرد: _ سلام خانم کوچیک؛ چرا نگفتید بیام پیشتون ؟؟ دست روی شانه اش گذاشتم: _ برو به کارت برس؛ من همین دور و اطرافم؛ جای دوری نمیرم. _ مطمئن باشم؟! توروخدا میترسم باز مث اون سری اتفاق بدی واستون بیوفته اونوقت کی میتونه با شاپور خان بگیره؟؟ لبخند زدم و به او خیال جمعی دادم: _ آره گلی! برو به کارت برس....بعدش بیا پیش من‌.‌‌..برو دختر خوب. او را به اجبار راهی کردم و بعد با قدم های آرامی به سمت بیرون عمارت به راه افتادم. 💥 برای دریافت پارت های پایانی بدون سانسور🔥❌❌ این رمان جذاب و هیجان انگیز با کلی عاشقانه های ناب😍😋 کافیست مبلغ 47تومن💸💸 را به شماره حساب خانم شورکی عزیز واریز کرده 👇👇 6037997330915381 ارسال فیش رسید به👈 @A_S137w رمان در vip رو به اتمام است😍🥹 🖤 💙💛 ❤️🤎🧡 💚💜💙❤️

#پارت1 از ته دل جیغ زدم: _ولم کن؛نمی‌خوام دیگه پامو بذارم توی اون خونه ی لعنتی؛ولم کن ثامر به یک باره با چهره ای کبود شده از
#پارت1 از ته دل جیغ زدم: _ولم کن؛نمی‌خوام دیگه پامو بذارم توی اون خونه ی لعنتی؛ولم کن ثامر به یک باره با چهره ای کبود شده از خشم و نگاهی خشمگین توی صورتم عربده زد: _ولت کردم که جرات کردی از خونه ی من فرار کنی.ولت کردم که شکمت از یه بی ناموس دیگه بالا اومده.د اگه ولت نمی کردم حال و روزم این نبود پس خفه شو. _ولم کن.حاضرم صد بار دیگه فرار کنم ولی دیگه با تو زندگی نکنم.خودمو می کُشم که از دست همه اتون راحت بشم. نمی دانم کجای حرفی که زدم به مزاقش خوش نیامد که با پشت دست به دهانم کوبید: _به قل و زنجير می بستمت ترمه؛روانیم نکن که همین‌جا زنده و مرده اتو جلو چشات بیارم زن.ثامرو روانی نکن به جون خودت بنداز. مرا به سمت ماشینش کشاند.هق زدم و به مردی فکر کردم که روی فرش خانه؛با فک شکسته و دهان خون آلود؛دراز به دراز افتاده بود.‌درست آن لحظه ای که این طور مرا وحشیانه به دنبال خودش می کشید؛به این فکر کردم که اگه بفهمد بچه ی خودش را حامله ام چه طور و با چه رویی می خواهد این روز های تلخ را جبران کند. ✍شروع پارت گذاری رمان زیبا و بسیار جذاب😍 💥( #دلبرک_ممنوعه) داخل چنل پر طرفدار مای ناول📚👇 https://t.me/mynovelroman ☺️

#اجبار_سیمین #ارباب_رعیتی 💋 به قلم ✍#آرزو_هاشم_آبادی #پارت379 و #پارت380 آن هم با تحمل وجود نحسش! با شنیدن صدای قدم های محکمی؛ به عقب چرخیدم که‌ از دور متوجه خانزاده شدم. مردی که لبخند به لب داشت و هر لحظه به من نزدیک تر میشد. _ حال و احوال شاپور خان؟! دست دراز شده اش را فشردم: _ الحمدلله....کجا بسلامتی شال و کلاه کردی؟؟ نگاهی به دور و اطراف انداخت : _ حوصله ام سر شده بود گفتم برم توی ده یه قدمی بزنم. شما تشریف نمیاری پا در رکاب باشیم؟؟ از نوع رکاب گفتنش به یک چیز هایی شک کردم و به او دو دستی زدم: _ سزار غریبه پرست نیس! باهات خو نمیگیره وگرنه میرفتی توی دشت و دمن می تاختی! سری تکان داد و نگاهش برق زد: _ خیلی مایلم یه بار این اسب چموش تورو رام کنم شاپور خان! منظوری داشت یا من تازگی ها خیلی شکاک شده ام؟! لبخند و نگاه عادی اش را که دیدم ؛ از این موضوع بی تفاوت رد شدم : _ امیدوارم خانزاده... شانه به شانه ی هم مسیر شکارگاه را طی کردیم تا شاید حال و هوای خانزاده عوض شود. اسم شکار و شکارگاه که می آمد به یاد آن لحظات خاطره انگیر می افتادم. چه لحظات شیرینی بود. دیدنش آنطور درمانده و نالان مرا به وجد آورد. نامردی بود آدم معشوقش را در این شرایط بحرانی ببیند اما من بیمار بودم که دلم میخواست سیمین را با آن چشمان نقره فاب و چهره ی معصومانه اش اینطور درمانده ببینم! 💥 برای دریافت پارت های پایانی بدون سانسور🔥❌❌ این رمان جذاب و هیجان انگیز با کلی عاشقانه های ناب😍😋 کافیست مبلغ 47تومن💸💸 را به شماره حساب خانم شورکی عزیز واریز کرده 👇👇 6037997330915381 ارسال فیش رسید به👈 @A_S137w رمان در vip رو به اتمام است😍🥹 🖤 💙💛 ❤️🤎🧡 💚💜💙❤️

