Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
3 394
Subscribers
No data24 hours
-187 days
-8630 days
No data
Post views
No data24 hours
No data48 hours
No data
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
3 394
امیر و هیرسا (۱)
1402/02/18
#گی
امیر_«کی اینکارو باهات کرده؟»
هیرسا_«نمیدونم چی شد هیچی یادم نمیاد»
امیر_«هرکی هرچی بهت تعارف کرد باید بخوری؟تو ابمیوه ات دارو ریختن چیز خورت کردن»
هیرسا_«چی میگی…»
هیرسا حسابی گیج و منگ بود کنارش رو تخت نشستم و نگاهم ناخوداگاه به بدن برهنه اش افتاد که پر بود از اثار کبودی و رد سیلی…
یه خشم عجیبی کل وجودمو گرفت
امیر_«میرم دنبال اون حرومزاده ای که باهات اینکارو کرده حقشو میزارم کف دستش»
هیرسا_«از کجا میخوای پیداش کنی مگه دیدی کی بود؟»
امیر_«نه تا درو وا کردم در رفت ولی پیداش میکنم…»
اومدم پاشم که هیرسا محکم بازومو گرفت
«نمیتونی پیداش کنی ولش کن…
راستی از کجا فهمیدی اینجام کل مهمونی حواست به من بود مگه نه!!!؟ اگه به جرم استاکری ازت شکایت کنم حالت جا میاد.!؛؟»
با تعجب بهش زل زدم«عوض تشکرته همین الان نجاتت دادم!!!»
هیرسا رو تخت ولو شده بود و نفس نفس میزد با صدای ضعیفی بهم گفت «حالا هر چی …بیا کمکم کن…»
چشمم افتاد بین پاها و لباس زیرش که مایع سفیدی ازش بیرون زده بود معلومه با قرص محرک جنسی ای چیزی مواد خورش کردن…
تماشای هیرسا تو اون وضعیت برام لذت بخش بود اما تمام تلاشمو کردم که احساسمو سرکوب کنم چون هوش و حواسش سرجاش نبود و بخودم این اجازه رو نمیدادم تو این شرایطش باهاش کاری کنم
هیرسا«برام یه دختر جور کن دیگه نمیتونم خودمو نگه دارم»
نفس عمیقی کشیدم و گفتم «از کجا برات دختر بیارم اینجا فقط منم»
موقع حرف زدن باهام صداش میلرزید و وسوسه ام میکرد با خودم بشدت درگیر بودم که چیزی که تو سرمه و رو به زبون نیارم
امیر_«نمیتونم برات دختر جور کنم خودت با کیرت ور برو من میرم بیرون تا کارت تموم شه و بعد برگردیم خوابگاهمون»بسختی بهش گفتم و پاشدم برم که بازومو کشیدو گفت«امیر خواهش میکنم کمکم کن دیگه بیشتر ازین نمیتونم تحمل کنم»
_«میخوای چیکار کنم!؟»
نزاشت حرفمو تموم کنم منو کشید سمت خودش و بوسید ازین حرکت یهوییش جا خوردم اما دیدم حیفه این فرصت از دست بره صورتشو تو دو تا دستم گرفتم و منم شروع کردم به بوسیدنش
لباشو از هم وا کرد تا نفس بکشه زبونمو بردم تو دهنش یه اه عمیقی کشید که تنم لرزید و بیشتر حشری شدم
شروع کردم به مکیدن و گاز زدن گردنش که معترضانه گفت«امیر اهای لعنتی نکن درد داره!!!»
معلومه دارو خیلی قوی بوده چون هیرسا همچنان داره بغل و نوازشم میکنه
دستاشو مهار کردم و بهش گفتم«دیگه هیچ کاری باهات نمیکنم مگر اینکه بگی واقعا میخوای!! حوصله ندارم فردا بگی تو حال خودم نبودم و سواستفاده کردی!!!»
نمی خواستم تمومش کنیم اما هیرسا باید به خودش بیاد و بفهمه داریم چیکار میکنیم
همیشه به بودن باهاش فک میکردم اما نه اینطوری نه وقتی موادخورش کردن و تو حال طبیعی خودش نیست
هیرسا_«هممم…نمیدونم…»
بدنش داغه داغ بود و اونقد با دیدنش حال میکردم که یادم رفت برم دنبال اونیکه مواد خورش کرده بود
دیگه نمیدونستم باید حال طرفو بگیرم یا ازش تشکر کنم که هیرسا رو و به این روز انداخته…
امیر_«اگه بخوای باهات ور میرم…اما اگه بگی نه همینجا تمومش میکنم و ازین مهمونی کوفتی میزنیم بیرون…»
هیرسا_«فقط انجامش بده زود باش…»
نزاشتم جمله شو تموم کنه خم شدم روش و شروع کردم به بوسیدنش مچ دستاشو گرفتم و بالاسرش قفلشون کردم
سینه عضلانیش و لمس کردم و با نوک سینه هاش که سفت شده بودن حسابی ور رفتم
حس کردم تنش زیر دستم لرزید داغه داغ بود
بدنش به خوبی به تماسمون جواب میداد اگه نمیخواست اگه این رابطه زوری بود تو این حس و حال نبود
اگه فردا بعد تموم شدن این قضیه شر کرد و انگ تجاوز بهم زد چی!؟تو این یه سال مگه نشناختیش ند
3 394
بی بودن خدای لذته
1402/02/17
#تابو #بیغیرتی #مامان
داستان من از اونجایی شروع میشه که وقتی ۱۶ سالم بود پورن میدیم عاشق یک پورن استاری بنام andriana chechik که امیدوارم اسمشو درست نوشته باشم شدم
این پورن استار اغلب فیلمای سکس خشن و گروپ سکس داشت توی چشماش حسابی شهوت میباره ولی چیزی که برای من خیلی خاص تر کرده بود این پورن استار رو چهره صورت و میمیک صورت شبیه به مامانم رو داشت
که باعث شده بود کم کم حس کنم مامانم لای یه مشت مرد کیر کلفت بهش خوش میگذره
از مامانم بهتون بگم مربیه اسمش مینا ۳۹ سالشه ولی حسابی زیبا تره
باسن گرد سفیدش و کص سفید کم مو سینه های هفتاد پنج داره با قد ۱۶۰ و حسابی جذابه .
اولین بارا لختشو توی حموم وقتی بچه بودم میدیم تو ذهنم مونده بود
مامانم خیلی امروزی میگرده و توی محیط دبیرستان همیشه خدا چشم چرونی به مامانم بود وقتی میومدن و منم اولاش کلی غیرتی میشدم
بابام چند سالی بود رفته بود خارج کشور کار برای ما پول میفرستاد شروع بیغیرتی من اونجا بود که از مامانم عکسای شکاری میگرفتم با شرت سوتینش
از باسنش حتی پاهاش سینه هاش چون توی خونه راحت میگشت
همیشه ترس اینو داشتم حسمو ابنجوری خالی میکردم که با یکی تو تلگرام حرف میزدم دست اخر بلاکش میکردم وقتی ارضا میشدم .
