•𝗫•
Open in Telegram
آشنایی با چنل: اعلان مطالعه روزانه جملاتی از کتاب نویسنده ها هر هفته انیمیشن مفهومی آخر هر ماه مناظره و گفتگو درمورد کتاب هایی که در ماه گذشته خوندین
Show more2 729
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-2830 days
Posts Archive
2 729
رمقی برایمان نمانده...
به امید اروم شدن اوضاع و برگشت به روال عادی(البته نه روال عادی قبل- بلکه یک تغییر اساسی)
تا اطلاع ثانوی پستی گذاشته نخواهد شد.
2 729
📕 #مطالعه_روزانه کتاب امروز ۱۴ دی
• امروز چه کتابی خوندید؟
• نظرتون در مورد کتاب بگید.
• ارزش خوندن داشت؟ چه نکتهای یاد گرفتید؟
•𝗫• @EveryDayLibrary
2 729
+1
Oppression always begins with a minority, but it only succeeds when the majority chooses to remain spectators.
ستم همیشه با اقلیت شروع میشود، اما فقط وقتی پیروز میشود که اکثریت تصمیم بگیرد تماشاگر بماند.
الی ویزل
شب
@EveryDayLibrary
2 729
📕 #مطالعه_روزانه کتاب امروز ۱۳ دی
• امروز چه کتابی خوندید؟
• نظرتون در مورد کتاب بگید.
• ارزش خوندن داشت؟ چه نکتهای یاد گرفتید؟
•𝗫• @EveryDayLibrary
2 729
+1
#خاطرات_نویسنده_ها
نلسون ماندلا
وقتی برای اولین بار قدم به سلولم در جزیره روبن گذاشتم، با سه قدم طول و سه قدم عرض، دیوارها انگار مرا میبلعیدند. من زندانی شماره ۴۶۶/۶۴ بودم؛ دیگر نامی نداشتم، فقط یک عدد بودم. زندانبانها میخواستند با این کار، کرامت انسانی ما را لِه کنند. آنها میخواستند ما باور کنیم که هیچ هستیم.
صبحها ساعت ۵:۳۰ با صدای زنگ بیدار میشدیم. سرمای سلول تا مغز استخوان نفوذ میکرد. ما را به معدن سنگ آهک میبردند. تمام روز زیر آفتاب سوزان، با پتک بر صخرهها میکوبیدیم. گرد و غبار سفیدِ آهک چشمهایمان را میسوزاند و گلویمان را خشک میکرد. اما همانجا، در آن معدنِ کار اجباری، ما پنهانی با هم حرف میزدیم. ما معدن را به "دانشگاه" تبدیل کردیم.
بزرگترین درس من در زندان این بود:
فهمیدم که شجاعت، به معنای نترسیدن نیست، بلکه غلبه بر ترس است. من هم میترسیدم، بارها و بارها. اما اجازه نمیدادم زندانبانها این را در چهرهام ببینند. همیشه سرم را بالا میگرفتم و با لبخند از کنارشان رد میشدم. این لبخند، قویتر از هر سلاحی آنها را عصبانی میکرد؛ چون نشان میداد که آنها هنوز صاحبِ روح من نشدهاند.
«در زندان، کوچکترین چیزها تبدیل به پیروزیهای بزرگ میشوند: یک تکه روزنامه کهنه که مخفیانه به دستت میرسد، یا دیدنِ یک بوته کوچک که در میان شکاف سنگهای حیاط سبز شده است.»
سختترین لحظات، زمانی بود که نامههای خانوادهام سانسور میشد. گاهی نامهای به دستم میرسید که نیمی از جملاتش توسط سانسورچی با جوهر سیاه پوشانده شده بود. دلم برای لمس دستان همسرم و صدای خنده فرزندانم لک زده بود. اما در همان تنهایی مطلق، یاد گرفتم که چطور با خودم صلح کنم.
من ۲۷ سال را در قفس گذراندم، اما در تمام آن مدت، خودم را برای روزی آماده میکردم که نه تنها سیاهپوستان، بلکه سفیدپوستان را هم از زنجیرِ تنفر آزاد کنم. وقتی در سال ۱۹۹۰ از دروازه زندان خارج شدم، میدانستم که اگر خشم و کینه را با خود ببرم، هنوز در آن سلول زندانی خواهم بود. من آزاد شدم، چون بخشیدن را در تاریکیِ زندان آموخته بودم.
