en
Feedback
Arcadia

Arcadia

Open in Telegram
480
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-530 days
Posts Archive
انسانی که با کوچک‌ترین درد عصبی از پا می‌افتد به چه درد می‌خورد؟

به مناسبت روز کتاب داستان بوسه از چخوف رو بخونید کوتاهه و سریع خونده می‌شه یکی از داستان کوتاه‌های محبوبم از چخوفه.

خود را به موسیقی، به مهتاب و اندیشه‌ی عشق و شادی می‌سپرد.

گاه همچون درنده‌ای زوزه می‌کشد گاه همچو کودکی ناله می‌کند.

چه توجیه‌ی برای این همه رنج می‌توان یافت؟

او مثل پرتوِ نورِ روشنی در میان ظلمات است.

به نظرش می‌رسید همگان درباره‌ی چیزهایی صحبت می‌کنند که او هرگز به آن‌ها نمی‌اندیشد و او به چیزهایی می‌اندیشد که از نگاه دیگر مردم جهان پنهان مانده است.

واقعا چیه این شعور، شخصیت، ذات که طرف با استایل و فیسِ خوب تا دهنشو باز میکنه، کنسل میشه

از یک زن شیک و جوان و خوش‌سیما به دسته گلی پژمرده تبدیل می‌شد که باید کسی از پنجره به بیرون می‌انداختش.

خود واقف نبود چه‌قدر باشکوه و زیباست.

یک صدای درونی غالبا کسانی را که درگیر عشق هستند فریب می‌دهد.

I get a little bit alone sometimes and I miss you again

گاه به نظر می‌رسد نمی‌دانم آیا اصلا در این جهان زیسته‌ام یا نه.

برون زِ خویش چه می‌جویی؟

نمی‌توانم یک ضرورت را برای یک دلخوشی نامشخص و مشکوک فدا کنم.

این آهنگ قدیمیه ولی خیلی دوستش دارم. @Arcadiatopia

آرزو می‌کرد از فشار آزار‌دهنده این ذهن آشفته خلاصی یابد.

اکنون که ساکتم می‌شنوی صدای اشتیاقم را عزیزم؟ سکوت کاراترین سلاح من است.

قلب او به احساسات مهرورزانه خو گرفته بود‌.