یکسالی به همین روال میگذشت من عکسای شکاری مامانمو در حالت بمبی نشون غریبه تو تلگرام میدادم بعد از اون بلاک میکردم تا اینکه نیما نامی اشنا شدم
نیما برام ویس فرستاد با لحن مهربون صدای خیلی مردونه مثل دوبلور ها گفت خوبی عزیزم اصل مامانتو خودت
فیسش روی اکانتش بود دیدم موهای بلند ته ریشی داشت حسابی جذاب بود
براش اصلمو نوشتم ویس ها حرفایی که میزد به حدی خوب بود که ناخواسته دخترونه باهاش میحرفیدم اون قربون صدقم میرفت و اصلا عجله نمیکرد که زودتر بخواد مامانمو ببینه جق بزنه .
گفت داستانی شروع کنیم ؛ من عاشق این بودم تحقیر بشم و این حس دخترونه دادن بهم در برابر نیما ۳۲ ساله عالی بود از شهرستان های شهر خودمون هم بود عکس کیرشو برام فرستاد کیرش خیلی قشنگ بود حدود ۲۳ سانت سرش صورتی کیرش دقیقا مدل پورن استار ها بود یک دونه پشمم نداشت بهش گفتم وای این برای مامان منه؟
گفت اره عزیزم حتی برای تو هم هست ؛ انقدر کیرش جذاب بود که دلم میخواست براش بخورم و قبلا هم برای دو نفر ساک زده بودم پس براش نوشتم عاشق اینم برات بخورمششش
ویس داد با صدای مردونش گفت ای جان عزیزم بیا بشین اروم روش مامانت داره با حسرت نگاه میکنه و در ادامه عکسای بدنشو فرستاد ؛ بدن عصله ای نداشت ولی خیلی مردونه بود جوری که واقعن دلم میخواست بهش بدم
حسابی خیسم کرده بود بهم پیام داد قول بده تا من نگفتم جق نزنی عزیزم منم قبول کردم
یکی دوساعت داشتیم روی عکسای لختی مامانم نظر میدادیم فانتزی های ذهنمون میگفتیم در اخر انقدر به اوج رسیدم که ناخواسته ارضا شدم باز حسم پرید نیما رو بلاک کردم
یکی دوروز گذشت باز خیلی هوس بی بودن کردم با هرکی چت میکردم باب میلم نبود رفتم تو پیوی نیما دیدم اون منو بلاک نکرده انبلاکش کردم
خیلی حشری بودم پیام دادم نیمااا ببخشید پیام داد سلام گفتم شرمنده خیلی هوس کیرتو کردم دلم میخواد برات بیغیرتی کنمم باهام سر سنگین جواب میداد در اخر گفتم توروخدا بگو چیکار کنم باهام خوب بشی
گفت بهم چون تو حست میپره باید چندتا عکس ای خودتو مامانت بهم بدی که دیگه نتونی بزنی زیرش با اکراه در اخر قبول کردم سلفیای خودمو مامانمو حتی عکس شکاریای با چهره بهش دادم
گفتم حالا ثابت شد؟؟ تورو خدا شروع کنیم شروع کردیم اینبار اون حسابی شهوتیم کرد بهم گفت از بدنم عکس بهش بدم
من بدن سفید یکمی تپلی داشتم و خ
3 394
سش شدم و وقتی که رفت سمت شلوارم، منم همینجور که شلوارش رو در می آوردم از بالا تا پایین بدن زیباش رو بوسیدم و وقتی توی بغلم خودش رو رها کرد با تمام وجود بغلش کردم، توی این مدتی که از عقدمون گذشته بود برای اینکه توی خانواده رسم نبود که زوج تا قبل از مراسم ازدواج باهم نزدیکی داشته باشن خیلی میترسیدیم و مراقب بودیم. ولی مگر میشد ما دو تا همدیگه رو لمس کنیم و جلوتر از این نریم، شعر پنبه یادمه که اون شب از فشاری که به جفتمون اومد نزدیک بود موتور بسوزونیم، آهسته در گوشش گفتم عزیزم من دیگه طاقت ندارم اونم گفت منم همینطور، ولی خودمون جواب درخواستمون رو میدونستیم و اون چیزی نبود جز اینکه باید بخوابیم، من که خیلی کتاب شعر می خوندم همون لحظه یاد شعر مولوی افتادم که میگه پنبه را پرهیز از آتش کجاست، یا در آتش کی حفاظست و تقاست و گفتم مگر میشه آتش و پنبه رو کنار هم بذارن و اتفاقی نیافته، خلاصه اون شب تصمیم گرفتیم جوری که کسی متوجه نشه و خودمون هم حسابی مراقب که بچه دار نشیم اولین نزدیکیمون رو انجام بدیم، ولی توی خونه ی اونها این کار ممکن نبود برای همین قرار گذاشتیم که بریم خونه ی ما و اونجا به آرزومون برسیم، وقتی روز بعد وارد خونه ما شدیم دخترعمه هام که اونجا بودن کلی برامون کل کشیدن و شادی کردن، اون شب بعد از صرف شام رفتیم توی مهمون خونه و جامون رو پهن کردیم، همین که رفتیم زیر لحاف همدیگه رو به آغوش کشیدیم، و من شروع کردم ذره ذره تمام بدن زیبای مریم رو با لبام لمس کردن جوری که تمام موهای طلایی بدنش که هرگز دیده نمیشدن رو جوری سیخ کرده بودم که با لبام لمسشون میکردم، و مریم هم آهسته آه میکشید، همینجور که به منطقه ی معطر کسش نزدیک میشدم ناله هاس بلند تر و بلند تر میشد، وقتی لبه های صورتی کسش جلوی چشام قرار گرفت، آروم لبه های کسش رو باز کردم و چوچولش رو که شق شده بود دیدم و ناخودآگاه زبونم رو آروم بهش مالیدم، وقتی زبونم از روی چوچول صورتیش رد میشد، بدنش میلرزید و این لرزش من رو تحریک میکرد که دوباره زبونم رو از روی چوچولش رد کنم و این لرزش رو،مجدد حس کنم، انگار توی فضا معلق بودیم، اینقدر تحریک شده بود که دیدم داره من رو برعکس میکشه رو خودش که اونم کیر من رو که حالا مثل شق شق شده بود بخوره، وقتی زبونش رو روی کیرم حس کردم جوری شق کردم که ناخودآگاه شدت و سرعت لیس زدن چوچول رو زیاد کردم و مریم هم با تمام توان داشت کیرم به ساک میزد که یهو توی یک آن جفتمون با هم ارضا شدیم و تمام آبم توی دهن قشنگش خالی شد و هر کدوم یه طرف بی حال افتادیم.
