رادیو ردپیل 📻 قرص قرمز
Open in Telegram
حال ما به کسانی شبیه است که از خوابی صدساله برخاستهاند: گیج و ناتوان از بازگشت به جهان سابق، دیگر نه میتوانند دوباره بخوابند، نه میتوانند آنچه دیدهاند را از یاد ببرند. 🎙مهمترین آموزشها و یادگیری بازی قدرت در جامعه را در اترکشن کد بخوانید: @HedonMe
Show more4 172
Subscribers
-624 hours
+8017 days
+1 11030 days
Posts Archive
🎬 این کانال جاییست برای نوشتن افکار شخصیام، نوشتههایی از جنس روزمرگی، تردید، دغدغه و هر آنچه در دل و ذهنم جاریست.
اینجا قصهی من و دنیای هنر است، روایتی شخصی از فیلمها، سریالها، موسیقیها و تصاویری که چیزی را درونمان تکان میدهد.
https://t.me/HedonMe_pt2
🔥 بازگشت از دل خاموشی
🎙 اجرای لینکین پارک در فینال لیگ قهرمانان اروپا ۲۰۲۵
در جهانی که موسیقی پاپ بدل به نسخهی بیدرد و استریلشدهی خشم شده و صداهای تولیدشده در آزمایشگاههای الگوریتمی تیکتاک و نتفلیکس نبض بازار موسیقی را در دست گرفته، بازگشت لینکین پارک در قلب فینال لیگ قهرمانان اروپا همچون زخمی بود که دوباره دهان باز کرد.
هفت سال پس از خاموشی صدای چستر بنینگتون، گروهی که صدای خشم و اضطراب نسل Y بود دوباره پا به صحنه گذاشت. اما این بار با چهرهای تازه: امیلی آرمسترانگ! زنی که گویی از روح چستر زاده شده، با همان عربدهها، همان خشم لرزان در گلو، همان حرکات انفجاری روی صحنه، اما نه بدل اوست و نه نسخهی فمینیزهشدهی خشم مردانه! او با هویتی مستقل قدم به صحنهای میگذارد که سالهاست از صدای اصیل تهیست، صحنهای خاموش و خاکستری که اینک با لرزشی گرم دوباره بیدار میشود.
ترکیب تکنوی میدان، آتش نورافکنها و بازخوانی ترانههایی چون Numb و In the end با صدایی جدید، اجرای لینکین پارک را به مراسمی آیینی بدل کرد. آیینی برای بیداری، برای نوستالژیبازی و شاید برای انتقال مشعل از نسلی زخمی به نسلی سردرگم.
@Redpill_Matrix
خیلی از شما از من میپرسید:
«شما همیشه گفتهاید که زنان در رابطه تمایل به پذیرش و تبعیت دارند. پس این گروه خاص از دخترها که نقش سلطهگر به خود میگیرند و پارتنر مطیع میخواهند، از کجا میآیند؟ چرا بعضی از زنان با گرایشهایی مثل میس و مامی وارد رابطه میشوند و دلشان میخواهد همهچیز را کنترل کنند؟»
امشب گفتگویی طولانی با دختری داشتم که دقیقا همین گرایش را داشت. در میانهی گفتگو از خودش پرسیدم که چرا چنین چیزی برایش جذاب است؟ چه لذتی در فرمان دادن میبیند؟ پاسخهایی شنیدم که هم از عمق روان میآمد، هم از زخمهای قدیمی. در ادامه هم روایت او را برایتان بازگو میکنم، و هم از دریچهی روانشناسی نگاهی تحلیلی به این گرایش خواهیم انداخت.
اما پیش از همهی اینها، بگذارید بر یک نکتهی کلیدی تأکید کنم، نکتهای که خیلی از مردانی که گرایش اسلیو (بردگی) دارند هرگز نمیفهمند، و به همین دلیل هم همیشه در حسرت یک میسترس واقعی باقی میمانند:
حتی زنانی که سلطهگرند، حتی آنها که خود را میسترس مینامند، باز هم عاشق قدرت هستند، نه عاشق ضعف. آنها دلشان میخواهد مردی را ببینند که قویست، مقتدر است، بر جهان و بر خودش مسلط است و بعد چنین مردی را ذرهذره تصاحب کنند. یعنی یک مرد قدرتمند میخواهند که انتخاب کرده خودش را به آنان بسپارد. این تسلیم اگر از سر قدرت نباشد، اگر مرد پیشاپیش پخمه و بیهویت بهنظر برسد، تمام جادوی رابطه از بین میرود.
