1 468
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-1130 days
Posts Archive
1 468
من خیلی این کاپل و دوست دارم و فکر یکی دو سالیه پیجشون و دنبال میکنم.
دلم میخواد برم خفتشون کنم یه گوشه به سری سوال درباره مواجهه با یه سری مشکلات بپرسم
1 468
فکر میکنم اون روزهایی که به هم هیچ پیامی ندادید باید یکیتون کوتاه میومد و پیام میداد تا بتونید راجعبه مشکلتون به یک نتیجه برسید و بفهمید هر کدومتون چی نیاز دارید
1 468
https://t.me/c/1784265586/29424
از همون روز دقیقا یادمه
ساعت یک ظهر اومد بهم گفت که من کار پیدا کردم ، الانم رفتم برای خرید و فلان.
دو هفته حرفای ما شد صبح بخیر من، شب بخیر اون که دیر وقت بود
هر چند من اون وسط یکسری حرف میزدم،چیزای رندوم براش میفرستادم، میگفتم .. فلان و بیسار.
یهبار خواستم به شوخی بهش بگم میشه دیگه نری سرکار؟ حس میکنم اینطوری بهم توجه نمیکنی. گفتم بهش شب بیا یه چیزی بهت میگم. شب اومد دلم نیومد بهش بگم، گفتم هیچی.
گفت ، بهت گفته بودم چقدر بدم میاد از این کارات ولی تو باز انجامش میدی ( که یهچی بخوام بگم ولی نگم)
منم حالا عذر خواهی کردم و گفتم انجامش نمیدم خب اگه اذیت میشی..
یکم همون شب حرف زدیم.
بعد دوباره گذشت ، دوباره صبح بخیر شب بخیر شد.
یادم نمیاد سر چی، ولی یه شب وسط حرف یکم ناراحت شدم، بعد دیگه خوابم برد جوابش رو ندادم.
بعد اون هم سه شب حرف نزدیم
اومد بهم گفت نیستی اینا، گفتم من هستم تو نیستی ،پیام نمیدم مزاحمت نباشم. اون شب هم خوابم برد جوابت رو ندادم. گفت سه روز؟ گفتم خب نمیخواستم مزاحمت باشم. سرت شلوغه.
گذشت، شد هشت روز. گفتم شاید یه چیزی ،خبری، هیچی.
آخر بهش گفتم که منتظر موندم یه خبری بدی ولی هیچی نبود. گفت اگه میخواستی خودت بهم پیام میدادی.
گفتم من درکت میکنم خسته ای , سرکار میری وقت نداری اینا، خودت تصمیم بگیر که چیکار کنیم. من واقعا خیلی آروم بهش گفتم:)) دعوا یا عصبانیتی نداشتم سرش. سعی میکردم درکش کنم:)
گفت انگار یادت میره منم دخترم و فلان، همش درک نمیکنی، قهر میکنی، ناز میکنی اینطوری اونطوری
عذرخواهی کردم. بعد یکم حرف زدیم، بعدش گفت خب جدا بشیم اینا و کات.
تهش گفت دخترهی خشک..:)
1 468
چون امشب خیلی افسرده هستم میخوام بشینم پارتهای جدید والهالا رو بخونم چون تنها کسی که با قلمش من و افسردهتر میکنه نیکی هستش
1 468
شاید اون موقع حالت خوب نبوده اما خب حس خوبی رو کنار اون آقا پسر تجربه کردی و باعث میشده از حال بدیت فاصله بگیری یا صرفا حواست و پرت میکرده و اگر فقط یه حواس پرتی هم بوده باشه این طبیعیه که گاهی یادش بیفتی یا دلت برای حسی که داشتی تنگ بشه
اول بشین با خودت فکر کن که اصلا حست به اون آدمه یا چیزهایی که باهاش تجربه کردی و بعد تصمیم بگیر که ارتباط بگیری یا نه
1 468
دنیا الان که بحث رابطهس خواستم نظرت رو بدونم.
من حدود دو سال پیش با یه آقا پسری حرف میزدیم و واقعا شخصیت های مشابهی داشتیم و میتونستیم همدیگر رو درک کنیم ولی خب من واقعا از لحاظ روحی روانی حالم خوب نبود و آمادگی یه رابطه رو نداشتم.
تصمیم گرفتیم بدون اینکه چیزی واقعا جدی بشه از همدیگه خداحافظی کنیم چون نمیخواستیم آسیب ببینیم.
به نظرت چرا هنوز بعد این همه وقت من دلم برای چیزی تنگ میشه که حتی اسم رابطه رو هم نمیشه روش گذاشت؟به نظرت الان دوباره بخوام ارتباط بگیرم کار اشتباهیه؟