#اجبار_سیمین #ارباب_رعیتی 💋 به قلم ✍#آرزو_هاشم_آبادی #پارت377 و #پارت378 در گذشته ای نه چندان دور شاهد قتلی بودم که همان هم شد آلت دست سمیرای لعنتی که خوب بتازد! که قول ازدواج بگیرد در عوض خفه شدن و آبرو به حراج نکردن! من لعنتی آن موقع که جوانی خام بودم مجبور شدم تن بدهم به این ذلت و خاری... به اینکه اسمش را کنار اسم و رسم خودم یدک بکشم فقط به خاطر خفه شدنش! که مبادا کلامی از این راز را فاش کند. رازی که فقط بین من و ارباب بزرگ بود. مردی که از همان سال ها قول گرفت که حواسم باشد به آبروی این خاندان خدشه ای وارد نشود... که غیرت پایمال شده ی ارباب این ده؛ نقل محافل نشود.... که حرف توی دهان نچرخد از بی آبرویی زن ارباب که شبانه او را در رختخواب مرد دیگری دیده...! از همان سال ها؛ سر یک بی احتیاطی من و آن یاد داشت های لعنتی؛ به دام این زن هفت خط افتادم. کسی که به زور خودش را به منی قالب کرد که هوای عشق خواهر کوچکترش را در سر داشتم. سمیرا از این احساس و عشق من نسبت به سیمین خبر داشت. خود لعنتی ام به او گفتم که شاید پایش را کنار بکشد اما همه چی بدتر شد. وقتی این موضوع را فهمید بیشتر پافشاری کرد....حتی کارش به تهدید هم رسید. حیف که همان موقع ها نمیخواستم دستم به خون زن دیگری آلوده شود. دست من به خون مادرم آلوده بود...منی که در قتل او شریک جرم بودم. دیگر نمیخواستم عذاب وجدان بیشتری را به دوش بکشم. راضی شدم تن به این ازدواج به ظاهر واقعی دهم چرا که ترسیدم از به زمین افتادن تشت رسوایی ارباب بزرگ.... مردی که خان و ارباب بود برای خودش حالا مردم با فهمیدن اینکه زنش به او خیانت کرده و با خدمتکار خانه اش هم بالین شده؛ دیگر آبرو و حیثیتی برایش باقی نمی ماند. من باید اشتباهم را جبران میکردم حالا هرطوری که بود. من باعث شده بودم سمیرا سر از این راز کثیف در بیاورد. من باعث شده بودم از ما و خاندان اربابی آتو بگیرد. پس باید تاوانش را هم پس میدادم. 💥 برای دریافت پارت های پایانی بدون سانسور🔥❌❌ این رمان جذاب و هیجان انگیز با کلی عاشقانه های ناب😍😋 کافیست مبلغ 47تومن💸💸 را به شماره حساب خانم شورکی عزیز واریز کرده 👇👇 6037997330915381 ارسال فیش رسید به👈 @A_S137w رمان در vip رو به اتمام است😍🥹 🖤 💙💛 ❤️🤎🧡 💚💜💙❤️

#اجبار_سیمین #ارباب_رعیتی 💋 به قلم ✍#آرزو_هاشم_آبادی #پارت375 و #پارت376 هرچه‌قدر تلاش کرد جرات این کار را نداشت. پرنده از ترس مردن و کشته شدن بال بال میزد... سروصدا میکرد و اما او به دنبال کمی جرات ... با ناشی گری گردن پرنده را به سختی گرفت و با دست دیگرش که چاقو ما بین انگشتانش می لرزید ؛ تلاش می‌کرد گردن حیوان را بزند. با دقت تمام خیره شده بودم به مردمک گشاد شده ی چشمانش... چشمانی که ترس و وحشت از آن بیداد میکرد اما جرات بروز و نافرمانی را نداشت. نفس نفس زنان عرق های جمع شده روی پیشانی را با پشت دست پاک کرد و دوباره با نفس عمیقی که کشید چاقو را اینبار به گردن پرنده نزدیک کرد. پرنده ترسان شروع کرد به تکان خوردن و او با استرس شدید؛ پلک هایش را با ناتوانی کامل بست که کم کم چاقو را از گردن پرنده دور شد. برای یک لحظه از همه چیز غافل شد که به آنی حیوان از دستانش پرید پایین و با سر و صدا دور شد و او مات و مبهوت؛ با چهره ی هراسان و ترسیده؛ به تته پته افتاد: _ارباب...تو رو به خدا قسم منو عفو کنید. نمیتونم این کارو انجام بدم. از لحن لرزان و دست و پا هایی که داشت از ترس می لرزید؛ به خوبی متوجه شدم که سلاخی کردن آن کلاغ کار این دختر نبوده! شاید او حیوان تکه پاره شده را داخل حیاط خانه ی آن ها انداخته اما کلاغ را سرنبریده! همانطور داشت با بیچارگی نگاهم میکرد و منتظر یک حرکت و رفتار خشونت آميزي از جانب من بود اما وقتی سکوتم را دید به هول و ولایی بیشتری افتاد: _ ارباب...صبر کنید برم به یکی بگم بیاد این کارو انجام بده.م...من نتونستم ...یعنی نمیتونم این کاری که ازم خواستید رو انجام بدم.اصلا یاد ندارم بخدا.... بی حوصله دستم را بالا بردم: _ هیس! برو به کارت برس. _ برم بگم یک...ی بیاد کلافه غریدم: _ گفتم نه! لازم نیس.برو رد کارت دختر! او که رفت با نگاهی خسته و دل مرده به زیر درخت انار چشم دوختم. به جایی که جسد عزیزی را شبانه زیرش چال کردیم! عزیزی که روزگاری نه چندان دور، خنجر زهر آلودی را به عمق قلب ارباب این ده فرو کرده بود. 💥 برای دریافت پارت های پایانی بدون سانسور🔥❌❌ این رمان جذاب و هیجان انگیز با کلی عاشقانه های ناب😍😋 کافیست مبلغ 47تومن💸💸 را به شماره حساب خانم شورکی عزیز واریز کرده 👇👇 6037997330915381 ارسال فیش رسید به👈 @A_S137w رمان در vip رو به اتمام است😍🥹 🖤 💙💛 ❤️🤎🧡 💚💜💙❤️