نوشته: امیر
@sparty3
3 394
از تعصب تا بی غیرتی فاصله زیادی نیست
1402/02/17
#همسر #بیغیرتی
خیلی دوستش دارم، 20 ساله که دارم باهاش زندگی میکنم، هر روز نسبت بهش عشقم بیشتر میشه، اینقدر دوستش دارم که نمی تونم حسم رو توصیف کنم، برای همین روش یه غیرت عجیبی داشتم، آخه خیلی زیباست، هر جا که میریم مردها با نگاهشون میخورنش با اینکه اصلا اهل آرایش کردن نیست ولی خدا جوری مریم رو آفریده که آدمها از دیدنش سیر نمیشن، چشمای درشتش و نگاه های نافذش مثل آهنربا میمونه، وقتی هم که صدای لطیف و قشنگش از بین لبهای صورتیش بیرون میاد و ناخودآگاه آدمها به سمتش بر میگردن با شنیدن اون صدای زیبا و دیدن اون صورت جذاب محو صدا و سیماش میشن، با اینکه همیشه چادر مشکی میپوشه و روش رو تنگ میگیره ولی اونی که گوهر شناسه میفهمه که داره یه تیکه جواهر رو نگاه میکنه، اولین بار که خودم بعد از ازدواج بدنش رو دیدم اینقدر زیبا بود که حس گناه به من دست داد، آخه منم تا اون زمان هیچ دختری رو لمس نکرده بودم، تازه دیپلم گرفته بود که با هم ازدواج کردیم، هر دومون خانواده های مذهبی داشتیم، برای همین تا قبل از ازدواج فقط یک بار اون هم توی خواستگاری دیدمش و باهاش حرف زدم ولی چون گوهر شناس نبودم از روی اون چادر گلی نتونستم تشخیص بدم که دارم با چه گوهری وصلت میکنم، وقتی که عقد رو خوندند و گفتند چادرش رو بردار هم اینقدر وحشتناک آرایشش کرده بودند که باز هم متوجه زیباییش نشدم، اما وقتی که آخر شب آرایش ها رو از صورتش پاک کرد تازه متوجه شدم که معنی زیبایی یعنی چی. زیبایی فقط از صورت و صداش نبود، اون شب با دیدن هیکلش که انگار پیکر تراشی شده بود، مات تماشاش شدم، سینه های برجسته و متناسب، باسن گرد و فنری، کمر باریک و تنیده، انگشت های سفید و کشیده، رون های سفید و پیجیده، گردن بلند و جذاب، ساق های سفید و کشیده، موهای بلند و فر خورده، انگار هیچ نقصی توی خلقتش نبود، هیچ وقت فکر نمیکردم اینهمه زیبایی یه جا جمع بشه، جوری عاشقش شده بودم که از اینکه کسی تماشاش بکنه وحشت داشتم، سعی میکردم کاری کنم کسی مریمم رو نبینه، حتی نگاه های باجناقم بهش برام عذاب آور بود، برادرام هم که مجرد بودند متوجه حساسیت من شده بودند، برای همین سعی میکردن اگر چشمشون به مریم می افته سریع نگاهشون رو بدزدند، توی فامیل زیاد بودند کسانی که نمی تونستن از دیدنش چشم بپوشن، و این کلافه ام میکرد، مخصوصا اینکه همه دعوتمون میکردن برای پا گشا، مریم هم چون خیلی عفیفه بود سعی میکرد تا میشه در معرض دید کسی قرار نگیره، برای همین حسابی خودش رو میپوشوند، برای امتحانات دانشگاه میبایست میرفتم تهران، تقریبا دو هفته ازش دور میشدم، یادمه که کل امتحاناتم رو خراب کردم، و موقع برگشت هم به خاطر سرعت غیر مجاز چند بار جریمه شدم، ولی حس میکردم ارزشش رو داره که چند دقیقه زودتر به مریم برسم، و صورتش رو غرق بوسه کنم، مثل موشکی بودم که روی هدف قفلش کرده باشن، وقتی رسیدم در خونشون ساعت 3 صبح بود، ولی من و مریم جوری منتظر دیدار هم بودیم که خواب نداشتیم، همون نصف شب وقتی لای در خونه رو باز کرد و نگاهش توی نگاهم افتاد بی اختیار اشک توی چشمامون جمع شد و همدیگه رو بغل کردیم، بوی عطر بدنش دیوونم میکرد، دستاش رو توی دستام گرفتم و فشار دادم چون میدونستم با فشار دستام آرامش میگیره، این رو همون روز عقد فهمیدم، همینجور که دستاش توی دستام بود آروم اومدیم توی خونه، جوری که کسی رو بیدار نکنیم، وقتی توی تاریکی خونه خودم رو توی لحاف و تشک حس کردم بغلش کردم و همینطور که پیشونیش رو میبوسیدم دیدم که مریم داره با انگشت های ظریفش دکمه های پیراهنم رو باز میکنه منم مشغول در آوردن لبا
3 394
بمال بمال تو ماشین داداشش
1402/02/17
#تاکسی #دوست_دختر
سلام
اهمین اول بگم اسما مستعاره
میلاد هستم 23ساله بچه روستام قصه مال جند ماه پیشه من دانشگاه درس میخونم ترم آخرم عموم بعد یع سال از شهرستان داشت میرفت شهر خودمون من مرکز استان دانشگاه میرم منم اون روز باهاش اومدم که بیام خونه زنگ زد یکی از دوستاش که ماشبن داشت اومده بود همون طرف هماهنگ کرد که با اون بیایم تا خونه ساعتای 7شب حرکت کردیم تا خونه سه چهار ساعتی راه بود
داستان از همینجا شروع شد که اون با دوتا از خواهراش اومده بود خلاصه که سوار شدیم وحرکت کردیم اون با دایی جلو نشستن واز خاطرات گذشته میگفتن وفضای ماشین هم تاریک بود اون دوتا خواهر یکی یک سال از من بزرگ تر بود وضمنا مطلقه هم بود خواهر دومی هم دو سه سالی از من کوچکتر بود خلاصه خواهر کوچیکه بغل من بود و اونورش خواهر بزرگه بود اولاش یکم فاصله می گرفت وسعی می کرد برخورد نکنه بعد یع نیم ساعتی که گدشت سر یع پیچ یکم افتاد رو من یکم خندید منم مبترسیدم خلاصه دیگه چاله چوله وپیچ نبود که رو هم نریم از عمد خواهر بزرگه خوابیده بود یا خودشو به خواب زده بود نمیدونم اونو خبر داشتم که پایه این کاراست و پا میده ولی این کوچیکه هم خوشگل تر و هم تازه بود خلاصه یک ونیم ساعتی از مسیر اومدیم با پام پاشو کشیدم سمت خودم با دستم رو رونشو فشار میدادم دستشو اورد گذاشت رو سالار معرکه بود
همونجا میحواستو بیارم بیرون بکنم توش ولی حیف خلاصه دستمو بردم لای پاش چادرشو گزاشت رو دستم که مشخص نشه از جلو
دیگه بمال بمال بود لامصب چه چبزی بود خلاصه خیلی حال داد همدیگرو می مالیدیم آبم اومد دستشو گذاشت روش تا خیلی شرت وشلوارم خیس نشه دستشو کشید دستمال گذاشت زیرش که نریزه رو لباس و ماشین ریختن رو دستمال هنوز دستشو پاک نکرده بود یع لیسی زد و من داشتم چچولشو میمالیدم دستشم پاک کرد و دستمالو از پنجره انداختم بیرون دو سه دقیقه ای براش مالوندم یهو پاهاشو جمع کرد خلاصه که دستم کشیدم این ور دو سه دقیقه ای گذشت گوشیمو در آوردم رفتم تو تماس شمارمو زدم با دستم اشاره دادم که شمارمو عکس بگیره گرفت و همون شب پیام داد و روزای خوب شروع شد و الان هرموقعه میام خونه از نعمتش بی نصیب نیستم که خودش داستان جدا گونه داره واضافه شدن خواهرش به ماجرا که اگه فرست شد براتون می نویسم
