Pandæmonium
Open in Telegram
Pandæmonium is the capital of Hell in John Milton's epic poem "Paradise Lost". I'm good with whispers... http://t.me/HidenChat_bot?start=1481329811
Show more212
Subscribers
No data24 hours
+67 days
-1430 days
Posts Archive
212
"زندگی را از خون آنها بیرون بکشید، زیرا آنان نمیدانند که چه هستند."
این را به اولین مخلوقاتش گفت. مخلوقاتی که قدرت خلقشان را مدیون تاج و تخت پدرِ معشوقهش بود. پدرِ خودش را پس زده بود چون نمیخواست از آنچه هست، قدمی عقب بنشیند.
اگر پدرش میتواند، چرا اون نتواند؟
پس دست زد به خلقی که ثابت کند خالق برتریست.
اما او نمیتوانست همچون پدر به آنها روح بخشد. قید عدن را هم زده بود و در این جهنم هیچ راهی برای این کار نبود.
شاید نمیدانست چگونه باید روح بخشد، اما خوب میدانست چگونه باید روح گیرد...
پس یادشان داد. یاد آنچه خلق کرد داد تا واسطهی نگهداری روح در بدن آفریده های پدر را برای خود کند.
چیزی که روح سرکش و سرگردان را با چرخش در بدن مخلوقات پدر پایبند نگه میدارد. مایعی مابینی که هم مادیست و هم غیر مادی. اکسیری سرخ که اگر از گردش بایستد دیگر وجودی موجود نخواهد بود.
یادشان داد که آن را برای خود کنند و به واسطهش جاودان شوند.
برادرش، پسر مورد علاقه پدرش هم از علم به قدرت این اکسیر بی بهره نبود.
"هرکه بدن مرا بخورد و خون مرا بنوشد، حیات جاویدان دارد، و من در روز بازپسین او را بر خواهم خیزانید. زیرا بدن من خوردنی حقیقی و خون من آشامیدنی حقیقی است. کسی که بدن مرا میخورَد و خون مرا مینوشد، در من ساکن میشود و من در او. همانگونه که پدرِ زنده مرا فرستاد و من به پدر زندهام، آن که مرا میخورد نیز به من زنده خواهد بود."
طالع خون دختر در غرور و طالع خون پسر در قربانی شدن بود.
پس از گفتن جملات بالا از زبان پسرِ محبوب پدر، یکی از یاران محبوب پسر طالع خون خود را پذیرفت تا هزاران سال مورد نفرت باشد.
هرخونی طالعی دارد شاید.
خیر خون ما طالعی ندارد؛ ما اما ختیاری داریم.
212
من زیاد فکر میکنم، ولی توی کتم نمیره امشب هم لای فکرهام گم شده باشم.
هنوز یه صدا توی گوشم میپیچه، همون صدای مرد چهل ساله ای که میگفت صدات درنیاد. من صدام در نمیاومد ولی از سکوتم هم ترس داشت.
انگار هنوزم واستادم پای قول ندادهم... صدام نباید دربیاد... صدام درنیاد... صدام درنیاد...
انگار دیگه به اینجا تعلق ندارم. شدم مثل زخم خشک شدهی انگشت پام که همین پریشب با گوشهی ناخن انداختمش یه گوشه از همین خونه.
خونهی من ۳۰ متره. دوتا پنجره و یه چاه برای خالی کردن افکارم از راه مقعد.
کوچیکه ولی پنجره داره. خوبه، اخه پنجره داره. پنجره رو به خلوتی کوچه بنبست.
افکارم وسوسهم میکنه پا بذارم روی قولی که ندادهم و شروع کنم به داد و بیداد.
نمیخوام زنده بشم، فقط یکی بیاد با گوشهی ناخن ببره این زخم خشک شده رو که بوی گند گرفت جنازهم وسط این ۳۰ متری کثافتزده.
ولی خوبه، آخه پنجره داره.
انگار این بوی گند از جنازمه، نه از افکارم گوشهی چاه. کم پیش میاد آدم از این کوچهی باریک بنبست رد بشه و هرگز پیش نمیاد کسی سری به من بزنه. مخصوصا وقتی خونهم بوی گند گرفته باشه. انگار جنازهم از افکارم هم بد بو تره.