و این همان چیزیست که بیشتر مردهای با گرایش اسلیو نمیفهمند: آنها خیال میکنند باید از همان ابتدا مطیع و تسلیم باشند، مطیع بودن برای میسترسها هیچ جذابیتی ندارد، مطیع کردن یک مرد قدرتمند است که برای آنها چالش و زیباست.
در پست بعد یک شات از گفتگوی من با آن دختر را برایتان ارسال میکنم، قصهای که پر از رگههای قدرت، خشم، زخم و میل به تملک است. و بعدش، آرامآرام رمز این معما را برایتان باز میکنم.
@Redpill_Matrix
دوستان بطور موقت گروه و بخش نظرات این کانال را فعال میکنم تا بتوانم بهتر با شما در ارتباط باشم و ببینم شرایط در آینده چگونه پیش خواهد رفت.
هر سوال دارید مطرح کنید تا پایان امشب پاسخگوی پرسشهای شما خواهم بود.
@Redpill_Matrix
🔥 قسمت سوم: در آتش خود زاده شدم
باید خودم را از نو میساختم. نمیشد در همان پسر ساده بمانم و دم از حقیقت بزنم. فهمیده بودم که اگر قرار است در میدان بیرحم رقابت بمانم، باید قوانین را بشناسم، ضعفهایم را کالبدشکافی کنم و مردی شوم که انتخاب میکند، نه مردی که التماس میکند تا انتخاب شود. ساعتها وقت میگذاشتم برای خواندن. پادکستهای منوسفر، کتابهای روانشناسی تکاملی، تحلیلهای ردپیل، حتی رفتارشناسی شامپانزهها! هر تکه اطلاعاتی که کمک میکرد زنان و جامعهی مدرن را بفهمم، میبلعیدم.
بعد از مدتی فقط خواندن کافی نبود. تمرین را شروع کردم. دوست شدن با دخترها، بازی زبانی، زبان بدن، کار روی صدایم، تیپم، حتی سکوتهایم. اول خندهدار بود، بعد ترسناک شد، سپس آسان. یاد گرفتم که زنها به چیزی واکنش نشان میدهند که مدرسه و خانواده هرگز آنها را به ما یاد ندادهاند: «ارزش، اعتماد به نفس، مرز داشتن.»
دخترها عوض نشده بودند، من بودم که حالا دیگر آن پسر خوشقلب و بیدفاع نبودم. من اکنون یک شکارچی بودم. با چشمانی که میدید، با ذهنی که تحلیل میکرد، و با دلی که دیگر گدایی نمیکرد.
@Redpill_Matrix
🔥 قسمت دوم: ورود به دوزخ حقیقت
شبی که دنیای من فروپاشید، تا صبح پلک نزدم. اما در آن شب تاریک، اولین جرقه روشنایی هم زده شد. مثل همهی شکستخوردهها، اول دنبال مقصر بودم، خودم را زیر سوال بردم، ولی در انتهای این تونل، به دیواری خوردم که نامش «واقعیت زنانه» بود.
تصادفی با جملهای از رولوتوماسی برخورد کردم. نمیدانستم چیست، فقط فهمیدم حرفهایی دارد که هیچکس به من نگفته بود. بله، اولین استاد من در دنیای جذب، رولو توماسی کبیر بود. همان سال بود که مجموعه مقالات و نسخههای اولیهی کتاب «مرد منطقی» به تدریج منتشر میشد.
از آن شب به بعد، وارد دنیای 4chan و ردیت و فرومها شدم، شروع کردم به خواندن، گوش دادن، تحلیل کردن. فهمیدم زنها عاشق «خوب بودن» شما نمیشوند، بلکه دنبال «قدرت» شما میگردند. فهمیدم که اخلاق در بازی جفتگزینی همواره بازنده است، اگر ندانید چطور و چگونه از آن استفاده کنید. آن شب، نه تنها دختری را از دست دادم، بلکه پسری را هم از دست دادم که همیشه سعی میکرد کامل باشد تا دوستش بدارند. آنچه یافتم، حقیقتی تلختر، اما رهاییبخشتر بود: دنیای عشق، میدان نبرد است. و اگر نجنگید، خورده خواهید شد.
@HedonMe
🌠 دختری که جهان را در من کشت
🌄 تولد یک ردپیل
⚰ قسمت اول: مرگ یک پسر خوب
هجده سال بیشتر نداشتم، با قلبی ساده و بیتکلف، بیخبر از زخمهای تلخ دنیا در جهان خیالی خود پرسه میزدم. آن زمان دل در گروی دختر زیبارویی داشتم که سادگی در هر نگاه و خندهاش میدرخشید. بهترین دختر زندگیام بود، زیبا، بامزه و باهوشتر از همسنوسالهایش. با او از نیچه و کامو سخن میگفتم، دربارهی شکست و سرشت پوچی، و چگونه در دل تاریکی باید روشنایی را جستجو کرد.
