en
Feedback
Pandæmonium

Pandæmonium

Open in Telegram

Pandæmonium is the capital of Hell in John Milton's epic poem "Paradise Lost". I'm good with whispers... http://t.me/HidenChat_bot?start=1481329811

Show more
212
Subscribers
No data24 hours
+67 days
-1430 days
Posts Archive
"بعضی‌ها دنبال چیزهای منطقی مثل پول و جایگاه نیستن. نمیشه قانع‌شون کرد، نمیشه خریدشون، نمیشه به‌شون زور گفت، نمیشه باهاشون مذاکره کرد. اونها فقط میخوان سوختن و ذره ذره نابود شدن دنیا رو ببینن."

وقتی چراغ اتاق خاموش هست و اتاق تاریکه، هر حرفی جز "کلید لامپ رو بزنین" حرف اضافه‌ ست، و اگه هزاربار هم تکرار بشه، تکراری نیست. چون تا اون لامپ روشن نشه، افراد داخل اون اتاق به تقلا وسط کثافت ادامه خواهند داد، چون یا نمی‌بینند دارند توی چی دست و پا می‌زنند، یا عادت می‌کنند به دست و پا زدن وسط چیزی که نمی‌بینند چیه. در اون شرایط اگر کسی به اونی که میگه "کلید لامپ رو بزنین‌"، بگه "یه حرف تازه بزن" یعنی نمی‌خواد با هیچ تازگی ای مواجه بشه. دقیقا اونی که داره تکرار می‌کنه، اونیه که می‌خواد یه شرایط جدید به وجود بیاد. یکسری حرف‌ها رو حتی اگه کسی هم بهت نمی‌زنه باید خودت به خودت بزنی، اگه یه حرفی درباره زندگی شخصیت، تا شغلت، تا وضع مملکتت، درسته، بهتره مدام تکرار بشه. تا وقتی حماقت داره زندگیت رو خراب می‌کنه، باید درباره حماقتت حرف زد. تا وقتی نداشتن دیسیپلین داره زندگیت رو بهم میزنه، باید درباره دیسیپلین حرف زد. باید انقدر حرف زد و تکرار کرد و خسته نشد، تا اینکه بپذیری و‌ کاری بابتش انجام بدی.

photo content

راستی این رو هم بگم که این توهمِ فردای انقلاب همه به هم احترام میذارن و همه دور آتیش مارشمالو میخوریم و گیتار میزنیم‌ رو از سرتون بیرون کنید. فردای انقلاب ما با عده‌ی کثیری از‌ سرکوب‌شدگانی مواجه ایم که تونستن زنده بمونن و حالا یک خشم انباشته‌ای نسبت به سرکوب‌کننده‌ی سابق‌شون دارن و حالا قضیه چرخیده و اونها قراره این رو به چشم یک فرصت ببینن تا خودشون رو تخلیه کنن. ماجرا دقیقا چیزی شبیه به بلایی که جون آزبورن سر فرمانده‌ش فِرِد توی سریال سرگذشت ندیمه آورد میشه و درست شدن این موضوع چندین نسل زمان میبره. این رو بپذیرید و سعی کنید به وقتش درستش کنید اما الان از این غافل نشید که اول اصلا باید به انقلاب برسیم تا بعد بتونیم درستش کنیم.

وقتی مطالباتت رو به صورت اعتراض بیان کنی، مجبور میشی دائم توضیح‌شون بدی و این به دشمنت فرصت میده تا راه‌های شکست دادنت توی بحث رو یادبگیره و با انواع مغلطه و تخطئه و سفسطه حرف‌‌هات رو بی‌معنی کنه یا به انحراف بکشونه. پس اگر میخوای بجنگی نباید اجازه آماده شدن به دشمنت بدی. باید طوری جنگ رو شروع کنی که برای دشمنت منطقی‌ترین واکنش صرفاً نگاه کردن باشه.

photo content

"به نظرت مگه من چی کم دارم؟" چه جوابی می‌شد به او بدهم، که خیلی مستقیم نباشد؟ زنی که خودش می‌دانست که موهایش را نباید زرد رنگ کند، چون موی مشکی خودش زیباتر است، می‌شود روی صورتش لایه‌ای از پودر و کرم نمالد، چون پوست صاف خودش جذاب است، نباید همیشه زیاد توضیح بدهد، چون سکوت از بی‌دلیل حرف زدن مناسب‌تر است. زنی که برای زیبا بودن باج نگیرد و همچنان زنانگی‌اش یادش نرفته باشد، قطعا چیزی کم ندارد. در شیوه‌ی من چیزهای مهم ترجیحاً مستقیم بیان نمی‌شوند، پس جواب دادم "این سوال خودت است، نه من."

