abditory
Open in Telegram
• پوچی از مواجهه ندای انسان با سکوت غیرمنطقی جهان زاده میشود. • IG: amir_sedaghati__ https://t.me/BiChatBot?start=sc-188671-jBXTMm8
Show more189
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
189
پنجره بازه،بوی نم بارون و صدای جلز ولز سرخ شدن ماهی قزل آلا توی ماهیتابه و آشپزخونهی نیمه تاریکی که شعلهی آبی اجاق گاز روشنش کرده....
189
بقیه: پیش مسئولين دانشگاه محترم باشیم حرفای مارو جدی بگیرن...
من: اع دایی جان(مسئول اون اتاق) مانیتورت فیلتر میندازه رو صورت...
189
شما که یارت کنارت هست، کاش بدانی که چقدر لازم است نگاهش کنی و ببوسیش و به او بگویی که دوستش داری. بگویی که بودنش خوب است و دلت را قرص میکند. با خودت نگو گفتنش چه فایده، باید عمل کرد. عمل هم بکن، ولی بگو. باور کن آدمیزاد دل که بست، گاهی هم باید با گوشهایش نفس بکشد...
189
فکر می کنم به ماه دوماد، کاش میشد بهش بگم بچه، اگه امشب بله رو گرفتی و دختر دلخواهت رو بهت دادن کاش حواست باشه به حال امشبت همیشه. یادت نره براش جنگیدی. یادت نره تنت و دلت همزمان بیتاب بود. حواست باشه به یارت، هرجا پاش رفت روی خط، هرجا فکر کرد سوخته، نذاری غصه بخوره...
189
وقتی بدنیا اومدم تو مریض شدی، عمل قلبت، پارکینسون و بقیه چیزایی که تورو ناتوان کرد و من خاطره ی زیادی باهات ندارم جز چندتا تصویر که از کودکیم یادمه...
هیچوقت نتونستم رقصیدنت رو ببینم و فقط از زیبا رقصیدنت شنیدم...
بیماری تو نذاشت برای من بابابزرگ باشی و وقتی تازه فهمیدم حضورت چقدر توی زندگی کل خانواده تاثیر داره تو از پیشمون رفتی...
ولی مرسی که امروز به حرفام گوش دادی و گذاشتی باهات حرف بزنم و پیشت گریه کنم فقط ای کاش میتونستی جوابم رو بدی...
189
دیگه نمیتونم...
دیگه نمیتونم حتی کنار افرادی که دوسشون داشتم و دارم بمونم و حرف بزنم...
تحمل کردن این شهر با این آدما خیلی سخت شده برام...
خیلی سخت تر از اون چیزی که حتی فکرش رو میکردم...
نمیدونم مشکل از منه یا اونا، فقط این رو میدونم که با آغوش باز پذیرای نبودنشون هستم...
تو جمع که باشم، از دور نگاهشون میکنم و لبخندشون، حرف هاشون، شوخی هایی که با همدیگه میکنن رو نگاه میکنم ولی دیگه حس تعلقی به این حرفا و این جمع ندارم، نمیدونم چرا...
مشکل از منه یا اونا؟!
شاید اشتباه من بود که وقتی از اینجا فرار کردم بازم برگشتم...
نمیدونم، حالا اشتباه منه یا اونا؟!
189
نه اینکه به سمنان تعلق داشته باشم، نه...
سال بعد که درسم تموم میشه باید از اونجا هم برم...
ولی اونجا کافه لیموناد رو دارم که مکان امن من هستش، میلاد رو دارم که برادر تنی زندگیم هستش، و دلبرم، که میتونم باهاشون ساعت ها حرف بزنم و کمتر فکر و خیال کنم...