تمام رویاهای کودکانهام را به او دوخته بودم. همان باورهای سادهدلانهای که فکر میکردم زندگی با آنها ساخته میشود: که اگر راستگو باشی تو را دوست خواهند داشت، که اگر عاشق باشی به تو وفادار خواهند ماند، که اگر در اوج صداقت، در اوج بینیازی، قلبت را بدهی، پس گرفته نخواهد شد. او را دوست داشتم. با همان سادهدلی خامی که خیال میکند عشق اگر پاک باشد کافیست. سه ماه کنار هم بودیم و من گویی در بهشتی بیزمان نفس میکشیدم، اما هر چه عشق من به او عمیقتر میشد، فاصلهاش سردتر و عمیقتر میگشت.
تا آن روزی که در پارک محله، او را در کنار پسر دیگری دیدم! پسری که نه خوشقیافه بود، نه باوقار، نه حتی ذرهای محترم. از آن پسرهایی که در جمع شما را مسخره میکنند، و زندگیشان خلاصه شده در جملات سمی، تیکههای جنسی و حرکات لمپنی.
از دور آنها را میدیدم، روی همان نیمکت همیشگی، جایی که من و او بارها روی آن نشسته بودیم. دختر سرش را پایین انداخته بود و موهایش را با انگشت میپیچاند، همان کاری که وقتی خجالت میکشید برای من میکرد! میخندید، همان لبخندی که روزی برای من بود. صدایش را واضح نمیشنیدم، اما طنین آن خندهی بیرحم هنوز در جانم میپیچد، مثل زخمی که تازه مانده.
چند لحظهای بیحرکت ماندم، خیره، مبهوت، گویی زمان از حرکت ایستاده بود و من تنها تماشاگر سقوط خود بودم. زد روی بازوی پسر و گفت: «فقط با تو انقدر راحتم که میتونم اینطوری شوخی کنما...»
همین جمله را زمانی به من هم گفته بود! مثل مجسمهای تَرَکخورده در باد ایستاده بودم، بیجان و بیجهت. میان باوری که فرو میریخت و حقیقتی که در چشمم زل زده بود. برای اینکه دیگر اینرا فهمیده بودم، «آن نگاه، آن لبخند، آن جملهها» مخصوص به من نبودند. فقط مخصوص موقعیتی بودند که من دیگر در آن نبودم.
من ایستاده بودم و آنچه فرو میپاشید فقط قلب من نبود، معنای زندگیام داشت زیر پا له میشد. تمام فلسفههایی که خوانده بودم فرو ریخت. اینبار نه در کتابهای نیچه، در لبخند دختری که خیال میکردم «متفاوت» است، معنای عشق را از دست دادم...
در آن روز، پسری با چشمهایی پُر از رویای صادق مُرد، و مردی برخاست با نگاهی تیزتر، زخمیتر و بیاعتماد به لبخندها. دیگر نه به دخترها همچون گذشته نگریست، نه به جامعه با همان نگاه سادهدلانه. فهمیدم که چیزی در حال رخ دادن است، سقوطی خاموش، انقلابی بیرحم و جنسی، جایی که مرد وفادار تنها تماشاچی است. از همان شب، جنگ شروع شد. جنگی بدون تفنگ، جنگی برای حفظ حقیقت خود میان دروغهای جامعهی مدرن. رفتهرفته در ۱۹ سالگی با جامعهی منوسفر آشنا شدم و نوشتن را آغاز کردم، فرومنویسی، تحلیلگری و افشاگری. ابتدا از فرومهای انگلیسی شروع کردم و اندکی بعد وارد مدیای فارسیزبان شدم.
برای آن پسر هجدهسالهی بعدی که وقتی بهترین دختر زندگیاش با یک بیسر و پا به او خیانت میکند، دستکم بداند اشکال از خودش نیست. من دیگر به عشق نمیبازم. من در میانه پوچی ایستادهام، با چشمهایی که خوب میبینند، و هنوز با تمام زخمهایم، برای حقیقت مینویسم. برای مردانی که میخواهند از خاکستر خود، انسان تازهای بسازند.
وانگهی اینرا بدانید، دشمن ما فقط آن پسر بیسر و پا نیست، دشمن ما کل سیستم مدرن است که مردان را به زنجیر کشیده، به سکوت محکوم کرده و حقیقت را میکُشد. این همان جنگیست که آغاز شده، نبردی بیامان برای بازپسگیری حقانیت و هویتی که به زور از ما ربودهاند. اگر قرار است شکست بخوریم، بهتر است خونین و سر بلند باشیم تا ذلیل و شکستخورده. پس برخیزید، ای یاران حقیقتجوی من! زمان آن رسیده که زنجیرها را بشکنیم و علیه دروغ و خیانت قیام کنیم. این جنگ ماست، این نبرد ماست، و ما پیروز خواهیم شد.