نوشته: میلاد
@sparty3
3 394
هاش لمس میکردم و چشمامو بسته بودم و به سینه های زهره فکر میکردم،نیلوفر سینه های خوشگلی دره ولی کوچیکن ولی زهره نه سینه های درشتی داره و کمر باریکشم سینه هاشو بیشتر توی چشم مینداز،توی فکر و خیالم داشتم زهره رو میکردم و درواقعیت توی کس نیلوفر بالا پایین میشدم که یهو نیلوفر لرزید و ارضا شد،شل شد منم از روش پاشدم و به پهلو خوابوندمش و خودمم پشتش خوابیدم و از پشت کیرمو کردم توی کسش و با چندتا تلمبه آبم داشت اومد،یه چند دقیقه ای کنار هم دراز کشیدیم و پاشدیم رفتیم حموم و برگشتیم و توی بغل هم خوابیدیم.
صبح پاشدم از خونه زدم بیرون و رفتم نونوایی سه تا نون گرفتم یکی برای خودمون دوتا برای مادرمینا و رفتم خونه مادرم نون رو بهشون بدم که بابام صدام کرد رفتم توی اتاق و گفت((کاراتونو بکنید یا امشب یا فردا صبح میریم شمال،عمه تینا هم میان))منم گفتم((باشه و پرسیدم مهمون هم میاد امسال یا نه؟))
گفت((دیروز عمه تینا اینجا بودن(مامان زهره)گفتم با بچه های بیاید پیش ما،اونم گفت باشه.حالا به مامانت بگو زنگ بزنه بهشون بگه امشب میریم که اونها هم بیان))من که توی کونم عروسی راه افتاد و خدافظی کردم و به مامانم گفتم پیگیر عمه و دختر عمه ها بشه و از خونه زدم بیرون و رفتم سمت خونه خودم
و به نیلوفر گفتم کاراشو بکنه و وسایل جمع کنه(سرتونو دردنیارم )کارامونو مثل بقیه انجام دادیم و رفتیم شمال و یه دو روزی اونجا بودیم که عمه و دخترش (زهره) و دامادش و دوتا نوه هاش اومدن و دقیقا لحظه ورود همون نگاه ها تکرار شد و اینبار مطمئن شدم که زهره هم مثل من فکر میکنه و دلش رفته وسط خاطره های بچگی،دو سه روزی شمال بودیم و برگشتیم تهران و به کارای روزمره و عید دیدنی ها و اینها میرسیدیم که مادرزنم زخم معده گرفت و باعث شد یه جراحی اورژانسی انجام بده و از اونجایی که کسی رو بجز نیلوفر نداره که بهش رسیدگی کنه ما رفتیم خونشون موندیم و آهو(دخترم) خیلی اذیت میکرد و نیلوفر عصبانی شده بود و گفت((پاشو آهو رو ببر بیرون یا ببرش خونه خواهرت اینجا باشه مامانم مریضه اذیت میشه))منم آهو رو برداشتم و رفتیم خونه خواهرم که یه دختر همسن آهو داره باهم بازی کنن،خونه خواهرم نشسته بودم که رفتم توی اینستا دیدم زهره درخواست ارسال کرده سریع اکسپت کردم و منم درخواست دادم و نیم ساعت نشده بود که اکسپت کرد پیام دادم و احوالپرسی کردیم و تشکر کرد بابت مسافرت و این کسشرا بهش گفتم((زهره نگاهات یه جوری شدن))گفت((اتفاقا میخواستم به تو اینو بگم،منو یاد بچگی ها انداختی))دیگه مطمئن شدم که اونم مثل من وسط بچگی گیر افتاده منم زدم به سیم آخر و گفتم(یاد کجاش؟زیرزمین یا پشت بوم؟))چندتا استیکر خنده فرستاد و نوشت((این همه خاطره داشتیم فقط همین ها رو یادته؟)) گفتم((همشو یادمه میخواستم بدونم تو این دوتا رو یادته؟))گفت((همشو یادمه و حتی دو تا از کاغذ نامه ها رو هم دارم))پشمام ریخت و بعدشم دیگه از هر دری صحبت کردیم و حرف رسید به شوهرش که خیلی سرده و توی این ۸سالی که ازدواج کرده هرروز بدتر میشه و هیچ توجهی بهش نداره در آخر باهاش برای فردا قرار گذاشتم که حضوری ببینمش
[پایان بخش اول]
منتظر بخش دوم باشید به زودی
نوشته: سکوت
@sparty3
3 394
ن که حاضر بشن و برم دنبالشون که بریم برای شام مهمونی،همینجوری که پذیرایی میکردم و صحبت میکردیم نگاهم به نگاه زهره گره خورد،انگار یه حرفی توی نگاهش باشه،چند باری چشم تو چشم شدیم ولی خب چون شوهرش مثل کیرخر کنارش نشسته بود سریع نگاهم رو دور میکردم ولی بازم چشمام میرفت سمتش،خیلی سال بود براندازش نکرده بودم زهره ۱۲ ساله کودکی من الان یه زن کامل ۲۷ساله شده و مادر دوتا بچه س،هیکلش خیلی تغییر کرده و سینه های درشت و کمر باریک دست و پای ظریف و سفید که با لاک آبی روشن خوشگلتر و نازترم شده بودن،یه مانتو کالباسی رنگ که جذابیت رنگ صورتشو چندبرابر کرده بود،این نگاه ها منو کشوند به همون دوران بچگی و کاغد های دوستت دارم و بوس های یواشکی،آخ که دلم چقدر هوای همون کوچه ها و بوس ها و خنده هاشو کرد
وقت خداحافظی بچه هاشو بغل کردم و محکم بوسشون کردم و عیدی بهشون دادم و خدافظی کردیم ولی همون موقع هم نگاهمون دوباره گره خورد توی هم و یه لبخند نرم و خوشگل بهم هدیه داد و رفتن،منم کمک مادرم وسایل پذیرایی و جمع کردم و از خونشون زدم بیرون و سوار ماشین شدم که برم خونه مادرزنم و حاضر بشیم برای مهمونی شب که خونه اقوام زنم بود،توی مسیر همه ش به زهره فکر میکردم به خاطره بچگی و نگاه های امروز و علی الخصوص لبخند شیطنت بار لحظه خدافظی،از قصد مسیر رو دورتر کردم و با یه موسیقی و سیگار خودمو سپردم به خاطرات بچگی و زهره
اینستاگرام داشتم و اونم داشت ولی فالوش نکرده بودم و پیش خودم میگفتم شاید شوهرش گیر بهش بده و این فکرا،گوشیمو درآوردم و رفتم توی اینستا پیجشو سرچ کردم که قفل بود،قشنگ کیر خوردم چون میخواستم وسط خاطره هاش حداقل چندتا عکسشو ببینم که نشد
یه مقداری توی خیابون بالا و پایین کردم و درنهایت به این نتیجه رسیدم که بیخیال توهمی شدم و ای چیزا همشم به خودم گفتم اون دیگه شوهر داره و از این فکرا نکن و تو برداشتت از حرف و نگاه ها اشتباه بوده و اون قصدی نداشته و سعی کردم خودمو توجیه کنم که بهش فکر نکنم.