2 729
When everyone is responsible, no one is accountable—and that is precisely when disaster becomes ordinary.
وقتی همه مسئولاند، هیچکس پاسخگو نیست؛ و این دقیقاً همان لحظهایست که فاجعه عادی میشود.
نورمن میلر
ترانه دژخیم
@EveryDayLibrary
2 729
📕 #مطالعه_روزانه کتاب امروز ۱۲ دی
• امروز چه کتابی خوندید؟
• نظرتون در مورد کتاب بگید.
• ارزش خوندن داشت؟ چه نکتهای یاد گرفتید؟
•𝗫• @EveryDayLibrary
2 729
+2
#خاطرات_نویسنده_ها
فیودور داستایوفسکی
اگر بخواهم تصویری از جهنم ترسیم کنم، آن تصویر نه شعلههای آتش، بلکه "حمام زندان" ما در سیبری بود.
یک روزِ بسیار سرد، اجازه یافتیم به حمام برویم. فضایی کوچک، تاریک و پوشیده از دود که شاید برای چند نفر جا داشت، اما بیش از صد زندانی را در آن تپانده بودند. وقتی در را باز کردم، با دیواری از بخارِ غلیظ و بوی تعفن مواجه شدم. هیچ جا برای نشستن نبود.
روی زمین، روی پلهها و حتی لبههای پنجره، بدنهای برهنه و کثیف روی هم میلولیدند. اما آنچه قلبم را به درد آورد، صدای طنین غل و زنجیرها بود. زندانیان حتی در حمام هم اجازه نداشتند زنجیرهای پایشان را باز کنند. هر حرکتِ کوچکی، صدای برخورد آهن با آهن را بلند میکرد؛ صدایی خشک و بیروح که در میان بخار میپیچید.
در میان آن شلوغی، مردی را دیدم که سعی میکرد به پیرمردی نحیف کمک کند تا پاهایش را بشوید. او با دقت زنجیر سنگین پیرمرد را با یک دست بلند میکرد تا پیرمرد بتواند زیر آن را تمیز کند. در آن فضای وحشتناک که آدمها مثل حیوان در هم میلولیدند، این صحنه برای من لرزاننده بود.
آنجا بود که با تمام وجود درک کردم: انسان موجودی است که به همه چیز عادت میکند. ما در میان کثافت و زنجیر بودیم، اما هنوز کسانی بودند که به دیگری کمک میکردند. وقتی از حمام بیرون آمدم و هوای یخزده سیبری به صورتم خورد، احساس کردم چیزی در من فرو ریخته است. من در آن جهنم کوچک، هم پستیِ بیپایانِ وضعیت بشر را دیده بودم و هم نوری از شفقت که حتی زیر زنجیرهای آهنی خاموش نمیشد.
@EveryDayLibrary
2 729
The worst form of control is when a person believes they are free, having forgotten even the language of protest.
بدترین شکل کنترل آن است که فرد تصور کند آزاد است، در حالی که حتی زبان اعتراض را از یاد برده.
ناتانیل وست
دلشکسته
@EveryDayLibrary
2 729
📕 #مطالعه_روزانه کتاب امروز ۱۱ دی
• امروز چه کتابی خوندید؟
• نظرتون در مورد کتاب بگید.
• ارزش خوندن داشت؟ چه نکتهای یاد گرفتید؟
•𝗫• @EveryDayLibrary
2 729
+2
#خاطرات_نویسنده_ها
البر کامو
به یاد میآورم که در خانهای زندگی میکردیم که پلههایش تاریک بود و بوی فقر میداد. مادرم، زنی که تقریباً تمام عمرش را در سکوت گذرانده بود، پس از مرگ پدرم در جنگ، با خدمتکاری در خانههای دیگران روزگار میگذراند.
شبی را به یاد میآورم که خسته از کار به خانه بازگشته بود. او روی صندلی، کنار پنجره نشسته بود و به گذر نور بر روی دیوارهای محله نگاه میکرد. من در گوشهای نشسته بودم و او را تماشا میکردم. در آن اتاق نیمهتاریک، سنگینیِ سکوتِ او نه از سرِ قهر بود و نه از سرِ اندوه؛ بلکه از نوعی پذیرشِ عمیق و وحشتناکِ زندگی میآمد.