آیا شیطان زاده‌ پندار پروردگار نیست؟ برای توجیه خلقتی که ناموفق از کار درامد.

همچنان معتقدم هنر مثل پورن، مسکن دردی هست که درمانی نداره. و این ناراحت کننده ست.

"چقدر بی‌شرم و مادرقحبه بوده ام که در این دستگاه مادرقحبه‌ها، توانسته ام تا به حال لاشه‌ی خودم را بکِشم." قسمتی از نامه‌ی صادق هدایت که به نظرم خیلی خوب درماندگی رو تعریف میکنه.

نگاه نفرت‌انگیزش را روی سه دختر جوان بی‌حجاب که با شادی حرف می‌زدند و می‌خندیدند، تشخیص دادم. ‏من هم از او متنفر شدم، از پیرمرد سنتیِ نادان. و‌ به یاد آوردم نفرت یک زنجیره است.

اگر چنل آقای ابوذر شریعتی را دنبال میکنید، در جریان باشید ایشان شارلاتان هستن.

و خداوند مرگ را ضامن یادآوری خود قرار داد.

photo content

زندگی همین است. یکسو عذاب روحی، درد جسمانی و نیاز قرار دارد که آدمی برای رهایی از اینها می‌کوشد و هنگامی که خلاصی یافت و به فراغت رسید، در قطب دیگر دچار ملال و بی‌حوصلگی می‌گردد و برای رهایی از این وضع به هر وسیله‌ای متوسل می‌شود، تا خلأ درونی خود را فراموش کند. رنج همواره گریبان‌‌گیر ما ست.

بعد کاری که باهاش کردم خودکشی کرد. فیلمش رو دیدم که خودش رو از پل انداخت توی رود. پس این رود بجز اینکه منبعی باشه برای تخلیه زباله‌‌های کارخونه‌ها خاصیت دیگه‌ای هم داره. چند روز بعد هم خود رود پسش زد. جسدش رو لبه‌ ساحل پیدا کردن. انگار پس زده شدن تقدیرش بود، آخه من هم پسش زدم. پس زدن با دست رد به سینه زدن فرق داره. دومی شبیه پیرمرد های ۸۰ ساله‌ی فامیله که موقع عید همه دخترا رو میبوسن و دستمالی میکنن؛ قصدش دستمالی کردنه‌. پس زدن اما فقط با کلماته، کسی رو که بخوای پس بزنی حتی لمسش نمیکنی، چه برسه به دستمالی. من که دستمالیش نکردم پس چرا خودکشی کرد؟ -نه، تو بهش تجاوز کردی. +اگر انقدر می‌خواستمش که بخوام به زور باهاش رابطه داشته باشم، پس چرا پسش زدم؟ -چون من بهت گفتم. +تو؟ احمق تو جدا از من نیستی. -تو هم جدا از من نیستی. +میدونم. برای همینه که اگر پیشنهاد جالبی بدی ردش نمی‌کنم. -پس تجاوز پیشنهاد جالبی بود؟ +خب من که موقع جیغ زدنش حال می‌کردم. با خودم خندیدم. +ولی اون بچه نباید اونجا می‌بود. -چه فرقی برای ما داشت؟ خوب از پسش براومدی. +صدای جیغ‌ها و گریه‌هاش اذیتم می‌کنه. -بیخیال، یعنی می‌خوای بگی بعد از این همه هنوز عادت نکردی؟ +این یکی فرق داشت. چشم هاش سیاه بود. مادرم همیشه میگفت نحسی ای که با خودت میاری از روز تولدت توی چشم‌های سیاهت معلوم بود. -و خب تو هم بهش ثابت کردی که درست می‌گفته مگه نه؟ اون روز رو خوب یادمه. +یادش بخیر. ولی حیف شد، زود چشم‌هاش رو درآوردم. باید می‌ذاشتم می‌دید درباره نحسیِ چشم‌های سیاهم درست میگفته. باز هم با خودم خندیدم.

این دومیش بود. امشب هم مثل شب اولین بار هیچوقت فراموش نمیشه.

سلامتی کفاشی که کفش‌هامون رو درست کرد، واسه قدم‌های بزرگ‌تر...

نیای بگی داری ترویج ناامیدی میکنی ها. منتظر باش ساعت ۹ چراغ‌ها رو خاموش کنی تا دوربین‌ها از کار بیفته.

حداقل ۲۰ ۳۰ سال دیگه مهمان‌مون هستند. خیلی پرت هستیم، خیلی پرت.