رسیدم به خونه مادرزنم و سرگرم کار و بار و آماده شدن برای شام شب شدم و فکر زهره کلا از کله م زد بیرون و کلی هم بخاطر فکرهای اشتباهم ناراحت بودم.شبم رفتیم مهمونی و خیل عادی و عالی همه چیز اوکی بود و آخر شب هم برگشتیم خونه و از اونجایی که تقریبا نصف روز رو درگیر فکرهای سکسی بودم بچه م رو گذاشتیم خونه مادرزنم و با زنم دوتایی رفتیم خونه،رسیدیم یه دوش گرفتم و زنم هم که فهمیده بود باید برای عملیات آماده باشه رفت حمام و منم نشستم توی آشپزخونه یه شات ویسکی ریختم و به سلامتی شما رفتم بالا یه سیگار آتیش کردم و منتظر نشستم که نیلوفر از حموم بیاد بیرون،شات بعدی ویسکی رو هم ریختم و سرکشیدم و یه کمی سرم گرم شده بود که دوباره چشم های زهره اومد جلوی چشمام و منو برد توی خاطره ها و منم توی عالم سرگرمی داشتم بدنشو لمس میکردم و سینه ها کونشو برانداز میکردم که یهو نیلوفر گفت((به چی فکر میکنی که راست کردی؟))بعدشم خندید،منم گفتم ((به تو و کس خیست که الان میخوام پاشم جرش بدم))پاشدم و دستشو گرفتم و رفتیم توی اتاق حوله ش رو از دورش باز کردم و انداختمش روی تخت و بدون معطلی مشغول خوردن کسش شدم و یه جوری با ولع میخوردم که داشت سکته میکرد و هچی نمیگفت و منم وسط پاهاش نشسته بودم و یه جوری کسشو میخوردم که انگار صدساله کس ندیدم و اونم داشت لذت میبرد که یهو گفت((بسه دیگه پاشو بکن توش))منم به یه حرکت شرتمو از پام درآوردم و یه تف روی کیرم انداختم و فرستادمش توی کس صورتی نیلوفر،خوابیدم روش و با تلمبه های آروم لباشو میخوردم و مو
3 394
عشق کودکی (۱)
1402/02/17
#مرد_متاهل #زن_شوهردار
۱۵ سال پیش پچ پچ و درد و دلی پیش هم داشتیم یه جورایی دوست دختر و دوست پسر هم بودیم
موبایل این چیزا مثل امروز توی دست همه نبود و خبری از اینترنت و چت و این همه نرم افزار هم نبود
خلاقانه ترین کاری که میکردیم یه نامه توی یه کاغذ کوچیک بود که نهایتا دو خط نوشته بودیم(( دوستت دارم و این چیزا))
کل ذوقمون دیدن همدیگه بود توی یه مهمونی و دور همی(اینم بگم که هفته ای دو سه بار دور هم جمع بودیم) باهم میرفتیم تا مغازه سر کوچه و یه دوری هم توی خیابون میزدیم و با کلی خجالت و یواشکی و توی یه کوچه خلوت دست همو میگرفتیم و یه بوس سریع هم همدیگه رو مهمون میکردیم
خفن ترین کاری هم که کردیم یه بار توی زیرزمین خونشون بود کامل یادمه رفتیم یه دیگ بیاریم،پشت یه کمد قدیمی گفت((شلوارتو دربیار میخوام ببینمش))منم با خجالت و استرس شلوارمو کشیدم پایین و کیرمو(کیر که نه دودولمو) در آوردم و اونم گرفت دستشو یه کم مالید و کرد توی دهنش،سریع هم رفت عقب و گفت بکش بالا دیدم
ازش پرسیدم ((این کار رو کجا یادگرفتی؟))گفت((یه فیلم دیدم زنه برای شوهرشو میخورد،مرده هم برای زنشو میخورد))گفتم((پس تو هم بکش پایین تا من بخورم برات))گفت((الان نمیشه یه وقت دیگه))
دیگ رو برداشتیم و اومدیم بالا و من توی آسمونها بودم و کف کرده بودم که چه کاری کرده سریع رفتم توی دستشویی و یه دست جغ زدم(البته اون وقتها آبی هم نداشتم تازه آبم اومده بود و دولم داشت تبدیل به کیر میشد،تازه ۱۵ ساله شده بودم و اونم ۱۲سالش بود)
آخرین بارم که باهم شیطونی کردیم همون ایام بود توی خرپشته خونه ما رفتیم یه زیرانداز انداختیم روی پشت بوم که بادبادک درست کنیم و بهش گفتم((زهره یادته قول دادی برات بخورم))خندید و گفت((تازه یادت افتاده؟))گفتم((همیشه یادم بود و موقعیت جور نمیشد،حتی دو سه بارم به یاد ساکی که زدی جغ زدم))سینه هاش تازه داشت رشد میکرد و خیلی کوچولو بودن تیشرتشو زد بالا و گفت ((اول نوک سینه هامو بوس کن تا کسمو بهت نشون بدم و بزارم بخوریش))منم شروع کردم به بوس کردن و کیرمم راست شده بود و دست زد به خشتکم و گفت((اوه اوه فکر کنم باید جغ بزنی))زدیم زیر خنده و منم کلی خجالت کشیدم و گفتم ((بزار اول برای تو رو بخورم بعد جغ میزنیم))گفت ((نه اول باید جغ بزنی و ببینم مرد شدی))منم گفتم((پس بیا بریم توی خرپشته))دستشو گرفتم و رفتیم توی خرپشته و بهش گفتم ((شلوارتو بکش پایین)) شلوارشو کشید پایین و منم نمیدونستم باید چیکار کنم و گذاشتم لای کونش و دو سه بار عقب و جلو کردم آبم اومد،خودمو سریع جمع و جور کردم و بهش گفتم برگرد ((میخوام کستو بخورم)) برگشت سمت من و منم نشستم جلوش و کسشو برای اولین بار دیدم یه کس کوچولو با موهای خیلی خیلی کم و بور که تازه داشت مو درمیاورد و گفت((چرا نگاه میکنی بخور دیگه الان صدامون میکننا))منم سریع شروع کردم به لیس زدن و اونم چشماشو بسته بود که یهو مامانش صدامون کرد که بریم پایین ناهار بخوریم اون آخرین باری بود که همدیگه رو لخت دیدیم و یه سکس نصفه و سریع کردیم و روزگار گذشت تا پارسال دقیقا عید ۱۴۰۱ اون شوهر کرده و دوتا بچه داره منم زن گرفتم و یه بچه دارم دیگه مثل قدیم باهام راحت نبودیم و نمیشد صمیمی حرف زد و رفت و آمد کرد ضمن اینکه زندگی ها مثل قدیم نیست و آنقدر درگیری های کاری زیاد شده که وقتی برای دورهمی نمیمونه بریم سر اصل مطلب