#اجبار_سیمین #ارباب_رعیتی 💋 به قلم ✍#آرزو_هاشم_آبادی #پارت373 و #پارت374 به مقابل درخت که رسیدم ؛ با همان دستانی که به پشت کمرم قلاب شده بود به عظمت و شکوه آن خیره شدم. به درختی که شاهد خیلی چیز ها بود! خیلی از راز های مگو... این درخت برای من ارزش معنوی داشت...! وجود همان انرژی منفی و حس بد را دور و اطراف خودم حس کردم. گویا که هنوز همینجا پرسه میزد! با همان نگاه های مختص به خودش! سینه ام از یاد آوری آن نگاه آخرش؛ تیر کشید. انگار که دوباره فریاد هایش را می شنیدم اما کاری از دست من بر نمی آمد. منی که آن موقع هیچ قدرتی نداشتم و باید شاهد عذا...ب _ سلام ارباب با شنیدن صدای دخترانه ای از حاله ی آن کابوس لعنتی به بیرون کشیده شدم. به سمت نازگل چرخیدم که‌ بلدرچین به دست با احترام مقابلم ایستاده بود. رنگ و رویش پریده بود یا من اینطور حس میکردم؟! نگاهش بین‌ چشمانم دو دو زد و بلاخره زبانی روی لب های خشک و بی رنگش کشید: _ ارباب...خاتون گفت که دستور دادید بلدرچين بیارم براتون. حالا چکارش کنم؟! نگاهش کردم. خیره...عمیق...ریز به ریز رفتارش را زیر نظر گرفتم و گفتم: _سرشو بیخ تا بیخ بِبُر! چشمانش گشاد شد: _ چی؟! اخم هایم را با جدیت بیشتری توی هم کشیدم که خیلی زود ترسید و دست و پایش را جمع کرد. دست به جیب بردم و چاقوی تیز اما کوچکی را به سمتش گرفتم و غریدم: _با این خلاصش کن! با اکراه و نگاهی متعجب ؛ دست لرزانش را جلو آورد و چاقو را گرفت: _ کجا؟؟ همینجا؟؟ با دیدن خاک زیر درخت انار؛ لب زدم: _ زیر درخت انار سرشو جدا کن! به تک تک رفتار هایش خیره شدم. به نفس عمیقی که کشید... به دو قدم بلندی که به سمت درخت برداشت و بعد دست لرزانی که چاقو را سعی داشت محکم بین انگشتانش بگیرد اما... 💥 برای دریافت پارت های پایانی بدون سانسور🔥❌❌ این رمان جذاب و هیجان انگیز با کلی عاشقانه های ناب😍😋 کافیست مبلغ 47تومن💸💸 را به شماره حساب خانم شورکی عزیز واریز کرده 👇👇 6037997330915381 ارسال فیش رسید به👈 @A_S137w رمان در vip رو به اتمام است😍🥹 🖤 💙💛 ❤️🤎🧡 💚💜💙❤️

#اجبار_سیمین #ارباب_رعیتی 💋 به قلم ✍#آرزو_هاشم_آبادی #پارت371 و #پارت372 اوه خدای من...واقعا داشت به مهر و محبتی که نسبت به آن لوبیای کوچک داشتم؛ حسودی میکرد؟! چه حسادت شیرینی... وجودم غرق از یک حس خوب شد وقتی اینطور حسودی کردنش را دیدم. این یعنی سوگولی داشت به من دل می بست. یعنی عشق و دوست داشتن.... وچه حس خوب و زیبایی بود. ترس و وحشتش را نسبت به خشم و خشونت دفعه قبل خیلی خوب فهمیدم اما قرار نبود دیگر جلوی چشمان او اتفاقی بیوفتد. یعنی من اجازه نمی‌دادم دل کوچکش اینطور از ترس اینکه مبادا خون و خونریزی شود؛توی سینه تند تند بتپد. سرش را بوسیدم و او را تنگ در آغوش گرفتم: _ تو بخواب آهوی گریز پای من...تو با خیال راحت بخواب؛ من حواسم به همه چیز هست. نگران چیزی نباش. نگاهش در همان تاریکی برق زد که بی اختیار دست دور شکمش حلقه کردم : _ یه جوری که اذیت نشی آرومم کن سیمین. دلم میخوادت سوگولی... گونه هایش از خجالت رنگ گرفت که تنش را به خودم فشردم. *** صبح خروس خون از خواب بیدار شدم. سیمین هنوز خواب بود. بدون اینکه او را از خواب بیدار کنم؛ لباس پوشیدم و اتاق را ترک کردم. از دیشب تا به همین ثانیه تمام حرف های سیمین را توی ذهن بالا و پایین کردم. از همان روز نحس آتش سوزی انبار کاه تا جریان سنجاق سر و کلاغ تکه تکه شده توسط ندیمه شخصی سمیرا! سخت بود باور اینکه دختری مثل او این کار را کرده باشد! اول باید از این بابت مطمئن میشدم. با قدم های محکمی به سمت باغ عمارت به راه افتادم‌. خاتون را میانه ی راه دیدم و به او گفتم: _ یه بلدرچین برام بیار! سیمین رو هم بسپار کسی بیدارش نکنه ؛ خسته اس... با احترام سر تکان داد: _ چشم ارباب اما اگه برای ناهار بلدرچين میخواید که ... با جدیت وسط حرفش پریدم: _ یه بلدرچين زنده میخوام! بده اون دختره گلناره گلنازه...بده اون واسم بیاره زیر درخت انار! از دستوری که دادم تعجب کرد اما با احترام همیشگی سکوت و با بله چشم ارباب؛ به عقب چرخید و لخ لخ کنان به سمت مطبخ رفت! دستانم را به پشت کمر قلاب کردم و با قدم های آهسته اما محکمی به سمت درخت انار رفتم. درختی که زیادی قدمت داشت! قدیمی و مملو از راز های سر به مهر! 💥 برای دریافت پارت های پایانی بدون سانسور🔥❌❌ این رمان جذاب و هیجان انگیز با کلی عاشقانه های ناب😍😋 کافیست مبلغ 47تومن💸💸 را به شماره حساب خانم شورکی عزیز واریز کرده 👇👇 6037997330915381 ارسال فیش رسید به👈 @A_S137w رمان در vip رو به اتمام است😍🥹 🖤 💙💛 ❤️🤎🧡 💚💜💙❤️