@HedonMe
رفقا، من واپسین اعضای کانال را هر روز مرور میکنم و میفهمم چه کسانی تازه قدم به این مسیر نهادهاند. اگر کسی دست دوستانش را گرفته و آنها را به این راه کشانده، من دستش را از دور میفشارم و در دل قدردانش میشوم.
اگر این کانال را تبلیغ کردهاید، حتما مرا باخبر کنید.
من برای آنان که در گسترش و استوارتر شدن این جمع سهمی دارند احترام خاصی قائلم، احترامی عمیق، فراتر از آمار و اعداد.
وقتی یک شخص اینجا را به دیگران معرفی میکند، در ذهن من جایگاهی ویژه مییابد. زیرا این «فقط» یک تبلیغ ساده نیست، این نشانهایست از ایمان آن فرد به من، نشانگر وفاداری اوست به من، و مهرِ همراهی را بر خود دارد.
اگر احساس کردهاید چیزی در این کانال برایتان روشن شده، نگذارید در درونتان پنهان بماند. بفرستید برای آن دوستانی که باید بیدار شوند، همانهایی که در اعماق وجودشان چیزی هست، اما هنوز راهش را نمیشناسند.
کمک کنید این مسیر پربارتر شود. و بدانید هرکسی که دوستانش را دعوت می کند من هم همراهی او را میبینم و هم بخاطر میسپارم.
@HedonMe
📽 پردهی نقرهای
🎙 آیا نقد سینمایی آغاز شود؟
عدهای از مخاطبان گرامی پیشنهاد دادهاند که کانالی جداگانه به تحلیل آثار سینمایی و تلویزیونی اختصاص یابد، جایی برای نقد شخصیتها، خوانش ایدئولوژیک روایتها و بررسی لایههای روانشناسی و جامعهشناسی فیلمها و سریالها.
اگر شما هم با این ایده موافقید و مایلید چنین فضایی شکل بگیرد، با یک لایک همراهیتان را نشان دهید، اگر موافق نیستید، دیسلایک کنید تا بدانم آیا این مسیر ارزش آغاز دارد یا نه.
@Redpill_Matrix
📽 پرسشهای شما: آیا سریال معروف و ترند «آخرینِ ما» (last of us) رو نگاه میکنید؟
🎬 پاسخ: نه، این فجایع تصویری را نمیبینم. ولو آنکه میلیونها چشم در لحظه به آن خیره باشند.
سریال «آخرینِ ما» یک اثر مستقل نیست، این اثر تقلیدی ناشیانه از شاهکاریست که روزگاری در دنیای بازی روایت شد. هرآنچه عمق و معنا، گرهی درونی، تضاد اخلاقی یا بار دراماتیک در این سریال میبینید، همهی آنرا وامدار بازیست، نه خلاقیت سازندگان سریال.
این سریال برخلاف نسخهی بازی که روایتگر درد انسان است، یک تریبون ایدئولوژیک محسوب میشود. ماموریت سریال انتقال پیام و تلقین یک «عقیده» است. یکی از دلایل گزینش بلا رمزی برای نقش الی هم بدلیل همراستایی او با گفتمان ایدئولوژیک حاکم بر هالیوود بود. حضور چهرهای با هویت جنسیتی غیردودویی، خود بدل به بیانیهای تصویری شد، نه از آن دست انتخابهایی که هنر را برمیگزیند، از آن دست انتخابهایی که ایدئولوژی را پیش میبرد. در جهانی که سینما دیگر صرفا آینهی تخیل نیست و نوعی ابزار مهندسی معناست، انتخاب بازیگر نیز به ابزاری برای نهادینهسازی ارزشهای ووک و بازنمایی هویتهای ایدئولوژیک بدل گشته است.
@HedonMe
📑 پاسخ:
داریوش ولیزاده، معروف به Roosh V، یکی از چهرههای جنجالی پیکاپ در آمریکا بود که سالها زیر ذرهبین قرار داشت. صدای او جرقهای بود که بسیاری از جنبشهای دفاع از حقوق مردان را در سراسر دنیا شعلهور کرد. او کسی بود که با قلمی بیپرده، زبانی تند و لحنی طعنهآلود، سعی میکرد قوانین نانوشتهی بازی قدرت میان زن و مرد را افشا کند.