(ببخشید که توضیحاتم زیاد شد)
روز دوم عید بود و اونها اومده بودن خونه پدرم و منم برای اینکه پدر و مادرم دست تنها بودن اومده بودم کمکشون برای پذیرایی و این چیزا و زن و بچه م هم خونه مادرزنم بود
3 394
س بدی
اما خانم
اولین جلسه جمعه ساعت ۵ برگزار میشه ادرسو براتون میفرستم فعلا آقای رحمانی
حتی وقت نشد اعتراض کنم میدونستم فایده ای نداره اگه قبول نمیکردم مینداختم حتی اون برادر زادش هم قبول نمیشد فک کنم بدبختم میکرد
از کلاس زدم بیرون تو این دو روز سعی میکردم از ستاره دوری کنم ولی یه دفعه جلوم سبز شد
علی چیشدع
سلام عزیزم چیزی نیست
خبری ازت نبود
یکم سرم شلوغ بود
اوکی جمعه یه پارتی خفنه میایی بریم ک
اومدم قبول کنم ک یادم اومد جمعه باید برم به برادر زاده ی کونی شفیعی درس بدم
ببخشید ستاره جمعه نمیتونم یه مشکلی دارم فقط اگه میشه دربارش سوال نپرس
ولی علییی
میدیدم ستاره داره با علی حرف میزنه حتما داشت درباره ی مهمونی جمعه شب بهش میگفت
آخه من چی از علی کم داشتم ک یه همچین کسی مث ستاره باید بره زیر علی همیشه به علی حسودیم میشد علی یه پسر قد بلند ۱۹۳ با ۹۱ کیلو وزن، ورزشکار، بدنی عضله ای صورتی جذاب فکی تراشیده شده موهای لخت و چشم ابرو مشکی از حق نگذریم خوش تیپ بود از دبیرستان کراش دخترا بود دوست دختراش بهم میگفتن تو سکس خیلی کارش خوبه ولی خب از خانواده ی پولداری نبود برعکس من ک تو ناز و نعمت بزرگ شده بودم
همین چند وقت پیش مامان باباشو تو تصادف از دست داد الان دیگه خانواده ای ندارع
از این فکرای کسشر اومدم بیرون رفتم سمت در ک یاشار رو دیدم ک تنها بود
خدایا علی باید یه کسی مثل ستاره رو بکنه اونوقت من کون این یاشار بزارم؟ انصافه؟ به سمتش حرکت کردم بهش گفتم پاشو بریم
اونم ساکت دنبالم اومد
وقتی رسیدم خونه طبق معمول مامان با دوستاش بیرون بود بابا هم ک سال به سال نمیومد خونه من و خواهرم بودیم ک مثل همیشه داشت با یه تاپ و شلوارک تو خونه راه میرفت
خطاب به یاشار گفتم برو تو اتاقم تا بیام لخت شده باش
نرسیده بود به اتاقم ک خواهرم دستشو گرفت محکم زد تو گوشش گفت مادر جنده هنوز یاد نگرفتی به رئیست سلام کنی؟
چند تا دیگه محکم زد ک یاشار دهن باز کرد ک حرفی بزنه ک یکی دیگه زد
حرفی نزن جنده خانم میری لباساتو گذاشتم رو تخت داداشم برمیداری میپوشی،اگر یکیشونو نپوشی بلای بدی سرت میارم
اونم سریع رفت
عجیب بود خواهرم خیلی کاری به کارش نداشت بعضی وقتا اذیتش میکرد اما ایندفعه فرق میکرد
چیکارش داشتی
به تو ربطی ندارع بشین تا بیادش برو فلش اهنگارو وصل کن تا اون مادر جنده بیاد
خواهرم همیشه باهام دستوری حرف میزد خب ازم اتو داشت منم جرعت مخالفت باهاش نداشتم ولی دنبال فرصت بودم تلافی کنم
فلشو زدم چند دقه بعد یاشار اومد وای چی میدیدم یه شلوار صورتی تور توری پوشیده بود ک قسمت کیرش سوراخ بود به کیرش چسیستی زده بود بالاتر فقط یه سوتین صورتی داشت و یه قلاده ی صورتی بسته بود به گردنش و رژ صورتی زده بود با کلاه گیس بلوند ک جلوش صورتی شده بود
صدای خواهرم منو از تو شک در اورد
-جون جنده خانم برای رئیسش تم صورتی زده ؟ داداشی میدونم کسی بهت کس نمیده ولی برات این کسو درست کردم ک لذت ببری هرکاری دوست داری باهاش بکن ولی برای اینکه ازم تشکر کنی امروز عصر و امشب به من تحویلش میدی
باورم نمیشد انگار خواب بودم
ولی صدای خواهرم سندی برای خواب نبودنم بود
-باشه؟؟؟
باشه قبوله
-قبوله نه،چشم…
نوشته: Dark
@sparty3
3 394
داشت خب منم مثل همیشه نمیتونستم ک نه بگم شروع کردم به وحشیانه تلمبه زدن ک دیگه خستم شد بلندش کردم پرتش کردم رو تخت شورتش رو در آوردم و سوتینشو هم در آوردم شروع کردم کسشو خوردن و با انگشت باهاش بازی کردم زبونمو رو چوچولش میکشیدم از لذت خودشو از تخت بلند میکرد و میکوبید رو تخت اقدر کسشو خوردم و با چوچولش بازی کردم ک برای بار اول بدنش لرزید و ارضا شد هنوز به پایان ارگاسمش نرسیده بود ک کیرمو یه ضرب تو کس تنگش جا دادم اومد جیغ بزنه ک با لبام صداشو تو گلوش خفه کردم و شروع کردم وحشیانه تلمبه زدن ک دیگه بجز جیغ صدایی نمیومد
وااای جر خوردمممممم مامانیی علی یواش تر پارم کردیی وااای
میخاسم کل اتفاقای امروز رو سر کس ستاره خالی کنم
ممه هاشو به نوبت میخوردم یکم سرعتمو کم کردم شروع کردم به خوردن ممه هاش تا اینکه سمت چپی کبود کرد