#پارت369 و #پارت370 چشمانش که به اشک نشست تازه به خود آمدم. نباید حرص و عصبانیتم را روی او که بار شیشه داشت خالی میکردم. کلافه و عصبی چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشیدم تا به اعصابم مسلط شوم. همین که مرا به جان آن طفل معصوم قسم داد؛ به قدری عصبی شدم که نفهمیدم ممکن است او را با رفتار و لحن خشنم بترسانم. لحن و رفتاری که خیلی کم به او نشان داده بودم. منِ شاپورخان ؛ هیچگاه آن خوی وحشی و ظالمم را به این دخترک معصوم نشان نداده بودم و نخواهم داد. او باید فکر کند که اربابش همیشه همینطور مهربان و عاشقانه با او رفتار میکند‌. هیچکس آن خوی وحشی مرا جز سمیرا ندیده و نمی‌داند. پلک هایم را محکم روی هم فشردم و سعی کردم ترس و وحشت را از نگاهش دور کنم: _ اون بچه به اندازه ی خودت واس من عزیزه...نمیخوام به خاطر هیچ و پوچ جونشو قسم بخوری. جون اون بچه؛ بسته به جون منه سیمین...اونقدر برام عزیزه که... یهو لب و و لوچه اش آویزان شد و با قهر نگاه دزدید. _ من معذرت میخوام. شب بخیر... شب بخیرش را گفت و زیر لحاف خزید. از این قهر و حسودی کردنش لبخند نرم نرمک کنج لب هایم نشست. سوگولی حسود من! به قدری این حسادت در نگاهم شیرین آمد که وجودم غرق شد در خوشی و عشق... گلویی صاف کردم و از پشت تن ظریفش را به آغوش کشیدم: _ سیمین خانم؛یه مادر هیچوقت به بچه ی خودش حسودی نمیکنه. به آنی با قیافه ی دلخور و طلبکار گردنش را به عقب چرخاند و نق زد: _ اولا اینکه بله شما درست میگی ...هیچ مادری به بچه ی خودش حسودی نمیکنه. من اصلا به این بچه حسودی نکردم فقط... سکوت کرد که با حس و حال وصف نشدنی... با عشقی که نسبت به این دختر زیبا در سینه داشتم؛ خم شدم و گونه ی اناری اش را بوسیدم. قلب کوچکش زیر دستم مثل گنجشک تند تند میزد. خیره به نگاه براقش؛ کنار گوشش پچ زدم: _فقط چی ؟؟ آب دهانش را قورت داد. لحن بیانش زیادی لوند و ناز بود وقتی لب های لرزانش روی هم لغزید. _ فقط اینکه یه جوری باهام حرف نزن که حس کنم، فقط این بچه واست مهمه نه منی که مادرشم. 💥 برای دریافت پارت های پایانی بدون سانسور🔥❌❌ این رمان جذاب و هیجان انگیز با کلی عاشقانه های ناب😍😋 کافیست مبلغ 47تومن💸💸 را به شماره حساب خانم شورکی عزیز واریز کرده 👇👇 6037997330915381 ارسال فیش رسید به👈 @A_S137w رمان در vip رو به اتمام است😍🥹 🖤 💙💛 ❤️🤎🧡 💚💜💙❤️

رمان جذاب🥰💋#نازدانه_حاجی 💋 ژانر: #فول_عاشقانه به قلم✍ #آرزو_هاشم_آبادی خلاصه👇 حاج حامد ساعی با فهمیدن خیانت کثیف همسرش؛ ب
رمان جذاب🥰💋#نازدانه_حاجی 💋 ژانر: #فول_عاشقانه به قلم✍ #آرزو_هاشم_آبادی
خلاصه👇 حاج حامد ساعی با فهمیدن خیانت کثیف همسرش؛ با طناب پوسیده ی نازی توی منجلاب بدی فرو می رود. دختری که با نیت انتقام از دل گذشته های خیلی دور آمده تا حاج فتح الله خان ساعی را زمین بزند و مال و اموالش را بالا بکشد. نازی برای رسیدن به این هدف خودش را با هزار دوز و کلک؛با نهایت عشوه و طنازی به حاج حامد؛ نوه ارشد او نزدیک می‌کند. به قدر یک نفس و یک عقد اجباری اما...😱❌ _داری ریسک بزرگی میکنی نازی!بخدا من از اون مردی که دیروز دیدم می ترسم.نگاهش یه جوری بود.اگه بفهمه بازیش دادی؛اگه بفهمه. کلافه از حقیقت تلخی ‌که به رویم زد پلک هایم را با درد روی هم فشردم.کاش میشد بگویم من هم از مردی که‌ به قصد کشت زنش را به خاطر خیانت کتک زده بود می ترسم اما زبان به کام گرفتم: _من باید به حقم برسم.هیچ مانعی هم جلو دارم نیس!نه شناسنامه؛ نه حتی زندگیم.هیچ چیزی نمیتونه جلوی منو بگیره.شدم زن دوم حاج حامد که از همه اشون انتقام بگیرم!
پارت گذاری این رمان هیجانی در کانال جدید زیر👇👇😍💋
https://t.me/mynovelroman https://t.me/mynovelroman https://t.me/mynovelroman