وبسایت «بازگشت پادشاهان» پایگاه اصلی او برای انتشار دیدگاهها و نوشتههایش بود که مقالات بسیاری با محتوای ردپیل، پیکاپ، نقد فمینیسم و دفاع از حقوق مردان در آن منتشر میشد. این سایت بعدها به دلیل فشار افکار عمومی و حملات رسانهای تعطیل شد.
در یکی از مقالههای بحثبرانگیزش با عنوان «چگونه تجاوز را متوقف بکنیم؟» که بعدها بدلیل تهدیدهای فراوان آنرا از وبسایت حذف کرد، با نگاهی انتقادی و لحن شوخیآمیز نوشت: (نقل به مضمون از نسخهی قدیمی مقاله) «تجاوز باید متوقف شود، و باید قانونی تصویب شود که مرد در ملک خصوصی خود، بدون رضایت زن بتواند با او سکس کند. اگر چنین قانونی تصویب شود، زنان با احتیاط بیشتری رفتار خواهند کرد و از ورود به موقعیتهای خطرناک خودداری میکنند. اگر تجاوز در ملک خصوصی قانونی شود، دختران بدن خود را مانند کیف پول و گوشی هوشمندشان محافظت خواهند کرد (و اینگونه آمار تجاوز پائین خواهد آمد) چراکه یک زن همواره هشیار خواهد ماند». یعنی عنوان و خود مقاله با لحن شوخی و آیرونیک در تقبیح تجاوز نوشته شده بود نه در دفاع از آن.
در واقع او با یک شوخی طعنهآمیز بر آن بود که زنان را متوجه عمق انتخابهایشان بکند، اما رسانهها و مخالفان، این جملهی طنزآلود را به جملهای دهشتناک تقلیل دادند: «داریوش ولیزاده گفته باید به زنان تجاوز کنید»، این تحریف نمونهای کلاسیک از جنگ روایتهاست! جاییکه منتقد را با تحریف سخنش میسوزانند، نه با پاسخ منطقی. پس اگر حقیقت را میخواهید، آنرا در خود مقالهها، در بافت کامل گفتار و در پسزمینهی فرهنگی و حقوقی بحث پیدا کنید، نه از روی تیتر رسانهها.
گرچه آن مقاله با لحن شوخی طعنهآمیز نوشته شده بود، اما داریوش ولیزاده در پس ظاهر طعنهآلودش، دو هدف روشن را دنبال میکرد. او تصریح نمود این مقاله کاملا جنبهی طنز دارد تا مردم را به فکر فرو ببرد، و نوعی هشدار به زنانیست که بیملاحظه خویش را در موقعیتهای پرخطر قرار میدهند و سپس بار مسئولیت را به دوش دیگران میافکنند.
از سوی دیگر، جملهی پرسروصدای «در ملک خصوصی، مرد میتواند بدون رضایت با زن آمیزش کند» در واقع نه از تمایلی حقیقی به خشونت، بلکه از آیرونی تلخی حکایت داشت که سایهی آن بر سر تجربهی مردان در جهان مدرن افتاده است. در لابهلای سطور مقالات داریوش، روایت تلخ و آشنایی موج میزند، داستان زنانی که با میل، با آگاهی و رضایت کامل وارد خانهی مردی میشوند، با او همخوابگی میکنند، و سپس در صبح روز دیگری، اظهار نارضایتی میکنند و با ادعایی از جنس تجاوز تمامی هستی آن مرد را به آتش میکشند. این چرخهی بیرحمانه همان زخم عمیقیست که ولیزاده، ولو به زبانی تند و طعنهزن، سعی در نشان دادن آن داشت.
اتهامهای دروغین تجاوز که اخیرا به شکلی آزاردهنده در غرب رشد یافته زنگ خطریست برای عدالت و امنیت مردان، زنگ خطری که داریوش ولیزاده با صراحتی تلخ و بیپرده به آن اشاره کرد. او بر این باور بود که قانون باید پاسخی محکم به این وضعیت دهد، قانونی که مرد را در برابر ادعاهای نادرست حفظ کند و نگذارد نارضایتی و پشیمانی زن پس از آمیرش جنسی، بهانهای برای تخریب و اتهامزنی باشد، زمانیکه زن با آگاهی قبلی وارد خانهی مرد مجرد میشود دقیقا میداند که برای چه آمده، و نارضایتی در فردای آنروز معنایی ندارد.
در نگاه او، وقتی زنی با اختیار و ارادهی خود وارد فضای خصوصی مرد میشود، نمیتواند فردا بسادگی مدعی تجاوز باشد و به این ترتیب باید مرزهای روشنی میان رضایت و اتهامزنی وجود داشته باشد، مرزهایی که به هر دو طرف حق و انصاف را بازگرداند، و این را در قالب یک شوخی آیرونیک بیان کرد. شاید سخنان ولیزاده تند و به ظاهر بیرحم باشد، اما در دل آن دغدغهای نهفته بود. دغدغهای برای زنان و مردان، دغدغهای برای عدالت واقعی، برای حفظ کرامت انسانها و جلوگیری از سوءاستفادههایی که سایهای سنگین بر زندگی افراد میاندازد.