جیغاش تبدیل به ناله شده بود
کیرمو کشیدم بیرون
داگی شو جنده خانم
داگی شد خواستم کیرمو بکنم داخل ک به فکرم رسید یکم اذیتش بدم کیرمو رو سوراخش میکشیدم ک نالش در اومده
علی بکنش داخل جرم بده علیییی زود باش
خواهش کن بکنمت جنده خانم
علی خواهش میکنم اون دسته بیل رو داخلم جا بده اههههه
کیرمو هنوز داشتم میکشیدم رو کسش ک کلافه شد برگشت با دستش کیرمو بکنه داخل که منم از فرصت استفاده کردم با تمام توانم داخلش جا کردم و شروع کردم تند تلمبه زدن ک جیغ خفه کشید خیلی طول نکشید ک دیدم داره کسش منقبض میشه ک محکم اسپنکش کردم جیغ بلندی کشید ک فک کردم گوشام کر شد و شروع به لرزیدن کرد منم آروم گرفتم ک راحت ارضا بشه ولی خیلی صبر نکردم شروع کردم تند تند تلمبه زدن دو تامون عرق کرده بودیم صدای برخورد بدنامون به هم لذتبخش بود یه لحظه حس کردم ک دارم میام یه فکری به سرم زد کیرمو کشیدم بیرون و سرشو کردم تو کونش و با جیغ ستاره شروع کردم به ارضا شدن بعد یه هفته سکس نداشتن خیلی آب ازم رفت فک کنم ستاره هم برای بار سوم ارضا شد
بعد اینکه با هولع خودمو خشک کردم لباسامو پوشیدم ک از خونه بزنم بیرون ک نگاهم به ستاره افتاد دختری به سفیدی برف ممه های ۶۵ کون متوسط ۱۶۰ قد و ۵۸ کیلو وزن صورتی به شدت جذاب ک و سوپر حشری هر مردی ارزوشو داشت
وقتی میخواستم از خونه بیرون برم سوگند رو دیدم
سلام مادر جان ببخشید مزاحمتون شدم
مگه قرار نشد منو سوگند صدا بزنی بعدم چ مزاحمتی یکم فقط جیغ دخترمو در آوردی
خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین
حالا نمیخاد از من خجالت بکشی علی جان میخاسم باهات حرف بزنم
جانم ماد… ینی سوگند جون
میخواستم درباره ی تو و ستاره حرف بزنم…
اعصابمو خورد شده بود رو گوشیم دیدم سه تا میس کال از رضا دیدم حتی حوصلشو نداشتم جواب بدم داشتم همینطور ک داشتم رانندگی میکردم یکی از این جنده پلاستیکی ها دیدم فکر کردم عصبانیتم سر این خالی کنم
دستمال بهش دادم صورتشو پاک کنه
هی جنده پاشو کونتم تو دستشویی تمیز کن نمیخام خونم کثیف بشه
بلند ک شد اسپنک محکمی روانه ی کونش کردم ک جاش موند
چته وحشی
پولشو از رو کابینت بردار بعدش برو
صدای بسته شدن در رو ک شنیدم زنگ رضا زدم
چی میگی رضو
هیچی داداش یه مسئله ای بود حل شد
حتی باهاش خدافظی نکردم و قطع کردم اعصابم خیلی خورد بود
بعد دو روز یکم بهتر شده بودم ک امروز با خانم شفیعی داشتیم آخر کلاس همونطور ک گفته بود موندم وقتی همه رفتن بی مقدمه گفت آقای رحمانی من سوابق تحصیلی شمارو نگاه کردم یکی از بهترین دانشجوهای ما هستی ولی خب یکم پر دردسری به عنوان تنبیهی ک برات در نظر گرفتم من یه برادر زاده دارم ک داره برای کنکور میخونه و شما باید به عنوان معلم خصوصی بهش در
3 394
تقصیر من نبود (۱)
1402/02/17
#دانشجویی #دنباله_دار
با عجله از مکان مخصوص خودمون دور شدیم اصلا یادم رفته بود الان کلاس دارم با سریع ترین توان خودم خودمو به کلاس رسوندم ک پام گیر کرد و باعث شد دماغم از طرف در مورد عنایت قرار بگیره ولی بدتر از صدای در ،صدای بچه های کلاس بود ک داشتن به شدت ازم میخندیدن ولی خانم شفیعی با اخمی ترسناک داشت بهم نگا میکردم خودم متوجه شدم که نباید وارد کلاس شم ولی در کمال تعجب خانم شفیعی به سمتم اومد و بالای سرم وایساد و با لحن دستوری بهم گفت بشین سر جات و ناگهان صدای خنده ی بچه ها قطع شد همه رفتن تو شک آخه سابقه نداشت خانم شفیعی از کوچک ترین اشتباه بگذره؛وقتی از پایین به خانم شفیعی نگاه کردم از اون زاویه ترسناک تر بود،سریع وسایلمو جمع کردم و نشستم سر جام ک احمد سیخونکی به پهلوم زد ک اگه لبمو گاز نمیگرفتم اینبار فریادم باعث اخراجم از کلاس میشد اومدم برگردم یه فوش نثار روح پاک احمد کنم ک خانم شفیعی گفت آقای رحمانی آخرین بار بود ک بخشیده میشین منم هول شدم و من من کنان گفتم خاا خانم تقصیر من نب…
نمیخام چیزی بشنوم بار آخرت باشه
چ…چچشم
خانم شفیعی یکی از اون استاد های ترسناک بود ک همه وقتی برا بار اول میدیدنش مث سگ روش کلاس میزدن ولی بعد از یه کلاس هزار بار دعا میکردن کاش این واحد رو برنمیداشتم واقعا خیلی سخت گیر بود و روند نمره دهی تخمی داشت
خانم شفیعی استاد یکی از مهم ترین و سخت ترین درسامون بود و هیچکس اطلاعات چندانی ازش نداشت
فک میکنم حدودا ۳۴-۳۷ سال سن داشت ممه های ۸۰ و کونی خوش فرم و رنگ پوستی سبزه و ۱۷۰ قد و هیکل خوبی داشت و به شدت بد اخلاق و سرد مزاج
بعد از یه ساعت جهنمی با اون دماغ درد از کلاس خارج شدم ک دنبال ستاره بگردم ک سوزشی پشت گردنم حس کردم بازم اون احمد بی پدر بود با بی اهمیتی ازش گذشتم و بهش گفتم اقدر باباتو اذیت نکن نمیری بهشت از پشت میشنیدم در حال نثار کردن چند تا فوشه