#پارت367 و #پارت368 چشمانم گرد شد... _ چی گفتی؟! یعنی داری میگی اون سنجاق سری که توی خونه این مرد و زن افتاده مال خدمتکار سمیراس؟؟ _ آره شاپور خان _ مطمئنی سیمین؟! زبانی روی لب هایش کشید. دلهره و استرس از چهره اش می بارید اما با لحن آرام اما مطمئنی فکرم را درگیر تر از قبل کرد. _ بله مطمئنم. اصلا خودم لنگ دیگه ی اون سنجاق سرو توی سرش دیدم. راستش همونجا شک کردم اما همینجوری که نمیتونستم به مردم تهمت بزنم و گناهشو بشورم. برای اینکه مطمئن بشم به گلی گفتم یه جوری اون سنجاق سرو ازش بگیره برام بیاره. وقتی جفت سنجاق سر هارو کنار هم گذاشتم دیدم آره ! دقیقا مث همه... حتی به گلی سپردم که ازش بپرسه همین یه سنجاق سرو داره یا نه ؛ که اونم گفته جفت بوده ولی یکیش چند روز پیش گم شده و نمیدونه کجا افتاده. اون موقع بود که مطمئن شدم نازگل همون کسیه که اون کلاغ تکه پاره رو توی حیاط اقدس انداخته که شوهر اونو بترسونه... _ چرا یه دختر کم سن و سال باید اینکارو انجام بده؟؟ شانه های ظریفش را بالا اندتخت: _ ولاه نمیدونم. خودمم تعجب می‌کنم که چطور این کار ازش بر اومده.آخه آدم دلش نمیاد یه مورچه رو لگد کنه اونوقت این دختر با چه دلی اون کلاغ زبون بسته رو سر بریده؟؟ به فکر فرو رفتم. حرف های این سوگولی مرا به فکر فرو برد. خدمتکار سمیرا چرا باید در نبود او تن به این کار خطرناک میداد؟! با خودم زیر لب زمزمه کردم: _ کلاغو انداخته که مرتیکه رو بترسونه! پس یعنی این دختره انبار کاه رو آتیش زده مگه نه؟؟؟ اما چرا ؟! خیره به نگاهش این سوال را پرسیدم که دستم را میان جفت دستان ظریف و سفیدش گرفت: _ شاپور خان؛ اگه تموم این حرفارو الان بهت زدم فقط به خاطر اینه که مقصر اصلی رو پیدا کنی. من فقط همین سرنخ هایی که به دستم رسید رو بهت گفتم. دیگه باقیش با خودت...فقط اینکه تو روخدا مث اون سری خون و خونریزی راه نندازی... تورو جون این بچه قسمت میدم اگه طرفو پیدا کردی یه جور دیگه تنبیهش کن نه اینکه بخوای جلوی چشم مردم دارش بزنی باشه؟! ترس و وحشت از نگاهش می بارید اما من فقط به خاطر یک جمله اش بهم ریختم. اخم های را توی هم کشیدم و با جدیت فشاری به انگشتانش دادم: _ دفعه آخرت باشه جون اون بچه رو قسم میخوری فهمیدی سیمین؟! 💥 برای دریافت پارت های پایانی بدون سانسور🔥❌❌ این رمان جذاب و هیجان انگیز با کلی عاشقانه های ناب😍😋 کافیست مبلغ 47تومن💸💸 را به شماره حساب خانم شورکی عزیز واریز کرده 👇👇 6037997330915381 ارسال فیش رسید به👈 @A_S137w رمان در vip رو به اتمام است😍🥹 🖤 💙💛 ❤️🤎🧡 💚💜💙❤️

#اجبار_سیمین #ارباب_رعیتی 💋 به قلم ✍#آرزو_هاشم_آبادی #پارت365 #پارت366 رفت توی فکر وبه آرامی به طرفم خزید. نیم تنه اش را به شکم و پهلویم تکیه داد که دست کوچک و ظریفش را توی دستم گرفتم. به چهره ی مضطربش نگاه کردم که خیره به من زبانی روی لب هایش کشید: _ راستش یه سرنخی از اون آتیش سوزی انبار کاه پیدا کردم. چشمانم به آنی گشاد شد از بحثی که اصلا به او مربوط نمیشد. با دهان باز یکه خورده نیم خیز شدم: _ چی گفتی؟! نمیدانم از چهره ام متوجه چه چیزی شد که رنگ از رویش پرید. شاید از اخم های غلیظ و نگاه جدی ام ترسید که به تته پته افتاد: _ من...راستش...یعنی اقدس یه سنجاق سر از نزدیک در طویله اشون پیدا کرده که...وای نه... کلافه از تکه تکه حرف زدنش فشاری به انگشتان یخ زده اش دادم و غریدم : _ از چی داری حرف میزنی سیمین؟! درست حرف بزن تا بفهمم چی میگی؟! با حس سرمای انگشتانش حدس اینکه سوگولی ام ترسیده بود؛ زیاد سخت نبود. سعی کردم خشم و عصبانیتم را مهار کنم تا حرف هایش را بهتر بشنوم. نفس عمیقی کشیدم : _ ببین....از چیزی نترس...چرا اینطوری یخ زدی تو؟! _ آخه... پلک هایم را به معنی آرامش روی هم فشردم: _ من هیچوقت از تو عصبانی نمیشم مگر این که خطای بزرگی ازت سر زده باشه. الانم بدون هیچ ترسی ؛ از اولش تعریف کن ببینم چی شده که اینطوری پریشونی.از همون اولش نه وسطاش یادت بیاد چیزیو جا انداختی. گویا کمی خیالش از بابت خشم و عصبانیت من راحت شد که دم عمیقی از هوا گرفت و نگاه آشفته و دودو زنش را به من دوخت. _ از همون روز اول یه حسی بهم میگفت که اون آتیش سوزی عمدی بوده. راستش به اقدس سپرده بودم که یواشکی اگه چیزی فهمید بهم بگه....یه روز اومد گفت یه کلاغ تیکه پاره با کاغذ کاهی که روش نوشته بودن؛ یاد بگیره که دیگه چوب توی لونه مار نکنه؛ انداختن توی حیاط خونه اشون...بعدش بهم گفت یه سنجاق سر هم پیدا کرده که مال خودش نبوده.اونو هم ازش گرفتم اما... مارس و مبهوت به او و دخالت های بی جایش نگاه کردم. نمیخواستم فعلا بترسد. باید اول همه چیز را می شنیدم بعد به خدمت این سوگولی فضول می رسیدم: _ اما چی؟! _ نمیدونم حدسم درسته یا نه اما لنگ دیگه ی اون سنجاق سرو توی موهای نازگل که خدمتکار شخصیه سمیراس دیدم. فک میکنم اونی که کلاغو تیکه کرده و یا فهمیده که شوهر اقدس دنبال ردی ازش میگرده؛ یه ربطی به این دختر پیدا میکنه.وگرنه لنگ سنجاق سرش چرا باید همون روز توی حیاط اقدس پیدا شه؟! 💥 برای دریافت پارت های پایانی بدون سانسور🔥❌❌ این رمان جذاب و هیجان انگیز با کلی عاشقانه های ناب😍😋 کافیست مبلغ 47تومن💸💸 را به شماره حساب خانم شورکی عزیز واریز کرده 👇👇 6037997330915381 ارسال فیش رسید به👈 @A_S137w رمان در vip رو به اتمام است😍🥹 🖤 💙💛 ❤️🤎🧡 💚💜💙❤️