من به او نگاه میکردم و احساس میکردم که او هیچچیز در این جهان ندارد، جز همین سکوت و همین خستگی. در آن لحظه، من که کودکی بیش نبودم، سنگینیِ «پوچی» را برای اولین بار حس کردم؛ اما همزمان، عشقی بیکران نسبت به او در وجودم جوشید. او حتی متوجه حضور من نبود، غرق در دنیای خودش بود.
من آنجا یاد گرفتم که حقیقتِ زندگی در کلماتِ بزرگ و پرطمطراق نیست؛ بلکه در همین لحظاتِ ساکت، در نانِ روی میز و در دستانِ پینهبسته زنی است که بدونِ شکایت، بارِ هستی را به دوش میکشد. من بعدها تمام کتابهایم را نوشتم تا شاید فقط گوشهای از آن سکوتِ مادرم را معنا کنم. فقر برای من هرگز یک بدبختی نبود، بلکه نوری بود که اجازه میداد واقعیت را بدون نقاب ببینم.
@EveryDayLibrary
2 729
+1
Anger is not always an explosion; sometimes it is a silence that has nothing left to lose.
خشم همیشه انفجار نیست؛ گاهی فقط سکوتیست که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد.
جی ام کوتسی
بدنامی
@EveryDayLibrary
2 729
📕 #مطالعه_روزانه کتاب امروز ۱۰ دی
• امروز چه کتابی خوندید؟
• نظرتون در مورد کتاب بگید.
• ارزش خوندن داشت؟ چه نکتهای یاد گرفتید؟
•𝗫• @EveryDayLibrary
2 729
+2
#خاطرات_نویسنده_ها
فیودور داستایوفسکی
(سال ۱۸۵۰ در زندان اومسک سیبری)
روزهای اول زندان بود. من، تنهاتر از همیشه، در میان جمعیتی از جنایتکاران خشن ایستاده بودم که مرا به چشم یک "ارباب" و غریبه نگاه میکردند. احساس میکردم در یک گودال بیپایان فرو رفتهام.
در حیاط زندان، اسب پیری بود که برای کشیدن بشکههای آب از آن استفاده میکردند. یک روز که از شدت خستگی و تحقیرِ زندانبانها جانم به لب رسیده بود، کناری ایستادم و به این مادیانِ لاغر نگاه کردم. حیوان، خسته و بیرمق، سرش را پایین انداخته بود.
ناگهان یکی از زندانیان که به سنگدلی و شرارت معروف بود، از کنار من رد شد. او تکهای نان سیاه در دست داشت. انتظار داشتم طبق معمول فحشی بدهد یا با نگاهی غضبآلود رد شود. اما او ایستاد، نگاهی به مادیان انداخت و با لحنی که هرگز از او انتظار نداشتم، گفت:
"بگیر حیوان... تو هم مثل ما بیچارهای..."
او نانش را با اسب تقسیم کرد و نوازشش کرد. در آن لحظه، انگار پردهای از جلوی چشمانم کنار رفت. متوجه شدم که زیر این چهرههای ترسناک و پوستهای سوخته از شلاق، هنوز قلبی میتپد. آن لحظه فهمیدم که حتی در جهنمِ سیبری هم انسان نمرده است. این کشف، همان چیزی بود که مرا زنده نگه داشت.
@EveryDayLibrary
2 729
+2
A person loses freedom the moment they demand security without conditions.
انسان زمانی آزادی را از دست میدهد که امنیت را بیقیدوشرط بخواهد.
ایزایا برلین
چهار مقاله در باب آزادی
@EveryDayLibrary
2 729
📕 #مطالعه_روزانه کتاب امروز ۹ دی
• امروز چه کتابی خوندید؟
• نظرتون در مورد کتاب بگید.
• ارزش خوندن داشت؟ چه نکتهای یاد گرفتید؟
•𝗫• @EveryDayLibrary
2 729
دریغا!
که گرسنه ترینی توی غنی تربن خاک
که دنیا مدرن و ما تو عمیق ترین خواب
که تصویرا زشته توی ضریف ترین قاب