پس نباید تنها به بُرشی از یک مقاله بسنده کرد، باید آنرا به تمامی خواند، بافتار فکری نویسنده را دریافت و جهانبینی وی را در نظر گرفت تا معنای استعاری و نیت پنهان را در پس واژهها دریافت. این یکی از شگردهای آشنای جریان فمینیستیست که پارهای از جملات را، جدا از متن بیرون میکشند، بر طبل تحریف میکوبند و چنان غلو میکنند که حقیقت در هیاهوی تحریف گم میشود. در حالیکه فهم راستین، نیازمند تماشای کل تصویر است، نه چسبیدن به گوشهای دلخواه از آن.
+1
📬 پرسشهای عمومی شما:
🪧 آیا واقعا داریوش ولیزاده گفته بود باید به زنان تجاوز کنید؟
آیا آنچه در مدیای فارسی و غربی با تیترهای درشت میخوانید که «داریوش ولیزاده مردان را به تجاوز دعوت میکند» حقیقت دارد؟ یا باز هم با سناریوی آشنایی روبرو هستیم، سناریوی فریب رسانهای، تحریف آگاهانه و پروپاگاندای فمینیستی جهت سوزاندن یک مرد ردپیل؟
زیرا نیک میدانیم در دنیایی که تریبونها در انحصار فمینیسم است، کافیست مردی سخن خلاف عادت بر زبان آورد تا با یک جملهی بریده، او را به دار رسانهها بسپارند. مردی که ساختار قدرت میان زن و مرد را نقد میکند، باید آماده باشد که رسانهها جملاتش را از زمینه جدا کنند، نیتش را تحریف نمایند و تصویرش را هیولایی جلوه دهند.
پس حقیقت چیست؟ آیا داریوش ولیزاده واقعا خشونت جنسی را ترویج میکرد؟
🔖 ادامه در پست بعدی...
🛎 نکتهی مهم: من نه در مقام تایید سخن داریوش ولیزادهام، نه در جایگاه تکذیب آن، تنها دیدگاه او را روایت میکنم. یعنی آنچه در پست بعدی روایت میشود، بازتاب ذهنیت داریوش ولیزاده است، نه موضع من.
@Redpill_Matrix
+1
📬 پرسشهای عمومی شما:
🪧 آیا واقعا داریوش ولیزاده گفته بود باید به زنان تجاوز کنید؟
آیا آنچه در مدیای فارسی و غربی با تیترهای درشت میخوانید که «داریوش ولیزاده مردان را به تجاوز دعوت میکند» حقیقت دارد؟ یا باز هم با سناریوی آشنایی روبرو هستیم، سناریوی فریب رسانهای، تحریف آگاهانه و پروپاگاندای فمینیستی که برای جماعت احمق و سادهلوح نوشته میشود جهت سوزاندن یک مرد ردپیل؟
زیرا نیک میدانیم در دنیایی که تریبونها در انحصار فمینیسم است، کافیست مردی سخن خلاف عادت بر زبان آورد تا با یک جملهی بریده، او را به دار رسانهها بسپارند. مردی که ساختار قدرت میان زن و مرد را نقد میکند، باید آماده باشد که رسانهها جملاتش را از زمینه جدا کنند، نیتش را تحریف نمایند و تصویرش را هیولایی جلوه دهند.
پس حقیقت چیست؟ آیا داریوش ولیزاده واقعا خشونت جنسی را ترویج میکرد؟
🔖 ادامه در پست بعدی...
@Redpill_Matrix
🎭 ویرانگرترین بازی زنانه
🎬 بازی سرد و گرم
در پهنهی مناسبات انسانی، هیچچیز به اندازهی تضاد در کلام و کردار، روان آدمی را خسته و فرسوده نمیسازد، و در بازیهای عاطفی زنانی هستند که این هنر را به غایت آموختهاند: با دست پس میزنند و با پا پیش میکشند.
ظاهرشان سرد است، گفتارشان فاصلهگذار، اما نگاهشان، رفتارشان و حضورشان در حوالی زندگی شما چیز دیگری میگوید. نه میروند تا دل کندن آسان شود، نه میمانند تا دل بستن ممکن گردد، نه به سکس تن میدهند، نه از شعلهی شهوت کناره میگیرند. آنها استاد بازی گرم و سردند، شما را در معلقترین موقعیت ممکن نگه میدارند، در برزخی که نه وصال است، نه فراق. اینگونه دخترها آینهی کژتابی هستند: چیزی را که میگویند نمیخواهند، و آنچه را میخواهند، نمیگویند. مردی که در چنین دامی گرفتار شود، درمانده از رمزگشایی این پازل مبهم، ذرهذره به سایهای از خود بدل میشود.