#اجبار_سیمین #ارباب_رعیتی 💋 به قلم ✍#آرزو_هاشم_آبادی #پارت363 #پارت364 پوزخند کنج لب هایم را مهار کردم که باز هم با رفتارهایش مرا شگفت زده تر کرد. به یکباره جلو رفت و سیمین را به آغوش کشید‌. _ مادر شدنتو بهت تبریک میگم سیمین جان... گرچه باید قبلش سوگولی بودنتو تبریک میگفتم که فرصت پیش نیومد اما الان جفتشو بهت تبریک میگم. سیمین مارس و مبهوت؛ دستانش همینطور کنار بدنش آویزان بود. نگاه مضطربش را به من دوخته بود و همانطور خشک شده در آغوش سمیرا به من نگاه میکرد. ترس و وحشت را خیلی خوب از چشمان شهلایش خواندم. نمیخواستم بترسد. ترسیدنش را آن هم حالا در مقابل این زن اصلا نمی پسندیدم. پس پلک هایم را با آرامش برایش روی هم گذاشتم تا خیلی خوب منظورم را بفهمد‌. و فهمید...چرا که با آرامش پلک زد و در جواب سمیرا یک لبخند کمرنگ روی لب هایش نشاند: _ ممنونم سمیرا جان... سمیرا با همان نگاه مثلا دوستانه از سیمین جدا شد و به سمت من برگشت: _ شاپور خان مطمئن باش که مثل چشمام از سوگولی و بچه مراقبت میکنم. از فردا باید همه چیز برای راحتی و آسایش خواهرم و بچه اش فراهم باشه. حرف های روی زبان و نگاهش یکی نبود! من این زن را می‌شناختم. معلوم نیست چی در سر داشت که میخواست از همین حالا سنگش را جلوی روی مردم به زمین بکوبد. در جوابش فقط سرتکان دادم که بعد از دو سه دقیقه ای عزم رفتن کرد خداراشکر! او که رفت دست سیمین را گرفتم : _کافیه فقط حال تو و بچه خوب باشه. بقیه چیزا مهم نیست . لبخند زد و من تا آخر مهمانی کنارش بودم و گاهی او را به خاتون و گلی می‌سپردم. مهمانی که تمام شد؛ دست توی دست وارد اتاق شدیم. لباس هایمان را که عوض کردیم زیر لحاف خزیدیم. به او که بافت موهای ابریشمی و زیبایش را باز میکرد؛ با عشق و خواستن نگاه دوختم اما سعی کردم سر از کار رفتار امروزش با اقدس دربیاورم. پس با لحن آرام و محکمی گفتم: _ خب...حالا بیا بگو با اقدس در مورد چی حرف میزدین... 💥 برای دریافت پارت های پایانی بدون سانسور🔥❌❌ این رمان جذاب و هیجان انگیز با کلی عاشقانه های ناب😍😋 کافیست مبلغ 47تومن💸💸 را به شماره حساب خانم شورکی عزیز واریز کرده 👇👇 6037997330915381 ارسال فیش رسید به👈 @A_S137w رمان در vip رو به اتمام است😍🥹 🖤 💙💛 ❤️🤎🧡 💚💜💙❤️

#اجبار_سیمین #ارباب_رعیتی 💋 به قلم ✍#آرزو_هاشم_آبادی #پارت362 _ شاپور خان! اون که هنوز خیلی کوچولوئه! سرم را به سر و صورت خجول و گر گرفته از خجالتش نزدیک کرده و دم گوشش پچ زدم: _ آخ که به قربون تو و کوچولوت بره شاپور...کی به دنیا میاد این بچه؟! چشمانش از تعجب و حیرت گشاد شد اما قبل از اینکه لب از لب باز کند ؛ متاسفانه سر و کله ی سمیرا پیدا شد. سمیرایی که با غرور کاذب و نگاه نه چندان دوستانه ای به ما نزدیک می شد. خیلی سعی میکرد نگاهش عادی و به دور از هر حرص و کینه ای باشد؛ اما من خیلی خوب متوجه احساس درونی این زن هفت خط شدم ...این مار زیادی خوش خط و خال مثلا زرنگ! در پوسته ای به ظاهر دوستانه لبخند روی لب هایش کاشت و خیره به من و سیمین؛ ابراز خرسندی کرد. _ اوه شاپورخان؛ واقعا پا قدم این بچه رو به شما و سیمین جان؛ تبریک میگم.خیلی خوش حال شدم که بلاخره شما و این عمارت صاحب وارث اربابی شدید. وای که چهقدر این زن خوب نقش بازی می‌کرد. آنچنان خوب و واقعی که اهالی ده با شنیدن حرف هایش که سعی داشت با صدای بلند خوش حالی اش را ابراز کند؛ به این باور برسند سمیرا چه زن خوش طینت و خوبیست! 💥 برای دریافت پارت های پایانی بدون سانسور🔥❌❌ این رمان جذاب و هیجان انگیز با کلی عاشقانه های ناب😍😋 کافیست مبلغ 47تومن💸💸 را به شماره حساب خانم شورکی عزیز واریز کرده 👇👇 6037997330915381 ارسال فیش رسید به👈 @A_S137w رمان در vip رو به اتمام است😍🥹 🖤 💙💛 ❤️🤎🧡 💚💜💙❤️