ستاره رو پیدا کردم خواستم برم سمتش ک خانم شفیعی جلوم سبز شد
اقای رحمانی جلسه ی بعد بمون باهاتون کار دارم
چر…
حتی اجازه نداد حرفی بزنم و رفت
علیییی
هان ستاره چیشدع
این افریطه باهات چیکار داشت
خودمم نمیدونم
همه چیو برا ستاره تعریف کردم کل مسیر خوابگاه تا خونه رو داشت ازم میخندید
بالاخره پیادش کردم میخاسم ک برگردم ک گفت علی تشریف نمیاری داخل یا باید تو ماشین ازت پذیرایی کنم
نمیشد ک دست رد به سینه ی همچین دختری زد پس وارد خونشون شدم از در ک وارد نشدیم ستاره رو بغل کردم و لب تو لب شدیم وحشیانه داشتیم لباسای همو میکندیم ک یه دفعه یه صدا اومد ک ترسیدم و با کون خوردم زمین
ستاره نمیدونست از من بخنده یا شوکه بشه ک مامانش مارو دیده
مامااان مگه قرار نشد امروز خونه نباشی
ببخشید مزاحم اوقات خوش تو و دوست پسرت شدم اشتباه کردم اومدم تو خونم
مامان زودتر از خونه برو بیرون
باشه باشه رفتم
با خنده گفتم سلام
سلام و زهر مار از خونم بیرونم کردی سلام هم میکنی
ستاره اومد جواب بده ک صدای در اومد
میخاسم حرفی بزنم ک گرمی لبای ستاره رو حس کردم
منم همراهیش کردم وحشیانه لب میگرفت همینطور داشتیم لب میگرفتیم
بلندش کردم ک بریم تو اتاقش ک گفت نه برو تو اتاق مامانم
برام مهم نبود پس نپرسیدم چرا وقتی رسیدیم جلو پام زانو زد زیپ شلوارمو با دندون کشید پایین شلوارمو در اورد بعد شرتمو هم با دندون از در اورد،خیلی تو کارای سکسیش ماهر بود کیر نیمه شقه منو دید و افتاد به جونش یادمه اولاش نمیتونست تا ته حلقش ببرتش ولی الان راحت میبردش بعد چند دقع ک خوب کیرمو خورد موهاش رو جمع کرد فهمیدم ک میخاد وحشیانه تو دهنش تلمبه بزنم اینو خیلی دوست
3 394
سکس با خالم که افسردم کرد
1402/02/17
#خاله
سلام دوستان داستان کاملا واقعیه
من معینم 24 سالمه
داستان از اونجایی شروع میشه که من رفیقای بدی داشتم البته خودم از اونا بدتر کاری ندارم یه روز فهمیدم پوریا مواد میزنه و اعصابم کیری شده بود آخه بهترین رفیقم بود بهش گفتمو رفتم دم خونشون گفت شده دیگه، حالا ترک میکنم بشین بریم یجا آقا رفتیم خونه یه نفر یه زن بود با یه بچه که زید رفیقم بود حساب کن ما 22سالمون بود خانمه که اسمش فاطمه بود 30ساای داشت با یه بچه 4یا5ساله که فهمیدم این پوریا رو معتاد کرده آقا کاری نداریم اینا پیشنهاد دادن ومن برای اولینو آخرین بار مواد سفید زدم خیلی حال کردم اولش ولی 2ساعتی گذشت از شدت نعشگی چشام باز نمیشد وبه پوریا گفتم منو برسون خونه گفت برو بخواب فقط گفتم حله رفتم خونه دیدم خالمو بچش با مامان بزرگو بابا بزرگ اینجان سلامی کردمو رفتم خوابیدم ساعت 6عصر اینا بود که بیدار شدم وقتی بیدار شدم دیدم نصفه شبه بعد دیدم حالمم کنارم خوابه اثر موادم پریده بود تقریبا ولی یکم گیجو منگ بودم
که یهو زد به سرم خالمو بمالونم اصن یادم نمیاد چرا اینکارو کردم پشتش به من بود ودخترش بغلش خواب بود بابا بزرگمم چند متر اونورتر خواب بود خلاصه دسمو گذاشتم رو کونش تکون ندادم 10دقیقه ای کیرم. داشت میترکید جوری که دست میزدی آبم میومد این خالمم چن سالی میشد طلاق گرفته بود و میدونسم دوس پسر داره آخه سنی نداشت 33 سالش بود وسبزه اسمشم ملیحه هستش خلاصه انگشتمو گذاشتم زیر کش شورتش دیدم تکون نخور کردم تو شرتش دیدم یه نموره خیسه کسش بازم خایه نمیکردم بکنمش خلاصه بعداز چن دقیقه مالیدن گفتم اگه مشکلی داشت کونم میزاشت آقا ساپورتشو کشیدم پایینو از پشت گذاشتم تو کسش خیلی راحت نصفش رفت داخل اینقد داغ بود که دوطرف رونم چسبیده بود بهش آتیش گرفته بود آخه بالا تنمو نمشد بچسبونم بهش میترسیدم بابابزرگم بیدار شه آخه نصفه شبا سگار میکشید کاری نداریم تلمبه پنجم آب ما که میخواست بیاد همزمان کشیدم بیرون سریع کردمش تو شرتم که دیدم گفت چیکار میکنی هیچی نگفتم بعد گفتم ملیحه گفت چیه گفتم هیچی بخواب خوابیدیم صبم زود بیدارشدم زدم بیرون منو نبینه وقتی هم دیدمش به روی هم نیوردیم و مثه سگ پشیمونم اصن افسرده شدم دخترشو میبینم از خودم متنفر میشم مخصوصا وقتی بهم میگه داداش اگه دنبال اینجور کارایی هسین خدایی نکنین خیلی بده سکس با محارم اشغال ترین چیز ممکنه من همه گوهی تو زندگیم خوردم پشیمونی نیسم ولی بابت این کارم همین که یادم میاد اعصابم کیری میشه گفتم بگم شاید خالی شم دمتون گرم خوندین اولین داستانمه زیاد سکس داشتم نسبت به سنم دوس داشتین میزارم اینم بگم دوجنس گرام هم پسر اوکیم هم دختر
نوشته: معین
@sparty3
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