این بازی هرگز بازی عشق نیست. این نمایشگر زنیست که نیازمند توجه است، بدون اینکه مسئولیت عاطفی آنرا بپذیرد. زنیست که از قدرت بازی دادن لذت میبرد و بجای رابطه، دکور توجه مردان را در ویترین خود میچیند. شما اگر برای کرامت و سلامت روان خود ارزش قائل هستید، باید از اینگونه زنان فاصله بگیرید، و اینرا بخاطر داشته باشید: دختری که نمیخواهد اما نمیرود، دختری که نه نمیگوید اما بله هم نمیگوید، او در پی رابطه نیست، دنبال تملک ذهن شماست. ذهن خود را آزاد کنید تا دلتان پذیرای دختری شود که واقعا شما را میخواهد.
زیرا مردی که در این بازی گرفتار شود، هر روز بیشتر از قبل دچار فروپاشی ذهنی میشود. ذهن مردان ساختاری خطی دارد، دلیلی میجوید، هدفی میطلبد و بیابهام بودن را فضیلت میداند. دقیقا در همین نقطه است که بسیاری از ما در این دام گرفتار میشویم. ذهن انسان همیشه در جستجوی پایان یک قصه است، میخواهد داستان را به سرانجامی معین برساند و از پیچیدگیها رهایی یابد. پس برای اینکه از این ابهام خلاص شود، خود را در تلهای عمیقتر گرفتار میکند. در پی یافتن معنا و جواب، دست به تحلیلهای بیپایان میزند، گویی که هر پرسش بیجواب را باید با استدلالی شفاف و منطقی پاسخ دهد. او با هر گام، در جستجوی قاطعیتی است که او را از سردرگمی نجات دهد، اما همین جستجو او را به دامهایی پیچیدهتر میکشاند.
در این روند، ذهن مردانه به دنبال الگو میگردد، دنبال اثری از یک نظم درونی، یک خطمشی که بتواند تمام این رفتارهای مبهم را تبیین کند. اما حقیقت تلخ این است که این بازیها هیچ قواعد ثابتی ندارند، هیچ نقشهای برای عبور از این مسیر مبهم وجود ندارد. این جاست که ذهن، که از بینظمی فراری است، خود را در دوری بیپایان از حقیقت قرار میدهد. همچنان که در تلاش است تا معمای این روابط را حل کند، رفتهرفته در همان معما غرق میشود، در حالی که تمام آنچه به آن نیاز دارد، خروج از این چرخهی بیپایان است.
@HedonMe
📻 سوال: علم ممکن است امروز چیزی بگوید و پنجاه سال دیگر آنرا رد کند، پس به هیچ عنوان نمیتوان به علم اعتماد کرد.
🎙 پاسخ: این یک مغالطهی معروف است که از قدیم عمدتا از سمت مذهبگرایان مطرح میشد، مغالطهی اول سفسطهی دوقطبی کاذب (False Dilemma) است:
علم دقیقا بدلیل اینکه همیشه در حال آزمون و اصلاح نظریههاست قابل اعتمادتر از تمام روشهای دیگر است. وقتی یک نظریهی علمی رد میشود، یعنی علم در حال پیشرفت است و به واقعیت نزدیکتر میشود. اینکه علم اشتباهاتش را میشناسد و اصلاح میکند، نشانگر قدرت و صداقت روششناسی علمیست، نه ضعف آن. اگر علم هیچوقت تغییر نمیکرد (مانند نظریات فروید)، یا اشتباهات خود را نمیپذیرفت، دیگر هرگز قابل اعتماد نبود.
📚 مغالطهی دوم هم تعمیم شتابزده (Hasty Generalization) است:
علم هرگز کاملا «رد» نمیشود، بلکه کاملتر میشود. بطور مثال نظریهی بطلمیوسی منظومهی شمسی که زمین را مرکز جهان میدانست، با وجود آنکه امروزه نظریهی غالب نیست، اما کاملا مردود نشد. چرا؟ چون هنوز قادر است زمان خورشیدگرفتی، ماهگرفتگی و موقعیت اجرام آسمانی را با دقتی بینظیر پیشبینی کند. آنچه تغییر یافته، نگاه ژرفتری است که کپرنیک، گالیله و نهایتا نیوتن و اینشتین به ما عرضه کردند، نه از راه رد قاطع نظریههای پیشین، بلکه از رهگذر عبور از محدودیتهای آنها، یعنی با کمک نظریهی بطلمیوس به درک بزرگتری از جهان رسیدند. زیرا ابزار علم آن زمان محدود بود، و ابزار علم هم با خود علم در فرگشت است. پس تصویر علم به مثابه پروژهای مستمر از تصحیح و گسترش، درستتر از تصور کودکانهی «نظریه امروز باطل فرداست» است.