#اجبار_سیمین #ارباب_رعیتی 💋 به قلم ✍#آرزو_هاشم_آبادی #پارت361 فشار نرمی به انگشتان نرمش دادم که‌ با چهره ی آرام و خجالت زده؛ با احترام جلو رفت و دست پدر را گرفت و بوسید. ارباب از این حجم از احترام؛ به وجد آمد و خیلی زود دستش را عقب کشید و با محبت بیشتری به او نگاه کرد: _راحت باش عروس... نگاه جدی اش را به سمت اهالی بزرگ ده سوق داد و با لحن ارباب گونه ای گفت: _ انشالله به یمن آمدن وارث اربابی ؛ از زمین کشاورزی های همه ی اهالی ده برکت بباره... همه بلند انشالله گویان گفتند.‌ با حس غروری قدمی به عقب برداشتم که سیمین هم چفت تن من ایستاد. به او نگاه کردم: _حالت چطوره؟ روبه راهی؟ لبخند شیرینی زد: _ بله شاپور خان...خوبم. ناخداگاه لب زدم: _ بچه چی؟! اونم خوبه؟! ناگهان لبخند روی لب هایش پهن تر شد و سعی کرد دستش را جلوی دهانش گرفته و آن لبخند شیرین‌ زیبایش را مهار کند:

#اجبار_سیمین #ارباب_رعیتی 💋 به قلم ✍#آرزو_هاشم_آبادی #پارت360 مظلومانه‌ سرش را بالا و پایین کرد: _ آره بخدا... دلم ضعف رفت برای چهره ی خوردنی اش... به زور جلوی خودم را گرفتم که‌تن ظریف و شکننده اش را در آغوش حل نکنم. کلافه نگاه چرخاندم که بلاخره بعد از مدت کوتاهی ؛ ارباب بزرگ دستور داد که به نزد ایشان برویم. دست سرد سوگولی ام را گرفتم و هردو با قدم های محکم به تختی که ارباب بزرگ به همراه چند خان و خانزاده های اطراف ده؛ گرد هم نشسته بودند؛ نزدیک شدیم. اول ادای احترام کردیم که پدر دست به سوی عروس کوچکش دراز کرد: _ بیا اینجا سوگولی شاپورخان... از اینکه او را با این نسبت مهم در جمع صدا زد؛ احساس غرور و رضایت کردم. سیمین عزیزم باید برای همه مهم و با ارزش جلوه میکرد. او عشق اساطیری شاپور خان بود... نه برای بارداری اش؛ بلکه برای عشق و دوست داشتن خانزاده ی این ده نسبت به چشمان شهلای نقره فابش ... 💥 برای دریافت پارت های پایانی بدون سانسور🔥❌❌ این رمان جذاب و هیجان انگیز با کلی عاشقانه های ناب😍😋 کافیست مبلغ 47تومن💸💸 را به شماره حساب خانم شورکی عزیز واریز کرده 👇👇 6037997330915381 ارسال فیش رسید به👈 @A_S137w رمان در vip رو به اتمام است😍🥹 🖤 💙💛 ❤️🤎🧡 💚💜💙❤️

#اجبار_سیمین #ارباب_رعیتی 💋 به قلم ✍#آرزو_هاشم_آبادی #پارت359 اما این سبک سری ها از من ارباب زاده آن هم در این جمع بعید بود. فقط بوسه ای به فرق سرش زدم و نگاه دوختم به رفت و آمد کوچیک و بزرگ مردم... به دستور ارباب بزرگ جشنی بزرگ و باشکوهی برپا شد. همه ی مردم ده از کوچیک و بزرگ...پیر و جووون به این جشن. پایکوبی فراخوانده شده بودند. زیر چشمی به سمیرا و رفتار های مغرورانه اش نگاه کردم. به او که با فاصله از ارباب بزرگ روی تخت نشسته بود و از بالا به افراد جمع نگاه میکرد. یکی از ندیمه های شخصی اش زیادی دور بر او می گشت! _ شاپورخان.... با شنیدن صدای سوگولی به سمت او چرخیدم: _جانم؟ کمی سر جایش تکان خورد. نیم نگاهی انداخت به همان سمتی که‌سمیرا نشسته بود. با استرسی که از عمق چشمانش می‌دیدم؛ زبانی روی لب هایش کشید و نگاه به من دوخت: _ اون دختری که کنار سمیرا ایستاده؛خدمتکار شخصیشه یا یکی از ندیمه های عادی عمارته؟! از سوالی که پرسید تعجب کردم : _ خدمتکار شخصی خودشه. فقط توی این سفر همراهش نرفته بود.چطور مگه؟! قیافه اش عجیب رفت توی فکر... چشمانم باریک شد از سوال و چهره ی غرق از فکر سوگولی! _ چیزی شده؟! با صدای من، ترسید و از هپروت به بیرون کشیده شد! _ بله؟! _ گفتم چیزی شده؟! بعد از مکث کوتاهی سرش را به چپ و راست تکان داد: _ نه اصلا! دستی به ریش بلند روی صورتم کشیدم. _ مطمئن باشم؟!