کاش میشد بلند شم و این جملهم رو بنویسم و بفرستم برا همون مجله ای که براشون متنهام رو میفرستادم. شاید این بار چاپ میکردن.
هنوز صداش تو گوشمه. اون مرد چهل ساله اصرار داشت صدام درنیاد.
اصلا چی کارم داشت؟ چی از جونم میخواست؟
212
+چه اتفاقی برای دختری که اینجا بستری بود افتاد؟
-به هوش اومد، غذاش رو خورد و مرخص شد.
+یعنی حالش خوب شد؟
-آره فکر کنم. میشناختیش؟
+آره، دیروز به ملاقاتش اومده بودم. امروز صبح با تمام وجودم براش توی کلیسا دعا کردم.
-کار خوبی کردی، ولی اون دیشب به هوش اومد...
212
هیچکدام نه لایق آزادی هستید نه احترام.
مشتی جسد متعفن متحرک که گوشت یکدیگر را میخورید و خون یکدیگر را مینوشید. احمقهای قانع به هر فلاکت و مطیع به هر دستور.
شما روی قبر هم میرقصید و شادید از اینکه شما جای دیگری در قبر نیستید، اما انقدر کوتهبین و ابلهاید که نمیدانید مرگ به سراغ تک تکتان میآید و وقتی مردهها شما را به زیر میکشند، دوستانتان در ظاهر اشک میریزند و در باطن، راضی از قربانی کردن شما نیشخند میزنند.
موشهای شهریای که فرمانبر و مطیع شدهاید تا چرخانندهی چرخ خوشبختی اربابان و ضامن همواره حقیر و فقیر ماندن فرزاندانتان باشید.
خودفروختههای بیاختیاری که با خون آزادگان، طراحیهای قرمز میکنید برای حمایت از غاصبان و فاسدان که مبادا به شما آسیبی بزنند.
شما بیهویتهای بیطرف ننگ تاریخ در هر صفحهاید و نمیدانید پرچم سفیدی که برای صلح با ظالم تکان میدهید، چند صباحی دیگر کفن خود و عزیزانتان خواهد شد...
212
الان دیگه بحث برتری اخلاقی و آدم خوبِ بودن نیست. الان باید از کثیفترین کثافتی که میشناسی هم کثیفتر باشی.
"جنگ هیچوقت بین صالح و مکار نیست. بین مکار خودخواه، و مکار صالحه."
212
مردان به دلیل برخی ویژگیهای خاص زنان عاشقشان میشوند. مثل نگاه گیرا، لبخند زیبا، لحن صدا و یا بعضی از رفتارهای دیگر. سپس حول آن ویژگی خاص، در ذهن خود سناریوی تخیلیای از یک موجود خاص میسازند تا روی بند عاشقی باقی بمانند.
زنان هم این را میدانند که مردان عاشق ویژگیهای خاص میشوند اما مشکل این است که دقیقا نمیدانند کدام ویژگی خود را که خاص است بهبود دهند. بنابراین یکی لبش را درشت میکند، یکی مویش را رنگ میکند و یکی راه رفتنش را اغواگرانه میکند؛ در حالی که مرد احتمالا عاشق صدای خش دارش شده است.
درست است، من عاشق تو هستم؛ اما عاشق چیزی درون تو که بیشتر از تو ست و توضیحی برایش ندارم.
شاید ویژگی خاصی در تو که من را عاشقت کرده، صرفاً وجود داشتنت به این شکلی که هستی باشد...
212
فردا احتمالا از فارس میشنویم که اغتشاشگران با محاصرهی بیمارستان دی مانع از نجات جان دهها بیمار اورژانسی شدند.
یک فیلم هم ضمیمه میکنن که یک دختر بچهی گریان داره میگه پدرش رو به این دلیل از دست داده.
212
ما نمیتونیم بیمعنی بودن چیزی رو بپذیریم، مخصوصا اگر بابت اون چیز رنج زیادی کشیده باشیم.
ما هرگز نمیتونیم بپذیریم که برای هیچی رنج کشیدیم و تلاش کردیم.
پس ما یک معنی اختراع میکنیم...
212
آتشم میزند هُرم هوایت
تمام عمر من باشد برایت
وام میگیرم نفسم را ز نایت
حلال است گر با من باشد زنایت...