📻 سوال: علم نباید متودولوژی خاصی داشته باشد، علم کافیست کارکردگرا باشد، یعنی چیزی که برای ما کاربرد داشته باشد علم است.
🎙 پاسخ: اگر بخواهیم خیلی سادهنگرانه به کارکردگرایی تکیه کنیم و علم را صرفا آن چیزی بدانیم که «کار میکند»، عملا در ورطهی نسبیگرایی کامل فرو میغلتیم. چنین رویکردی، مرز میان علم و شبهعلم، و نیز مرز بین خرافه و حقیقت را میزداید. آنگاه فال قهوه، انرژیدرمانی و طالعبینی نیز مدعی علم بودن میشوند، چون «در مواردی کار میکنند». بنابراین ضرورت دارد که علم معیارهایی داشته باشد. معیارهایی نظیر ابطالپذیری، انسجام نظری، قابلیت تکرار تجربی و چارچوب تحلیلی روشن.
📻 سوال: چرا شما میگویید علم یعنی چیزی که فقط ابطالپذیر باشد! این خیلی سادهانگارانه است.
🎙 پاسخ: من هرگز چنین چیزی نگفتم، اینجا باید به نکتهی ظریفی نیز توجه کرد. ابطالپذیری، اگرچه یکی از معیارهای کلیدی در demarcation (تمایزگذاری میان علم و شبهعلم) است، اما معیار یگانه نیست. برای نمونه بسیاری از نظریههای روانشناسی تکاملی یا کیهانشناسی نظری، به صورت مستقیم ابطالپذیر نیستند، اما در چهارچوب علمی میگنجند، چراکه از مفروضات نظری منسجم، روششناسی دقیق و همسویی با دیگر شاخههای علم بهرهمندند. پس آنچه علم را میسازد، مجموعهای از ویژگیهاست، نه صرفا یک معیار واحد.
📻 سوال: چرا گفتید فروید معتقد بود تمام پسرها به مادرشان حس جنسی دارند؟ چیزی که فروید گفت "نمادین" بود، مقصود چیز دیگری بود.
🎙 پاسخ: اکنون میرسیم به پیروان پسامدرنزدهی فرقهی فروید. فروید در نظریههای روانشناسی خود به مفهوم «عقدهی ادیپ» اشاره کرد که یکی از اصول مهم در مکتب او بود. عقدهی اودیپ بطور خلاصه میگوید پسرها در دوران کودکی دچار تمایل جنسی به مادر خود میشوند و پدر را رقیب خود میدانند. پیروان فروید این گزاره را به هزاران معنای گوناگون توجیه کردهاند، آنها در پی تعابیر پیچیده و گاه دور از واقعیت رفتند تا با رودهدرازیهای فراوان این ایدهی مضحک را قابل باور کنند، پیروان فروید صدها بار دست به دامان «تفسیرهای مختلف» از عقدهی اودیپ شدند، و این دقیقا فرق بین علم و شبه علم است. یکی از مشکلات بنیادین جامعهی علمی با نظریههای فروید نیز در همین ماهیت «تفسیرپذیر» و انعطافپذیر بیپایان آنهاست.
اینجا نکتهی بسیار مهمی برای اهالی فکر وجود دارد که عبرتانگیز است. یکی از مرزهایی که میان علم و شبهعلم وجود دارد در همین نقطه روشن میشود: در علم، گزارهها عمدتا دقیق، صریح و تکمعنایی هستند. وقتی فیزیک میگوید «آب در فشار یک اتمسفر در دمای ۱۰۰ درجهی سانتیگراد میجوشد»، این گزاره نه تفسیر نمادین دارد، نه هزاران معنای گوناگون. اما در نظریههای فرویدی، هر گزارهای به هزاران شکل مختلف تأویلپذیر است. «حسادت زنان به آلت تناسلی مردانه» میتواند به هزار زبان توجیه شود، بدون آنکه هرگز در معرض آزمون تجربی یا خطر ابطال قرار گیرد. دقیقا به همین دلیل است که فروید و لکان در قلمروی علم زندگی نمیکنند، آنها در جهان واژهها و نشانهها و در اقلیم استعاره و تفسیر آواره هستند.
@Redpill_Matrix