#اجبار_سیمین #ارباب_رعیتی 💋 به قلم ✍#آرزو_هاشم_آبادی #پارت358 به زور لب به دو طرف کش داد. خیلی خوب به زور خندیدنش را فهمیدم. به قطع یقین یک اتفاق مهم افتاده بود که این دختر همچین حال و روزی داشت. دختری که‌همیشه گل لبخند روی لب هایش شکوفا بود چرا باید الان در این جشنی که دلیل اصلی اش به خود او ربط پیدا میکرد؛ اینطور گرفته و بی حوصله باشد؟! سرم را تکان دادم تا این فکر های منفی را از کله ام بیرون کنم. خودش گفت شب! پس صبر میکنم تا به وقتش! با نهایت عشق و علاقه ، لقمه برایش درست میکردم. به زور چند لقمه ای خورد که همان لحظه متوجه سمیرا شدم. با همان قیافه ی گرفته که سعی داشت اعتماد به نفسش را هنوز میان این خدم و حشم حفظ کند، قدم به قدم به ما نزدیک میشد. از همان فاصله ی دور نگاه تیز و برنده اش را به ما دوخت. از منی که با جدیت به او زل زده بودم گذشت و به سمت سیمین کش پیدا کرد. اصلا از نوع نگاهش به سیمین خوشم نیامد. به سوگولی ام خیلی بد و کینه توزانه نگاه میکرد. اخم هایم را توی هم کشیدم. فشاری به انگشتان یخ زده ی دست عزیزکم دادم: _هیچوقت از خواهرت نترس خب؟! هیچوقت! کاش میشد کلمه ی خواهر را از جمله‌ ام حذف کنم. این بیچاره که خبر نداشت سمیرا با اواصلا هیچ نسبت خونی ندارد. لب های چرب و قرمزش را روی هم فشار داد. به قدری چهره ی این دختر مظلوم و زیبا بود که دلم میخواست سفت و محکم بغلش کنم و او را از ته دل با نهایت عشق و دوست داشتن ببوسم.

#اجبار_سیمین #ارباب_رعیتی 💋 به قلم ✍#آرزو_هاشم_آبادی #پارت357 و حالا قرار بود حرفی را بزند که به ظاهر مهم بود. نگاهم را خیره به او تیز و چشمانم را باریک کردم : _ چی شده؟! اتفاق مهمی افتاده؟ زبانی روی لب هایش کشید و یک نیم نگاه مضطربی به زن کنارش انداخت. _ راستش الان نمیشه باید شب بهتون بگم. چه حرفی میخواست به من بزند که نباید الان گفته میشد؟! کمی بابت این مکث و نگفتن حرف مهم؛ نگران شدم اما وقتی استرس او را دیدم ؛ دندان روی جیگر گذاشته و سکوت کردم: _ باشه یک لبخند تشکر آمیز و سرسری زد و رو کرد به زن کنارش... _ اقدس خانم شما برو به کارت برس. با دو دلی ؛ میان رفتن و نرفتن کمی این پا و آن پا کرد و با آشفتگی که از چهره اش می بارید گفت: _ خانم جان... سیمین در جواب این حرف او پلک هایش را به معنی آرامش روی هم گذاشت: _ شما برو من خودم وقتش که بشه با شاپور خان در موردش صحبت میکنم. خیالت راحت. طرف انگار بدجور استرس داشت. ترس و وحشت از چه چیزی او را اینطور پریشان حال کرده بود؟! او که رفت ، جفت دستانم را توی جیب شلوار فرو کرده و مقابل سوگولی ایستادم: _ خبریه خانم؟! چی شده که تو پریشونی و اون گریزون؟! سر و نگاهش را بعد از مکث کوتاهی پایین انداخت: _ طولانیه...اجازه بده بعد از جشن؛ قبل از خواب سیر تا پیازشو برات تعریف کنم. نه! انگار باید برای شنیدن دلیل این آشفتگی اش صبر پیشه میکردم. دستش را گرفتم و تن ظریفش را همراه خودم کشیدم‌: _ پس بیا بریم از گوشت بره ای که سرخ کردن بهت بدم بخوری یکم بچم جون بگیره.

در vip چخبره 😢😱 با انزجار سرم را عقب کشیدم و بزاق دهانم را روی لباسش تُف کردم: _بی شرف.نون ونمک شاپور خان رو خوردی چه طور ب
در vip چخبره 😢😱
با انزجار سرم را عقب کشیدم و بزاق دهانم را روی لباسش تُف کردم: _بی شرف.نون ونمک شاپور خان رو خوردی چه طور به خودت اجازه می دی به ناموسش دست درازی کنی؟! چارقدم را وحشیانه کشید که جیغ زدم: _ولم کن آشغال عوضی.ولم کن بی شرف. _بتمرگ سرجات ببینم. _ولم کن عوضی.مگه خودت ناموس نداری ها؟! فریادی که از ته حنجره اش بیرون آمد؛ مرا از شدت ترس و وحشت به سکسکه انداخت. _خفه شو _ولم کن کن بی وجدان جیغ زدم و شروع کردم به دویدن تا از این زیر زمین نحس فرار کنم اما در آخرین لحظه ؛موهای بلندم را از پشت سر کشید. _آخ با چارقد خودم، دهانم را بست.دنیا مقابل چشمانم سیاه شد.دست و پا زدم.نباید اجازه می دادم عفت و پاک دامنی را لکه دار کند. درست در آخرین لحظات در زیرزمین با صدای وحشتناکی به دیوار کوبیده شد. تازه توانستم هیکل تنومند شاپور خان را تشخیص بدهم. مردی که نعره زنان به سمت ما خیز برداشت: _حروم زاده؛چه گوهی می خوری تو؟! 💥 برای دریافت پارت های پایانی بدون سانسور🔥❌ مبلغ 47 تومن💸 را به شماره حساب خانم شورکی واریز کرده 👇 6037997330915381 ارسال فیش رسید به👈 @A_S137w رمان در vip رو به اتمام است😍🥹